<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>دفتر بي‌ مخاطب :: دست نوشته هاي حنيف مزروعي</title>
      <link>http://hanif.ir/</link>
      <description>در كويري وسيع ؛
   تنها ؛
    بي مخاطب</description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Sun, 07 Mar 2010 23:30:26 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.34</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>دو نور دیده ام</title>
         <description><![CDATA[<p>ماههاست که بار غربت و غم تنهایی را در کوله بارم حمل می‎کنم و چشم انتظار روزی هستم که دست تقدیر دست های ما را بار دیگر به هم برساند.</p>

<p>هشت ماه شده است از روزی که در آغوش گرفتمت و رویت بوسیدم و دست نوازش بر کودک درونت کشیدم و به امید دیداری زود راه سفر در پیش گرفتم.</p>

<p>بیش از هشت ماه است که از دیدن رویت و از بویدن عطر مویت محرومم و نگاهم به تقویم و ساعت و زمان است که کی این جدایی به سر رسد و من و تو دوباره ما می شویم و کودک نادیده ام در میانه مان قرار می گیرد.</p>

<p>گاهی زندگی بازی هایی با سرنوشت آدمی می کند که سالهای سال فکر و تصورش هم مقدور نیست چه برسد به اینکه برایت اتفاق بیافتد و این هشت ماه هر روزش برایم همین گونه بود.</p>

<p>از تو دورم اما زنده‎ام به امید دیدارت و دیدار دلبندمان و چشم به راه مانده‎ام و امیدوارم به دیدنتان</p>

<p><br />
از راهی بسی دور می بوسم تان دو نور دیده ام ...</p>]]></description>
         <link>http://hanif.ir/2010/03/07/post_506.shtml</link>
         <guid>http://hanif.ir/2010/03/07/post_506.shtml</guid>
         <category>Personal</category>
         <pubDate>Sun, 07 Mar 2010 23:30:26 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>...</title>
         <description><![CDATA[<p>روی مه رویان ندیدم ماه هاست ...</p>]]></description>
         <link>http://hanif.ir/2010/01/30/post_505.shtml</link>
         <guid>http://hanif.ir/2010/01/30/post_505.shtml</guid>
         <category>Personal</category>
         <pubDate>Sat, 30 Jan 2010 23:39:55 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>انگار همین دیروز بود ... </title>
         <description><![CDATA[<p>گویی همین دیروز بود، به مانند چشم برهم زدنی گذشت، هفت ماه شد.</p>

<p>چشم بر هم زدن که نه، داستانی که هر لحظه اش برایم قصه ای پرغصه است؛ آری عزیزکم، هفت ماه شد که من به یکباره مجبور شدم بار سفر ببندم و کوچ کنم و تو بمانی و دنیایی از تنهایی و درد و غم و ... </p>

<p>راستی انگار همین دیروز بود که برای آخرین بار دستانت را لمس کردم و رویت را بوسیدم و طلب حلالیت کردم، میدانستم و میدانستیم که دارم میروم، اما نمیدانستم که به کجا و چگونه با چه و آخرش به کجا ختم میشود.</p>

<p>انگار همین دیروز بود که برای آخرین بار در خانه کوچکمان با هم حرف زدیم و من صحبت از رفتن کردم و تو به من نگاه کردی و از سر ناچاری  و جبر زمانه سکوت کردی و لب نگشودی و با سکوت موافقت کردی. </p>

<p>آری انگار همین دیروز  بود که برای آخرین بار کودک درونت را بوسیدم  به امید دیداری زود، اما نمیدانستم که آن بوسه شاید آخرین بوسه ای باشد که بر کودکم میزنم و امروز در حسرت دیدارش باشم. </p>

<p>اصلا انگار همین دیروز بود که پا در ستاد قیطیریه گذاشتم با هزار امید و آرزو برای فردا به همراه دوستانم و امروز من کجا و آنان کجا، یا در گوشه بندها گرفتارند یا بدنبال ... </p>

