دفتر اول

July 8, 2009

در امروز دستگير شدم !

خاطره جزئي از زندگي انسان است ، مخصوصا اينكه در اين خاطره پندي و اندرزي يا اتفاق خوش و ناگواري نهفته باشد، در هر حال 18 شهريور سالروز دستگيري‌ام است، سعي خواهم كرد كه با نگاهي گذرا اتفاقات اين روز و روزهاي قبلش را كه تاثير به سزايي در زندگي‌ام گذاشته به عنوان قسمتي از خاطرات آن دوران بازگو كنم، هرچند كه مطلب طولاني است و اميدوارم براي آنان كه اين مطلب را سال گذشته خوانده اند اين مطلب خسته كننده نشود، اما اين روزها به شدت حس مي‌كنم تجديد اين خاطره ضروري است.

***

چند هفته‌اي بود كه جو التهاب سراسر زندگي و فعاليت و كارم را گرفته بود، مي‌دانستم كه الان بيش از دو هفته است كه به دنبالم هستند، در جريان اخبار دستگيري‌ها از نزديك بودم و متوجه بودم كه حلقه دستگيري‌ها مدام به سمت من نزديك‌تر مي‌شود.

از چند هفته قبل خبرهايي از برخورد با گردانندگان سايت‌هاي سياسي به گوش رسيده بود و بعد از آن خبر دستگيري «مسعود قريشي» و «وطن‌خواه» را شنيدم، مسعود را نديده بودم ولي مي‌دانستم كه مدير فني سايت امروز است و من هم بخاطر فعاليت در رويداد در جريان كارهاي او بودم.

بعد از آن «ماني جوادي» و «مژگان قويدل» را كه در آن زمان به رويداد سرويس فضا و دامين را داده بودند دستگير كردند و به واسطه آنها «اسد غريقي» در معرض دستگيري قرار گرفته بود، و مدام پي‌گير بودند كه دستگيرش كنند. اسد را ديگر از نزديك مي‌شناختم از دوران روزنامه «ياس‌نو» كه آمد و براي رويداد برنامه نوشت و بعد از آن دوستي‌مان آغاز شد و همچنان پايدار ماند و در آن دوراني كه هر روز به بهانه‌اي به دنبالش بودند، حس غريبي داشتم، حسم اين بود كه بعد از او روزي نوبت من است.

«مهدي درايتي» يك روز به من زنگ زد و پرسيد كه چه خبر شده؟ گفت كه دفتر يكي از شركايش رفته‌اند و همه چيز را از آنجا برده‌اند و دنبال دامين رويداد و امروز بوده‌اند، گفتم كه چه ماجراهايي در حال وقوع است دو روز بعد بود كه وقتي از شريعتي پرسيدم كه از درايتي چه خبر گفت ديشب پدرش خبر داده كه مهدي به همراه دو دوست شريكش «آرش نادر پور» و «فريد ثاني» دستگير شده‌اند، باز هم حس مي‌كردم كه اين حلقه دارد به من نزديك‌تر مي‌شود، در سال 81 يك دامين و فضاي اينترنتي رويداد را به مهدي سفارش داده بودم و او هم از طريق دوستان شريكش اينكار را كرده بود، هرچند كه ما بيش از 3 ماه از خدمات آنها استفاده نكرديم ولي همان سه ماه امروز براي آنها دردسر ساز شده بود و دستگير شده بودند.

در ميان دستگير شدگاني كه تاكنون دستگير شده بودند مهدي تنها كسي بود كه با من در خصوص فعاليت‌هاي رويداد ارتباط نزديك داشت و مي‌دانست كه من از ابتداي راه‌اندازي رويداد تا آن روز در اين سايت خبري بوده‌ام و همين شروع نقطه خطر براي من بود، اسد را هم كه پيدا نمي‌كردند تا دستگيرش كنند.

صبح يك روز اوايل شهريور بود كه موبايلم زنگ زد، ناخودآگاه حس كردم كه نوبت من فرا رسيده، گوشي را به همسرم دادم و گفتم كه هركس بود بگو كه خط واگذار شده، و او همان كار را كرد.

بعد از آن حمزه برادرم زنگ زد و گفت كه چرا به اين كسي كه زنگ زده گفتي خط موبايلت واگذار شده، گفتم مگه تو شماره دادي گفت، آره به من گفت كه از شركت «پردازش پيشرفته» تماس مي‌گيره و با تو كار داره، گفتم تمام مسئولان شركت پردازش پيشرفته الان در زندانند، كي از اونجا با من كار داره، و گفتم اگر باز زنگ زد بگو كه من برادرم را نمي‌بينم و خبر نداشتم كه گوشي را واگذار كرده،

باز به گوشي‌ام زنگ زدند و باز فرنوش همان جواب سابق را داد و باز حمزه زنگ زد و گفت كه اينها مدام دارند با من تماس مي‌گيرند، بعد از چند ساعت اينبار از موبايل «مهدي درايتي» كه در زندان بود با موبايلم تماس گرفتند تا شايد خودم گوشي را بردارم ولي اينبار نيز جوابي نگرفتند.

به پدرم موضوع را گفتم و خبرش كردم كه گوشي دستش باشد كه انگار اينبار ماجرا به من رسيده و او هم گفت تو با آنها صحبت نكن، لازم شد من حرف مي‌زنم.

اواخر عصر بود كه حمزه باز زنگ زد وگفت كه اينبار كه تماس گرفت گفته از نيروي انتظامي است و دنبال تو مي‌گرده و گفته مي‌خواد با تو صحبت كنه، گفتم همان جواب سابق را بده و بگو از برادرم خبر ندارم،

فرداي آن روز باز آنها پيگير پيدا كردن من شده بودند و غير از موبايل بردارم كه سند آن به اسم من بود هيچ آدرسي پيدا نكرده بودند، در نهايت آنقدر به حمزه زنگ زده بودند كه حمزه گفته بود به من ديگر زنگ نزنيد و هر كاري داريد به پدرم زنگ بزنيد و از آن پس با پدرم تماس مي‌گرفتند.

در نهايت اين ماجرا براي چند روز ادامه داشت و من هم حيران اين طرف و آن طرف شده بودم، درخواست آنها از پدرم اين بود كه براي طرح چند سئوال جزيي من را به اداره اماكن مطهري نيروي انتظامي ببرد و او هم گفته بود فقط در مقابل حكم قضايي اين كار را خواهد كرد و آنها هم در نهايت تهديد كرده بودند كه پس ما حنيف را پيدا مي‌كنيم و دستگير مي‌كنيم.

پس از اين ماجرا بود كه با مشورت چند تن از اعضاي مشاركت تصميم بر اين شد كه از تهران خارج شوم و آقاي مهيمني پيشنهاد كرد كه به گرگان برويم.

من و فرنوش كه اين روزها زندگي‌مان در آستانه يك‌سالگي با چالشي عجيب و بزرگ روبرو شده بود راهي سفر شديم كه البته خاطرات بسيار خوشي از آن سفر دارم كه پايه گذار دوستي عميق‌تري با محسن عزيز شد.

حدود يك هفته پرالتهاب را گرگان بوديم و هيچ خبري از تهران نداشتم، حتي نمي‌توانستم به خانه زنگ بزنم و سراغ بگيرم كه چه شده و چه مي‌شود، نمي‌دانستم كه سايت همچنان برقرار است يا تعطيل شده چون تعطيلي سايت برايم خيلي بد و ديگر آنها مطمئن مي‌شدند كه من درگير فعاليت سايت بوده‌ام و الان تعطيلش كرده‌ام و از طرفي نمي‌دانستم كه آيا اسد دستگير شده يا نه، آيا مهدي آزاد شده، آيا ماني همچنان بازداشت است و سئوالات بي پاسخ زيادي كه در ذهنم بود.

شب 13 شهريور بود آقاي مهيمني زنگ زد وگفت كه با پدرت تماس بگير و تعجب كردم كه چطور بدون در نظر گرفتن شنود و غيره و ذالك اين حرف را مي‌زند ولي در صدايش چيزي حس كردم، تماس گرفتم، پدرم با حالتي عصبي گفت كه اينها برايت دعوتنامه فرستاده‌اند و بيا تهران تا ببينيم كه چه بكنيم.

ديگر فهميدم كه نوبت من هم به سر آمده و بايد رفت، صبح به سمت تهران راه افتاديم و مي‌دانستم كه رفتنم بازگشتش به اين زودي‌ها نخواهد بود، بنابراين سعي كردم كه به فرنوش در راه خوش بگذرد راه را كج كردم و به سمت بندرتركمن هم رفتيم. حدود بعدازظهر رسيديم تهران، فرنوش را خانه پدرش گذاشتم و به سمت خانه پدرم رفتم، در آنجا آدرس دفتر وكالت «عبدالفتاح سلطاني» را از شريعتي گرفتم و با پدرم به دفتر كارش رفتيم و او توصيه‌هاي حقوقي اوليه‌اي كرد و در پايان هم فرم وكالت را امضا كردم.

در نهايت تصميم بر اين شد كه صبح به اداره اماكن بروم و خودم را معرفي كنم. شب را به خانه پدر فرنوش برگشتم و با اينكه مي‌دانستم آخرين شب است، سعي كردم چندان دلهره در دلشان راه ندهم و به آرامش شب را بگذرانيم.

صبح زود حدود ساعت 6 برخاستم، به آرامي همه كارهايم را كردم، تمامي اوراق شناسي‌ام را در خانه گذاشتم، به جز يك گواهينامه چيزي برنداشتم، لحظه خداحافظي با فرنوش برايم سخت آمد و بغضم تركيد ولي نگذاشتم كه او جدي بگيرد، وضو گرفتم و به سمت خانه پدرم رفتم. در آنجا مادرم از صبح پاي جانماز مشغول دعا بود، موقع رفتن حتي عينكم هم را گذاشتم و تنها موجوديم شد يك كارت گواهينامه و 10 هزار تومان پول كه پدرم گفت شايد اگر به زندان بروي احتياجت بشود.

در احضاريه نوشته شده بود كه ساعت 8 صبح در اداره اماكن باشم و راس ساعت همراه پدرم به آنجا رسيديم، در بدو ورود آقايي آمد و با پدرم حال و احوال كرد كه بعدها فهميدم كيست و چيست و چه مي‌كند كه بگذريم، تا ساعت 9 در اداره اماكن منتظر بوديم كه آقايي آمد و گفت كسي كه با شما كار دارد اينجا نيست و برويد كلانتري ميدان نيلوفر در عباس‌آباد و ساعت 11 آنجا باشيد.

ما حدود ساعت 10 به آن محل ديگر رفتيم و در يكي از اتاق‌ها ما را به انتظار نشادند، پدرم مشغول خواندن روزنامه شرق شده بود و سعي مي‌كرد كه خود را خونسرد نشان دهد، يادم هست كه «جواد روح» گزارش مفصلي در خصوص «حاج داوود كريمي» نوشته بود.

حدود ساعت 11 و نيم بود كه آقايي ما را به اتاق ديگري راهنمايي كرد و در آنجا با كسي كه در طي اين دو هفته مدام تماس مي‌گرفت تا مرا دستگير كند روبرو شدم، گفت كه چرا موهايت را با تيغ زده‌اي، گفتم كه كار از محكم كاري عيب نمي‌كند، بعد رو به پدرم گفت كه ايشان را مي‌برند و چند تا سئوال جزيي از او خواهند كرد و احتمالا تا آخر شب يا اگر نشد چون فردا پنجشنبه و بعدش جمعه تعطيل است شنبه آزاد مي‌شود، پدرم گفت كه پس حتما براي نگهداشتن بالاي 24 ساعت حكم بازداشت داريد كه گفت بله داريم و بعد به ماموري اشاره كرد كه من را ببرد و من هم گواهينامه‌ام را به پدرم دادم و خداحافظي كرده و رفتم، بعد از آزادي شنيدم كه حكم بازداشتي هم در كار نبود.

از پله‌ها پايين آمدم و در كنار در شمالي كلانتري يك خودرو «هايس» سفيد با شيشه دودي و پرده كشيده پارك بود، در را باز كرد و چشم‌بندي را در آورد و گفت و بايد براساس قوانين ما اين چشم بند را بزني كه گفتم كدام قوانين كه گوش نكرد و چشم‌بند را بست و سوار رديف دوم هايس شدم و بعد از آن يك تكه پارچه ديگر را هم بر روي چشم بند بست تا كار از محكم كاري عيب نكند و سرم را هم به اجبار در ميان پاهايم قرار داد.

ماشين حركت كرد حس كردم كه يك نفر ديگر هم غير از من و مامور و راننده در ماشين هست، بعد از حدود 20 دقيقه در جايي متوقف شد و مامور سر آنتن بي‌سيم را دستم داد و گفت همراه من بيا، بعد از چند پله يك در فلزي و باز 5 قدم و يك در فلزي سنگين‌تر وارد محوطه‌اي سر شدم، و مرا در گوشه ديوار روي زميني با كاشي‌هاي سفيد يا كرم رنگ و سرد نشاند و گفت منتظر باشد در حاليكه من هيچ از اطراف خود نمي‌ديدم.

مامور رفت و در اتاقي كه بعدها فهميدم براي تلفن كردن استفاده مي‌شود به كسي گفت كه مزروعي را آوردم، امروز صبح پدرش آورد و تحويلش داد.

بعد از چند دقيقه يك نفر آمد و با تحكم گفت كه بلند شو و مرا به كنار ميزي برد، كمربند و پولهايم را تحويل گرفت و يك فرم را پر كرد تا امضا كنم در حاليكه داشت براي فرم آدرس محل سكونت و چيزهاي ديگر را مي‌گرفت يك نفر كه دمپايي يا سندلش را روي زمين مي‌كشيد از پشت من رد شد و هنگامي كه به من رسيد با مشت محكم بر كمرم كوبيد.

پس از تحويل وسايل ماموري كه از آن پس «سيد» صدايش مي‌كردم مرا در ابتدا به راهروي دوم برد و فكر مي‌كنم وقتي ديد كه تمام 9 سلول آنجا پر است به راهرو اول بردم و در سلول شماره 7 كه مهمان 45 روزه آن از 65 روز زندان بودم وارد شدم. در ابتدا خدا را شكر كردم و نماز شكري خواندم و بعد در گوشه‌اي از سلول دو متر در يك و نيم متري نشستم و سلول كوچكم را ورانداز كردم، بر روي ديوارها نوشته‌هايي از افراد مختلف ديده مي‌شد اما نوشته‌اي برايم آشنا بود و آن نوشته‌هاي «ماني» بود، روي ديوار با خودكار نوشته بود كه «ماني اينجا بود»، نوشته بود «من و نامزدم مژگان اينجا بوديم، ما سياسي نيستيم ولي بخاطر كارهاي سياسي گرفتن‌مان، من هر شب صداي گريه مژگان را از اينجا مي‌شنوم، خدايا كي اين دوران تمام مي‌شود»(نقل به مضمون) و در گوشه‌اي هم چوب خطي از روزهايي كه گذرانده بود كشيده بود، خلاصه ديوار پر بركتي بود از كساني كه دوراني را در اين سلول شماره 8 گذرانده‌اند.

بعد از چند لحظه همان مامور با سيد آمد و در را باز كرد و من چون چشم‌بندم را باز كرده بودم داد زد كه رويت را به ديوار بكن، بعد پرسيد كه تلفن موبايلت و شماره‌اش چند است كه گفتم فروخته‌ام و يك شماره دارم كه آن هم در اختيار برادرم است و رفت.

چند لحظه بعد باز آمد وگفت چشم بند بزن، كه براي بازجويي بروي، چشم بند زدم و به همراه سيد و دنبالش راه افتادم، از راهرو خارج شديم، وارد سالن اوليه‌اي كه اول بار در آن نشسته بودم شديم و بعد باز وارد راهرويي شديم و بعد از آن وارد اولين اتاق سمت راست شدم.

پشت سرم يك نفر ديگر كه حاج‌آقا مي‌نامم هم وارد شد، سلام كرد و سلام كردم و بعد صندلي يا نيمكت مدرسه‌اي كه در طرف راست آن يك چوب براي نوشتن است را رو به ديوار كرد و گفت بشين، نشستم و گفت بازجويي را شروع مي‌كنيم، من مي‌نويسم و شما هم كتبي جواب مي‌دهيد.
پرسيدم كه اتهام و جرم من چيست،
گفت به آن هم مي‌رسيم، عجله نكن.
گفتم من بايد بدانم براي چه دستگير شدم.
گفت اينها چيزهايي است كه در بيرون به تو گفته‌اند كه بپرسي درحاليكه اينجا وضعيت به گونه‌ي ديگري است.
پشت سرم نشست، در اتاق يك ميز تحرير كوچك هم بود كه دقيقا پشت سر من قرار گرفته بود و من رو به ديوار در حاليكه سراسر ديوار اتاق را با صدا گير پوشانده بودند، اولين سئوال را نوشت و كاغذ و خودكار را جلوي من گذاشت و گفت كمي چشم بندت را بالا بده كه بتواني بنويسي.

خلاصه حدود فكر كنم 5 ساعتي را حاج‌آقا سر و كله زدم كه نقل مطالب آن بماند براي فرصت ديگري؛ ناهار را هم در همانجا به من دادند كه البته هيچ چيزي از آن از لگويم پايين نرفت، الان احساس مي‌كنم كه به خاطر جو سنگين ساعات اوليه بازداشت و فشار مضاعفي بود كه رويم وارد كرده بودند.

فكر مي‌كنم موقع نماز ظهر بود كه به سلولم برگشتم، نماز را خواندم و سعي كردم در يا 1 پتو و موكتي كه زيرم بود جوري پتو را پهن كنم كه هم بالش باشد و هم زيرانداز كه كمي دراز بكشم. بعد از لحظاتي كه سر و صداي سالن اصلي كمتر شد، صداهايي از سلول‌هاي راهرو بلند شد، يك نفر گفت، آقا مسعود چند نفر رو امروز آردن، كسي كه به مسعود صدا شده بود، گفت كه در اين راهرو فكر كنم 2 نفر تازه وارد داريم، صداي اولي گفت فكر كنم در راهرو بغل هم يك نفر تازه وارد آورده‌اند، صداها رد و بدل مي‌شد و غير از مسعود و آن يكي كه لهجه اصفهاني شديدي هم داشت و «ناصر» صدايش مي‌كردند، گاهي صداهاي افراد ديگري هم به گوش مي‌رسيد، در ابتدا چندان اعتماد به صداها نمي‌كردم ولي آرام آرام از طرز گفت‌وگويشان به اين نتيجه رسيدم كه واقعا اينها هم زنداني هستند، خلاصه در ميانه كلام يكدفعه ناصر با همان لهجه اصفهاني‌اش گفت آقاي قريشي كه خوشحال شدم كه «مسعود قريشي» در اينجاست و حداقل يك نفر هست كه حتي به اسم هم كه شده مي‌شناسمش.

در وسط حرف زدن‌ها بود كه ناصر گفت بهتر است اين تازه واردها خود را معرفي كنند، و چون سلول دست راستي من بود با مشت به ديوار سلول كوبيد و گفت آهاي آقايي كه در سلول شماره 7 تازه وارد هستي، بگو كي هستي و از كجا اومدي و چه كار كردي؟

فكر كنم دوبار اين جملات را گفت تا در نهايت من خودم را معرفي كردم و گفتم كه مزروعي هستم و بخاطر اين ماجراي سايت‌ها اينترنتي دستگير شدم، ناصر جواب داد كه تو با رجبعلي مزروعي نماينده اصفهان فاميلي كه من تاييد كردم و بعد ناصر شروع كرد كلي از پدرم تعريف كردن كه چه و چه و چه
بعد ناصر گفت كه نگران نباش آقاي مزروعي تو رديف اين طرف دو نفر ديگه در خصوص همين ماجراها دستگير شدند، يكيش اين آقا «مسعود قريشي» و دومي هم آقاي «ثاني» كه سلول آقاي ثاني درست روبروي توست.

با شنيدن اسم فريد اعتماد به نفس بيشتري گرفتم و پرسيدم درايتي كجاست، ناصر گفت درايتي در راهرو پشت سرمونه. بعد ناصر از مسعود خواست كه اسم تازه وارد ديگه‌اي رو كه امروز اومده بود بپرسه، مسعود هم پرسيد و بعد از چند لحظه صدايي گفت كه من «بابك غفوري آذر» هستم و روزنامه‌نگارم.

كم كم جو اعتماد بين‌مان بوجود آمد و آرام آرام حرف زدن را شروع كرديم، هرچند كه من هم كم حرف مي‌زدم و هم خيلي آرام جوري كه مجبور مي‌شدم بعضي جملات را دو يا سه بار تكرار كنم، در همين حين بابك گفت كه صبح در ماشيني كه من را آورده‌اند او هم سوار بوده و در صندلي‌هاي رديف آخر نشسته بوده، گفت كه صبح حدود ساعت 8 و نيم به خانه آنها ريخته بودند و دستگيرش كرده بودند و علت اينكه من را هم ساعت 11 دنبالم آمدند اين بود كه مشغول دستگير كردن و جمع كردن وسايل بابك بودند.

خلاصه فكر كنم حدود يك ساعتي با هم حرف زديم و فهميدم كه غير از مسعود و بابك و ناصر و فريد، سه نفر ديگر كه در ارتباط با فروش كتابهاي غير مجاز هستند هم آنجا در رديف ما بودند، آقاي راد كه مردي فرهنگي بود يكي از كتاب فروشان معروف تهران و دو نفر ديگري يكي رمضاني يك كتاب فروش مشهدي و ديگري هم فيروزي نامي كه او هم در ارتباط با توزيع كتابهاي غيرمجاز دستگير شده بود.

