در امروز دستگير شدم !
خاطره جزئي از زندگي انسان است ، مخصوصا اينكه در اين خاطره پندي و اندرزي يا اتفاق خوش و ناگواري نهفته باشد، در هر حال 18 شهريور سالروز دستگيريام است، سعي خواهم كرد كه با نگاهي گذرا اتفاقات اين روز و روزهاي قبلش را كه تاثير به سزايي در زندگيام گذاشته به عنوان قسمتي از خاطرات آن دوران بازگو كنم، هرچند كه مطلب طولاني است و اميدوارم براي آنان كه اين مطلب را سال گذشته خوانده اند اين مطلب خسته كننده نشود، اما اين روزها به شدت حس ميكنم تجديد اين خاطره ضروري است.
***
چند هفتهاي بود كه جو التهاب سراسر زندگي و فعاليت و كارم را گرفته بود، ميدانستم كه الان بيش از دو هفته است كه به دنبالم هستند، در جريان اخبار دستگيريها از نزديك بودم و متوجه بودم كه حلقه دستگيريها مدام به سمت من نزديكتر ميشود.
از چند هفته قبل خبرهايي از برخورد با گردانندگان سايتهاي سياسي به گوش رسيده بود و بعد از آن خبر دستگيري «مسعود قريشي» و «وطنخواه» را شنيدم، مسعود را نديده بودم ولي ميدانستم كه مدير فني سايت امروز است و من هم بخاطر فعاليت در رويداد در جريان كارهاي او بودم.
بعد از آن «ماني جوادي» و «مژگان قويدل» را كه در آن زمان به رويداد سرويس فضا و دامين را داده بودند دستگير كردند و به واسطه آنها «اسد غريقي» در معرض دستگيري قرار گرفته بود، و مدام پيگير بودند كه دستگيرش كنند. اسد را ديگر از نزديك ميشناختم از دوران روزنامه «ياسنو» كه آمد و براي رويداد برنامه نوشت و بعد از آن دوستيمان آغاز شد و همچنان پايدار ماند و در آن دوراني كه هر روز به بهانهاي به دنبالش بودند، حس غريبي داشتم، حسم اين بود كه بعد از او روزي نوبت من است.
«مهدي درايتي» يك روز به من زنگ زد و پرسيد كه چه خبر شده؟ گفت كه دفتر يكي از شركايش رفتهاند و همه چيز را از آنجا بردهاند و دنبال دامين رويداد و امروز بودهاند، گفتم كه چه ماجراهايي در حال وقوع است دو روز بعد بود كه وقتي از شريعتي پرسيدم كه از درايتي چه خبر گفت ديشب پدرش خبر داده كه مهدي به همراه دو دوست شريكش «آرش نادر پور» و «فريد ثاني» دستگير شدهاند، باز هم حس ميكردم كه اين حلقه دارد به من نزديكتر ميشود، در سال 81 يك دامين و فضاي اينترنتي رويداد را به مهدي سفارش داده بودم و او هم از طريق دوستان شريكش اينكار را كرده بود، هرچند كه ما بيش از 3 ماه از خدمات آنها استفاده نكرديم ولي همان سه ماه امروز براي آنها دردسر ساز شده بود و دستگير شده بودند.
در ميان دستگير شدگاني كه تاكنون دستگير شده بودند مهدي تنها كسي بود كه با من در خصوص فعاليتهاي رويداد ارتباط نزديك داشت و ميدانست كه من از ابتداي راهاندازي رويداد تا آن روز در اين سايت خبري بودهام و همين شروع نقطه خطر براي من بود، اسد را هم كه پيدا نميكردند تا دستگيرش كنند.
صبح يك روز اوايل شهريور بود كه موبايلم زنگ زد، ناخودآگاه حس كردم كه نوبت من فرا رسيده، گوشي را به همسرم دادم و گفتم كه هركس بود بگو كه خط واگذار شده، و او همان كار را كرد.