<p>عزیزکم، میدانم که روزگار برایت سختتر از هر زمانی میگذرد و مجبوری در این روزگار غدار بار بزرگ کردن محصول زندگیمان را به تنهایی به دوش بکشی و من تنها نظاره گر بزرگ شدن و بزرگ شدنش باشم و در حسرت لمس کردنش بسوزم. </p>

<p>همسر صبورم، نمیدانم کی و چگونه و چطور همه این نبودنها را جبران کنم، اما بدان که فراموش کردن همه این دردها شدنی نیست و به یاد خواهم داشت که چگونه و چرا بار زندگی را به تنهایی به دوش گرفتی و مردانه ایستادی تا بتوانم راهی که همرزمانم بخاطرش کشته و شکنجه و به زندان افتادند، بپویم.</p>

<p>در مقابلت تنها میتوانم سر تعظیم فرود آورم و از فرسنگها دور روی  تو و دلبند کوچکم را ببوسم. </p>

<p>به امید دیدار<br />
</p>]]></description>
         <link>http://hanif.ir/2010/01/23/post_504.shtml</link>
         <guid>http://hanif.ir/2010/01/23/post_504.shtml</guid>
         <category>Daily</category>
         <pubDate>Sat, 23 Jan 2010 04:12:01 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اغتشاشگران و آشوب طلبان کیانند؟</title>
         <description><![CDATA[<p>  در پی اعتراض میلیونی آرام و مسالمت آمیز مردم به نتیجه اعلام شده انتخابات ریاست جمهوری دهم، از سوی حاکمیت تلاش فراوان شد که این همه مردم معترض را در قالب " اغتشاشگر و آشوب طلب " معرفی و زیر سایه این پوشش تبلیغاتی بازداشت فعالان سیاسی و روزنامه نگاران و سرکوب و تیراندازی و دستگیری های وسیع انجام شده را توجیه کند و البته آتش بیار اصلی این معرکه تبلیغاتی صدا و سیما بود که تصاویری از زرادخانه خودش را مبنی بر آتش زدن برخی اماکن و شکستن شیشه و... توسط اشخاصی ناشناس به نمایش می گذاشت که آخرین پرده از این تبلیغاتی پاره کردن عکس امام خمینی بود .</p>

<p> </p>

<p>      اینکه چقدر این تبلیغات توانسته است به اقناع افکار عمومی بپردازند البته نیاز به یک نظر سنجی علمی دارد که لابد صداوسیما با استفاده از بودجه ملی و بیت المال انجام داده و نتایجش را بصورت محرمانه به مقامات عالی کشور گزارش داده است، اما مرورحوادث و وقایع پس از انتخابات با نگاهی بیطرفانه این واقعیت ها را آشکار می سازند :</p>

<p> </p>

<p>در حالیکه اولین تجمع پس از انتخابات توسط برنده اعلامی انتخابات و طرفدارانش در روز یکشنبه 24 خرداد بدون اخذ مجوز از سوی وزارت کشور در میدان ولی عصر برگزار شد(محتوای سخنان تحریک کننده ای که در این تجمع بیان شد فعلا محل بحث نیست) اما به درخواست مجوز دو نامزد معترض به نتیجه انتخابات برای برپایی تجمع و راهپیمایی در روز 25 خرداد پاسخ مثبت داده نشد و مردم معترض بطور خودجوش راهپیمایی اعتراضی خود را با سکوت در این روز برگزار کردند و تا وقتی برخی نیروهای نظامی و لباس شخصی در پایان راهپیمایی در برابر تظاهرکنندگان وارد عمل نشدند، هیچگونه اغتشاش و آشوبی رخ نداد و عین این واقعه تا روز شنبه 30 خرداد که موضع حاکمیت بر سرکوب کامل قرار گرفت در روزهای دیگر تکرار شد. البته از روز شنبه شکل حوادث دگرگونه شد . <br />
 </p>