حدود عصري باز مرا براي بازجويي احضار كردند و اينبار چون من در بار اول هيچ چيزي را نپذيرفته بودم حتي همكاري با سايت رويداد را من را با «مهدي درايتي» رو در رو كردند و او را مجبور كرده بودند كه من را راضي كند كه اعتراف كنم كه با رويداد همكاري مي‌كنم كه در نهايت تلاش نيم ساعته بازجو در اين قسمت هم به نتيجه نرسيد. از نكات جالب اين روبرو كردن اين بود كه درايتي من را مي‌ديد و چشم بند نداشت ولي من چشم بند داشتم و نمي‌ديدمش و درايتي كه ديده بود من سرم را با تيغ كوتاه كرده‌ام بعد از اينكه به سلول برگشته بود به بچه‌هاي ديگر گفته بود كه مزروعي خودش را آماده كرده كه يه مدتي رو اينجا بمونه حتي سرش رو هم تراشيده و اومده و هر چي من گفتم هيچ چيزي رو قبول نكرد.

شب را يادم نيست شام چه خورديم ولي از مرغ سرد ناهار بهتر بود و من هم به علت اينكه حراس اوليه‌ام ريخته بود بيشتر خوردم، اميدوارم كه مسعود يا فريد يادشان باشد كه چهارشنبه‌ها شام چي مي‌دادند تا اينجا را اصلاح كنم. مسعود با حافظه‌ي خوبي كه داشت در طول يك ماه همه برنامه غذايي را از حفظ بود و هر وقت مي‌خواستيم بدانيم صبحانه يا نهار و شام چيست كافي بود از مسعود مي‌پرسيديم، البته آقاي راد هم بر روي ديوار سلولش برنامه را نوشته بود و گاهي او هم پاسخ مي‌داد ولي بيشتر سئوالمان از آقاي راد پرسيدن زمان بود و ايشان با دقت در طول روز زمان و ساعت را حدس مي‌زد و مي‌گفت چون كمي آفتاب در طول روز به سلولش مي‌تابيد.

بعد از شام بچه‌ها باز شروع به حرف زدن كردند و فكر كنم بابك بيشتر از همه حرف مي‌زد و من و فريد كمتر از همه، در هر حال مسعود با بابك چون سلول‌هايشان بغل هم بود با هم رابطه دوستانه خوبي برقرار كرده بودند و مدام با هم اختلاط مي‌كردند هرچند فكر كنم يكبار كتك مفصلي به خاطر همين حرف زدن خوردند، اون شب كشف كرديم كه مهمان جديد راهرو پشت سرمان نيز پدر سينا مطلبي بوده و پيرمرد را به جرم پسر به زندان آورده‌ بودند.

سلول من يعني شماره هفت شب‌ها از يك نظر خوب بود با اينكه در روز نور مستقيمي نداشت ولي بالاي سر سلول فريد كه من از توري بالاي درب مي‌توانستم ببينم يك هواكش قرار داشت گاهي اوقات روشن مي‌شد و موجب انبساط خاطر و آزار روحي همه مي‌گشت ولي شب‌ها كه خاموش بود از لاي پره‌هاي هواكش مي‌شد تكه‌هاي كوچكي از آسمان شب را مي‌شد تماشا كرد و اين شد تفريح شب‌هاي من كه گاهي مي‌توانم آسمان را بدون واسطه ببينم و روزها هم كه گاهي يادشان مي‌رفت هواكش را روشن كنند، از لاي پره‌ها شاخه‌هاي درختي پيدا بود كه گاهي باد به اين طرف و آن طرف مي‌بردش، آقاي راد مي‌گفت كه خوش به حالت كه مي‌تواني آسمان را به راحتي تماشا كني.

***

اينها گوشه‌اي از روز اول بازداشتم بود و اگر بخواهم ادامه دهم اين قصه سر دراز خواهد داشت، و نمي‌دانم چقدر در محيطي مثل وبلاگ خواننده خواهد داشت.

ادامه ... "در امروز دستگير شدم !" »

September 19, 2007

زنداني آزاد !؟

صحبت‌هاي اخير هاله اسفندياري در ايالات متحده و گفته‌هاي وي در خصوص عدم اعمال فشار در دوران بازداشت يكي از نكاتي است كه در روزهاي اخير از مسائل تعجب برانگيز محافل خبري و سياسي شده است.

اما چرا سئوال برانگيز؟ به اين دليل كه سابقه تاريخي اينگونه دستگيري‌ها در سالهاي اخير كه در نهايت منجر به اعترافات تلويزيوني شده است نشان مي‌دهد كه تمامي اعتراف كنندگان پس از آزادي اعلام كرده‌اند كه در معرض چه فشارها، تهديدها و آزارهايي قرار داشته‌اند.

از اين جهت ماجراي هاله اسفندياري يك نمونه خاص است زيرا با وجود آزادي و حضور در ايالات متحده وي همچنان اذعان مي‌دارد كه تحت هيچگونه فشاري نبوده و به اختيار خود دست به اعترافات تلويزيوني زده است !

با توجه به دلايلي كه ذكر خواهم كرد، معتقدم هاله اسفندياري در اين مرحله نيز همچنان يك زنداني است، زنداني‌اي كه به خاطر گروگاني نمي‌تواند سخن بگويد.

در جريان پرونده‌اي كه در سال 1384 كليد خورد و به پرونده وبلاگ نويسان مشهور و موسوم گرديد، اينجانب نيز براي مدت زماني درگير ماجرا و در بازداشت بودم. در اواخر اين پرونده و زماني كه پرونده سازان و بازجويان از رسيدن به مقاصد ناصواب خود بازمانده بودند تصميم به آزادي زندانيان گرفتند، اما در اين ميان ترس از افشاي فشارها و رفتارهاي غيرقانوني، غيرشرعي و غيراخلاقي رفته بر افراد پرونده آنها را وادار به اجراي يك سناريوي تازه نمود.

پس از آزادي اينجانب و تعداد ديگري از دوستان غالبا فني درگير اين پرونده يكي از دوستان به فاصله دو هفته بعد از ما آزاد گرديد و در كمال تعجب چند روز پس از آزادي‌اش شاهد بوديم كه با مراجعه به يكي از خبرگزاري‌هاي وابسته محافظه‌كار رفت و نامه‌اي را در خصوص دوران بازداشتش به آنها داد كه با صحبت‌هاي سايرين كه به اعمال فشارهاي غيرقانوني و اخلاقي اذعان داشتند در تناقض بود. چند روز پس از آن يكي ديگر از دوستانمان آزاد شد و وي نيز در اقدامي مشابه نامه‌اي در تمجيد دوران بازداشت نوشت و به همين صورت نفر بعدي نيز آزاد گرديد.

با شكايت پدرم پرونده اي براي ما در هيات پيگيري و نظارت بر اجراي قانون اساسي تشكيل گرديد و تعدادي از اعضاي پرونده در آن حاضر شديم و به شرح ما وقع پرداختيم، اين مسئله و بازتاب آن بر پرونده سازان گران آمد و آنها ترتيب يك شوي تلويزيوني را دادند و خواستار حضور در هيات پيگيري و نظارت بر حسن اجراي قانون اساسي شدند تا اين هيات حرف‌هاي متفاوت آنها را نيز بشوند اما در كمال ناباوري پرونده سازان اين دوستان در كمال شجاعت در جلسه مذكور اينبار حقايق رفته بر خود را و نه آنچه بازجويان بعنوان حقايق مي‌گفتند را با هيات رئيس جمهور سابق در ميان گذاشتند.

خلاصه ماجرا اينكه مشخص گرديد دوستان زنداني ما و دوستاني كه آزاد مي‌شدند حكم گروگان را داشتند به اين صورت كه هركسي كه آزاد مي‌گرديد اگر پس از آزادي نامه‌اي نمي‌نوشت و در آن عكس‌ رفتارهاي رفته بر خودش را نمي‌نوشت و از زندان و بازجو و غيره تعريف و تمجيد نمي‌كرد نفر بعدي آزاد نمي‌گرديد و به نوعي شخصي كه در زندان بود گروگان نامه تمجيد از زندان بود و به همين صورت ماجرا ادامه يافته بود.

حال اين ماجراي هاله اسفندياري شباهت‌هاي زيادي به آن پرونده يافته است با اين تفاوت كه وسعت اين زندان تا ايالات متحده گسترش يافته و گروگان – كيان تاجبخش – همچنان در بند است و وي مجبور است براي آزادي و هم پرونده‌اش در آمريكا نيز كتمان حقيقت كند.

به نظر مي‌رسد پرونده سازان ديگر آنقدر حرفه‌اي شده‌اند كه وسعت كار را به خارج از مرزهاي ايران كشانده‌اند و هاله اسفندياري امروز هرچند در ظاهر آزاد است اما در باطن زنداني است، زنداني‌اي كه بايد همچنان طبق خواسته بازجو رفتار كند.

با اين اوصاف جاي تعجب ندارد كه هاله اسفندياري چند روز پس از آزادي به راحتي ايران را ترك مي‌كند و دو روز پس از آن سر از ايالات متحده در مي‌آورد و در صورت احتمال اين سناريو كه با توجه به توضيحات فوق معتقدم ميزان صحت آن بسيار بالاست حتي مي‌توان تصور كرد كه تمامي مقدمات سفر هاله اسفندياري را خود پرونده سازان فراهم آورده‌اند.

اين تجربه تاريخ است كه اگر از كنار آنها به سادگي عبور كني شايد تعجب برانگيز و سئوال آفرين باشد اما وقتي به گذشته نگاهي كني بسيار سهل الوصول خواهد بود.

February 3, 2007

یادی از گذشته

بد ندیدم این مطلب وبلاگ پدرم که قسمت هایی از آن مستقیما به خود من باز می گردد رو اینجا نقل کنم، داستان به ملاقات من با خانواده ام در زمان بازداشت در زندان اوین بر میگردد و البته از زاویه دید پدرم، شاید اگر حوصله کردم همین ماجرا را از زاویه ای که من در آن قرار داشتم بنویسم، شاید تفاوت نظرگاه ها به یک اتفاق جالب باشد، هرچند که اخیرا از نوشتن در مورد مسائل شخصی ام شدیدا پرهیز دارم ولی اگر خوانندگان اعلام موافقت کردند می نویسم.

به نقل از وبلاگ متولد ماه مهر : در دوران عمر سیاسی ام خاطرات بسیاری را در حافظه ام جای داده ام اما برخی خاطره ها همچون اسلایدی بر ذهنم نشسته اند که فکر نمی کنم هرگز از حافظه ام پاک شده و یا فراموش شوند. یکی از آن خاطره ها که تناسب قریبی با موضوع این بحث دارد خاطره دیدار فرزندم حنیف با دستبند در زندان اوین بود. باز شدن پرونده ای که بعدها با نام وبلاگنویسان معروف شد سرآغاز دستگیری افرادی در مرداد، شهریور، مهر و آبان ماه سال 83 شد و در این میان فرزند بنده نیز درمعرض بازداشت قرار گرفت اما چون نتوانستند او را به طریق معمول و مرسوم بازداشت کنند حکم احضاریه اش را برای من فرستادند و بنده هم به احترام قانون او را در موعد مقرر به اداره اماکن نیروی انتظامی برده و تحویل دادم! هر چند تحویل گیرنده قول داد که او حداکثر ظرف 48 ساعت به خانه باز می گردد اما نشان به آن نشانی که تا 45 روز بعد، که ما با پا در میانی دوستی شفیق توانستیم او را در دفتر دادستانی زندان اوین ملاقات کنیم، و بعد از 60 روز زندانی در سلول انفرادی و 6 روز زندان دو نفره در همان سلول زندان مخفی و بدون انجام هرگونه جرمی و محاکمه ای این قول تحقق نیافت! اما داستان آنروز ملاقات، که روزی در ماه مبارک رمضان بود و همه ما ( بنده و مادر و همسرش و خواهر و برادرش) روزه بودیم، پس از یک ساعت و نیم علافی و سرگرداندن برای آوردن حنیف از زندان مخفی و غیرقانونی به زندان اوین، بالاخره حدود ساعت 3 بعد از ظهر بود که حنیف را با یک ماشین ون دارای شیشه های دودی همراه با یک اسکورت در جلو و عقب آوردند. من که علت اینهمه هزینه و تمهید را تا به امروز نفهمیده ام و به فردی که خود را معاون دادستان معرفی کرد این را گفتم و به او گفتم از قول من این مطلب را به دادستان تهران انتقال دهد که حیف است از بیت المال مسلمین اینگونه هزینه شود، درانتظار دیدار فرزند به پیشواز او رفتم و وقتی در ماشین ون باز شد دیدم بر دست و پای فرزندم زنجیر زده اند و از آنروز تا امروز دارم فکر می کنم که چرا اینکار را کردند و اصلا چه ضرورتی برای آن وجود داشت؟ و مگر ممکن بود کسی بتواند از زندان اوین فرار کند؟ و ... البته آنروز فکر کردم برای نسق گرفتن و مرعوب کردن من بود و پاسخی به مواضع و فعالیتهایم در مجلس ششم، اما بعدها به فراتر از این رسیدم و آن اینکه حکومت می خواهد با زنجیر نشان دهد که اینگونه حکومت می کند، و در واقع حکومت زنجیری است که بدست وپای ما بسته شده است و نمی توانیم از آن فرارکنیم.

متن کامل «با زنجیر های دست و پای خود چه کنیم؟» را اینجا بخوانید.

September 3, 2006

سر باز كردن زخم هاي كهنه

وقتي زخمي بر بدن جايش التيام نمي‌يابد، وقتي به هر بهانه اي اين زخم كهنه سر باز مي‌كند، مانند امروز كه دوباره اين احساس تمام وجودم را در بر گرفت، پدرم صبح زنگ زد كه دوباره خبري شده و دوباره صحبت از دادگاه هم پرونده‌اي هايت است، گفت مطلبي نوشتم در وبلاگم، برو بخوان، اميدوارم كه تند ننوشته باشم.

اين مطلب را با تيتر خانه عنكبوت !! بخوانيد.

اين هم نامه اي است كه من و تعدادي از هم بندان و هم سلولان سال گذشته در دفاع از چهار نفر دوست و هم بندمان نوشتيم :

رياست محترم قوه قضائيه
حضرت آيت‌الله شاهرودي
با سلام،

امضاءكنندگان اين نامه همگي از متهمان پرونده موسوم به وبلاگ نويسان بوده‌اند كه در جلسه ديدار با جنابعالي نيز حضور داشتند.
اما مساله‌اي كه باعث شد تا به اينصورت نامه‌اي را به حضورتان بنويسيم، اعلام نتايج كميته تحقيق تعيين شده از طرف جنابعالي بود و اينكه چند تن از افراد درگير در پرونده را همچنان متهم دانسته و براساس اعلام سخنگوي قوه قضائيه و رئيس دادگستري استان تهران آنها بايد محاكمه بشوند. در اين خصوص نكاتي را خدمتتان عرض مي‌نمائيم تا انشاالله تجديد نظري در اين خصوص صورت گيرد:

جناب آقاي شاهرودي،
در طول مدت زماني كه هر كدام از افراد امضاء كننده اين نامه در بازداشت به سر مي‌برند، فشارهاي سنگين روحي و جسمي و اخلاقي بر متهمان حاضر در اين پرونده و از جمله دوستاني كه هم‌اكنون دوباره متهم خوانده شده‌اند وارد مي‌شد و به صورت مستقيم و غيرمستقيم از حال، تهديدات و فشارهاي وارده بر يكديگر مطلع مي‌شديم و نيك مي‌دانستيم كه تمامي اين تهديدها در جهت ساختن يك پروژه خيالي و اجبار دستگيرشدگان به پذيرفتن يك سناريوي ساختگي است و تمامي بازداشت‌شدگان اين پرونده هر كدام به نوع خاص خود درگير اين نوع فشارها بوده‌اند و درك بسيار روشني از اين ماجرا دارند.

رياست محترم قوه قضائيه،
در طول بازداشت بارها و بارها از ما خواسته شد كه جهت خلاصي از اين ماجرا اعترافاتي را بنويسيم كه اصلا نه جنبه واقعي داشته و نه حتي مقداري از حقيقت را شامل مي‌شد و با تهديد و ارعاب مطالبي را برايمان مي‌آوردند كه ما بايد از روي آنها پاكنويس مي‌كرديم و همانگونه كه مي‌دانيد اين نوع اعترافات هيچ جنبه‌اي از حقيقت را در بر نمي‌گيرد و يكي از دستگيرشدگان برگه‌اي از همين نوع درخواست براي اعترافات دروغين را با خود به همراه آورده كه شما نيز آنرا ملاحظه نموده‌ايد و خود گوياي واقعيت اين ماجراست، حال چگونه اين اعترافات ساختگي و دروغين باعث شده است كه عده‌اي از هم‌پرونده‌اي‌هاي ما براساس همين اعترافات دروغين دوباره متهم خوانده شده و تصميم بر تشكيل دادگاه برايشان گرفته شود.

جناب آقاي شاهرودي،
در طول مدت زمان بازداشت متوجه شديم كه بر اثر فشارهاي وارده دوستاني را مجبور به انجام مصاحبه تلويزيوني كرده‌اند كه يك نمونه كوچكتر آن نيز پس از آزادي تعدادي از بازداشت‌شدگان روي داد و جنابعالي به طور كامل در جريان تهديدها و مسائل پشت پرده اين مصاحبه‌ها هستيد و مي‌دانيد كه چه تهديد‌هاي ناجوانمردانه‌اي اعم از تهديد خانواده‌ها و ... در اين رابطه براي انجام يك مصاحبه صورت گرفته است و اين مسئله نيز بمانند نكاتي كه قبلا آمده است نشان دهنده بي‌اعتبار بودن اين نوع برنامه‌ها تحت فشارهاي مختلف جسمي و روحي است.

رياست محترم قوه قضائيه،
در پايان ما امضا كنندگان نامه فوق با درك فضاي خاص امنيتي و فشارهاي شديد اخلاقي، روحي و جسمي كه خود نيز از آن بي‌بهره نبوديم اذعان مي‌داريم كه دوستان درگير در اين ماجراي اسف‌بار هيچ‌گاه از روي ميل و علاقه در آن شرايط چيزي را نپذيرفتند و تمامي اعترافات ساختگي بوده و هيچ ارزش حقوقي و كيفري را در بر ندارد و دستور فرمائيد تا در خصوص 4 نفر عزيزان ديگر نيز تجديدنظري صورت گرفته و با بررسي دقيق قطعا متوجه خواهيد شد كه جرمي متوجه اين دوستان نيز نخواهد بود.

محبوبه عباسقلي‌‍‌زاده - فرشته قاضي - مسعود قريشي - حنيف مزروعي

نگاهي به گذشته:

اين ماجرا پاياني ندارد!

ديدار با دادستان كل كشور

كنفرانس كانون مدافعان حقوق بشر در خصوص سلول انفرادي

ديدار با فرمانده نيروي انتظامي

لعنت به اين تنهايي؛

تلاشي دوباره

گفته ها متناقض فرماندهان ناجا

گزارش پرونده وبلاگ نويسان: ابهام روي ابهام

پاسخ به فرمانده نيروي انتظامي

فرجام پرونده وبلاگ نويسان

تبرئه از چه !!!!!

دفاع از 4 نفر

چالش با فرمانده

پاسخ ديگري به قاليباف

همچنان قاليباف

پاسخ اشك‌آور خورده‌ها به قاليباف

خود ويرانگري زنداني - خودكشي در زندان

گزارشي براي ثبت در تاريخ

در امروز دستگير شدم !

و سرانجام روز آزادی

پرده پوشان ظلم ! - علي مزروعي

تكذيبيه يك مصاحبه - علي مزروعي

June 24, 2006

ياد ايام

به ياد ايام خوش انتخابات رياست جمهوري

عكس در دفتر آئينه در آئينه

دكتر معين، خودم و فريور(برادر همسرم)

عكس از آرش عاشوري‌نياي هميشه در كسوف

June 7, 2006

يادي از گذشته

تكلمه:
دوستاني كه ميخواهند از ماجراي سال گذشته بيشتر آگاه شوند به اين دو لينك مراجعه كنند: + +

يادش بخير سال پيش در چنين ايامي چه روزهايي داشتم.

وقتي وارد دانشگاه تهران شدم فكر نمي كردم صحبت هايم آنچنان بازتاب خبري در فردايش پيدا كند، صبح پاي كيوسك روزنامه فروشي وقتي عكس خودم را در صفحه اول اقبال ديدم بار اول اصلا متوجه نشدم ولي بار دوم آنچنان تعجب كردم كه در جايم خشكم زده بود.