بعد از آن حمزه برادرم زنگ زد و گفت كه چرا به اين كسي كه زنگ زده گفتي خط موبايلت واگذار شده، گفتم مگه تو شماره دادي گفت، آره به من گفت كه از شركت «پردازش پيشرفته» تماس ميگيره و با تو كار داره، گفتم تمام مسئولان شركت پردازش پيشرفته الان در زندانند، كي از اونجا با من كار داره، و گفتم اگر باز زنگ زد بگو كه من برادرم را نميبينم و خبر نداشتم كه گوشي را واگذار كرده،
باز به گوشيام زنگ زدند و باز فرنوش همان جواب سابق را داد و باز حمزه زنگ زد و گفت كه اينها مدام دارند با من تماس ميگيرند، بعد از چند ساعت اينبار از موبايل «مهدي درايتي» كه در زندان بود با موبايلم تماس گرفتند تا شايد خودم گوشي را بردارم ولي اينبار نيز جوابي نگرفتند.
به پدرم موضوع را گفتم و خبرش كردم كه گوشي دستش باشد كه انگار اينبار ماجرا به من رسيده و او هم گفت تو با آنها صحبت نكن، لازم شد من حرف ميزنم.
اواخر عصر بود كه حمزه باز زنگ زد وگفت كه اينبار كه تماس گرفت گفته از نيروي انتظامي است و دنبال تو ميگرده و گفته ميخواد با تو صحبت كنه، گفتم همان جواب سابق را بده و بگو از برادرم خبر ندارم،
فرداي آن روز باز آنها پيگير پيدا كردن من شده بودند و غير از موبايل بردارم كه سند آن به اسم من بود هيچ آدرسي پيدا نكرده بودند، در نهايت آنقدر به حمزه زنگ زده بودند كه حمزه گفته بود به من ديگر زنگ نزنيد و هر كاري داريد به پدرم زنگ بزنيد و از آن پس با پدرم تماس ميگرفتند.
در نهايت اين ماجرا براي چند روز ادامه داشت و من هم حيران اين طرف و آن طرف شده بودم، درخواست آنها از پدرم اين بود كه براي طرح چند سئوال جزيي من را به اداره اماكن مطهري نيروي انتظامي ببرد و او هم گفته بود فقط در مقابل حكم قضايي اين كار را خواهد كرد و آنها هم در نهايت تهديد كرده بودند كه پس ما حنيف را پيدا ميكنيم و دستگير ميكنيم.
پس از اين ماجرا بود كه با مشورت چند تن از اعضاي مشاركت تصميم بر اين شد كه از تهران خارج شوم و آقاي مهيمني پيشنهاد كرد كه به گرگان برويم.
من و فرنوش كه اين روزها زندگيمان در آستانه يكسالگي با چالشي عجيب و بزرگ روبرو شده بود راهي سفر شديم كه البته خاطرات بسيار خوشي از آن سفر دارم كه پايه گذار دوستي عميقتري با محسن عزيز شد.
حدود يك هفته پرالتهاب را گرگان بوديم و هيچ خبري از تهران نداشتم، حتي نميتوانستم به خانه زنگ بزنم و سراغ بگيرم كه چه شده و چه ميشود، نميدانستم كه سايت همچنان برقرار است يا تعطيل شده چون تعطيلي سايت برايم خيلي بد و ديگر آنها مطمئن ميشدند كه من درگير فعاليت سايت بودهام و الان تعطيلش كردهام و از طرفي نميدانستم كه آيا اسد دستگير شده يا نه، آيا مهدي آزاد شده، آيا ماني همچنان بازداشت است و سئوالات بي پاسخ زيادي كه در ذهنم بود.
شب 13 شهريور بود آقاي مهيمني زنگ زد وگفت كه با پدرت تماس بگير و تعجب كردم كه چطور بدون در نظر گرفتن شنود و غيره و ذالك اين حرف را ميزند ولي در صدايش چيزي حس كردم، تماس گرفتم، پدرم با حالتي عصبي گفت كه اينها برايت دعوتنامه فرستادهاند و بيا تهران تا ببينيم كه چه بكنيم.
ديگر فهميدم كه نوبت من هم به سر آمده و بايد رفت، صبح به سمت تهران راه افتاديم و ميدانستم كه رفتنم بازگشتش به اين زوديها نخواهد بود، بنابراين سعي كردم كه به فرنوش در راه خوش بگذرد راه را كج كردم و به سمت بندرتركمن هم رفتيم. حدود بعدازظهر رسيديم تهران، فرنوش را خانه پدرش گذاشتم و به سمت خانه پدرم رفتم، در آنجا آدرس دفتر وكالت «عبدالفتاح سلطاني» را از شريعتي گرفتم و با پدرم به دفتر كارش رفتيم و او توصيههاي حقوقي اوليهاي كرد و در پايان هم فرم وكالت را امضا كردم.