<p>به رغم اعمال سیاست سرکوب و دستگیری و جنایاتی که درخصوص زندانیان کهریزک و... انجام شد جمعیت معترض که در قالب جنبش سبز نامگذاری شد، حضور فعال و چشمگیرش را در نماز جمعه به امامت آقای هاشمی و روز قدس نشان داد و هیچگونه اغتشاش و آشوبگری از سوی سبزها به رغم برخی برخوردها از سوی نیروهای نشاندار و بی نشان حکومتی انجام نشد. البته در روز 13 آبان اوضاع بگونه ای دیگر شد و نیروهای سازماندهی شده حکومتی راه را برهرگونه تجمع سبزها بستند و با خشونت تمام وارد عمل شدند که عکس العمل های تندی را از سوی برخی افراد در پی داشت. با این حال تصور حاکمیت این شد که توانسته است با اعمال این شیوه، جنبش سبز را مهار کند؛ اما اعتراضات وسیعی که در روز 16 آذر در دانشگاههای سراسر کشور انجام شد بخوبی باطل بودن این تصور را نشان داد. با اینکه در تاریخ دانشگاههای ایران و از روز 16 آذر 1332، که با شهادت سه نفر از دانشجویان دانشگاه تهران در اعتراض به کودتای آمریکایی – انگلیسی 28 مرداد علیه دولت ملی دکتر مصدق اینروز بنام روز اعتراض دانشجویان علیه استعمار خارجی و استبداد داخلی ماندگار شد، ه ساله شاهد تظاهرات و اعتراضات دانشجویی بوده ایم، اما تجمع های اعتراضی امسال دانشجویان سبز در روز 16 آذر رنگ و بوی دیگری داشت و به لحاظ کمیت و کیفیت نقطه عطفی را درجریان جنبش دانشجویی نشان می داد. با این حال کوچکترین رخدادی که بتوان از آن بوی اغتشاشگری و آشوب طلبی استشمام کرد، رخ نداد؛ اما به ناگهان صدا و سیما تصاویری نشان داد و ادعا کرد که افرادی دانشجو در حال پاره کردن و آتش زدن عکس امام هستند و از آن پس شاهد برخی درگیری ها بین دانشجویان سبز در دانشگاه تهران و افرادی که در قالب دانشجویان بسیجی سازماندهی شده بودند، هستیم و طبق معمول اینها هستند که مسبب درگیری و اغتشاش و آشوب می شوند . <br />
 </p>

<p>در جریان تشییع جنازه مرحوم آیت العظمی منتظری جمعیت انبوهی از مقلدان و علاقمندان ایشان برای تجلیل از مقام علمی و شخصیت ممتاز این عالم مجاهد و فقیه عالیقدر در قم گرد هم آمدند. ترکیب این جمعیت عظیم در برگیرنده همه اقشار موجود در جامعه ما بود و به هیچوجه نمی شود آنها را به یک قشر و گروه خاص نسبت داد. با این حال تا اتمام مراسم تشییع و تا زمانی که عده ای جوان 15 تا سی ساله ( حدود 200 نفر) بنام طرفداری از حاکمیت و رهبری بصورتی عصبی وارد ماجرا نشده بودند، هیچگونه رخدادی که بشود اسم آن را اغتشاشگری و آشوب طلبی نهاد، بوقوع نپیوست؛ اما اینان که به میدان آمدند عملشان بخوبی مصداق اغتشاشگری و آشوب بود. جالب اینکه اینان و البته بدنبال آنها دستگاه تبلیغاتی حاکمیت مدعی بودند که جمعیت تشییع کننده شعارهای ساختارشکنانه داده اند، سلمنا که این یعنی جنس حرکت جمعیت حاضر در تشییع فقط کلام بوده است اما در مقابل جنس حرکت طرف مقابل چه بود؟ <br />
 </p>