واكنش ها نيز برايم قابل پيش بيني نبود، چون برحسب دغدغه شخصي رفته بودم به هيچكس در مورد رفتنم چيزي نگفته بودم و مشورت نكرده بودم، تنها آرش عاشوري نياي عزيز حاضر شده بود همراهي ام بكند، اول صبح پدرم كه روزنامه ها را ديده بود بهم تلفن زد و با عصبانيت بهم گفت كه چرا مشورت نمي‌كني براي اينجور كارها، مي‌گفت كه اين كارها بازي كردن با جان است و بعضي از اين جماعت ترس از هيچكاري ندارند و اين جمله را بهم گفت كه هنوز فراموش نكرده ام، گفت: خودسر شده ام

دكتر معين چند روز بعد كه ديدم گفت: خطرناك شده اي پاچه ميگيري و اين قبيل واكنش ها ادامه داشت، از مصطفي تاج زاده، بهزاد نبوي،‌ محسن امين زاده و محسن ميردامادي همه به نوعي شاكي بودند كه چرا حريف انتخاباتي را اينچنين كرده ام، اما من پيش وجدان خودم سربلند بودم و هستم زيرا حقيقت را به مصلحت آن زمان كه انتخابات بود نفروختم و هنوز هم از گفتن آن پروايي ندارم.

يادش بخير ............

عكس‌ها از آرش عاشوري نيا

November 11, 2005

و سرانجام روز آزادی

امروز 20 آبان روز آزادی ام پس از 66 روز انفرادی است؛

66 روزی که تمامی موجودیت زندگی ام را تغییر داده که شاید هیچگاه به لحاظ شخصی به این راحتی به این مسائل دست پیدا نمی کردم، اما اینجا قصد دارم به عنوان خاطره روزهای آخر زندان را یادآوری کنم.

اوایل هفته آخر بازداشتم بود که فکر کنم 16 آبان می شود یک شب دقایقی بعد از افطار صداهایی از راهرو پشت سر شنیدیم که خیلی نگرانمان کرد، حاجی(وطن خواه) مدام داد و بیداد می کرد و صدای گریه اش تا راهرو ما می آمد – توضیح اینکه محل سلول من از سلول 7 در راهرو اول پس از 45 روز به سلول فکر کنم 11 در راهرو دوم و سپس به سلول 13 در این مدت تغییر یافته بود.

خلاصه ما نگران شده بودیم که چه شده که حاجی این چنین سر و صدا به پا کرده، موقع بردن به دستشویی توانستیم یکی از بچه های راهرو اول را ببینیم و قضیه را بپرسیم، معلوم شد که «آرش نادرپور»(همسایه) را چند لحظه بعد از افطار از آنجا برده اند و فکر کنم آرش حدود بیش از 80 روز را در آنجا بود و نکته قابل تامل بردن آرش این بود که همه وسایلش را هم برده بود و هر چیزی هم که داشت تحویلش داده بودند.

در ابتدا تحلیل قضیه برایمان چندان راحت نبود، معلوم نبود که آرش به بازداشتگاه دیگری منتقل شده یا آزاد شده چون هر کدام برایمان معناهایی متفاوتی در بر داشت، اگر آرش به جای دیگری منتقل شده باشد یعنی که این ماجرا همچنان ادامه دارد و بایستی منتظر ادامه این بازی بازی باشیم ولی اگر آزاد شده بود یعنی اینکه قفل آزاد شدن پس از بیش از یکماه شکسته شده و آنموقع می توانستیم منتظر اتفاق خوشایندتری باشیم، از یک منظر رفتن آرش بیشتر با آزادی می مانست چون او در پرونده اش از همه پاک تر بود و حتی یک ذره هم ارتباط با سایت های سیاسی و اینترنتی نداشت و تنها به مدت 2 ماه دو سال پیش به رویداد خدمات فنی داده بود و به خاطر این دو ماه بیشتر از 80 روز انفرادی کشیده بود، همیشه او و چقک (مهدی درایتی) می گفتند که ما بخاطر فروختن یک دامین 10 هزار تومانی الان بیشتر از دو ماه است که تو انفرادی هستیم، این دیگه چه صیغه ای هست.

راستی یادم رفت بگم که حاجی برای چی داد و فریاد می کرد، در روزهای آخر برای اینکه به ما ثابت کنند که در انفرادی زندانی نیستیم سلول های انفرادی را به صورت 2 نفره در آورده بودند به این صورت که در همان سلول یک متر در 2 متر دو نفر را محبوس می کردند و بعد هم می گفتند که اینجا دیگر انفرادی نیست!!!(جل الخالق) حاجی و آرش هم برای مدتی با هم در یک سلول بودند و از آنجایی که آرش خیلی دوست داشتنی است حاجی به او اخت شده بود و وقتی برای بردن آرش آمده بودند دلش شکسته بود و تاب از کف داده بود.

خلاصه فکر کنم صبح بود که متوجه شدیم که آرش قطعا آزاد شده و این شکستن قفل آزادی در این پرونده بود و ما از این نظر یک چشم انداز روشن پیدا کردیم.

من چهار پنج شب آخر را با چقک(مهدی درایتی) هم سلول بودم و چون از قبل از زندان همدیگر رو می شناختیم خیلی بهتر با هم زندگی(!) می کردیم، فردای رفتن آرش بود که بعد از افطار آمدند در سلول ما و درایتی را خواستند و بردند، وقتی برگشت پرسیدم چی شده، گفت سید(نگهبان) شماره تلفن های خانه مان و پدرم و همسرم را گرفت، گفتم برای چی گفت چیزی به من هم نگفت.

به بقیه بچه ها خبر دادیم که اینچنین شده، جواد و امید هم در راهرو ما بودند و فکر کنم تازه با هم سلول شده بودند، در نهایت به این نتیجه رسیدیم که چقک هم قرار است آزاد شود و برای خبر کردن خانواده که وثیقه حاضر کنند شماره ها را گرفتن و به دنبال راهی بودیم که بفهمیم آیا از راهرو اول هم کسی بوده که شماره اش را گرفته باشند.

صبح چقک که برای نظافت رفت گفت که حاجی و مسعود(قریشی) هم سلول شده اند تا حاجی دلتنگی آرش را نکند ولی از شماره گرفتن خبری نبود، چقک خودش به این نتیجه رسیده بود که خبری از آزادی نیست و برای کار دیگری شماره ها را گرفته اند.

اما من هم فکر می کردم که چقک در حال آزاد شدن است و من ماندنی و باز باید در تنهایی خودم غوطه ور شوم و هم سلول شدنم بیشتر از 2 روز دوام نیاورده، صبح چهارشنبه بود که یکدفعه سید آمد و من و چقک را آهسته از ، سلول صدا کرد و بیرون برد و در راهرو آرام به ما گفت که قرار است شما دو تا آزاد شوید، من با تعجب گفتم سید منم قرار است آزاد شوم، گفت بله، می روید وسایلتان را آرام جمع می کنید تا بیام دنبالتان،

به سلول برگشتیم و شروع کردیم به جمع کردن چیزهایی که تو سلول داشتیم، خوراکی ها را جدا کردیم تا به امید و جواد بدهیم و لباس پوشیدیم و حاضر نشستیم ولی سعی کردیم آرام به جواد و امید قضیه را منتقل کنیم. انتظار در این زمان خیلی سخت است، وقتی تو در انفرادی هستی و امیدی به آزادی نداری گذشت زمان برایت راحت تر است ولی وقتی دلت را برای رفتن صابون بزنی امان از دست این دل که پدرت را در می آورد.

برای آرام کردن خودم شروع به خواندن قرآن کردم، چقک هم دعا می خواند، ولی مگر این دل آرام میشد، خلاصه بعد از چند ساعت سید آمد و ما رو برد و در راهرو نشاند و بعد از مدتی وسایلمان را که روز اول تحویل گرفته بود آورد، ساکت و کمربند و پول و چیزهایی دیگرم را به من داد و چقک هم وسایلش را تحویل گرفت، حاجی را هم آوردند و او هم وسایلش را تحویل گرفت، از اینکه حاجی داشت آزاد می شد خیلی بیشتر خوشحال شدم، بنده خدا حاجی با داشتن زن و 2 تا بچه بزرگ برایش دیگر گذراندن انفرادی سخت شده بود در حالیکه از همه بیشتر هم انفرادی کشید فکر کنم قریب به 99 روز انفرادی بود.

بعد از تحویل همه وسایل مسعود را هم آوردند و بردند اتاق بازجویی، حدس زدم شاید او هم آزاد شود، شادی ام ، دو چندان شده بود، مسعود را مانند برادر در آنجا دیده بودم، کسی که بیش از هم مقاومت کرد و بیش از همه هم مورد آزار قرار گرفت و کمتر از همه بعد از آزادی صدایش درآمد، و بمانند ما روزنامه نگارها اهل سر و صدا نبود ولی به قول شهرام(رفیع زاده) این پرونده اگر یک قهرمان داشت آنهم مسعود قریشی بود که تا آخر سر حرفش ایستاد و از همه ما مردانه تر آزاد شد، راستی مسعود مدیر فنی سایت امروز بود.

حاجی آرام گفت مسعود هم قراره آزاد بشه، گفتم الهی شکر، حاجی استرس گرفته بودش و مدام از سید(نگهبان) میخواست که دستشویی ببردش، البته درایتی هم دست کمی در این قضیه نداشت.

بازجو آمد و من رو به اتاق بازجویی برد، گفت قراره امروز اگر کارهای اداری انجام شد و وثیقه گذاشته شد آزاد شین و بعد از آن کلی توصیه ایمنی که رفتی بیرون به بابات هم اعتماد نکن و اون میخواد بدبختت کنه و من خوشبختت می کنم(نقل به مضمون) رفتی حرفی نزن که متاسفانه بعضی از بچه ها این توصیه را بعد از آزادی تا مدتی جدی گرفته بودند.

خلاصه آنروز انتظار رفتن ما را کشت و هر ساعت می گفتند که ماشین در راه است و می آید و شما را می برد ولی خبری نمی شد و فکر کنم قریب به 3 ساعتی را در راهرو با چشم بند نشسته بودیم تا ماشین بیاید.

حدودای ظهر بود که سید گفت کارهای اداری به خوبی انجام نشده و امروز احتمالا آزاد نمی شوید به یک روز دیگه افتاده ولی ممکن است حاجی آزاد شه،

من و حاجی و چقک را برای خواندن نماز ظهر در یک سلول کرد، جاتون خالی تو یک سلول که آدم به زور می تونه بخوابه سه نفره نماز ظهر را به جماعت خواندیم، البته از موقعی که من و چقک هم سلول شده بودیم دوتایی جماعت می خواندیم.

حدود ساعت 5 بود که سید آمد و حاجی را برد و گفت که تو امروز آزاد می شوی، با هم خداحافظی کردیم و بهش سفارش کردم که اگر ما تا چند روز دیگه آزاد نشدیم حتما احوال من رو به خانواده و همسرم خبر بده چون من نزدیک به 45 روز بود که حتی یک تماس تلفنی نداشتم.

شب به درخواست من و درایتی ما رو به همون سلول 13 برگردوندند، چون من فکر می کردم که ممکن است آزادی ما معوق شده باشد، شب مسعود و روزبه و شهرام را هم از راهرو اول به راهرو ما آوردند، روزبه و شهرام هم سلول بودند، امید و جواد هم و من و چقک هم و مسعود بی چاره تنها بود، الان پایه بالای ما مسعود بود که 98 روز بود در زندان بود و بعد از او چقک با 86 روز و بعد شهرام با 66 و من با 65 و بعد هم روزبه، امید و جواد.

شب همه از دور، دور هم بودیم و با هم حرف می زدیم، خانواده امید یک دیوان حافظ برایش فرستاده بودند، برای همه مان فال گرفت، روزبه و جواد و مسعود برایمان شعرهای مختلف را خواندند، شهرام شعرهایی که از بر بود را خواند، چقک هم گاهی مزه پرانی می کرد، به پیشنهاد بچه ها یک رادیو راه انداختیم و مجری آن فکر کنم امید و من بودیم و هرکسی یه قسمت را برعهده داشت، چقک طنز، مسعود و روزبه و جواد هم چون خوش صدا بودند آواز، شهرام را هرچه فکر می کنم یادم نیست، امیدوارم که خودش کمکم کند.

شب خوبی بود، ولی من دیگر از آزاد شدن قطع امید کرده بودم، ولی استرس عجیبی من و چقک داشتیم جوری که نتوانستیم همان افطاری مختصر آنجا را بخوریم ولی دل پیچه ای گرفته بودیم که نپرسید، من حالم به قدری خراب شده بود که رفتم و زنگ زدم که نگهبان بیاید و من را به دستشویی ببرد، اما خبری نشد، از بقیه بچه ها خواستم که زنگ بزنند همه زنگ زدند ولی هیچکس نیامد، با اینکه کار خطرناکی بود ولی محکم به در زدم تا شاید بشنود ولی خبری نشد و انگار بعد از افطار نگهبان ها هم تعطیل کرده بودند.

بالاخره هر کاری کردیم خبری نشد که نشد و بعد از یک ساعت تحمل مانده بودیم که چه کنیم، تنها چاره ای که مانده بود استفاده از پلاستیک بود، چند پلاستیک را در هم کردیم و کاری که نباید می کردم را کردم.

بعد از من انگار نوبت چقک شده بود، او هم که به حال و روز من افتاده بود هر چقدر تحمل کرد آخر مجبور شد از راه حل من استفاده کند و شبی شد آن شب،

فردای آن روز دیگر کاملا از آزادی ناامید شدم، زیرا در طول روز هیچکس نیامد و تنها برای دستشویی طبق معمول ما را بیرون بردند، تا افطار دیگر قطع امید کامل کرده بودم، بعد از افطار هم مسعود گفت من می خوابم اگر آمدند آزادمان کنند بیدارم کنید که من گفتم چه دل خوشی داری تو، الان ساعت 8 شب پنجشنبه است، کی دیگه میاد ما رو آزاد کنه، من و چقک با هم حرف می زدیم که نگهبان آمد و در را باز کرد، طبق معمول همیشه گفتیم سید وضو و دستشویی گفت آره و پرسید قریشی تو کدوم سلوله که گفتیم روبرو و بقیه را بیرون نیاورد(در روزهای آخر از جمله مزایایی که برای اثبات اینکه ما در انفرادی نیستیم غیر از سلول انفرادی دو نفره این بود که دسته جمعی به دستشویی می برندمان تا اثبات شود که اینجا اصلا خبری از انفرادی نیست!!).

این حرکت مشکوک کننده بود چون فقط ما سه را که قرار بود آزاد شویم را دستشویی بردند، بعد از آن سید گفت که سریع نماز بخوانید که الان ماشین می آید، من و چقک که با پارچ آب مان وضو گرفته و نماز خوانده بودیم گفتیم که نمازمان را خواندیم، گفت پس سریع سلول را مرتب کنید.

در آن موقع همه بچه ها شروع به سفارش کردن شدند، شماره همه را گرفتم و در حاشیه پیرهنم به صورت خیلی ریز نوشتم، و قول دادم که حتما زنگ بزنم و حتما اگر شد با بچه ها یه سر به خانواده ها بزنیم، که همان شب به همه زنگ زدم و روز عید فطر به دیدن خانواده های بچه ها رفتیم.

بعد از 10 دقیقه من و چقک آماده بودیم و مسعود داشت با خونسردی هر چه تمامتر همچنان نمازش را می خواند، سید ما را برد تا وسایلمان را یک بار دیگر تحویلمان دهد، به سید گفتم امروز جدی قرار است برویم یا اینکه مثل دیروز است، گفت نه قراره ماشین بیاد دیگه، خلاصه مسعود هم با تاخیر فراوان آمد و ماشین هم آمد، همانند آمدن به آن زندان مخفی برای رفتن هم سر بی سیم همراه ماشین را گرفتم و از سالن با چشم بسته به داخل ماشین رفتم، دم در ماشین گفتم: سید کجا می ریم، آزاد می شیم، گفت: نه قرار برین اوین، گفتم: خوب خدا را شکر، حداقل یه جایی می ریم که معلوم بشه کجاست.

هر سه سوار شدیم و سرهایمان طبق معمول روی زانوهایمان بود، چون تازه افطار کرده بودیم من حالم کم کم بد شده بود و خواستم که سرم را بالاتر بگیرم که همراه مان اجازه نداد، من و مسعود کنار هم نشسته بودیم و با هم تو راه سعی می کردیم مسیر خودرو رو حدس بزنیم ولی کمی سخت بود چون حال درستی نداشتیم،

نزدیک به سه ربع ساعت با ماشین تو تهران چرخیدیم بدون اینکه بدونیم مقصد کجاست، آنقدر مسیر طولانی شد که من حدس زدم شاید ما رو می خواهند تو اوین به خانواده ها تحویل بدهند، برای ملاقات دوم من دقیقا همین کار را کردند و من را به اوین بردند.

بعد از مدتی ماشین یکجا ایستاد و همراه در ماشین را باز کرد و گفت قریشی و درایتی شما هم قراره آزاد بشین فقط کمی صبر کنید و بعد گفت مزروعی از ماشین پیدا شو،

از قبل من همیشه دوست داشتم که یک یادگاری از آن دوران با خودم بیارم و چشم بند بهترین چیزی بود که میشد به عنوان یادگار داشت، وقتی به من گفت از ماشین پیاده شو سریع چشم بند را برداشتم و توی جیبم گذاشتم و همراه هم متوجه نشد، کمی ایستادم تا حالم سر جایش بیاید و چشمم محیط را تشخیص دهد، بعد از 66 روز بود که داشتم محیط بیرون از بازداشتگاه را میددیم و دراین مدت چشمم هم ضعیف تر شده بود و عینکی هم که همراهم نداشتم برای همین محیط را نه چندان واضح می دیدیم ولی سریع متوجه شدم که محل کجاست،

سید(نگهبان) گفت میدونی اینجا کجاست، گفتم میدان نیلوفر در عباس آباد، همانجایی که روز اول بازداشت شده بودم، به همراه آن نگهبان به ساختمان کلانتری و بعد ساختمان پشتی آن که مربوط به اداره اماکن نیروی انتظامی می شد رفتیم و در یکی از طبقات به من گفت که به خانه تلفن بزن و بگو کجا هستی تا بیایند دنبالت، از این مدل آزادی تعجب کردم، گفتم خودم می تونم از اینجا برم، ولی بعد فکر کردم که ممکن است همین الان برم دم در و یک ماشین دیگه بیاد و من رو ببره و این ممکنه یک بازی جدید باشه، گفتم باشه زنگ میزنم و زنگ زدم، ضحی خواهر کوچکم گوشی را برداشت و با شنیدن صدایم جیق کشید و گفت بابا حنیفه، بابام گوشی را گرفت و گفت چطوری، گفتم من الان کلانتری میدان نیلوفر هستم و خودم میام خونه، گفت صبر کن میام دنبالت، گفتم نه خودم میام اینجوری راحت تره، حقیقتش تحمل صبر کردن را از دست داده بودم، ضحی مدام در خانه جیق جیق می کشید.

از اماکن خارج شدیم و نگهبان گفت مطمئنی می تونی بری، گفتم آره، بعد گفت پس برو یک آژانس بگیر، گفتم اینجاها معلوم نیست که آژانسی باشد یه تاکسی دربست میگیرم و میرم، پرسید پول دارم که گفتم دارم و خداحافظی کرد و رفت، موقع رفتن یادم آمد که مسعود و چقک پولی همراهشان ندارند، سید را صدا زدم و گفتم این دو تا از بچه ها هیچ پولی ندارند و مقداری از 10 هزار تومان پولی که همراهم بود دادم که به آن دو بدهد تا بتوانند آنها نیز به خانه هاشان برسند.

رفتم سر خیابون و اولین پیکانی که دیدم گفتم دربست ولی عصر و ایستاد و سوارش شدم، در راه مثل ندید پدیدها خیابان ها را نگاه می کردم، راننده تاکسی که از سر وضع (ریش بلند و ژولیده و موهای در هم برهم) و حرکات من تعجب کرده بود پرسید، سفری جایی بودی، گفتم آره مدتی نبودم برای همین دوست دارم خیابان ها را ببینم، بعد از 20 دقیقه رسیدیم سر خونه پدری، از پله ها بالا رفتم، زنگ زدم، در باز شد، رفتم بالا و ..........................

August 10, 2005

گزارشي براي ثبت در تاريخ

گزارش هیات نظارت بر قانون اساسی در مورد پرونده وبلاگ نویسان منتشر شده است،
روزبه در وبلاگش اين مطلب را آورده است و من هم آنرا نقل مي‌كنم:


بسمه تعالی
حضرت حجت الاسلام والمسلمین جناب آقای خاتمی
ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران


با سلام

در ارتباط با نامه آقای مزروعی به جناب عالی در خصوص وضعیت بازداشت فرزندش آقای حنیف مزروعی که فرموده بودید موضوع در هیات پیگیری و نظارت بر قانون اساسی مورد بررسی قرار گیرد و نیز نامه آقای احمد محمد بیگلو در شرح ماجرای بازداشت و رفتارهایی که با همسرش خانم فرشته قاضی صورت گرفته که رونوشت آن برای هیات ارسال شده ( البته قبلا اصل نامه تحویل هیات شده بود ) و حضور جمعی از وبلاگ نویسان و مرتبطین با سایت ها که برای تظلم و شرح آن چه در جریان دستگیری و دوران بازداشت بر آن ها رفته اجمالا نکاتی را جهت اطلاع و هر گونه اقدامی که مصلحت می دانید به استحضار می رساند:

1- روز شنبه 5/10/1383 آقایان: مسعود قریشی ، آرش نادرپور، حنیف مزروعی و خانم ها: محبو.به عباسقلی زاده و فرشته قاضی به اتفاق همسرش احمد محمد بیگلو و در روز شنبه 12/10/1383 آقایان : روزبه میرابراهیمی به اتفاق خانمش و امید معماریان در جلسه هیات حضور یافتند و مطالبی در خصوص نوع احضار ، دستگیری ، بازداشت ، نوع اتهامات و بازجویی و نوع رفتار در دوران بازداشت و حتی پس از آزادی با وثیقه ابراز داشتند که حتی اگر همه آن اظهارات هم ثابت نشود و قسمتی از آن ها درست باشد بسیار متاثرکننده ، تامل برانگیز و برهر کس که در نظام جمهوری اسلامی مسئولیتی به عهده دارد، این تکلیف را ایجاد می کند که تلاش و اقدامی جدی به عمل آورد و جملگی مشمول آیه شریفه : " واتقوا فتنه لاتصیبن الذین ظلموا منکم خاصه " قرار خواهند داشت.