در نهايت تصميم بر اين شد كه صبح به اداره اماكن بروم و خودم را معرفي كنم. شب را به خانه پدر فرنوش برگشتم و با اينكه ميدانستم آخرين شب است، سعي كردم چندان دلهره در دلشان راه ندهم و به آرامش شب را بگذرانيم.
صبح زود حدود ساعت 6 برخاستم، به آرامي همه كارهايم را كردم، تمامي اوراق شناسيام را در خانه گذاشتم، به جز يك گواهينامه چيزي برنداشتم، لحظه خداحافظي با فرنوش برايم سخت آمد و بغضم تركيد ولي نگذاشتم كه او جدي بگيرد، وضو گرفتم و به سمت خانه پدرم رفتم. در آنجا مادرم از صبح پاي جانماز مشغول دعا بود، موقع رفتن حتي عينكم هم را گذاشتم و تنها موجوديم شد يك كارت گواهينامه و 10 هزار تومان پول كه پدرم گفت شايد اگر به زندان بروي احتياجت بشود.

در احضاريه نوشته شده بود كه ساعت 8 صبح در اداره اماكن باشم و راس ساعت همراه پدرم به آنجا رسيديم، در بدو ورود آقايي آمد و با پدرم حال و احوال كرد كه بعدها فهميدم كيست و چيست و چه ميكند كه بگذريم، تا ساعت 9 در اداره اماكن منتظر بوديم كه آقايي آمد و گفت كسي كه با شما كار دارد اينجا نيست و برويد كلانتري ميدان نيلوفر در عباسآباد و ساعت 11 آنجا باشيد.
ما حدود ساعت 10 به آن محل ديگر رفتيم و در يكي از اتاقها ما را به انتظار نشادند، پدرم مشغول خواندن روزنامه شرق شده بود و سعي ميكرد كه خود را خونسرد نشان دهد، يادم هست كه «جواد روح» گزارش مفصلي در خصوص «حاج داوود كريمي» نوشته بود.
حدود ساعت 11 و نيم بود كه آقايي ما را به اتاق ديگري راهنمايي كرد و در آنجا با كسي كه در طي اين دو هفته مدام تماس ميگرفت تا مرا دستگير كند روبرو شدم، گفت كه چرا موهايت را با تيغ زدهاي، گفتم كه كار از محكم كاري عيب نميكند، بعد رو به پدرم گفت كه ايشان را ميبرند و چند تا سئوال جزيي از او خواهند كرد و احتمالا تا آخر شب يا اگر نشد چون فردا پنجشنبه و بعدش جمعه تعطيل است شنبه آزاد ميشود، پدرم گفت كه پس حتما براي نگهداشتن بالاي 24 ساعت حكم بازداشت داريد كه گفت بله داريم و بعد به ماموري اشاره كرد كه من را ببرد و من هم گواهينامهام را به پدرم دادم و خداحافظي كرده و رفتم، بعد از آزادي شنيدم كه حكم بازداشتي هم در كار نبود.
از پلهها پايين آمدم و در كنار در شمالي كلانتري يك خودرو «هايس» سفيد با شيشه دودي و پرده كشيده پارك بود، در را باز كرد و چشمبندي را در آورد و گفت و بايد براساس قوانين ما اين چشم بند را بزني كه گفتم كدام قوانين كه گوش نكرد و چشمبند را بست و سوار رديف دوم هايس شدم و بعد از آن يك تكه پارچه ديگر را هم بر روي چشم بند بست تا كار از محكم كاري عيب نكند و سرم را هم به اجبار در ميان پاهايم قرار داد.
ماشين حركت كرد حس كردم كه يك نفر ديگر هم غير از من و مامور و راننده در ماشين هست، بعد از حدود 20 دقيقه در جايي متوقف شد و مامور سر آنتن بيسيم را دستم داد و گفت همراه من بيا، بعد از چند پله يك در فلزي و باز 5 قدم و يك در فلزي سنگينتر وارد محوطهاي سر شدم، و مرا در گوشه ديوار روي زميني با كاشيهاي سفيد يا كرم رنگ و سرد نشاند و گفت منتظر باشد در حاليكه من هيچ از اطراف خود نميديدم.