<p> </p>

<p>جمعیتی که خود را طرفدار حاکمیت و رهبری می دانست نه تنها مانع از برگزاری مراسم ختم مرحوم آیت العظمی منتظری در مسجد اعظم شد، بلکه با انجام یک راهپیمایی بدون مجوز بسوی بیت ایشان و همچنین بیت آیت العظمی صانعی دست به کارهایی زد که مصداق بارز اغتشاش و آشوبگری و هتک حرمت به مقام مرجعیت است و با کمال تاسف این جریان در روز بعد هم ادامه یافت و صدا و سیما و دیگر رسانه های حکومتی نیز پوشش کامل به آن دادند و ظاهرا اگر تجمع و راهپیمایی و... مطابق میل حاکمان باشد دیگر هیچ نیازی به مجوز ندارد ! <br />
 </p>

<p>مرورحوادث پس از انتخابات بخوبی نشان می دهد که جنبش سبز هیچگاه بدنبال اغتشاش و آشوب نبوده، اما اغتشاش و آشوب از جایی شروع می شده که نیروهایی به عنوان دفاع از حاکمیت (چه در قالب لباس رسمی و چه در قالب لباس شخصی!) وارد عمل شده و عملا به اغتشاشگری و آشوب طلبی برای توجیه عملیات سرکوبگرانه خود دامن می زده اند. آخرین نمونه روشن و بارز این مدعا حوادث دانشگاهها و به ویژه قم است و قطعا حاکمیتی که هر روز به اعمال استانداردهای دوگانه از سوی دیگر کشورها در رابطه با حقوق بشر و غیره اعتراض می کند در داخل نمی تواند خود مجری استانداردهای دوگانه در رابطه با شهروندان خود باشد.</p>

<p> </p>

<p> آنچه در ایران عیان است و همگان به چشم خود می بینند این است که افراد و گروههایی که برچسب طرفداری از حاکمیت و رهبری بر پیشانی خود دارند به هر بهانه ای می توانند بدون اخذ مجوز تجمع و راهپیمایی کنند، به هر فرد و جمعیتی حمله کنند و آنها را مورد ضرب و شتم و... قرار دهند، به بیت مراجع هجوم برند و هتک حرمت نمایند و خلاصه اینها چون حزب الهی، بسیجی، ارزشی و... هستند، پس کارشان مصداق دفاع از ارزشها و رهبری و نظام است و اصلا نمی شود اسم آن را اغتشاش و آشوب نهاد؛ اما درمقابل اگر معترضین و منتقدین به نتیجه انتخابات حتی برای برگزاری یک مراسم مذهبی در خانه ای گردهم آیند و بخواهند دعای کمیل بخوانند، کارشان مصداق اقدام علیه امنیت ملی و عنوان اغتشاش و آشوب است و مستحق بازداشت و زندان! </p>

<p> </p>

<p>در این شرایط آیا حاکمیت فکر و اندیشه نمی کند که " اغتشاشگران و آشوب طلبان کدامند؟" و آیا غالب مردم مدعای دستگاه تبلیغاتی حکومت را باطل نمی دانند؟ البته یک اقلیتی که نان حکومت را می خورند شاید تحت تاثیر این تبلیغات قرار گیرند، اما هم اینان هم خود می دانند که تا زمانی که نیروهای حکومتی وارد عمل نشوند هیچ اتفاقی نمی افتد. دلیل بارزش هم روزهای منتهی به انتخابات است که به رغم حضور جمعیت زیاد در خیابانها و در دل شب چون نیروهای حکومتی فرمان مداخله و درگیری نداشتند حادثه ای  که بتوان نام آنرا بی نظمی گذاشت هم اتفاق نیافتاد چه برسد به اغتشاش و آشوب! آری، متاسفانه و سوگمندانه باید گفت که این نیروهای نشاندار و بی نشان طرفدار حاکمیت هستند که با حضور خود هر تجمع و راهپیمایی و... را به اغتشاش و آشوب می کشند و آنگاه دستگاه تبلیغاتی به میدان می آید که ...؛ اما تجربه این ماهها و روزها بخوبی مهر باطل براین شیوه عمل و تبلیغات زده است و جنبش سبز ایران همچون گذشته با تکیه بر شیوه های مبارزه مدنی و مسالمت آمیز و قانونی به راه خود ادامه می دهد و روز به روز میدان مبارزه را بر اقتدارگرایان حاکم تنگ تر و سخت تر می کند.</p>]]></description>
         <link>http://hanif.ir/2009/12/26/post_503.shtml</link>
         <guid>http://hanif.ir/2009/12/26/post_503.shtml</guid>
         <category>Iran Politics</category>
         <pubDate>Sat, 26 Dec 2009 16:21:56 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>با من صنما</title>
         <description><![CDATA[<p>با من صنما دل یک دله کن<br />
گر سر ننهم آنگه گله کن</p>