2- خلاصه و عمده اظهارات پنج نفری که روز شنبه 5/10/1383 در جلسه هیات حضور یافتند بدین شرح بود:

الف – برخی تا 95 و بعضی تا 30 روز در بازداشت بودند که قسمت عمده مدت بازداشت آنها در سلول انفرادی بدون هواخوری و یا به مدت بسیار کم در بازداشتگاهی ناشناخته که از روی قرائن احتمال می دادند بازداشتگاهی در حوالی میدان کتابی و مربوط به اطلاعات ناجا باشد. عموما ابتدا به اداره اماکن نیروی انتظامی در خیابان استاد مطهری برده شده و بعد از آن جا با چشم بسته آن ها را به بازداشتگاه برده اند. بسیاری از اوقات بازجویی با چشمان بسته و رو به دیوار بدون این که بازجو را ببینند انجام می شده است.

ب – عموما از بد رفتاری بازجوها، فحش و به کار بردن الفاظ رکیک و کتک خوردن شکایت داشتند از بین این 5 نفر خانم عباسقلی زاده اظهار داشت من کتک نخورده ام ولی تهدید شدم.

ج – عموما اظهار می داشتند پس از بازداشت اولین سوالی که در مقام بازجویی و به عنوان متهم ار آن ها می شد این که کلیه روابط نامشروع و کارهای خلافی را که انجام داده اند بنویسند و حتی گاه افراد خاصی را اسم می بردند که با این افراد رابطه نامشروع داشتی و باید مشروحا آن را توضیح دهی و با انواع تهدید ها و گاه فشار های فیزیکی و اشاره به اعترافات دیگران ، می خواستند که به هر نحوی شده ارتباط نامشروع خود را تشریح نموده و بنویسند. اظهارات خانم فرشته قاضی که تازه ازدواج کرده در حضور همسرش و اعضا هیات در تشریح اعترافات یکی دیگر از متهمان دائر بر داشتن رابطه نامشروع و همچنین اظهارات خانم عباسقلی زاده در خصوص مواجهه دادن او با یکی دیگر از متهمان برای اثبات داشتن رابطه نامشروع به گونه ای بود که تاثر توام با نفرت همه اعضا هیات را برانگیخت. این اظهارات توسط آقایان روزبه میرایراهیمی و امید معماریان که طرف های اعتراف و مواجهه آن روابط نامشروع بودند در جلسه روز شنبه 12/10/1383 تایید شد. به راستی اگر این اظهارات دروغ نباشد و فکر اساسی برای علاج ریشه ای این نوع برخورد ها در نظام قضایی ، امنیتی و بازجویی های مربوطه نشود ، باید گفت و علی الاسلام السلام...

د – از جمله کارهای متداولی که در جریان بازجویی آن ها صورت می گرفته ، درخواست تک نویسی از آن ها ست یعنی لیست اسامی افرادی عمدتا از فعالان سیاسی را به آنها می دادند و می گفتند هر چه می دانید در مورد آن ها بنویسید و از جمله روابط خود را با آنها شرح دهید و خلاف کاری ها و فعالیت های آنان را مشروحا بنویسید.

ه – پس از فراغت از تثبیت اتهامات اخلاقی و به گفته متهمان شکستن و خرد کردن شخصیت آن ها ، به اتهامات سیاسی پرداخته و اتهاماتی از قبیل اقدام علیه امنیت کشور ، تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی ایران یا معاونت در آن و امثال آن ها پرداختند.

3 – روز سه شنبه 8/10/1383 حدود ظهر در حالی که مشغول تنظیم یادداشت های جلسه شنبه 5/10/1383 برای ارسال به جنابعالی بودم آقای مرتضوی دادستان تهران زنگ زد و گفت: از مجموعه شما یعنی هیات پیگیری شکایت شده و پرونده ای تشکیل شده است نزد آقای حسینی بازپرس . گفتم : چه شکایتی از هیات شده .گفت : انتشار اظهارات متهمانی که در هیات حضور یافتند به وسیله آقای ابطحی در سایت خود. و می دانید نشر این مسایل قبل از آن که در مورد صحت وسقم آن ها تحقیق شود جرم است و توضیحاتی در مورد غیرقابل قبول بودن اظهارات خانم قاضی که مورد ضرب و جرح قرار گرفته و بینی اش شکسته داد. و نیز گفت : شکایتی هم از هیات به کمیسیون اصل نود قانون اساسی مجلس شورای اسلامی از سوی متهمان دیگری که افشاگری کردند و در روزنامه و تلویزیون ، مطالب را بازگو نمودند مطرح شده است و هم اکنون گفته می شود هیات پیگیری و نظارت بر اجرای قانون اساسی همانند کمیسیون اصل نود زمان آقای انصاری راد شده است و به هر حال گفت شما باید آن دسته دیگر اط متهمان یعنی آقایان: میرابراهیمی ، امید معماریان ، شهرام رفیع زاده و جواد تمیمی را نیز دعوت کنید در هیات حضور پیدا کنند و اظهارات آن ها را هم استماع کنید . اسامی فوق را گفت یادداشت کنید و مواکدا خواست که دعوت شوند. بنده هم گفتم شما به آن ها اطلاع بدهید ما آماده پذیرش آن هادر جلسه هیات و استماع اظهاراتشان هستیم. همان موقع آقای شوشتری وزیر دادگستری و عضو هیات نیز زنگ زد و اظهار داشت مرا به مجلس احضار کردند تا راجع به مطالبی که در سایت آقای ابطحی انتشار یافته توضیح بدهم و به هر حال ایشان هم معتقد و موافق حضور متهمان معرفی شده از سوی آقای مرتضوی و استماع اظهارات آن ها بودند.

4 – روز شنبه 12/10/1383 آقایان روزبه میرابراهیمی به اتفاق همسرش و امید معماریان در جلسه هیات حضور پیدا کردند و گفتند دو نفر دیگر حضور ندارندد و موفق نشدند امروز بیایند. برخلاف انتظار و تصوری که برای همه وجود داشت هر دو نفر از لحظه ورود مطالبی نظیر آن چه گروه قبلی گفته بودند در ارتباط با دستگیری و نوع رفتار با خود با التهاب بیشتری بیان داشتند. مخصوصا آقای معماریان با حالتی عصبانی و پرخاشگر و گاه توام با گریه وضع خود را در جریان دوران بازداشت بیان می کرد. می گفتند پس از حضور گروه قبلی در هیات و مطرح شدن اظهارات آن ها ما را به دفتر دادستانی خواستند و به ما گفتند این هیات یک هیات خود خوانده است و اعتباری ندارد شما مطلبی بنویسید برای کمیسیون اصل نود مجلس شورای اسلامی و در آن جا حاضر شوید و مطالب را بگویید و برای حضور در جلسه این هیات نیز از ما خواسته شد که قبل از آمدن به هیات حتما به دادستانی برویم و با آقای مرتضوی ملاقات داشته باشیم که ما نرفتیم.

به هر حال این دو نفر هم اظهار می داشتند آن چه حنیف مزروعی و بقیه افراد جلسه اول از وجود فشارها و توهین و ایراد ضرب و مخصوصا مطرح کردن مسایل اخلاقی در درجه اول گفتند صحیح است و بر ما نیز همان ترتیب صورت گرفته است . آقای میرابراهیمی مساله اعتراف گرفتن از او برای داشتن رابطه نامشروع با خانم قاضی را تایید کرد و آقای معماریان نیز مواجهه دادن و اعتراف کردن در مواجهه با خانم عباسقلی زاده به داشتن رابطه نامشروع با او را تایید نمود و بد نیست بدانید هم خانم عباسقلی زاده با همه اعتماد بنفس و غروری که داشت وقتی ماجرای مواجهه اش با معماریان را نقل می کرد که البته می گفت احساسم این بود که تحت فشار این اعتراف را می کند ، اشک در چشمانش جمع شد و گفت: چگونه برای من یک زن 46 ساله که بچه هایم دیگر به سن وسال معماریان هستند این مسایل را مطرح می کنند و هم آقای معماریان با عصبانیت و التهاب و حالت گریه این وضعیت را مطرح می کرد.

آقای معماریان برای تشریح نوع فشارها به خصوص توهین و الفاظ بسیار زشت و رکیکی که در بیان اتهامات اخلاقی و اعتراف گیری از آن ها در بازجویی به کار می رفته و ترسیم آن فضا که برای درهم شکستن شخصیت آن ها بوده درخواست کرد چند دقیقه ای خانم آقای میرابراهیمی که در جلسه حضور داشت خارج شود تا بتواند گوشه ای از آن نوع اظهارات و برخوردها را بیان کند که طبعا ادب اقتضا نمی کند آن بیانات در این نوشته منعکس شود.

5 – به هر صورت نکته مهم و قابل ظکر دیگر این که دو نفر فوق مدعی بودند آن چه تحت عنوان افشاگری و بیان حقایق پس از آزاد شدن از زندان در روزنامه ها نوشتند و یا در تلویزیون گفتند تحت فشار بوده و به خاطر ترس از بازگشت به آن وضعیت مخوف سابق بوده است. می گفتند از وقتی که آزاد شدیم مرتبا هر روز یا دو روز یک بار تماس می گیرند و یا احضارمان می کنند. آقای میرابراهیمی می گفت یک یا دو روز پس از آزاد شدن بازجو با من تماس گرفت و قرار گذاشت در محلی او را ببینم در آن محل حاضر شدم راجع به نوشتن نامه و انتشار آن با من صحبت کرد و گفت آزاد شدن معماریان که آن موقع هنوز در زندان بود موکول به انتشار این نامه از سوی شماست که آن متن را تهیه کردم و در روزنامه ها منتشر شد.

به هر حال مدعی بودند فشارها و تهدید ها و توهین ها و وضعیت خاصی که در آن محیط بسته ناشناخته برای آن ها به وجود آمده بود وادارشان کرد که اعتراف دورغین علیه خود و دیگران به ویژه در زمینه مسایل اخلاقی بنمایند.

6 – نکته قابل توجه جو بی اعتمادی است که در این زمینه برای همه و مخصوصا برای این افراد به وجود آمده و به همه چیز و همه کس با دید تردید و بی اعتمادی و ابهام در آن چه در آینده پیش خواهد آمد و ترس از سرنوشت نامعلوم خود می نگرند که گمان می کنم این بی اعتمادی به دیگران هم سرایت کرده و امر خطرناکی است که باید برای آن چاره اندیشید.

7 – جناب آقای رئیس جمهور گزارش اجمالی دو ملاقات حضورتان داده شد وقت جنابعالی را با تشریح جزییات بیشتر نمی گیریم. علی الظاهر هیات دیگری را که قاعدتا توان و اختیار بیشتری دارد مامور فرمودید در ارتباط با این اظهارات و این وقایع تحقیق کنند . امید است این تو.فیق را داشته باشند که حقیقت را کشف نمایند. اگر حتی قسمتی از آن اظهارات که نظایر آن از سوی افراد دیگر و در موارد دیگر نیز بارها اظهار شده درست باشد، حقیقتا کلام مولا در نهج البلاغه مصداق خواهد داشت که " لو ان امرا مسلما مات بعد هذا اسفا ما کان به ملوما " و به هر حال نشان دهنده روند خطرناکی در نظام تعقیب و پیگیری جرم و مجرم و نظام دادرسی است که با اصول قانون اساسی و مبنای اسلامی آن مغایرت آشکار دارد. و عزم جزم همه مسئولان تصمیم گیر را که به حفظ ارزش های واقعی نظام جمهوری اسلامی ایران و نه صرفا حفظ ظاهری آن احساس وظیفه جدی می کنند برای علاج واقعه و جبران و اصلاح روش ها می طلبد.

در عین حال لازم به یادآوری است که حسب ادعا های مطرح شده بسیاری از این اقدامات نادرست انجام شده در اماکن و اطلاعات ناجا و بازداشتگاه های متعلق به نیروی انتظامی صورت گرفته است و طبق قانون نیروی انتظامی وابسته به وزارت کشور است. اگر صلاح بدانید سزاوار است از وزیر کشور خود نیز بخواهید در ارتباط با ادعاهای مطرح شده توسط زیر مجموعه خود و به ویژه بازداشتگاه های اختصاصی و غیر رسمی گزارش کاملی خدمت شما ارائه دهد.

حسین مهرپور

15/10/1383

مشاور ریس جمهور

و رییس هیات پیگیری و نظارت بر اجرای قانون اساس

July 20, 2005

خود ويرانگري زنداني - خودكشي در زندان

به خاطر مي آورم در روزهايي كه زنداني بودم و همه روزه زير انواع فشارهاي مختلف روحي و جسمي براي تصديق خواسته‌هاي بازجويانم قرار داشتم، تنها ياد خدا آرام بخش دل ناآرام و پرغصه‌ام مي شد. ياد او، هميشه در دوران سختي آرام بخش دل بندگان است و بي‌شك تمامي زجر كشيدگان بر اين نكته ابرام مي کنند، اما زنداني در نهايت شايد به جايي برسد كه ناعدالتي صبرش را ببرد و تصميمي بگيرد كه شايد کساني كه از خارج نظاره‌گرند، آن را غير منطقي بدانند.

در روزهايي كه از بد حادثه گرفتار آمده بودم و ساعاتي طولاني زير انواع فشارها براي پذيرفتن كارهاي نكرده بودم، هر شب به خداي خود شكايت مي‌بردم كه چرا مرا اينچنين تحت آزمون قرار داده‌است، آزموني كه هيچ گاه در مخيله‌ام نيز جايي نداشت.

در همان روزهاي هولناك زندگي‌ام بود که اسامي شريف‌ترين همكارانم را در مقابل ديدگانم گذاشتند تا اعتراف كنم كه با آنها چه رابطه‌ها كه نداشته‌ام. وقتي آن اسامي را به من دادند، حس كردم كه روح در تنم مي لرزد. جسمم نيز ديگر طاقت نداشت. نمي‌دانستم خواب بودم يا بيدار، ولي دوست داشتم كابوسي باشد كه با نداي اذان صبحدم پايان پذيرد. اما نه خواب بود و نه كابوس. هر چه بود، جلوي چشمانم بود، به همراه قلمي كه بايد به وسيله آن مي‌نوشتم چه كارهاي ناكرده‌اي را كرده‌ام، و بايد ديگران را هم شريك كارهايي معرفي مي‌كردم كه فكرشان نيز هيچ گاه به چنين عملي نزديك نشده بود.

شبي که به من تکليف شد چنان "اعترافاتي" را بکنم، تا به صبح بيدار ماندم. گاهي فكر مي‌كردم، گاهي با خداي خودم صحبت مي‌كردم، و گاهي با خيال عزيزترينم در روي زمين نجوا مي‌كردم كه چه كنم؟ تكرار اين تهمت‌ها امانم بريده بود؛ در عين اينكه مي‌خواستم گوهر حيثيت و آبرويم برايم بماند و نمي‌خواستم با تن دادن به دروغ، در مقابل عزيزترين کسانم گردن شرم خم کنم.

تا صبح كلنجارادامه داشت؛ تا اينكه پس از نماز صبح تصميم گرفتم بيش از اين به اين بازي کثيف ادامه ندهم، تصميمم اين نبود كه مايه خجالت خود، همسر، پدر، خانواده و ديگران را فراهم كنم. مي‌خواستم كاري كنم كه هم خود و هم ديگراني كه قرار است من در اين بازي آنها را وارد كنم بي‌آبرو نشوند. راهش را هم جستجو كردم و در گوشه‌اي از درب فلزي سلول كوچكم تكه‌اي نوك تيز يافتم و حتي براي امتحان چندين بار پيشاني بر آن نهادم و دريافتم كه تنها به يك ضربه قوي احتياج است تا كار را تمام كند، از هماناني كه در اتاق بازجويي خوب يافت مي‌شد! از خدايم هم طلب عفو كردم كه فشار ظلم چاره‌اي برايم باقي نگذاشته و خواستم كه همسر و خانواده‌ام را در پناه خود محفوظ بدارد و سرافكنده از اين عمل من نگرداندشان. با خود عهد كردم كه اگر آن بازي شوم ادامه يافت بي‌درنگ تصميمم را اجرا كنم.

اما به لطف دوست، نوع بازي بازيگران تغيير كرد. در بازجويي هاي بعدي، كار از مسائل جنسي به مسائل عقيدتي كشيده شد و بدين ترتيب، نياز به اجراي آن تصميم نيفتاد. به لطف محبت دوست، سجده شكري به جا آوردم و آن پس هرگاه به آن تكه تيز سلول نگاه مي‌كردم، به جاي انديشه خشونت، لطف دوست بود كه ذهنم را روشن مي‌كرد.

اين قسمت ماجراي آن روزهاي سياه را تا به امروز در هيچ‌جا بازنگفتم، زيرا مي‌انديشيدم كه بر بي‌ظرفيتي‌ام تلقي شود. حتي پدرم كه بيشتر ماجراهاي آن دوران را با او باز گفته‌ام از اين ماجرا بي‌خبر است و احتمالا از طريق همين صفحات آن را مي‌خواند.

پس از رهايي با چند تن از دوستاني كه طي دوره‌هاي مختلف گرفتار آمده بودند به صحبت نشستم، ديدم كه بعضي از آنها نيز در شرايطي به همان نتيجه رسيده بودند و اين نكته به پير و جوان بودن و يا ميزان صبر آنها تعلق نداشت.

نمي‌خواهم بگويم كه گنجي امروز در شرايطي مشابه دست به اعتصاب غذا و ادامه آن تا مرز فنا زده، که حساب او از ديگران جداست. بلكه سخن اين است كه بايستي درك كرد كه چگونه يك زنداني، در شرايطي که براي دفع ظلم از خود، هيچ فريادرسي ندارد، ممكن است تصميم به عملي بگيرد كه خلاف منطق عادي و "خود-ويرانگري" تلقي شود، رسيده و ممكن است كه اين تصميم درد جسماني را همراه خود داشته باشد، اما از آن‌سو گوهر آزادي و آزادگي زنداني را نيز به ارمغان خواهد آورد.

امروز گنجي، در سلول خود، سرمايه اي جز جان خويش ندارد، و مصمم است اين آخرين سرمايه را، وقف اعتراض به وضعيتي غير عادلانه کند. خدا کند قبل از آن که خيلي دير شود، عدالت در مورد او اجرا شود.