مامور رفت و در اتاقي كه بعدها فهميدم براي تلفن كردن استفاده ميشود به كسي گفت كه مزروعي را آوردم، امروز صبح پدرش آورد و تحويلش داد.
بعد از چند دقيقه يك نفر آمد و با تحكم گفت كه بلند شو و مرا به كنار ميزي برد، كمربند و پولهايم را تحويل گرفت و يك فرم را پر كرد تا امضا كنم در حاليكه داشت براي فرم آدرس محل سكونت و چيزهاي ديگر را ميگرفت يك نفر كه دمپايي يا سندلش را روي زمين ميكشيد از پشت من رد شد و هنگامي كه به من رسيد با مشت محكم بر كمرم كوبيد.
پس از تحويل وسايل ماموري كه از آن پس «سيد» صدايش ميكردم مرا در ابتدا به راهروي دوم برد و فكر ميكنم وقتي ديد كه تمام 9 سلول آنجا پر است به راهرو اول بردم و در سلول شماره 7 كه مهمان 45 روزه آن از 65 روز زندان بودم وارد شدم. در ابتدا خدا را شكر كردم و نماز شكري خواندم و بعد در گوشهاي از سلول دو متر در يك و نيم متري نشستم و سلول كوچكم را ورانداز كردم، بر روي ديوارها نوشتههايي از افراد مختلف ديده ميشد اما نوشتهاي برايم آشنا بود و آن نوشتههاي «ماني» بود، روي ديوار با خودكار نوشته بود كه «ماني اينجا بود»، نوشته بود «من و نامزدم مژگان اينجا بوديم، ما سياسي نيستيم ولي بخاطر كارهاي سياسي گرفتنمان، من هر شب صداي گريه مژگان را از اينجا ميشنوم، خدايا كي اين دوران تمام ميشود»(نقل به مضمون) و در گوشهاي هم چوب خطي از روزهايي كه گذرانده بود كشيده بود، خلاصه ديوار پر بركتي بود از كساني كه دوراني را در اين سلول شماره 8 گذراندهاند.
بعد از چند لحظه همان مامور با سيد آمد و در را باز كرد و من چون چشمبندم را باز كرده بودم داد زد كه رويت را به ديوار بكن، بعد پرسيد كه تلفن موبايلت و شمارهاش چند است كه گفتم فروختهام و يك شماره دارم كه آن هم در اختيار برادرم است و رفت.
چند لحظه بعد باز آمد وگفت چشم بند بزن، كه براي بازجويي بروي، چشم بند زدم و به همراه سيد و دنبالش راه افتادم، از راهرو خارج شديم، وارد سالن اوليهاي كه اول بار در آن نشسته بودم شديم و بعد باز وارد راهرويي شديم و بعد از آن وارد اولين اتاق سمت راست شدم.
پشت سرم يك نفر ديگر كه حاجآقا مينامم هم وارد شد، سلام كرد و سلام كردم و بعد صندلي يا نيمكت مدرسهاي كه در طرف راست آن يك چوب براي نوشتن است را رو به ديوار كرد و گفت بشين، نشستم و گفت بازجويي را شروع ميكنيم، من مينويسم و شما هم كتبي جواب ميدهيد.
پرسيدم كه اتهام و جرم من چيست،
گفت به آن هم ميرسيم، عجله نكن.
گفتم من بايد بدانم براي چه دستگير شدم.
گفت اينها چيزهايي است كه در بيرون به تو گفتهاند كه بپرسي درحاليكه اينجا وضعيت به گونهي ديگري است.
پشت سرم نشست، در اتاق يك ميز تحرير كوچك هم بود كه دقيقا پشت سر من قرار گرفته بود و من رو به ديوار در حاليكه سراسر ديوار اتاق را با صدا گير پوشانده بودند، اولين سئوال را نوشت و كاغذ و خودكار را جلوي من گذاشت و گفت كمي چشم بندت را بالا بده كه بتواني بنويسي.