<p>مجنون شده​ام از بهر خدا<br />
زان زلف خوشت یک سلسله کن</p>

<p>سی پاره به کف در چله شدی<br />
سی پاره منم ترک چله کن</p>

<p>مجهول مرو با غول مرو<br />
زنهار سفر با قافله کن</p>

<p>ای مطرب دل زان نغمه خوش<br />
این مغز مرا پرمشغله کن</p>

<p>ای زهره و مه زان شعله رو<br />
دو چشم مرا دو مشعله کن</p>

<p>ای موسی جان شبان شده​ای<br />
بر طور برو ترک گله کن</p>

<p>نعلین ز دو پا بیرون کن و رو<br />
در دست طوی پا آبله کن</p>

<p>تکیه گه تو حق شد نه عصا<br />
انداز عصا و آن را یله کن</p>

<p>فرعون هوا چون شد حیوان<br />
در گردن او رو زنگله کن</p>

<p><br />
<a href="http://www.4shared.com/file/58479163/b0dd8ff1/_Shahram_Nazeri_Ba_Man_Sanama.html" target=_blank>تصنیف با من صنما - شهرام ناظری</a></p>]]></description>
         <link>http://hanif.ir/2009/12/07/post_502.shtml</link>
         <guid>http://hanif.ir/2009/12/07/post_502.shtml</guid>
         <category>Poem</category>
         <pubDate>Mon, 07 Dec 2009 21:49:09 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title></title>
         <description><![CDATA[<center><img alt="88-09-06-004.jpg" src="http://farnik.ir/photo/88-09-06-004.jpg" width="319" height="480" /></center>
]]></description>
         <link>http://hanif.ir/2009/12/02/post_501.shtml</link>
         <guid>http://hanif.ir/2009/12/02/post_501.shtml</guid>
         <category>Photo</category>
         <pubDate>Wed, 02 Dec 2009 17:39:37 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>...</title>
         <description><![CDATA[<p>دیروز دومین تولد خانواده ام را از دست دادم، نخست تولد نور رسیده و دیروز همسرم</p>

<p>می دانم که این روزها بار سنگینی از کوله بار تنهایی و سختی ها و غصه ها و خیلی چیزهای دیده و نادیده را تحمل می کند و دم نمیزند</p>

<p>می دانم که باید بر صبوری اش سجده کنم و دستانش را ببوسم،</p>

<p>می دانم که شاید در سخت ترین زمان تنهایش و تنهایشان گذاشتم و امروز در داغ ندیدن و نبوییدن و نبوسیدنشان می سوزم،</p>

<p>اما همه امیدم به دیدار دوباره تان هست،</p>

<p>تولد مبارکت همسرم و عزیز دلم، به امید آن هستم که تولد سوم خانواده کوچکمان در کنار یکدیگر باشد</p>]]></description>
         <link>http://hanif.ir/2009/11/24/post_500.shtml</link>
         <guid>http://hanif.ir/2009/11/24/post_500.shtml</guid>
         <category>Personal</category>
         <pubDate>Tue, 24 Nov 2009 01:29:55 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>ملاقات ...</title>
         <description><![CDATA[<p>ملاقات دیجیتالی با همسرم و نو رسیده از راه دور</p>