May 20, 2005

پاسخ اشك‌آور خورده‌ها به قاليباف

سردار در آخرين اظهار نظرشان در خصوص پرونده ما با چرخشي 180 درجه‌اي حتي ديگر منكر آن شدند كه زدن گاز اشك آور چون در ماه رمضان بوده پسنديده نبوده و گفته‌اند كه مقصر در اين قضيه ما بوده‌ايم كه سعي داشتيم با چشماني بسته و دستاني كه دست‌بندهاي اسرائيلي به آن زده شده بود از آن موقعيت سوء استفاده كنيم.
در زير جوابيه كساني كه در آن خودرو كذايي حضور داشتند و مورد محبت و الطاف زير مجموعه سردار قرار گرفته‌اند را بخوانيد:

بسمه تعالي

جناب آقاي محمد باقر قاليباف

سردار سابق و کانديداي امروز رياست جمهوري

سلام؛

مواضع متناقض و در برخي موارد متضادتان در مواجهه با پرسش هميشگي نحوه برخورد با وبلاگ نويسان در بازداشتگاه غير قانوني زير نظر نيروي تحت فرماندهي شما، ما را با اين ترديد مواجه کرده است که آيا سردار! هنوز بر ساختمان کاخ سعدآباد پا ننهاده، اسير رفتار نهادينه شده در سال هاي حضور خود در عرصه نظاميگري شده است؟ آيا اين ادعاي شما که من رخت نظاميگري را وانهاده‌ام تا در وانفساي سياست، تخت رياست جمهوري را در اختيار گيرم، شعاري بيش نيست؟ حتما خودتان بر آخرين موضع گيريتان در مورد پرونده وبلاگ نويسان در جمع مديران آموزش و پرورش مناطق ١٩ گانه تهران که در سايت ها و روزنامه ها منتشر شده بيش از ما آگاهي داريد، هرچند كه روز پس از انتشار آن تنها يك كلمه از آن را اصلاح كرديد اما براي طرح موضوع عين گفته تان را در اينجا مي‌آوريم .
شما در پاسخ به زدن گاز اشک آور در اتومبيل حامل تعدادي از متهمان پرونده وبلاگ نويسان گفتيد:
«در روزي که وبلاگ نويسان را از دادگاه بيرون آوردند آنها يک دفعه شلوغ کردند و مي خواستند سوء استفاده کنند و ماموري که احساس انجام وظيفه کرده بود و خواسته بود جلوي آنها را بگيرد از گاز اشک آور استفاده کرد و شايد اگر من هم جاي او بودم (اين) کار را نمي‌کردم چون اعتقاد دارم پديده‌هاي اجتماعي را نمي‌شود بدون نسخه خودشان حل کرد».(روزنامه شرق _ ٢٨/٢/٨٤ )
اين در حالي است که شما در دانشکده فني دانشگاه تهران در پاسخ به سوالات مکرر دانشجويان در اين مورد اعلام کرديد که «تخلف در حد زدن گاز اشک آور و يک هل دادن ساده بود، البته زدن گاز اشك‌آور چون در ماه رمضان بود پسنديده نبود»! و البته اشاره هم کرديد که شما در همان زمان با متخلفين برخورد کرديد.
ما امضاء کنندگان اين نامه از جمله کساني هستيم که در آن حادثه در ماه مبارک رمضان و در حالي که با زبان روزه و با دستان و چشماني بسته در اتومبيل نشسته بوديم ناجوانمردانه رفتاري خلاف انسانيت با ما صورت گرفت که حتي اعتراض برخي از مامورين حاضر در اتومبيل را برانگيخت و امروز مي‌شنويم که شما هم از عملكرد پرسنل‌تان در آن حرکت دفاع مي کنيد.
اين در حالي است که ما برخوردتان با متخلفان را نيز ديده‌ايم ! متخلفاني که بايد مجازات مي‌شدند، روز روشن و با جسارت تمام جلوي رويمان حاضر مي شوند و با افتخار مصونيت خود را به رخ مي‌کشند.
در گفته هايتان اعلام کرده ايد که وبلاگ نويسان نشسته در اتومبيل «شلوغ کردند و مي‌خواستند سوء استفاده کنند و ماموري که احساس انجام وظيفه کرده بود از گاز اشک آور استفاده کرد» .
ما سوالمان از شما و ديگران اين است، چند جوان که هر کدام چند ماه را در سلول هاي انفرادي گذرانده بودند، با چشماني بسته و دستبندهاي اسرائيلي به دست و در اتومبيلي که چند مامور در آن حضور داشت چه سوء استفاده‌اي مي توانستند انجام دهند ؟!
دفاع شما از ماموران زير مجموعه‌تان، دفاع از متخلفان است. متخلفاني که هيات منتخب رياست محترم قوه قضائيه نيز بر آن اذعان دارد. آيا اينگونه مي خواهيد بر مسند مقامي تکيه زنيد که حاضر نيستيد حتي تخلفات محرز نيروهاي تحت فرمانتان را بپذيريد؟
جناب آقاي قاليباف !
راز کسب اعتماد مردم صداقت است و نه خوي فرماندهي! مناصب و قدرتمندي‌ها روزي به پايان خواهد رسيد و ما مي‌مانيم و وجداني که بايد از سياهي‌ها پاکش کنيم.

روزبه ميرابراهيمي ـ حنيف مزروعي ـ شهرام رفيع زاده ـ مسعود قريشي - اصغر وطن خواه

May 5, 2005

همچنان قاليباف

در جلسه کذايي دانشگاه تهران و بحثي که بر سر پرونده موسوم به وبلاگ نويسان پيش آمد، جناب سردار از آنچايي که خواستند کم نياورند مدام از بچه هاي قم و اينکه کارشان پيگيري شده سخن گفتند و من را متهم به دروغ گويي کردند، روز گذشته مطلبي از يکي از بچه هاي قم در جواب قاليباف را گذاشتم، امروز هم پاسخ آقاي قابل را بخوانيد که قاليباف ادعا مي کرد که قابل کاملا در جريان روند پيگيري ماجرا هست:
هادي قابل: قاليباف به وعده‌هايش عمل نكرد،شهادت مي‌دهم
عضو شوراي مركزي جبهه مشاركت ايران اسلامي تاكيد كرد: قاليباف به وعده‌هايي كه به متهمان وبلاگ‌نويسان داده بود، عمل نكرد.

هادي قابل در گفت و گو با خبرنگار رويداد به جلسه متهمان وبلاگ نويس با قاليباف اشاره كرد و گفت: در اين جلسه متهمان از برخوردهاي غير قانوني و شكنجه، سوالات نا مربوط به اتهامات خود و تحت فشار قرار گرفتن براي پاسخگويي به اين سوالات شكايت كردند كه قاليباف نيز به انها قول داد كه اين مساله را پيگيري مي‌كند.

وي افزود: قاليباف همچنين در اين نشست قول داد افرادي كه در اين پرونده تخلف كرده و از نيروي انتظامي هستند را تنبيه انضباطي كند و حتي گفت كه اين تنبيه تا حد اخراج و تنزل درجه هم پيش خواهد رفت اما شاهد هستيم كه هنوز هيچ برخوردي با متخلفان پرونده وبلاگ نويسان صورت نگرفته است.

قابل روبه رو كردن وبلاگ نويسان با متخلفان پرونده آنها را از ديگر وعده‌هاي قاليباف عنوان كرد و گفت: اين ديدار هيچگاه صورت نگرفت و به نظر مي‌رسد قاليباف در آستانه انتخابات رياست جمهوري اين وعده‌ها را داده بود.

مسول كميته مناطق جبهه مشاركت ايران اسلامي در ادامه گفت‌وگو با رويداد به تكذيب برخي اظهارات حنيف مزروعي از سوي قاليباف در جمع دانشجويان دانشكده فني دانشگاه تهران اشاره كرد و گفت: شهادت مي‌دهم حنيف تمام اظهاراتي كه قاليباف منكر آن شد را پيش از اين در حضور او مطرح كرده بود.

در جريان ديدار قالي‌باف با دانشجويان دانشكده فني، گفتگوي متقابلي بين وي و حنيف مزروعي صورت گرفت و طي آن قاليباف از هادي قابل و مصطفي تاج‌زاده به عنوان شاهد مدعيات خود نام برد.
حال شهادت آقاي قابل را به نقل از رويداد و مصاحبه فريد مدرسي را باز هم از رويداد بخوانيد.
اميدوارم که سردار ديگر کتمان حقيقت را براي فرار از پاسخگويي پیشه خود نکنند، در نامه اي به ايشان نوشتم که «اميدوارم حال كه ايشان گام در ميدان سياست نهاده اند، صداقت را فداي مصلحت نكنند و صادقانه سخن بگويند»

May 4, 2005

پاسخ ديگري به قاليباف

در جلسه‌اي كه در دانشگاه تهران برگزار شد و من نيز صحبت كردم، آقاي قاليباف از قول كساني كه در جلسه حاضر نبودند براي رد حرف‌هاي من دلايلي آوردند كه يك نمونه آن يكي از بازداشت شدگان در شهر قم بود.
در زير جواب بردار عزيزم «مسعود رهبري» نويسنده وبلاگ كهنه نقاب به آقاي قاليباف را مطالعه بفرمائيد:

تخلفات جزئی؟!

در سايت امروز آمده بود كه جناب قاليباف در جلسه سخنراني خود در ميان دانشجويان گفته اند: تخلفات «جزئي » مأموران نيروي انتظامي در حد هل دادن و زدن گاز اشك آور در ماه رمضان بوده است و از قول يكي از «متهمان قم» _كه قاعدتاً بايد من باشم _ نقل كرده اند كه صرفا مدت طولاني، در حالي كه زير پاهايش خيس بوده در هواي سرد نگه داشته شده است. البته با تحقيقاتي كه ايشان انجام داده اند، مشخص شده كه اين رفتار فقط با من نشده است؛ بلكه آن مأمور عادت داشته كه با متهمان اين گونه برخورد كند.

اين كه جناب قاليباف سرانجام برخي تخلفات «جزئي» را در مجموعه تحت امر خود پذيرفته اند، خود يك گام به پيش است. اما تأسفم از آنجاست كه ظاهراً مشغله هاي انتخاباتي چنان ذهن سردار را خسته كرده است كه از كل ماجراها و رفتارهايي را كه به طور مشروح به ايشان انتقال داده ام تنها مدتها در هواي سرد با پاهايي خيس نشستن در خاطر شريفتان مانده است. ايشان به حنيف مزروعي كه سعي داشته است برخي از مطالب مطرح شده در جلسه بازداشت شدگان با ايشان را به يادشان بياورد، فرموده اند:«يكي از مشاوران من كه در آن جلسه حضور داشت، الآن هم اينجاست و مي تواند شهادت دهد». بعيد مي دانم آقاي قاليباف قبل از هر جلسه پرسش و پاسخ (خصوصاً اگر با دانشجويان باشد) احتمال ندهد كه يكي از پرسش هاي حاضران جريان بازداشت وبلاگ نويسان خواهد بود. بنابر اين اي كاش پيش از اين جلسه، از همين مشاور محترم _كه اگر اشتباه نكنم نامش آقاي خرازي بود _ مي خواستند تا مطالبي را كه در جلسه بازداشت شدگان با ايشان مطرح شد، به خاطر ايشان بياورند و به جناب فرمانده ياد آوري كنند كه در آن جلسه، صرفاً هل دادن يا گاز اشك آور زدن يا در هواي سرد نگاه داشته شدن مطرح نشد؛ بلكه علاوه بر آنها، سخن از ضرب و شتم بود، سخن از دست بند زدن به شيوه قپاني بود، سخن از آويزان شدن با دست بند بود، سخن از تهديد به بازداشت همسر و نزديكان بود، سخن از ريختن دبه آب سرد بر سراپاي متهم در نيمه شب سرد پائيز بود، و سخن از اين بود كه متهمان تمام اين مراحل را با چشمان بسته تحمل مي كردند. جالب اين كه متهمي كه ايشان از او نقل قول كرده است، تمام اينها را متحمل شده است تا به چيزي اعتراف كند كه موهوم بودن آن را حتي دادسراي انقلاب قم نيز نتوانست انكار كند و براي اين اتهام، حكم منع تعقيب صادر كرد! نمي دانم جناب قاليباف در چارچوب چه نظام گويشي سخن ميگويند. اما تا آنجا كه من اطلاع دارم در هيچ ادبيات و گفتماني نمي توان اين رفتارها را « تخلفات جزئي» ناميد.

May 2, 2005

چالش با فرمانده

روز گذشته در برنامه دانشكده فني دانشگاه تهران حاضر شدم تا سئوالات بي پاسخم را از يك كانديداي رياست جمهوري بپرسم و چون يك موضوع شخصي از نگاه من بود، بدون هماهنگي با روزنامه براي تهيه خبر در جلسه حضور يافتم و در موقعي هم كه نوبت به من رسيد سئوال خود را مطرح كردم.
روزنامه اقبال به ظن خود اين موضوع را در گزارشي با تيتري كه من هم براي اين مطلب انتخاب كرده‌ام آورده است كه متن آن را بخوانيد:

گروه سياسي: محمدباقر قاليباف، فرمانده سابق نيروي انتظامي كه براي حضور در نهمين دوره انتخابات رياست جمهوري از سمت خود استعفا داده است و اكنون از او به عنوان نامزد احتمالي اصولگرايان نام مي‌برند، روز گذشته در جمع دانشجويان دانشكده فني دانشگاه تهران حضور يافت.
فرمانده سابق نيروي انتظامي در ديدار خود با دانشجويان به سؤالات آنها در خصوص پرونده وبلاگ‌نويسان، نامه فرماندهان سپاه در 18 تيرماه سال 78 خطاب به خاتمي و نظرش در مورد حكم حكومتي پاسخ داد.

«كيهان» پاسخ اين پرسش را بدهد
مجري برنامه با خواندن قسمت‌هايي از نامه سرداران سپاه كه در 18 تيرماه سال 78 و همزمان با درگيري‌هاي كوي دانشگاه در روزنامه كيهان منتشر شده بود، خواستار پاسخگويي قاليباف در خصوص اين نامه شد.
محمدباقر قاليباف نيز در پاسخ گفت كه جواب اين پرسش را روزنامه كيهان بايد بدهد! و البته در ادامه در برابر اصرار دانشجويان و مجري برنامه مبني بر پاسخگويي صريح گفت: ما مصلحت انديشانه توصيه‌هايي به آقاي خاتمي داشتيم و بحث دشمني با ايشان مطرح نبوده است.
اما مجري برنامه قسمت پاياني اين نامه كه در زمان خود بسياري آن را تعبير كودتا كرده بودند را خواند و از قاليباف خواست تا توضيح دهد كه منظور سرداران سپاه از لبريز شدن كاسه صبرشان و وارد عمل شدن چه بوده است. قاليباف در پاسخ به اين سؤال تأكيد كرد كه «رفاقت وي با آقاي خاتمي بسيار قوي است». و در پاسخ به اينكه دقيقاً منظورتان از اين جمله چه بوده و چه اقدامي مي‌خواستيد انجام دهيد؟ گفت: «با كساني كه به خيابان ريخته بودند برخورد مي‌كرديم. اينها دانشجو نبودند و عده‌اي اراذل و اوباش بودند كه اقدام به شكستن شيشه‌هاي مغازه‌ها و... مي‌كردند.
قاليباف گفت كه «مي‌دانم دانشجويان از اين كارها نمي‌كنند و به اين كارها راضي نيستند».
در اينجا قاليباف كه در برابر اين پرسش قرار گرفته بود كه آيا شما كارت دانشجويي اين افراد را ديده بوديد، گفت: دانشجو فهيم است و اين نوع كارها را انجام نمي‌دهد.

اين جمع دانشجويان است نه بازاري‌ها
ظاهراً برخي دانشجويان از پاسخ‌هاي قاليباف قانع نشده بودند، چون يك دختر دانشجو با قرار گرفتن پشت تريبون خطاب به فرمانده سابق نيروي انتظامي گفت: آقاي قاليباف، اين جماعت جماعت اصناف و بازار نيستند. اينها دانشجو هستند و از نخبگان كشور، در جواب دادن به سؤالات آنها طفره نرويد.

اهمالات جزئي ناجا در پرونده وبلاگ‌نويسان
يكي از دانشجويان از اين كانديداي رياست جمهوري پرسيد: آيا اينكه متهمان پرونده وبلاگ‌نويسان توسط نيروهاي ناجا مورد ضرب و شتم قرار گرفته‌اند، صحت دارد يا خير گفت: من اين موضوع را پيگيري كردم. با متهمان اين پرونده جلسه گذاشتم و متوجه شدم كه خلاف قانون‌هاي جزئي رخ داد. مثل هل دادن يا زدن گاز اشك‌آور در ماشين حمل اين متهمان.
قاليباف گفت كه پرونده مأموران متخلف به دادگاه رفته است. پس از پاسخ قاليباف حنيف مزروعي كه از متهمان اين پرونده بوده است، در جايگاه پرسش قرار گرفت و خطاب به قاليباف گفت: چون در جاي ديگري دست من به شما نرسيده، در اينجا از شما مي‌پرسم: شما گفتيد اهمال‌هاي جزئي در پرونده وبلاگ‌نويسان صورت گرفته. من به چند نمونه از برخوردها كه شما از آن به عنوان اهمال جزئي ياد مي‌كنيد اشاره مي‌كنم. بازجو زير فشار جسمي و روحي از من خواست كه اعتراف كنم با خانم فلاني رابطه نامشروع داشته‌ام و يا خانم فلاني زير همين فشارها بايد اعتراف مي‌كرد كه با برخي از مسؤولان كشور رابطه نامشروع داشته است. آيا به نظر شما اعتراف‌گيري تحت فشارهاي فيزيكي و روحي اهمال جزئي است؟
قاليباف در پاسخ گفت: دقيقاً بگوييد چه فشارهاي فيزيكي بوده است؟
حنيف مزروعي پاسخ داد: فشار جسمي يعني با چشم‌بند رو به ديوار در اتاقي كه هيچ صدايي از آن خارج نمي‌شود مجبور به نوشتن خواست‌هاي بازجو شوي و اگر طبق ميل بازجو ننويسي مورد ضرب و شتم قرار بگيري...
دانشجويان شديداً تحت تأثير سخنان حنيف مزروعي قرار گرفته بودند و بارها سخنانش را مورد تشويق خود قرار دادند.
قاليباف سخنان مزروعي را قطع كرد و گفت: نه اين طور نبوده. اين حرف‌هاي شما، حرف‌هاي جديدي است كه در جلسه‌اي كه با هم داشتيم آنها را مطرح نكرديد. يكي از مشاوران من كه در آن جلسه حضور داشته الان هم اينجاست و مي‌تواند شهادت دهد.
حنيف مزروعي: كسان ديگري هم هستند تا شهادت دهند كه من اين حرف‌ها را قبلاً هم به شما گفته‌ام. شما در آن جلسه قول‌هايي مبني بر پيگيري اين ماجرا و برخورد با عاملان اين قضيه و قول رودررو كردن ما با بازجو را داديد. آقاي قاليباف، آيا ميزان عمل به قول‌هايي كه الان به عنوان نامزد رياست جمهوري به مردم مي‌دهيد، به اندازه قول‌هايي است كه به ما داديد؟
قاليباف در حالي كه به خاطر قطع كردن سخنان مزروعي از مجري برنامه تذكر دريافت كرده بود، در پاسخ به مزروعي گفت كه «برخوردها اين گونه كه شما مي‌گوييد نبوده است.»
فرمانده سابق نيروي انتظامي در ادامه گفت: من مأموري كه گاز اشك‌آور در داخل ماشين شما زده بود را مؤاخذه كردم. كار اين مأمور خلاف بوده چون از گاز اشك‌آور در ماه رمضان استفاده كرده بود.
گفتني است، يك مأمور نيروي انتظامي در داخل ماشيني كه وبلاگ‌نويسان در آن قرار داشتند، گاز اشك‌آور زده و با بستن در ماشين باعث آزار آنها شده بود.
قاليباف در پايان گفت كه من پيگير اين پرونده بوده‌ام و حتي پرونده برخي از متخلفان به دادگاه رفته است.
او مدعي شد كه مصطفي تاج‌زاده و قابل نيز در جريان اين امر هستند.

نمي‌دانم روزنامه مشاركت پايگاه دشمن بوده يا خير
پاسخ‌هاي قاليباف دانشجويان را قانع نكرد. زيرا باز هم يكي از دانشجويان در جايگاه پرسش‌كنندگان قرار گرفت و خطاب به او گفت: آقاي قاليباف من گمان مي‌كردم شما رئيس‌جمهور خوبي نخواهيد شد اما الان مطمئنم كه قطعاً رئيس‌جمهور خوبي خواهيد بود چون خيلي خوب آسمان و ريسمان را به هم مي‌بافيد و مسائل مبهم و بي‌ربط را در پاسخ‌هايتان مطرح مي‌كنيد.
قاليباف در پاسخ به اين دانشجو گفت: شما يك سؤال بپرسيد من مي‌گويم بله يا خير.
دانشجو: وقتي مطبوعات توقيف شدند، مقام رهبري گفتند كه اين مطبوعات پايگاه دشمن هستند. بلي يا خير؟
قاليباف: برخي بله. برخي خير.
جمعيت حاضر در سالن يكپارچه به تشويق دانشجو پرداخته و قاليباف كه نتوانسته بود پاسخ اين پرسش را بله يا خير بدهد، گفت: شما اسم روزنامه را بگوييد كه من پاسخ دهم.
دانشجو: صبح امروز؟
قاليباف: خير.
دانشجو: مشاركت؟
قاليباف: نمي‌دانم.
اين دانشجو در حالي كه مورد تشويق شديد حاضرين قرار گرفته بود، جايگاه را ترك كرد.

حكم حكومتي را قبول دارم
از قاليباف سؤال شد: «آيا حكم حكومتي را قبول داريد و اجرا مي‌كنيد.» در پاسخ گفت: نظر رهبري قطعاً كارشناسانه است. حكم حكومتي را قبول دارم هرچند كه بعدها معلوم شود كه اشتباه بوده است.