خلاصه حدود فكر كنم 5 ساعتي را حاجآقا سر و كله زدم كه نقل مطالب آن بماند براي فرصت ديگري؛ ناهار را هم در همانجا به من دادند كه البته هيچ چيزي از آن از لگويم پايين نرفت، الان احساس ميكنم كه به خاطر جو سنگين ساعات اوليه بازداشت و فشار مضاعفي بود كه رويم وارد كرده بودند.
فكر ميكنم موقع نماز ظهر بود كه به سلولم برگشتم، نماز را خواندم و سعي كردم در يا 1 پتو و موكتي كه زيرم بود جوري پتو را پهن كنم كه هم بالش باشد و هم زيرانداز كه كمي دراز بكشم. بعد از لحظاتي كه سر و صداي سالن اصلي كمتر شد، صداهايي از سلولهاي راهرو بلند شد، يك نفر گفت، آقا مسعود چند نفر رو امروز آردن، كسي كه به مسعود صدا شده بود، گفت كه در اين راهرو فكر كنم 2 نفر تازه وارد داريم، صداي اولي گفت فكر كنم در راهرو بغل هم يك نفر تازه وارد آوردهاند، صداها رد و بدل ميشد و غير از مسعود و آن يكي كه لهجه اصفهاني شديدي هم داشت و «ناصر» صدايش ميكردند، گاهي صداهاي افراد ديگري هم به گوش ميرسيد، در ابتدا چندان اعتماد به صداها نميكردم ولي آرام آرام از طرز گفتوگويشان به اين نتيجه رسيدم كه واقعا اينها هم زنداني هستند، خلاصه در ميانه كلام يكدفعه ناصر با همان لهجه اصفهانياش گفت آقاي قريشي كه خوشحال شدم كه «مسعود قريشي» در اينجاست و حداقل يك نفر هست كه حتي به اسم هم كه شده ميشناسمش.
در وسط حرف زدنها بود كه ناصر گفت بهتر است اين تازه واردها خود را معرفي كنند، و چون سلول دست راستي من بود با مشت به ديوار سلول كوبيد و گفت آهاي آقايي كه در سلول شماره 7 تازه وارد هستي، بگو كي هستي و از كجا اومدي و چه كار كردي؟
فكر كنم دوبار اين جملات را گفت تا در نهايت من خودم را معرفي كردم و گفتم كه مزروعي هستم و بخاطر اين ماجراي سايتها اينترنتي دستگير شدم، ناصر جواب داد كه تو با رجبعلي مزروعي نماينده اصفهان فاميلي كه من تاييد كردم و بعد ناصر شروع كرد كلي از پدرم تعريف كردن كه چه و چه و چه
بعد ناصر گفت كه نگران نباش آقاي مزروعي تو رديف اين طرف دو نفر ديگه در خصوص همين ماجراها دستگير شدند، يكيش اين آقا «مسعود قريشي» و دومي هم آقاي «ثاني» كه سلول آقاي ثاني درست روبروي توست.
با شنيدن اسم فريد اعتماد به نفس بيشتري گرفتم و پرسيدم درايتي كجاست، ناصر گفت درايتي در راهرو پشت سرمونه. بعد ناصر از مسعود خواست كه اسم تازه وارد ديگهاي رو كه امروز اومده بود بپرسه، مسعود هم پرسيد و بعد از چند لحظه صدايي گفت كه من «بابك غفوري آذر» هستم و روزنامهنگارم.
كم كم جو اعتماد بينمان بوجود آمد و آرام آرام حرف زدن را شروع كرديم، هرچند كه من هم كم حرف ميزدم و هم خيلي آرام جوري كه مجبور ميشدم بعضي جملات را دو يا سه بار تكرار كنم، در همين حين بابك گفت كه صبح در ماشيني كه من را آوردهاند او هم سوار بوده و در صندليهاي رديف آخر نشسته بوده، گفت كه صبح حدود ساعت 8 و نيم به خانه آنها ريخته بودند و دستگيرش كرده بودند و علت اينكه من را هم ساعت 11 دنبالم آمدند اين بود كه مشغول دستگير كردن و جمع كردن وسايل بابك بودند.