<center>

<p><img src="http://hanif.ir/pics/farnik0005.jpg"><br></p>

<p><br></p>

<p></p>

<p><img src="http://hanif.ir/pics/farnik0006.jpg"><br><br />
<br></p>

<p></p>

<p><img src="http://hanif.ir/pics/farnik0007.jpg"><br><br></p>

<p><br />
</center></p>]]></description>
         <link>http://hanif.ir/2009/11/20/post_499.shtml</link>
         <guid>http://hanif.ir/2009/11/20/post_499.shtml</guid>
         <category>Photo</category>
         <pubDate>Fri, 20 Nov 2009 03:28:55 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>محبت هایی که پایان ندارد</title>
         <description><![CDATA[<center>

<p><img src="http://hanif.ir/pics/farnik0002.jpg"><br><br />
پرستو سرمدی(همسر حسین نورانی نژاد) - فخرالسادات محتشمی پور(همسر سیدمصطفی تاج زاده) - مادرم - زهرا مجردی(همسر محسن میردامادی) - فهیمه موسوی نژاد(همسر محمدعلی ابطحی) - مریم شربتدار قدس (همسر فیض الله عرب سرخی) و خواهر حسین نورانی نژاد<br />
<br></p>

<p><br />
<img src="http://hanif.ir/pics/farnik0001.jpg"><br><br />
<br></p>

<p></p>

<p><img src="http://hanif.ir/pics/farnik0003.jpg"><br><br></p>

<p><br />
</center></p>

<p>عکس ها از برادرم امید ایران مهر</p>]]></description>
         <link>http://hanif.ir/2009/11/13/post_498.shtml</link>
         <guid>http://hanif.ir/2009/11/13/post_498.shtml</guid>
         <category>Photo</category>
         <pubDate>Fri, 13 Nov 2009 16:36:23 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مشابهت تاریخی</title>
         <description><![CDATA[<p><br />
یکی از موضوعاتی که در حوادث پس از کودتای انتخاباتی محل بحث و مناقشه بسیار شد تعداد کشته ها و نحوه خاکسپاری آنها بود. طبعا برای آنهائیکه که بیرون از حاکمیت بودند امکان دسترسی به آماردقیق این کشته ها بسیار سخت بود هرچند که آقایان موسوی و کروبی با تشکیل کمیته ای سعی کردند به جمع آوری اطلاعات در اینباره بپردازد و تا روزی که دفترهای این کمیته فعال بود معلوم شد که 72 نفر در حوادث پس از انتخابات کشته شده اند که خبر آن با ذکر اسامی افراد در کنار گزارش خاکسپاری شبانه برخی از این افراد در گورستان بهشت زهرا و در قبرهایی بدون نام در پایگاه اطلاع رسانی نوروز منتشر شد. </p>

<p>اما آنچه جای تعجب فراوان دارد اینکه مقامات حکومتی و به خصوص مقامات نظامی و انتظامی که خود دستی بر آتش این کشتارها داشتند و به تیع شغلشان باید دسترسی به اطلاعات و آمار صحیح در این باره می داشتند، رقم های متفاوتی را برای تعداد کشته ها تاکنون بیان کرده اند که بالاتر از 33 تن نمی رود و البته در همه این رقم ها سهمی را برای کشته شدن بسیجی ها ( از 8 تا 20 تن ) منظور کرده اند بدون آنکه تا امروز اسم و مشخصات یکی از آنها را اعلام کنند! </p>

<p>ظاهرا دستگاههای نظامی و امنیتی برای هر بگیر و ببند و سرکوبی آمادگی دارند اما از جمع آوری و اعلام یک آمار ساده و جلوگیری از این همه تناقض گویی توسط مسئولان این نهادها عاجز و ناتوان هستند، و البته بد بینانه این است که بگوئیم اینها آمار صحیح و دقیق را دراختیار دارند اما به مصلحت نظام و خود نمی دانند که آنرا اعلام کنند! </p>

<p>با این حال برای اینکه بدانید وضعیت ما در این باره به رغم گذشت 103 سال از زمان نهضت مشروطه و همه پیشرفت های مدعایی چندان فرقی نکرده است، به این فاز از کتاب تاریخ مشروطه در شرح حوادث آن دوران توجه فرمائید:</p>