انتخابات مجلس هفتم عادلانه بود
فرمانده سابق نيروي انتظامي در پاسخ به اين سؤال كه آيا انتخابات مجلس هفتم را آزادانه مي‌دانيد، گفت: اين انتخابات را عادلانه مي‌دانم اما معتقدم آزادانه نبود و رفتار شوراي نگهبان در اين دوره از انتخابات مجلس رفتار خوبي نبود.
لازم به ذكر است، سايت انتخابات 9 كه نزديك به قاليباف است هيچ يك از بخش‌هاي پرسش و پاسخ وي را كه در خصوص پرونده وبلاگ‌نويسان بود منتشر نكرده است.
در همين زمينه:
اقبال - صفحه اول
اقبال - چالش با فرمانده
امروز - قاليباف: زدن گاز اشک آور به متهمان وبلاگ نویس، چون در ماه رمضان بود، پسندیده نبود
هاتف نيوز - قاليباف: از نامه فرماندهان سپاه به خاتمي دفاع مي کنم

May 1, 2005

دفاع از 4 نفر

پس از اعلام اينكه 4 نفر در پرونده ما هنوز هم متهم هستند و اينكه بايد بر اساس مدارك!! محاكمه شوند، ما چند نفر از دوستاني كه از بد حادثه درگير اين پرونده جنجالي بوديم تصميم گرفتيم در نامه‌اي خطاب به رئيس قوه قضائيه از اين 4 نفر حمايت كرده و خواستار رسيدگي دقيق‌تر به موارد اتهامي اين دوستان بشويم تا آنها نيز از اين گرفتاري رهايي يابند.
متن كامل نامه ما به رئيس قوه قضائيه و امضاهاي دوستان به شرح زير است:

رياست محترم قوه قضائيه
حضرت آيت‌الله شاهرودي
با سلام،

امضاءكنندگان اين نامه همگي از متهمان پرونده موسوم به وبلاگ نويسان بوده‌اند كه در جلسه ديدار با جنابعالي نيز حضور داشتند.
اما مساله‌اي كه باعث شد تا به اينصورت نامه‌اي را به حضورتان بنويسيم، اعلام نتايج كميته تحقيق تعيين شده از طرف جنابعالي بود و اينكه چند تن از افراد درگير در پرونده را همچنان متهم دانسته و براساس اعلام سخنگوي قوه قضائيه و رئيس دادگستري استان تهران آنها بايد محاكمه بشوند. در اين خصوص نكاتي را خدمتتان عرض مي‌نمائيم تا انشاالله تجديد نظري در اين خصوص صورت گيرد:

جناب آقاي شاهرودي،
در طول مدت زماني كه هر كدام از افراد امضاء كننده اين نامه در بازداشت به سر مي‌برند، فشارهاي سنگين روحي و جسمي و اخلاقي بر متهمان حاضر در اين پرونده و از جمله دوستاني كه هم‌اكنون دوباره متهم خوانده شده‌اند وارد مي‌شد و به صورت مستقيم و غيرمستقيم از حال، تهديدات و فشارهاي وارده بر يكديگر مطلع مي‌شديم و نيك مي‌دانستيم كه تمامي اين تهديدها در جهت ساختن يك پروژه خيالي و اجبار دستگيرشدگان به پذيرفتن يك سناريوي ساختگي است و تمامي بازداشت‌شدگان اين پرونده هر كدام به نوع خاص خود درگير اين نوع فشارها بوده‌اند و درك بسيار روشني از اين ماجرا دارند.

رياست محترم قوه قضائيه،
در طول بازداشت بارها و بارها از ما خواسته شد كه جهت خلاصي از اين ماجرا اعترافاتي را بنويسيم كه اصلا نه جنبه واقعي داشته و نه حتي مقداري از حقيقت را شامل مي‌شد و با تهديد و ارعاب مطالبي را برايمان مي‌آوردند كه ما بايد از روي آنها پاكنويس مي‌كرديم و همانگونه كه مي‌دانيد اين نوع اعترافات هيچ جنبه‌اي از حقيقت را در بر نمي‌گيرد و يكي از دستگيرشدگان برگه‌اي از همين نوع درخواست براي اعترافات دروغين را با خود به همراه آورده كه شما نيز آنرا ملاحظه نموده‌ايد و خود گوياي واقعيت اين ماجراست، حال چگونه اين اعترافات ساختگي و دروغين باعث شده است كه عده‌اي از هم‌پرونده‌اي‌هاي ما براساس همين اعترافات دروغين دوباره متهم خوانده شده و تصميم بر تشكيل دادگاه برايشان گرفته شود.

جناب آقاي شاهرودي،
در طول مدت زمان بازداشت متوجه شديم كه بر اثر فشارهاي وارده دوستاني را مجبور به انجام مصاحبه تلويزيوني كرده‌اند كه يك نمونه كوچكتر آن نيز پس از آزادي تعدادي از بازداشت‌شدگان روي داد و جنابعالي به طور كامل در جريان تهديدها و مسائل پشت پرده اين مصاحبه‌ها هستيد و مي‌دانيد كه چه تهديد‌هاي ناجوانمردانه‌اي اعم از تهديد خانواده‌ها و ... در اين رابطه براي انجام يك مصاحبه صورت گرفته است و اين مسئله نيز بمانند نكاتي كه قبلا آمده است نشان دهنده بي‌اعتبار بودن اين نوع برنامه‌ها تحت فشارهاي مختلف جسمي و روحي است.

رياست محترم قوه قضائيه،
در پايان ما امضا كنندگان نامه فوق با درك فضاي خاص امنيتي و فشارهاي شديد اخلاقي، روحي و جسمي كه خود نيز از آن بي‌بهره نبوديم اذعان مي‌داريم كه دوستان درگير در اين ماجراي اسف‌بار هيچ‌گاه از روي ميل و علاقه در آن شرايط چيزي را نپذيرفتند و تمامي اعترافات ساختگي بوده و هيچ ارزش حقوقي و كيفري را در بر ندارد و دستور فرمائيد تا در خصوص 4 نفر عزيزان ديگر نيز تجديدنظري صورت گرفته و با بررسي دقيق قطعا متوجه خواهيد شد كه جرمي متوجه اين دوستان نيز نخواهد بود.

محبوبه عباسقلي‌‍‌زاده - فرشته قاضي - مسعود قريشي - حنيف مزروعي

April 27, 2005

تبرئه از چه !!!!!

متن نامه ام به رئيس کل دادگستري استان تهران در پي مصاحبه روز پنجشنبه اش و اعلام تبرئه شدنم را بخوانيد:
جناب آقای عليزاده رئيس کل دادگستری استان تهران

با سلام،
روز پنجشنبه از طريق يكي از دوستان اطلاع يافتم كه جناب آقاي عليزاده رئيس كل دادگستري استان تهران در حاشيه مصاحبه مطبوعاتي خود مطالبي را در خصوص پرونده متهمان پرونده موسوم به وبلاگ نويسان گفته‌اند و در قسمتي از آن اسم اينجانب را نيز بعنوان يكي از 15 نفر متهمي كه براساس بررسي‌هاي كميته تحقيق اين قوه بي‌گناه شناخته شده‌اند،‌ آورده است.
پس از مراجعه به متن اصلي گفت‌وگوي ايشان كه در خبرگزاري ايسنا منتشر شده بود، متوجه شدم كه ايشان من را يكي از تبرئه‌(!!) شدگان اين پرونده دانسته است و بسيار برايم تعجب برانگيز بود كه چرا با وجود اينكه اعلام كرده‌اند براي اعلام نام منع قانوني دارند، خود ايشان در يك اقدام خلاف قانون اقدام به اعلام نام اينجانب نموده‌اند.

در خصوص اظهارات ايشان نكاتي را متذكر شده و خواهشمندم در خصوص برخي موارد در اظهاراتشان توضيح دهند:
1- گفته‌اند كه من(حنيف مزروعي) تبرئه شده‌ام، سئوال من اينست كه:
اصلا اتهام من چه بوده است و به چه اتهامي دستگير شده‌ بودم كه اكنون از آن اتهامات تبرئه شده‌ام؟
آيا اتهام من همان خيالبافي‌هاي ذهني دست‌اندركاران پرونده و مديرمسئول كيهان است؟
اصلا من در كجا محاكمه شده‌ام كه اكنون از آن اتهامات تبرئه شده‌ام؟
آيا جديدا محاكم قضايي بدون حضور و اطلاع يك فرد هم تشكيل مي‌شود تا مبادا از اتهامات خود خبردار گردد؟
آيا از اتهاماتي كه در طول مدت زمان بازداشت و تحت آن فشارهاي پيدا و پنهان به من ايراد مي‌شد تبرئه شده‌ام؟
اتهاماتي همچون: اقدام عليه امنيت ملي، تشويش اذهان عمومي، آلت دست بودن آمريكا و دشمنان نظام، داشتن روابط نامشروع با فرزندان شخصيت‌هاي سياسي‌اي كه مورد قبول آقايان نبودند، داشتن روابط نامشروع با همكاران مطبوعاتي و ... بسياري موارد ديگر كه بازگو كردن آن را به تاريخ مي‌سپارم.
2- گفته‌اند كه «چرا وقتي جرم اينترنتي بوده، به دنبال جرايم ديگر رفته‌ بودند و مسائل بي‌ربط پرسيده شده بود چرا از قانون تخطي شده بود، البته نيروي انتظامي و ضابط مي‌دانسته كه برخي‌ سئوال‌هايي كه مطرح شده در موضوع نبود است».
جناب آقاي عليزاده حضرتعالي در جلسه ما و رئيس قوه قضائيه حضور نداشتيد و احتمالا در جريان نيستيد كه همين سئوالات بي‌ربطي كه مي‌فرمائيد چه چيزهايي بوده است، چه الفاظ ركيك و زننده‌اي نسبت به خانواده‌ها ايراد مي‌شده، چه تهمت‌هاي ناروايي كه از شخص دوم كشور تا بقيه نيروهاي سياسي‌اي كه آقايان آنها را قبول نداشتند زده مي‌شد.
با گفتن همين جمله كه فقط سئوالاتي بعضا بي‌ربطي پرسيده مي‌شد اين قضيه و داستان تمام نمي‌شود، تمام بچه‌هاي جواني كه در اين پرونده بوده‌اند بر اثر همين سئوالات بي‌ربطي كه شما صحبت از آن مي‌كنيد نزديك به 100 روز را در انفرادي گذراندند. به چند نمونه از اين سئوالات بي‌ربط اشاره مي‌كنم تا در جريان واقعيت قرار بگيريد:
اعتراف كن كه با دختر ..... رابطه نامشروع داشتي؟
با همكاران مطبوعاتي‌اي كه رابطه نامشروع داشتيد به صورت مشروح و دقيق توضيح دهيد؟
كليه روابط نامشروع خود را بنويسيد؟
كليه اعمال خلاف قانون خود را بنويسيد؟
كليه روابط مشكوك و غيرقانوني پدر خود را به صورت مشروح بنويسيد؟
نقش پدرتان را در به راه‌اندازي جنگ رواني عليه نظام در طول مجلس ششم شرح دهيد؟
كليه روابط مشكوك انجمن صنفي روزنامه‌نگاران با خارج را در جهت ضربه به نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران بنويسيد؟
كليه سفرهاي خارجي پدرتان را همراه با ريز ملاقات‌ها و محل سفر و دليل سفر شرح دهيد؟
هر چه در مورد فرار حسين باستاني و سعيد رضوي فقيه از ايران مي‌دانيد بنويسيد؟
رابطه خود را با مسعود بهنود و ساير روزنامه‌نگاران فراري به صورت مشروح شرح دهيد؟
هر چه در مورد بهزاد نبوي، محمدرضا خاتمي، محسن ميردامادي، سعيد شريعتي، حسين باستاني، محمدعلي ابطحي، مصطفي تاج‌زاده، رجبعلي مزروعي مي‌دانيد به صورت مشروح بنويسيد؟
نقش خود را در آشوب‌هاي خياباني 18 تير 78 به صورت مفصل شرح دهيد؟(توضيح اينكه در آن تاريخ اصلا من در خدمت سربازي بودم)
تاكنون چند بار به خارج از كشور سفر كرده‌ايد و ديدارهاي مخفي خود را در خارج با گروه‌هاي مختلف شرح دهيد؟(توضيح اينكه تنها يكبار مشرف به حج عمره خانه خدا شده‌ام)
اهدافتان را از ضربه زدن به نظام مقدس جمهوري اسلامي و سياه‌نمايي عليه كشور از طريق مطبوعات و روزنامه‌هايي كه در آن كار مي‌كرديد به صورت واضح شرح دهيد؟
كليه اعضاء تحريريه‌ روزنامه‌هايي كه كار مي‌كرديد را بنويسيد؟
در روزنامه‌هايي كه كار مي‌كرده‌ايد شرح دهيد كه هر شخص مشغول انجام چه كاري عليه نظام بود؟
اهداف سايت‌هاي ضدانقلاب مانند رويداد را كه شما با آن همكاري مي‌كرديد در ضربه زدن و سياه نمايي عليه جمهوري اسلامي ايران به طور مشروح توضيح دهيد؟
و .....
همانطور كه آقاي عليزاده مشاهده مي‌كنند، آنقدر به اين سئوالات در آن مدت پاسخ داده‌ام كه اكنون پس از گذشت بيش از 5 ماه هنوز ريز ريز آن سئوالات خيالي و تخيلات را به خاطر دارم و البته سندي نيز براي اثبات اين مدعايم توانسته‌ام همراه خود از آن مخوف‌گاه به يادگار و براي اثبات بي‌گناهي خودم و هم‌بندانم بياورم كه رئيس قوه قضائيه آنرا مشاهده نموده‌اند.
آقاي عليزاده البته لازم نيست متذكر شوم كه هرباري كه نسبت به هر كدام از اين سئوالات پاسخي در خور علاقه آقايان داده نمي‌شد مورد نوازش دوستانه‌شان قرار مي‌گرفتم تا متوجه شوم كه حقيقت!!! را بگويم و جز آن چيزي نگويم؟
آقاي عليزاده از نظر شما آيا سئوال بي‌ربط شامل فشار براي انجام مصاحبه تلويزيوني و كردن اعترافات ساختگي بر عليه خود و ساير اصلاح‌طلبان مي‌شود؟
آيا سه بار ضرب و شتم شديد هم جزو اندكي تخطي از قانون است؟
اينجانب تنها كسي بودم كه پيش از دستگيري توانستم وكيل براي خود انتخاب كنم،‌ وليكن بقدري در عمل به قانون در اين پرونده دقت ‌شد كه تا به امروز حتي وكيل من نمي‌دانم من به چه جرمي 60 روز بايد در بازداشت با آن شرايط ويژه مي‌بودم؟
البته خوشحالم كه روند اين پرونده از جايي به بعد به سمت روشن شدن حقيقت گام برداشت و اسرار آن تاريكخانه نمايان شد و عاليجنابان رسوا، وليكن چه كسي جوابگوي زندگي‌هاي از هم پاشيده جوانان اين پرونده را مي‌دهد؟
جناب آقاي عليزاده شما مي‌دانيد كه از مجموع 21 متهم اين پرونده متوسط سني در حدود 25 تا 27 سال است و اكثرا جواناني بوده‌اند كه حتي بعضي شخصيت‌هاي سياسي را بدرستي نمي‌شناختند ولي از بد حادثه در اين ماجرا گرفتار شدند و بعضا بيش از 80 روز را در انفرادي به سر بردند.
به قول يكي از دست‌اندركاران اين پرونده «اين ماجرا مانند رعد و برقي بود كه آمد و رفت» آيا در حكومت عدل اسلامي با شهرونداني كه در حال گذران زندگي عادي خود هستند بايد چنين رفتار كرد كه رعدي بيايد و برقي بگيرد و بعد از مدتي هم تمام!!
اينجانب خواستار روشن شدن اين مسئله هستم كه چرا اصلا دستگير شدم؟ چرا آن برخوردهاي زننده با من انجام شد؟ چرا آن اتهامات ناروا و غيراخلاقي بارها و بارها به من زده شد و من را مجبور مي‌كردند كه براي خلاص شدن از اين ماجرا بي‌جهت اعتراف كنم كه فلان عمل نامشروع را انجام داده ام؟ چرا به زور اعتراف‌گيري عليه پدرم انجام مي‌شد تا عليه او سند سازي ساختگي كنند؟ چرا از من به اجبار تك نويسي در مورد فعالان سياسي و انجمن‌هاي صنفي و احزاب سياسي گرفته مي‌شد؟ و هزاران چراي ديگر كه گاهي اوقات فقط كابوس آن به يادم مي‌آيد و كابوس اين دوران است كه در زندگي شخصي و اجتماعي‌ام تاثير گذاشته و خواهد گذاشت.
چه كسي پاسخگوي اين ايستگاه ناخوشايند در زندگي من و سايرين درگير در اين ماجراست، چگونه اين ماجرا در حق ما و سايرين جبران خواهد شد.
يادم هست كه يكي از دست‌اندركاران پرونده روزي به من گفت كه هميشه به ياد آن جمله گوهر بار سيدالشهداء‌ در دشت كربلا باش كه فرموده بود: «اگر دين نداريد لااقل آزاده باشيد»
البته اميدوارم كه خود آن شخص اين گفته را سرلوحه عمل خويش كند كه مي‌دانم هيچگاه چنين نخواهد كرد و من فقط اين خطوط را برايتان نوشتم بر اساس اين جمله شريف و گفتن حقيقت را به عافيت طلبي و اينكه حال كه خلاص شده‌ام چشمم را بر آن قضايا ببندم ترجيح دادم، باشد كه جنابعالي پيگير ظلم‌هايي كه رفته است باشيد و بدانيد كه بر سر عده‌اي جوان اين مملكت كه صدايشان را به گوش شما رسانده‌اند چه رفته است.
والسلام
حنيف مزروعي

April 20, 2005

فرجام پرونده وبلاگ نويسان

اين گزارش تيتر يك روزنامه در تاريخ اول ارديبهشت ماه 84 است.
گروه سياسي - حنيف مزروعي: سرانجام روز گذشته گزارش پرونده هيأت تعيين شده از سوي رئيس قوه قضائيه درخصوص پرونده وبلاگ‌نويسان منتشر شد. طبق اين گزارش، از جمع وبلاگ‌نويسان بازداشت شده 4 نفر همچنان متهمند و براي مابقي قرار منع تعقيب صادر شده است ضمن آنكه وعده داده شده نسبت به عملكرد ضابطان و مقام‌هاي قضايي پرونده در صورت احراز تخلف رسيدگي شود.
كليد آغاز اين پرونده جنجالي كه در اصل دست‌اندركاران سايت‌هاي اينترنتي و خدمات‌دهندگان به سايت‌هاي سياسي را شامل مي‌شد، در مردادماه سال گذشته زده شد.
در ابتدا «اصغر وطن‌خواه» (در پانزده مردادماه) و سپس «مسعود قريشي» (در 18 مردادماه) دو تن از دست‌اندركاران فني سايت اينترنتي «امروز» در جريان اين پرونده توسط يكي از شعبات دادگاه عمومي تهران بازداشت شدند. 48 ساعت پس از آغاز ماجرا، عده ديگري كنترل قضيه را در دست گرفته و با منتقل كردن پرونده به دادسراي ناحيه 9 فرودگاه پرونده را وارد فضاي جديدي كردند.