خلاصه فكر كنم حدود يك ساعتي با هم حرف زديم و فهميدم كه غير از مسعود و بابك و ناصر و فريد، سه نفر ديگر كه در ارتباط با فروش كتابهاي غير مجاز هستند هم آنجا در رديف ما بودند، آقاي راد كه مردي فرهنگي بود يكي از كتاب فروشان معروف تهران و دو نفر ديگري يكي رمضاني يك كتاب فروش مشهدي و ديگري هم فيروزي نامي كه او هم در ارتباط با توزيع كتابهاي غيرمجاز دستگير شده بود.
حدود عصري باز مرا براي بازجويي احضار كردند و اينبار چون من در بار اول هيچ چيزي را نپذيرفته بودم حتي همكاري با سايت رويداد را من را با «مهدي درايتي» رو در رو كردند و او را مجبور كرده بودند كه من را راضي كند كه اعتراف كنم كه با رويداد همكاري ميكنم كه در نهايت تلاش نيم ساعته بازجو در اين قسمت هم به نتيجه نرسيد. از نكات جالب اين روبرو كردن اين بود كه درايتي من را ميديد و چشم بند نداشت ولي من چشم بند داشتم و نميديدمش و درايتي كه ديده بود من سرم را با تيغ كوتاه كردهام بعد از اينكه به سلول برگشته بود به بچههاي ديگر گفته بود كه مزروعي خودش را آماده كرده كه يه مدتي رو اينجا بمونه حتي سرش رو هم تراشيده و اومده و هر چي من گفتم هيچ چيزي رو قبول نكرد.
شب را يادم نيست شام چه خورديم ولي از مرغ سرد ناهار بهتر بود و من هم به علت اينكه حراس اوليهام ريخته بود بيشتر خوردم، اميدوارم كه مسعود يا فريد يادشان باشد كه چهارشنبهها شام چي ميدادند تا اينجا را اصلاح كنم. مسعود با حافظهي خوبي كه داشت در طول يك ماه همه برنامه غذايي را از حفظ بود و هر وقت ميخواستيم بدانيم صبحانه يا نهار و شام چيست كافي بود از مسعود ميپرسيديم، البته آقاي راد هم بر روي ديوار سلولش برنامه را نوشته بود و گاهي او هم پاسخ ميداد ولي بيشتر سئوالمان از آقاي راد پرسيدن زمان بود و ايشان با دقت در طول روز زمان و ساعت را حدس ميزد و ميگفت چون كمي آفتاب در طول روز به سلولش ميتابيد.
بعد از شام بچهها باز شروع به حرف زدن كردند و فكر كنم بابك بيشتر از همه حرف ميزد و من و فريد كمتر از همه، در هر حال مسعود با بابك چون سلولهايشان بغل هم بود با هم رابطه دوستانه خوبي برقرار كرده بودند و مدام با هم اختلاط ميكردند هرچند فكر كنم يكبار كتك مفصلي به خاطر همين حرف زدن خوردند، اون شب كشف كرديم كه مهمان جديد راهرو پشت سرمان نيز پدر سينا مطلبي بوده و پيرمرد را به جرم پسر به زندان آورده بودند.
سلول من يعني شماره هفت شبها از يك نظر خوب بود با اينكه در روز نور مستقيمي نداشت ولي بالاي سر سلول فريد كه من از توري بالاي درب ميتوانستم ببينم يك هواكش قرار داشت گاهي اوقات روشن ميشد و موجب انبساط خاطر و آزار روحي همه ميگشت ولي شبها كه خاموش بود از لاي پرههاي هواكش ميشد تكههاي كوچكي از آسمان شب را ميشد تماشا كرد و اين شد تفريح شبهاي من كه گاهي ميتوانم آسمان را بدون واسطه ببينم و روزها هم كه گاهي يادشان ميرفت هواكش را روشن كنند، از لاي پرهها شاخههاي درختي پيدا بود كه گاهي باد به اين طرف و آن طرف ميبردش، آقاي راد ميگفت كه خوش به حالت كه ميتواني آسمان را به راحتي تماشا كني.
***
اينها گوشهاي از روز اول بازداشتم بود و اگر بخواهم ادامه دهم اين قصه سر دراز خواهد داشت، و نميدانم چقدر در محيطي مثل وبلاگ خواننده خواهد داشت.