<p>" شماره کشتگان را کسی نیک ندانست. زیرا مردم چون گریختند هرکه افتاده بود، چه کشته و چه زخمی، سربازان از زمین برداشتند و از میان بردند، و بی آنکه به زخمیان چاره کنند همه را به انبارکشیدند و شبانه چند گاری را پر از کشتگان گردانیده به بیرون شهر فرستادند . هواخواهان دولت شماره آنان را دوازده تن نوشته اند ، ولی دیگران می گویند از صد تن بیشتر بودند." (تاریخ مشروطه ایران نوشته احمد کسروی جلد اول ص 101 چاپ 1357 انتشارات امیرکبیر)</p>

<p>از این «مشابهت تاریخی» چه نتیجه و استنباطی می شود داشت ؟ اینکه ایران بیش از یکصد سال است برای دستیابی به آزادی و مردمسالاری دست و پا می زند و همچنان در بند استبداد با همان شیوه های قدیمی گرفتار مانده است و اینکه به رغم نوسازی در سخت افزاری ها ما هنوز در نرم افزاری اداره جامعه و حکومت همچنان عقب مانده ایم...</p>

<p><br />
منبع: جرس</p>]]></description>
         <link>http://hanif.ir/2009/11/12/post_497.shtml</link>
         <guid>http://hanif.ir/2009/11/12/post_497.shtml</guid>
         <category>Iran Politics</category>
         <pubDate>Thu, 12 Nov 2009 03:24:11 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>...</title>
         <description><![CDATA[<p>در یک گوشه دو نفس </p>

<p>در یک گوشه من</p>

<p>در یک مکان دو ندا </p>

<p>در مکان دگر صدای من</p>

<p>من تنها و آنها تنها تر</p>

<p>این است داستان روزها و شب های من</p>]]></description>
         <link>http://hanif.ir/2009/11/10/_2.shtml</link>
         <guid>http://hanif.ir/2009/11/10/_2.shtml</guid>
         <category>Daily</category>
         <pubDate>Tue, 10 Nov 2009 01:23:25 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>در اندرون من خسته دل ندانم کیست</title>
         <description><![CDATA[<p>در اندرون من خسته دل ندانم کیست<br />
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست</p>

<p>دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب<br />
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست</p>

<p>مرا به کار جهان هرگز التفات نبود<br />
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست</p>

<p>نخفته​ام ز خیالی که می​پزد دل من<br />
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست</p>

<p>چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم<br />
گرم به باده بشویید حق به دست شماست</p>

<p>از آن به دیر مغانم عزیز می​دارند<br />
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست</p>

<p>چه ساز بود که در پرده می​زد آن مطرب<br />
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست</p>

<p>ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند<br />
فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست</p>]]></description>
         <link>http://hanif.ir/2009/11/09/post_496.shtml</link>
         <guid>http://hanif.ir/2009/11/09/post_496.shtml</guid>
         <category>Poem</category>
         <pubDate>Mon, 09 Nov 2009 02:27:31 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>و حالا اين تويي كه در اين بساط سبز</title>
         <description><![CDATA[<p>علی دهقان:<br />
<a href="http://farnik.ir/"><img src="http://farnik.ir/photo/88-08-13-010.jpg" align="right"  style="{margin: 2px 2px 2px 2px;}" border="1" width="250"></a></p>

<p>...و حالا اين تويي كه در اين بساط سبز، سبز آمده‌اي و شده‌اي كوله باري از آفتاب كه نبودن پدر را روشن كرده است. </p>

<p>چه زيبا زماني ارمغان آمده اي و چه زيبا روزگاري نامت را به نيكي از نيكي وام گرفته‌اند تا از يادت نرود كه پدر، پدر بوده است براي زخم تمام كودكاني كه در اين ديار، آب جوش ظلم را به نام سعادت بر كام پدرانشان فرو برده‌اند.</p>