پس از بازداشت اين دو تن، در اول شهريور ماه تعداد ديگري از عوامل فني و خدمات‌دهندگان به سايت‌هاي اينترنتي «امروز» متعلق به سازمان‌ مجاهدين انقلاب اسلامي و سايت «رويداد» متعلق به جبهه مشاركت ايران اسلامي بازداشت شدند كه مي‌توان به بازداشت «فريدثاني»،‌ «آرش نادرپور»، «ماني جوادي»، «كيارش قدملي» و همچنين «مژگان قويدل» اشاره كرد. اين افراد همگي جزو خدمات‌دهندگان سرويس‌هاي مجاز اينترنتي بودند و حتي برخي از آنها بيش از يك سال از خدماتي كه به يكي از اين دو سايت داده بودند،‌گذشته بود و هيچ رابطه شغلي ميان آنها با سايت‌ها وجود نداشت.
پس از آن، در آخرين روز مردادماه نيز «مهدي درايتي» فرزند «مصطفي درايتي» مشاور رئيس جمهوري و از اعضاي ارشد جبهه مشاركت دستگير شد.
تا اين زمان تنها خبرهاي جسته و گريخته‌اي از بازداشت شدگان منتشر شده بود كه از دسترسي نداشتن خانواده‌ها به بازداشت‌شدگان و معلوم نبودن محل نگهداري دستگيرشدگان حكايت داشت. نكته مشترك دستگيري‌ها فقط اين مسأله بود كه همه آنها به اتفاق دست‌اندركاران فني بودند و هيچ نقشي در نشر اخبار اين دو سايت نداشتند.
اما بازداشتها ادامه داشت. از 17 شهريورماه به تدريج چند روزنامه‌نگار بازداشت شدند.
در اين روز ابتدا «شهرام رفيع‌زاده» و يك روز بعد «بابك غفوري آذر» و «حنيف مزروعي»، سپس «روزبه ميرابراهيمي» در هفتم مهرماه و «اميد معماريان» در 19 مهرماه و در نهايت «فرشته قاضي» در هفتم و «محبوبه عباسقلي‌زاده» در يازدهم آبان‌ماه دستگير شدند كه نفر آخر از فعالان NGOها نيز بود.
دستگيري اين افراد كه همگي روزنامه‌نگار بودند،‌موجب انتشار گسترده قضاياي اين پرونده و پيگيري جوامع مختلف حقوق بشر و انجمن‌هاي صنفي شد. نكته واحدي كه همگان بر آن تأكيد داشتند بي‌اطلاعي خانواده‌ها از سرنوشت دستگيرشدگان و محل نگهداري آنها بود.
در جريان اين پرونده، اداره اماكن نيروي انتظامي به‌عنوان ضابط قضايي نقش مستقيمي در دستگيري‌ها ايفا مي‌كرد. مسؤول قضايي پرونده هم دادسراي ناحيه 9 فرودگاه بود كه با همكاري اداره اطلاعات ناجا و در بازداشتگاه اين اداره پرونده را پيگيري مي‌كرد.
بازتاب‌هاي خارجي اين نوع دستگيري‌ها از بيانيه‌هاي «روزنامه‌نگاران بدون مرز» تا «ديده‌بان حقوق بشر» و انجمن‌هاي قلم كشورهاي مختلف را شامل شده بود تا در نهايت پارلمان اروپايي در بيانيه‌اي كه در تاريخ 6 آبان 83 صادر كرد، نسبت به افراد بازداشت شده در اين پرونده اظهار نگراني كرد و خواستار آزادي افراد دستگير شده و برگزاري علني و عادلانه دادگاه اين افراد شد.
انجمن و نهادهاي حقوق بشر داخلي نيز به صورت مداوم نسبت به اين پرونده اظهار نظر و ابراز نگراني مي‌كردند و تجمعاتي هم در حمايت از دستگيرشدگان برگزار نمودند.
اين پيگيري‌ها و نگراني‌ها و همچنين فشارهاي خارجي و نكته مهمتر فقدان مستندات كافي براي برگزاري دادگاه افراد دستگير شده، در نهايت موجب شد كه روند آزادي افراد دستگير شده آغاز شود. اين روند از اوايل آذرماه 83 با قيد وثيقه شكل گرفت.
پس از آزادي اوليه چند تن از متهمان اين پرونده، آنها با اعلام وضعيت خود در مدت زمان بازداشت و مشخص شدن غيرقانوني بودن محل بازداشتگاه و برخوردهاي صورت گرفته در اين زمينه، خبر آن درسطح محدودي منتشر شد. در نهايت «علي مزروعي» پدر يكي از بازداشت شدگان درنامه‌اي به رئيس جمهوري خواستار پيگيري اين تخلفات توسط وي شد. در همين زمان بود كه انتشار اعترافات برخي متهمان آغاز شد بازداشت شدگان در نامه‌هايي كه به نقل از آنها خطاب به رؤساي قواي مجريه و قضائيه منتشر مي‌شد، نسبت به وضعيت زندان و رفتارها و ساير كارهاي خلاف قانون ابراز رضايت و از مسؤولان پرونده تشكر مي‌كردند پس از اين اتفاق، نامه مزروعي خطاب به رئيس جمهوري منتشر و ماجرا وارد بعد تازه‌اي شد. دوره‌اي كه در آن متهمان آزاد شده در ديدارهاي مختلفي كه با اعضاي كميسيون حقوق بشر اسلامي و هيأت پيگيري و نظارت بر حسن اجراي قانون اساسي داشتند، مسائل پرونده خود را مطرح مي‌كردند و در مقابل، متهمان آزاد شده به پاي ميز مصاحبه با سيما كشانده مي‌شدند. تا به ظن مسؤولان درگير پرونده، «حقايق» را مردم از سيما ببينند و بشنوند با اين اقدامات، هر روز حساسيت اين ماجرا ابعاد ديگري مي‌يافت. چون دو گروه مختلف از متهمان، هر كدام يك نوع حرف از نوع رفتارها و برخوردها مي‌زدند كه در تناقص كامل با يكديگر بود. در نهايت، هيأت پيگيري و نظارت بر قانون اساسي با دعوت از گروه دوم خواست تا حرف‌هاي ساير متهمان را بشنود. در اين شرايط بود كه اتفاقي عجيب كليت پرونده را به يك سمت واحد منتهي كرد. ساير متهماني كه تاكنون ابراز مي‌داشتند كه رفتارها قانوني و خوب بوده است، در ديدار با هيأت پيگيري قانون اساسي نسبت به رفتارهاي انجام شده با خود اعتراض كردند و دقيقاً صحبت‌هاي ديگر متهمان را تأييد كردند.
پس از اين ماجرا، هر دو دسته وبلاگ‌نويسان در قالب يك گروه متحد به پيگيري رفتارهاي انجام شده با خود پرداختند كه در نهايت به ديدار با رئيس قوه قضائيه خاتمه يافت. در آن ديدار كه شهرام رفيع‌زاده، آرش نادرپور، مسعود قريشي، روزبه ميرابراهيمي، اميدمعماريان، حنيف مزروعي، محبوبه عباسقلي زاده و فرشته قاضي حضور داشتند، هر كدام از دستگير شدگان به بيان بخشي از رفتارها و موضوعات درگير در پرونده پرداختند كه در نهايت رئيس قوه قضائيه قول پيگيري ماجرا و تشكيل هيأت تحقيق و تفحص از اين ماجرا را در اواسط دي ماه سال گذشته به متهمان اين پرونده داد، شاهرودي در اين ديدار، همچنين قول مساعد داد كه برخوردها با اين افراد ادامه پيدا نكند.
پس از آن ديدار، متهمان ديدارهاي ديگري نيز با دادستان كل كشور و فرمانده نيروي انتظامي بعنوان ضابط قضايي درگير در پرونده و نهادي كه مسؤوليت آن بازداشتگاه غيرقانوني را عهده‌دار بوده است، داشتند. هر كدام از اين مسؤولين نيز به نحوي قول پيگيري اين ماجرا را به متهمان مي‌دادند.
سرانجام روز گذشته و پس از 2 ماه انتظار گزارش هيأت منتخب قوه قضائيه منتشر شد، گزارشي كه توسط سخنگو و مدير اين تحقيقات اعلام شده است داراي نقاط بعضاً كور و همچنين نشانه‌هايي اميدواركننده است.
«جمال كريمي‌راد» سخنگوي قوه قضائيه در خصوص اين تحقيق به خبرنگار ايسنا گفته است: «با توجه به دستور رئيس قوه قضائيه، هيأتي براي پيگيري ادعاهاي اين افراد تشكيل شد كه با تشكيل جلسات متعدد و بررسي پرونده اين افراد توسط قاضي حقوق شهروندي دادسراي انتظامي قضات و داديار اين دادسرا، گزارش كاملي از روند رسيدگي به اتهامات و ادعاهاي اين افراد تهيه شد.»
سخنگوي قوه قضائيه با ابراز اينكه «رئيس قوه قضائيه در جريان اين گزارش قرار گرفته است»، افزود كه تنها 4 نفر از 21 متهم اين پرونده طبق تحقيقات اين هيأت همچنان متهم بوده و براي ساير افراد قرار منع تعقيب صادر شده است كه دادگاه اين 4 نفر نيز پس از صدور كيفرخواست برگزار مي‌شود.
كريمي‌راد بدون اينكه به نامهاي اين 4 نفر اشاره كند، تنها به اين جمله بسنده كرده كه اين چهارنفر جزو متهمان خانم نيستند.
سخنگوي قوه قضائيه در پاسخ به اين سؤال كه آيا صحت ادعاي اين افراد ثابت شده است يا خير؟ تصريح كرد: «در مجموع يكسري عدم رعايت قوانين و مقررات و تخلف وجود داشته كه برخورد مي‌كنيم و مورد پيگيري قرار خواهد گرفت.»
وي در پاسخ به اين سؤال مبني بر اينكه آيا تخلف احتمالي برخي ضابطان قضايي در اين پرونده محرز شد، اظهار داشت: «به طور كلي درباره چه ضابط و چه مقام قضايي، به اين نتيجه رسيديم كه در مواردي رعايت قوانين نشده بود و تصميمات لازم اتخاذ خواهد شد.»
اين اظهارات نه چندان روشن واقعيت آينده اين پرونده را باز هم در ابهام قرار داده است، سؤالاتي كه پاسخ به آنها شايد به اقناع افكار عمومي درخصوص ماجراهاي رخ داده در جريان اين پرونده كمك كند.

April 12, 2005

پاسخ به قاليباف

روز گذشته باقر قاليباف كه جديدا" به صف كانديداهاي رياست جمهوري پيوسته در كنفرانس خبري‌اش نكاتي را در مورد پرونده ما(سايت‌هاي اينترنتي) گفته بود كه علي‌رغم ميل باطني‌ام و براي اينكه قلب حقيقت نشود،‌ به آن پاسخي كوتاه داده‌ام.
حقيقت امر اينست كه دوست ندارم اين برداشت پيش آيد كه قصد تخريب يك كانديدا را دارم ولي چون در مصابحه‌ اظهارات سراسر كذبي گفته‌اند متاسفانه ناچار به نوشتن اين سطور شده‌ام.
اين نكته را هم اضافه كنم كه خود خبرگزاري ايسنا كه نشر دهنده خبر اصلي بر عليه ما متهمان اين پرونده بوده متاسفانه متن كامل نامه 15 سطري مرا چاپ نكرد و دوستان خبرگزاري آفتاب زحمت كشيده‌اند و متن كامل نامه را منتشر كرده‌اند.
متن كامل جوابيه‌ام بدين شرح است:

روز گذشته «محمدباقر قاليباف» يكي از كانديداهاي رياست جمهوري در كنفرانس خبري خود به نكاتي در مورد پرونده موسوم به وبلاگ نويسان اشاره كرده‌اند كه لازم مي‌دانم توضيحاتي را براي روشن شدن اين مسئله به اطلاع افكار عمومي برسانم.
ايشان در بخشي از سخنان خود گفته‌اند:« در بخش وبلاگ نويسان هم با يكايك آن افراد جلسه گذاشتم و كار را پيگيري كردم و آن‌گونه كه انعكاس يافته بود در ناجا ضرب و شتم شده، نبوده است.»
در خصوص اظهارات فوق چند نكته را متذكر مي‌شوم:
1-در ديدار با ايشان فقط دو نفر از افراد بازداشتي مرتبط با پرونده وبلاگ نويسان تهران حضور داشتند، پس چطور ايشان با تك تك افراد گفت و گو كرده اند؟
2-در جريان ديدار اينجانب و مسعود قريشي با ايشان در سمت فرماندهي نيروي انتظامي، ايشان صريحاً پذيرفتند كه مأمور بازجويي ما از افراد اين نيرو و پرسنل ناجا بوده است.
3-آقاي قاليباف درخصوص محل نگهداري ما در طول مدت بازداشت صراحتاً اعلام نمودند كه آن زندان يا بازداشتگاه تحت نظر نيروي انتظامي بوده است.
4-در آن ديدار اينجانب و آقاي قريشي متذكر شديم كه تنها يك بازجو داشته ايم و همان شخص اقدام به ضرب و شتم مي كرد و محل بازجويي مان هم همان بازداشتگاه تحت نظر ناجا بود.
با توجه به مقدمات فوق نمي دانم چرا ايشان اكنون كه از فرماندهي نيروي انتظامي استعفا داده اند در توجيه اقدامات گذشته ناجا به جاي پاسخگويي در اين زمينه كه در خصوص رفتارهاي متعدد خلاف قانون كه دراين پرونده صورت گرفته چه كرده اند و نتيجه قول هايي كه در ديدارشان داده اند به كجا انجاميد، سخن ديگري گفته اند و نيروي تحت امرشان را تبرئه كرده اند.
اميدوارم حال كه ايشان گام در ميدان سياست نهاده اند، صداقت را فداي مصلحت نكنند و صادقانه سخن بگويند.
حنيف مزروعي
سه شنبه 23/1/84

April 7, 2005

گزارش پرونده وبلاگ نويسان: ابهام روي ابهام

روزنامه اقبال سه شنبه 23 فروردين
گروه سياسي - حنيف مزروعي: رسيدگي به پرونده وبلاگ‌نويسان كه پس از آزادي و پيگيري‌هاي آنان ابعاد تازه‌اي يافته بود، روز به روز و باگذشت زمان، نه‌تنها مسائل مطرح شده در‌آن حل نشده است بلكه ابهاماتي نيز به آن اضافه شده است. درحاليكه از ديدار دستگيرشدگان پرونده موسوم به وبلاگ‌نويسان يا سايت‌هاي اينترنتي با رئيس قوه قضائيه بيش از سه ماه مي‌گذرد، اما هنوز نتايج بررسي‌هاي كميته قوه قضائيه در اين خصوص با وجود قول هاي متعددي كه براي انتشار اين گزارش داده شده است در هاله‌اي از ابهام به سر مي‌برد.
متهمان پرونده وبلاگ نويسان كه پس از آزادي از رفتارهاي متعدد غيرقانوني صورت گرفته با خود مانند نگهداري در سلول انفرادي سخن گفتند و در ديدارهايي با هيأت پيگيري و نظارت بر قانون اساسي، كميسيون حقوق بشر اسلامي، فرمانده نيروي انتظامي، دادستان كل كشور و رياست قوه قضائيه مسائل و نكات موردنظرشان را به مسؤولين بلند پايه كشور انتقال دادند.

در همين حال براساس اطلاعات موجود هيأت ويژه تعيين شده از سوي رئيس‌جمهور گزارش نهايي بررسي هاي خود را در اختيار ايشان قرار داده است و رئيس‌جمهور در انتظار انتشار گزارش هيأت رئيسه قوه قضائيه مي‌باشد. رئيس قوه قضائيه در روزهاي پاياني سال گذشته اعلام كرده بودند كه گزارش هيأت منتخب ايشان تا پايان همان سال منتشر خواهد شد، كه البته اين اتفاق نيفتاد و در ابتداي سال سخنگوي قوه قضائيه از ارائه گزارش اين هيأت به رياست دستگاه قضايي خبر داد.
اما روز گذشته رئيس كل دادگستري استان تهران اعلام كرد كه رئيس قوه دستوراتي را درخصوص پرونده وبلاگ‌نويسان صادر كرده است كه رسانه‌ها از طريق سخنگوي دستگاه قضايي مي‌توانند از مفاد آن مطلع شوند.
وي درعين حال خاطرنشان كرد كه رئيس قوه قضائيه درخصوص اين پرونده به نتيجه‌اي كه بايد مي‌رسيد، رسيده است.
اما چند لحظه از مخابره اين خبر نگذشته بود كه سخنگوي قوه قضائيه در مصاحبه‌اي با خبرگزاري ايسنا اعلام كرد كه: «رئيس قوه قضائيه هنوز درباره ادعاهاي وبلاگ نويسان به نتيجه نرسيده است.»
وي در حالي‌كه بر مبناي گفته‌هاي رئيس دادگستري تهران بايد مفاد دستورات رئيس قوه قضائيه را اعلام مي‌كرد، گفت: هنوز آخرين جلسه هيأت تعيين شده براي بررسي اين ادعاها با رئيس قوه قضائيه گذاشته نشده و نتيجه‌اي هم گرفته نشده است.
وي ادامه داد: به زودي آخرين جلسه برگزار و در مورد نتيجه حاصله، اطلاع‌رساني مي‌شود.
همانگونه كه از تناقضات فوق و كليه اخباري كه درخصوص وعده‌هاي انتشار اين گزارش بر مي‌آيد، اين نكته است كه با وجود گذشت بيش از سه ماه، آيا اين گزارش سرانجام منتشر خواهد شد. يا اينكه اين پرونده هم مانند ساير پرونده‌هاي سياسي سال‌هاي اخير در هاله‌اي از ابهام خواهد ماند.

March 12, 2005

گفته ها متناقض فرماندهان ناجا

اين مطلب در تاريخ 23 اسفندماه در روزنامه اقبال به چاپ رسيده، البته با تيتر ديگري:

در واكنش به پيگيري‌هاي انجام شده توسط وزير كشور و هيأت پيگيري قانون اساسي:
اداره اماكن هرگونه ارتباط با پرونده وبلاگ‌نويسان را رد كرد

گروه سياسي، حنيف مزروعي: هفته گذشته وزير كشور در همايش فرماندهان نيروي انتظامي با انتقاد نسبت به برخوردهاي صورت گرفته توسط بعضي دستگاه‌هاي زيرمجموعه نيروي انتظامي گفته بود: «نيروي انتظامي بايد در رفتار با متهمان و به ويژه فعاليت‌هاي اداره اماكن و مسائلي كه در حوزه مسؤوليت ناجا نيست، توجه بيشتري نمايد.»

جانشين فرماندهي كل قوا در نيروي انتظامي همچنين اين نيرو را از «دخالت در اموري كه بر عهده ناجا نيست، اين نيرو را از جايگاه يك نيروي حافظ متعلق به كل جامعه به جايگاهي مي‌كشاند كه شائبه نفوذ نگرش‌هاي خاص در رفتارهاي آن... را به وجود مي‌آورد.»
اين تذكر علني وزير كشور در گذشته نيز به شكل ديگري خطاب به فرمانده نيروي انتظامي اعلام شده بود.
در جريان پرونده موسوم به سايت‌هاي اينترنتي كه متهمان آن موارد متعددي از رفتارهاي خلاف قانون را پس از آزادي در جلسات خود با رئيس قوه قضائيه، هيأت نظارت و پيگيري بر حسن اجراي قانون اساسي و كميسيون حقوق بشر اسلامي مطرح كرده بودند و گزارش اين رسيدگي‌ها در اختيار هيأت دولت قرار گرفته بود، وزير كشور طي ابلاغيه‌اي به «محمد باقر قاليباف» فرمانده نيروي انتظامي خواستار پيگيري اين گزارش از سوي وي شده بود، اين تذكر اوليه وزير كشور بدين خاطر بود كه در گزارش هيأت پيگيري و نظارت بر حسن اجراي قانون اساسي، ذكر شده بود كه برخي از مأموران ناجا و اداره اماكن در جريان پرونده متهمان پرونده سايت‌هاي اينترنتي به عنوان ضابط قضايي بوده‌اند و موسوي لاري در ابلاغيه خود به فرمانده ناجا خواستار آن شد كه مرتكبان و خاطيان در بازداشت‌هاي اخير فعالان سايت‌هاي اينترنتي و برخورد با آنان، به اشد مجازات مقرر قانوني و انضباطي محكوم شوند.
از نكات قابل توجه ديگر، ابلاغيه دي ماه وزير كشور به ناجا، تعطيلي بازداشتگاه خلاف قانون اين نيرو بود كه خواستار بررسي و گزارش فرمانده ناجا در اين خصوص شده بود.
پس از اين ابلاغيه، فرماندهي نيروي انتظامي در جلسه‌اي با دعوت از چند تن از متهمان اين پرونده خواستار در جريان قرار گرفتن مسائل و ماجراهاي اين افراد شد كه پيگيري‌هاي لازم را در اين خصوص به انجام برساند.
در آن ديدار فرمانده نيروي انتظامي با قبول اين نكته كه اداره اماكن ناجا در اين پرونده نقش داشته و مأموران آن اداره به عنوان ضابط قضايي در بخشي از قضيه سهيم بوده‌اند، گفته بود كه از يك زمان دستور داده بود كه ديگر اين اداره در اين پرونده دخالت نكند با اين حال اذعان داشت كه محل نگهداري وبلاگ‌نويسان، بازداشتگاهي تحت نظارت ناجا بوده است.
از ميان گفته‌هاي وبلاگ‌نويسان آزاد شده اين پرونده نيز آنچه قابل برداشت است، وجود اين مسأله است كه اكثريت قريب به اتفاق آنها يا در اداره اماكن بازداشت شده‌اند و يا به وسيله مأمورين اين اداره بازداشت شده بودند.
مجموعه تحولات در اين پرونده سرانجام هيأتي را براي بررسي در قوه قضائيه تشكيل داد كه رئيس قوه قضائيه هفته گذشته اعلام كردند كه نتايج بررسي‌هاي دو ماهه اين هيأت تا چند روز ديگر ارائه و منتشر خواهد شد.
اما روز گذشته فرمانده اداره اماكن ناجا در گفت‌وگو با خبرگزاري فارس، با اشاره به اين كه متهمان پرونده سايت‌هاي اينترنتي در بازداشتگاه‌هاي اين اداره نبوده‌اند، تذكر وزير كشور را تلويحاً رد كرده بود و گفته بود: «مطالبي كه مطرح شده مربوط به اداره اماكن نيست، زيرا ماهيت كار اماكن صنفي و مربوط به كل اصناف و اماكن عمومي سراسر كشور است و موضوعي كه شما اشاره كرديد ربطي به مجموعه اماكن عمومي نداشته است.»
وي گفته بود: «وبلا‌گ‌نويسان هيچ وقت در اينجا نبودند. اينجا اماكن عمومي است و شما مي‌توانيد سرتاسر ساختمان را بگرديد تا ببينيد كه ما بيشتر كار صنفي انجام مي‌دهيم تا آنچه كه مورد نظر شما است.»
البته اين اظهارات با مطالبي كه فرمانده نيروي انتظامي در ديدارش با متهمان اين پرونده گفته بود، تفاوت فاحشي دارد.

March 8, 2005

تلاشي دوباره

وزير كشور در جمع فرماندهان نيروي انتظامي گفته:
«وزير كشور، در تذكري پيشگيرانه به نيروي انتظامي، گفت: نيروي انتظامي بايد در رفتار با متهمان و به ويژه فعاليت‌‏هاي اداره اماكن و مسائلي كه در حوزه مسووليت ناجا نيست، توجه بيشتري داشته باشد.

به گزارش خبرنگار ايلنا، سيد عبدالواحد موسوي لاري، وزير كشور، در دهمين همايش سراسري فرماندهان ناجا، گفت: دخالت در اموري كه بر عهده ناجا نيست، نيروي انتظامي را از جايگاه يك نيروي حافظ متعلق به كل جامعه، به جايگاهي مي‌‏كشاند كه شائبه نفوذ نگرش‌‏هاي خاص در رفتارهاي آنان در برخورد با برخي از افشار به خصوص كساني كه فرهنگ و هنر فعاليت مي‌‏كنند را، بوجود مي‌‏آورد.»

قطعا مي‌شود فهميد كه منظور چيست و براي چه اين سخنان از سوي وزير كشور ايراد شده،
البته فكر كنم طرح مجدد اين سئوال از طرف مهمترين وزير كابينه اين باشد كه هنوز نيروي انتظامي پاسخي به نامه وزير كشور كه حدود يك ماه پيش خطاب به فرمانده ناجا نوشته شده بود داده نشده و هنوز تكليف بازداشت‌گاه غيرقانوني ناجا،

رفتارهاي وحشيانه‌اي كه در اين بازداشت‌گاه اعمال شده به وزير كشور داده نشده كه بار ديگر مجبور شده اينچنين علني سخن از اين رفتارهاي غيرقانوني بزند.

تلاش ايشان را ارج مي‌نهم و اميدوارم كه تلاش دوباره‌شان، نيروي انتظامي را به پاسخگويي فرا بخواند.

March 3, 2005

لعنت به اين تنهايي؛

تقديم به ماني عزيز:

لعنت به تنهايي؛

دلم براي آزادي تنگ شده؛

لعنت به اين چهار ديواري؛


دلم براي هواي آزاد تنگ شده؛

لعنت به اين لامپ هميشه روشن؛

دلم براي خورشيد تنگ شده؛

لعنت به اين اتاق بازجويي؛

دلم براي يك اتاق بدون استرس تنگ شده؛

لعنت بر اين صداگيرهاي اتاق بازجويي؛

دلم براي فرياد زدن تنگ شده؛

لعنت بر اين نيمكت مدرسه‌اي؛

دلم براي مدرسه و شلوغيش تنگ شده؛

لعنت بر اين نوشته‌هايي كه روي نيمكت نوشته شده:

اسم‌هاي زنداني‌ها،

درخواست‌ كمك از خدا؛

دلم براي يه دعاي سير لك زده؛

ديدار با فرمانده نيروي انتظامي

عصر دوشنبه نيز به همراه تعدادي بر اساس تقاضاي فرمانده نيروي انتظامي به ديدار ايشان رفتيم.

از هم پرونده اي هاي من فقط مسعود قريشي آمده بود به همراه مصطفي تاج زاده مسئول سايت امروز و همچنين آقاي هادي قابل به همراه تعدادي از بازداشت شدگان حوادث اخير قم.

در ابتداي جلسه آقاي تاج زاده در خصوص اينكه مسئول سايت امروز خود وي است و تا كنون هيچ جا از وي نخواسته اند كه بيايد و در خصوص اين سايت توضيح دهد و اينكه بجاي اينكه او را بخواهند در اين پرونده به سراغ افراد فني سايت رفته اند ابراز گله و تعجب كرد.

بعد قريشي و من هر كدام مسائل و اتفاقاتي كه در دوران بازداشت بر ما گذشته را ذكر كرديم و از برخوردها با خصوص ساير متهمان اين پرونده نيز سخناني گفتيم.

بعد از ما هم بچه هاي قم و آقاي قابل نكاتي را در خصوص ماجراي خودشان كه نوع متفاوتي با ماجراي ما بود بيان كردند.

در پايان هم آقاي قاليباف نسبت به برخوردهاي صورت گرفته با تمامي ما ها از سوي عوامل اين نيرو اظهارات تاسف و معذرت خواهي كرد و قول اكيد داد كه اين ماجرا را پيگيري كرده و نتيجه اش را هم به ما خبر خواهد داد.

كنفرانس كانون مدافعان حقوق بشر در خصوص سلول انفرادي

روز دوشنبه صبح به دعوت انجمن دفاع از حقوق بشر كه رئيس آن خانم «شيرين عبادي» هستند در گردهمايي شان در خصوص «نفي سلول انفرادي» شركت كردم.


آقاي «عبدالفتاح سلطاني» وكيل مدافعم كه ايشان نيز عضو هيات مديره اين كانون هستند از من خواستند كه در مدت كوتاهي خاطره اي را از سلول انفرادي در جلسه براي حضار آماده كرده و تعريف كنم و من هم بر همين اساس دو نكته كوتاه را آماه كردم كه در آن برنامه ارائه دهم.

اما با شروع شدن مراسم و حضور بزرگان و اصحاب سياست در آن جلسه اول فكر كردم كه مثل اينكه اشتباهي رخ داده و من در ميان آن بزرگواران جايي ندارم، در حين برگزاري مراسم وقتي خانم «محمدي» عضو كانون و همسر «تفي رحماني» از زندانيان ملي – مذهبي شروع به قرائت آمار روزهاي انفرادي تعدادي از حاضران در جلسه شد، ديگر مطمئن شدم كه من اشتباهي دعوت شده ام زيرا آمارها همه در حد 450 روز، 400 روز، 300 روز و كمترين حد 200 روز بود من با 60 روز اصلا در اين آمار جايي نداشتم.

آقايان دكتر پيمان، محمد توسلي، محمد شريف، علي افشاري، محمد سيف زاده و مهندس عزت الله سحابي هر كدام از تجربه هاي شخصي شان در خصوص سلول انفرادي نكاتي را بيان داشتند و يك زمان 10 دقيقه اي هم به من بعنوان آخرين فردي كه اين تجربه را در حال حاضر سپري كرده داده شد و من هم با اينكه اصلا تجربه سخنراني كردن ندارم از بزرگان حاضر در جلسه بعلت اينكه بعنوان كوچكترين فرد حاضر در جلسه عذرخواستم كه در حضورشان صحبت مي كنم و خاطر نشان هم كردم كه با توجه به زمانهاي طولاني مدتي كه اين عزيزان گذرانده اند، اين 60 روز من اصلا در حساب نيست و فقط با توجه به اينكه از بد حادثه من آخرين فرد هستم افتخار حضور در جمعشان را يافته ام.

خلاصه نكاتي كه به نظرم رسيد را در آن برنامه بيان كردم كه خبرش منتشر شده و عكسهاي آن را هم ملاحظه مي كنيد.

ديدار با دادستان كل كشور

چند روز پيش به همراه پدرم به ديدار حاج‌آقاي دري نجف‌آبادي دادستان كل كشور رفتيم.

ديدار ما نزديك به ۱ساعت به طول انجاميد و من در اين مدت تا آنجا كه وقت بود تصويري از دوران زندانم را براي ايشان توضيح دادم.

البته بعضي اوقات در حين تعريف كردن ماجراهاي اعتراف گيري براي مسائل اخلاقي خودم هم خجالت مي‌كشيدم كه بي‌ادبي‌ها و توهين‌هايي كه شده را توضيح دهم ولي سعي مي‌كردم شرح ماجرا را بدون هيچگونه كم و زيادي بدهم.

از نكات جالب توجه در ديدارمان اين مسئله بود كه در حين اينكه من داشتم در خصوص محل بازداشتگاه‌مان توضيح مي‌دادم، ايشان گفت كه شما كه در اوين بوديد، كه من توضيح دادم كه من هيچگاه در اوين نبودم و تنها حضور من در اوين يك زمان ۱ ساعته بود كه من را براي انجام ملاقات دومم به زندان اوين برده بودند و مشخص هم بود كه من را براي ملاقات دارند از يك نقطه ديگر تهران به آن زندان مي‌آورند و وقتي محل بازداشتگاه را به ايشان گفتم با كمال تعجب به من گفت كه من حتي موقعي كه وزير اطلاعات هم بودم از وجود چنين محلي بي‌خبر بودم و بسيار براي خود ايشان هم تعجب برانگيز بود.

در كل طول مدت ملاقاتمان ايشان با علاقه تمام به حرفهاي من و پدرم گوش فرا مي‌دادند و هر جا سئوالي هم داشتند مي‌پرسيدند و در آخر هم ابراز اميدواري كردند كه با پيگيري‌هاي رئيس قوه قضائيه اين مسائل پيگيري شده و با خاطي برخورد شود.

April 25, 2004

اين ماجرا پاياني ندارد!

ظاهرا اين پرونده ما قصد تمام شدن ندارد،
در حاليكه قوه قضائيه تلوحيا" و با اما و اگرهاي بسيار و پرده پوشي قبول كرده كه فقط يكسري تخلف در جريان پرونده ما صورت گرفته،
اينبار از قرار معلوم برادراني كه آن مدت آب خنك را مهمانشان بوديم دوباره آستين بالا زده‌‌اند و اينبار به سراغ مجلس هفتم رفته‌اند!!
ظاهرا" كميسيون اصل نود كه بايد محل دادخواست مردم باشد، اينبار در يك وظيفه جديد شده است محل دادخواست همكاران سابق آقاي قاليباف!
روز گذشته مخبر اين كميسيون از اطلاعات ويژه‌اي سخن گفت كه در خصوص ارتباطات خاص متهمان پرونده وبلاگ نويسان با خارج دارد، بدون هيچگونه پرده پوشي هم گفته كه ما اين مدارك را از معاونت اطلاعات ناجا گرفته‌ايم.
ظاهرا" هم آن برادران چون ديگر حمايت رئيس سابق را ندارند، اينبار دست به دامن جاي ديگري شده‌اند تا شايد بدين طريق احتمال بررسي تخلفات فاجعه‌بارشان در زمان بازداشت ما رهايي يابند.
اما نكته جالب ديگري را هم ديروز در حين گشتن در خبرگزاري‌ها ديدم كه سخنگوي دستگاه قضا اعلام كرده كه اسامي آن 4 نفر متهم اين پرونده را به هيچ‌عنوان اعلام نخواهد كرد.
عجب روزگاري شده، يك نفر در مجلس مي‌گويد كه ما اين اسامي را مي‌دانيم و آنها ارتباطات ويژه‌اي داشته‌اند، يك نفر هم در يك قوه ديگر مي‌گويد كه به هيچ عنوان اسامي را اعلام نمي‌كنيم!
خدا به داد برسد ....

نامه پدرم به خاتمي در خصوص پرونده وبلاگ نويسان

جناب آقاي حجت‌الاسلام والمسلمين آقاي خاتمي رياست محترم جمهوري اسلامي ايران

با سلام و تجديد ارادت


پيرو نامه‌هاي مورخ 14/6/83 و 5/8/83 بار ديگر مصدع اوقات مي‌شوم تا گزارشي در رابطه با آزادي حنيف و ديگر افراد بازداشتي مرتبط با سايت‌هاي اينترنتي خدمت جنابعالي بدهم تا در جريان قرار گيريد كه بر اينها چه گذشته است؟ و پيگيران در پي چه بوده‌اند؟ و چه به دست آورده‌اند؟و...

حدود ساعت 5/6 بعدازظهر روز سه‌شنبه 19/8/83 فردي از طرف دادسرا با منزل ما تماس گرفته و اعلام مي‌كند كه فردا ساعت 9 صبح با سند ملكي براي آزادي حنيف به دادسراي ناحيه 9 فرودگاه مراجعه كنيد. اينجانب ساعت 9 روز چهارشنبه 20/8/83 به دادسراي نامبرده مراجعه كردم. در ابتدا مسؤولان دادسرا از موضوع اظهار بي‌اطلاعي كردند اما بنده و خانواده قريشي را به انتظار دعوت كردند و بالاخره پس از يك ساعت و نيم انتظار اعلام كردند كه مي‌توانيد درخواست سپردن وثيقه را بنويسيد. در اين هنگام آقاي درايتي نيز به ما ملحق شدند. هر يك از ما درخواست‌ جداگانه‌اي براي سپردن وثيقه نوشتيم و سرپرست دادسرا با آن موافقت كرد. مراحل اداري سپردن وثيقه تا ظهر روز بعد طول كشيد و به ما اعلام شد كه اين سه نفر (حنيف مزروعي، مهدي درايتي و مسعود قريشي) امروز آزاد مي‌شوند. در مقابل پرسش اينجانب كه براي تحويل گرفتن آنها به كجا مراجعه كنيم گفته شد كه لازم نيست به جايي مراجعه كنيد آنها خودشان مي‌آيند.

از نكات جالب توجه اين بود كه در طي مراحل اداري براي سپردن وثيقه معلوم شد كه در هيچيك از دفاتر دادسرا ناحيه 9تهران اسمي از اين افراد به عنوان بازداشتي يا زنداني ثبت نشده و كلاسه پرونده‌اي براي آنها وجود نداشت و تنها بر اساس درخواست هر يك ازما و موافقت سرپرست دادسرا اقدام انجام گرفت. حدود ساعت 8 بعدازظهر و در حالي كه چند ساعت انتظار سخت كشيديم و خانواده تقريباً از آزادي حنيف نااميد شده‌ بودند، حنيف با تلفن خبر آزادي خود را داد و گفت كه از كلانتري ميدان نيلوفر (همانجايي كه او را بازداشت كردند) زنگ مي‌زند و با تاكسي مي‌آيد.

پس از آمدن تعريف كرد كه ما هم ديگر از آزادي مأيوس شده‌ بوديم اما ساعت 7 به ما اعلام كردند كه وسايل خود را برداريم و براي آزادي همراه آنها شويم. سه نفر ما را با چشم‌بند در يك ماشين‌ هايس قرار دادند و حدود يك ساعت ما را در خيابان‌هاي تهران چرخاندند. حدود ساعت 8بود كه در مقابل كلانتري ميدان نيلوفر ماشين متوقف شد و به من گفته شد چشم‌بند را بردار و پياده شو. در موقع خداحافظي از درايتي و قريشي چون مي‌دانستم آنها پولي به همراه ندارند به هر يك مبلغ 5 هزار تومان براي كرايه تاكسي دادم و پياده شدم. بلافاصله به شما تلفن كردم و با تاكسي آمدم. بعداً معلوم شد كه آن دو نفر را با همين شيوه در مقابل اداره اماكن خيابان مطهري پياده كرده‌اند و چون خانواده قريشي از ساعت 2 بعدازظهر برپايه حس غريزي در آنجا انتظار فرزندشان را مي‌كشيده‌اند او و درايتي را در آنجا درمي‌يابند و به منزل مي‌برند.

متأسفانه شيوه برخورد پيگيران اين پرونده در آزادي افراد نيز اينگونه بود! خلاصه‌اي از آنچه حنيف در مورد بازجويي‌ها و شرايط زندان گفته به اين شرح است: بلافاصله پس از ورود به زندان بازجويي از او با چشم‌بند و رو به ديوار آغاز مي‌شود. اولين سؤال اين بوده كه كليه مفاسد اخلاقي‌ات را بنويس. در مقابل اين سؤال حنيف مي‌پرسد كه اتهام من چيست؟ و بازجو در مقابل تشر مي‌زند كه به اين سؤال جواب بده به آن هم مي‌رسيم. وقتي حنيف پاسخ مي‌دهد كه مفاسد اخلاقي ندارم. بازجو شروع به كتك زدن او مي‌كند و باز سؤالات مشابهي را مطرح مي‌كند و سرانجام چون اين مسير به جايي نمي‌رسد بازجو شروع مي‌كند به طرح اين موضوع كه بر اساس اقارير درايتي شما مدير فني سايت رويداد بوده‌اي و در اين باره بايد توضيح بدهي. حنيف با نفي اين موضوع به كار در روزنامه ياس نو و مسؤوليت سايت آن اشاره مي‌كند و در همين رابطه توضيح مي‌دهد كه گهگاه كه سايت رويداد دچار مشكل مي‌شد از طريق تلفن به من خبر مي‌دادند و من نيز از طريق تماس با آقاي درايتي رفع مشكل مي‌كردم. پس از سه ساعت بازجويي تمام مي‌شود. اما نيم ساعت بعد دوباره بازجويي از طريق مواجهه حنيف با درايتي دنبال مي‌شود كه حدوداً نيم ساعت طول مي‌كشد.

پس از اين بازجويي حنيف را به سلول مي‌برند و شب آقاي مهدي‌پور جانشين دادسراي ناحيه 9 تهران براي تفهيم اتهام او را مي‌خواهد و به او اتهام «اقدام عليه امنيت ملي از طريق سايت رويداد» را برپايه اقارير درايتي تفهيم مي‌كند و حكم قرار بازداشت موقت را به او ابلاغ مي‌كند كه حنيف بدون اعتراض آن را امضا مي كند. پس از اين تقريباً تا پنج روز به طور مكرر مورد بازجويي در مورد مفاسد اخلاقي، روابط نامشروع و ... قرار مي‌گيرد و در اين مسير تا خصوصي‌ترين مسائل خانوادگي مورد پرسش بازجو بوده است.

در روزهاي بعدي كه چشم‌بند و رو به ديوار بودن برداشته شده و مواجهه روياروي بين حنيف و بازجو صورت مي‌گيرد عمده سؤالات در مورد مسائل سياسي(افراد سياسي،‌روزنامه‌ها، جبهه مشاركت و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي) بوده است و از حنيف مي‌خواهند كه راجع به برخي افراد تك‌نويسي كند. در مورد اينجانب نيز از او مي‌خواهند هر آنچه را مي‌داند بنويسد. از اينكه در خانه چه مي‌كنم، چه مي‌‌گويم، چه مي‌خوانم، با كي‌ها ملاقات مي‌كنم تا فعاليت‌هاي بيرون از خانه در انجمن صنفي روزنامه‌نگاران، روزنامه‌ها، جبهه مشاركت، ... ارتباطاتم با آقاي خاتمي، موسوي خوئيني‌ها، ... و بالاخره چون در همه اين اقارير مستمسكي براي آويزان شدن پيدا نمي‌كنند دوباره به فعاليت‌ها و نوشته‌هاي حنيف در روزنامه‌ها برمي‌گردند و سرانجام نوشته‌اي از او در روزنامه ياس نو دستمايه اتهامش مي‌شود و آقاي مهدي‌پور پس از 47 روز واين بار در دادسرا، كه هشت نفر از افراد را به آنجا برده بودند، دو اتهام«اقدام عليه امنيت ملي نظام مقدس جمهوري اسلامي از طريق معاونت در مديريت سايت غيرقانوني رويداد» و «نشر اكاذيب به قصد تشويش اذهان عمومي از طريق انتشار يادداشت‌هايي در روزنامه‌ها» را به حنيف تفهيم مي‌كند و از او مي‌خواهد كه براي محاكمه در دادگاه حداكثر ظرف يك هفته آماده شود و دفاعيه خود را عرضه كند.

پس از اين تفهمين اتهام، هشت نفر بازداشتي براي بازگرداندن به زندان سوار ماشين‌ هايس مي‌كنند با چشمان بسته، اما فردي يك گاز اشك‌آور به داخل ماشين مي‌اندازد و در را مي‌بندد و اينها شروع به سرفه و سروصدا مي‌كنند كه پس از لحظاتي در باز مي‌شود و اينها از آن وضعيت رقت بار نجات مي‌يابند و اين صحنه را افراد حاضر در آنجا مي‌بينند و مورد اعتراض قرار مي‌دهند. پس از اينكه اعلام مي‌شود افراد خود را براي دادگاه آماده كنند ديگر تقريباً كاري با آنها نداشته‌اند و در سلول بوده‌اند.

حنيف دفاعيه خود را ارائه مي‌كند كه مورد قبول بازجو قرار نمي‌گيرد و گفته مي‌شود كه مواردي بايد حذف و جنبه افشاگرانه آن اضافه شود وسرانجام نيز ماجرا به آزادي به قيد وثيقه ختم مي‌شود. از 66 روزي كه حنيف بازداشت بوده، 59 روز آن را در يك سلول انفرادي 5/1*2 متر به سر برده و به جز در مواقع بازجويي، در شبانه‌روز فقط 3 بار آن هم به مدت 3 دقيقه او را براي دستشويي از سلول خارج مي‌كرده‌اند. در ايام بازجويي بارها مورد ضرب و شتم واقع شده و شديداٌ تحت فشار بوده است.

بر اساس آنچه دريافته فرد بازجو شخصي به نام كشاورز(تقريباً كوتاه قد، حدود 50 الي 60 ساله با ريش‌هاي جو گندمي و نسبتاً چاق) بوده است. وضعيت غذا و بهداشت زندان در حد متوسط بوده و به جز افراد بازداشتي مرتبط با سايت‌هاي اينترنتي افراد ديگر را نيز در آنجا بازداشت مي‌كرده‌اند. مديريت زندان با نيروي انتظامي بوده است. البته همانگونه كه درنامه قبلي متذكر شدم، مسؤولان قوه قضاييه به هيچ وجه حاضر به اعلام محل اين زندان نشدند و بر پايه قرائن و شواهد يك زندان خارج از مديريت سازمان زندان‌ها و غيرقانوني است، و البته حنيف برپايه شواهدي كه دارد محل دقيق زندان را مشخص كرد. آنچه بر سر حنيف آورده‌اند كم و بيش بر سر ديگر افراد بازداشتي مرتبط با اين موضوع آورده‌اند. 13 نفري كه تاكنون آزاد كرده‌اند(به قيد وثيقه) تقريباً مسأْله دندان‌گيري براي طرح در دادگاه نداشته‌اند، اما براي هشت نفر باقي مانده ظاهراً در تدارك يك اتهام اخلاقي هستند تا از اين طريق سرو ته اين پرونده را بهم آورند! و البته خدا بايد به داد اين افراد برسد.

آنچه در جريان اين برخوردهاي غيرقانوني و ظالمانه انجام گرفته جز«سياست مرعوب‌سازي» و «عمليات ايذايي» نامي ديگر نمي‌توان بر آن نهاد و نمي‌دانم اين آقاياني كه شب و روز از گفتمان عدالت دم مي‌زنند و ادعاي دينداري‌شان گوش فلك را كر كرده است چگونه مي‌خواهند در روز قيامت پاسخگوي اين اعمال ظالمانه و ضدانساني‌شان باشند؟ فعلاً در دنيا ك خود را پاسخگوي هيچكس و هيچ جا نمي‌دانند. قطعاً اينجانب نامه‌اي به رهبري مي‌نويسم و در آن به شرح اين واقعه در ذيل حكومت ايشان خواهم پرداخت. حسن ختام هم پيوست كپي دستنوشته‌اي است كه از حنيف خواسته‌اند در يك مصاحبه تلويزيوني اينها را بگويد تا آزاد شود اما او زير بار نرفته است و آنها هم يادشان رفته كه اين دستورالعمل را از او بازگيرند! خدا آخر و عاقبت همه ما را ختم به خير گرداند .

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007