<p>خواستم نام تو را بلند صدا كنم از اينجايي كه دور ايستاده‌ام تا حنيف يادت را سرمه چشمانش كند، اما گيسوان خواهرت باران، دخترك كوچك هادي حيدري راه بر گلويم بست و نقش چهره سروش، پسر سعيد شريعتي در عمق چشمانم فرو رفت و سپهر كودك شهاب طباطبايي بر سرم باريدن گرفت و گفتم؛ اي كاش من هم كودكي بودم در اين دوراني كه داد را به بيداد ظلم سوراخ كرده‌اند تا سهمي از اين همه پاكي و پاكيزگي با خود به يادگار مي بردم.</p>

<p>حنيف را نديدن سخت بود و حالا تو شدي پاره‌اي از نگاهش كه تاب مي‌خوري وروي گونه آرام مي‌گيري. حنيف را نديدن تلخ بود و حالا تو شيرين از سفر باز آمده‌اي تا هرگز از ياد نبريم كه زندگي كش آمده است و ادامه دارد و در قلبت چمباتمه زده است و تو نگاه مي‌كني و اين دقايق در انتهاي ذهن كوچكت ثبت مي‌شود و به يادت مي‌ماند، مسلخي را كه تاوان به عاشق بودن داده‌اند.</p>

<p>ساده مي‌گويم، كودك سرزمين مادري من! تو را دوست دارم كه با نيك نامي، نام حنيف مرا به بزرگي بر پاكي خودت گوشواره كرده‌اي.</p>

<p>خنده‌اي باش بر صورت صبور روزگار سبز انديش من! </p>

<p><br />
پ.ن: </p>

<p><a href="http://azarmno.blogfa.com/post-101.aspx">هدیه ای برای فرنیک عزیز</a></p>

<p><a href="http://ehsanghalam.blogfa.com/post-436.aspx">نوشته سارا و احسان برای فرنیک: بالاخره فرنیک مزروعی به دنیا آمد</a></p>

<p><a href="http://amirane.persianblog.ir/post/2116">نوشته دوست ندیده ام امیر حسین برای فرنیک</a></p>

<p><a href="http://smto.ir/?p=2619">نوشته سمیه توحیدلو: فردایی نیک برای فرنیک</a></p>

<p><a href="http://adam.ir/%d8%b9%d9%85%d9%88%d8%af%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a2%d8%af%d9%85/">نوشته آدم: عمو/دایی آدم</a></p>]]></description>
         <link>http://hanif.ir/2009/11/06/post_495.shtml</link>
         <guid>http://hanif.ir/2009/11/06/post_495.shtml</guid>
         <category>Daily</category>
         <pubDate>Fri, 06 Nov 2009 18:24:45 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>برای نو رسیده ام!</title>
         <description><![CDATA[<p>امروز <a href="http://farnik.ir/">تو</a> آمده ای و من نیستم؛ حسرت ندیدن لحظه تولدت را هیچگاه فراموش نمی کنم. چشم به دنیا باز کردی و اثری از پدر در غوغای اطرافت ندیدی؛ عزیزکم، دنیایی که چشم بر آن گشودی، این روزها با پدرت و پدرهای دیگر چندان مهربان نیست!</p>

<p><a href="http://farnik.ir/"><img src="http://farnik.ir/photo/88-08-13-001.jpg" align="left" width="250" style="{margin: 2px 2px 2px 2px;}" border="1"></a></p>

<p>در تمام این مدت سعی کردم راهی بیابم تا لحظه تولدت در کنارت باشم، نفس های گرمت را حس کنم و گریه های اولین ات را با گوش خود بشنوم، اما هرچه کردم، به بن بست رسیدم. نه اینکه هیچ راهی نباشد که به تو و مادرت ختم شود، راه بود! اما در میانه اش دیواری ستبر کشیده بودند که مرا از نازنینانم دور می ساخت.</p>

<p>شده ام مصداق آنکه هرچه بیشتر تلاش می کند، کمتر می یابد! هرچه بیشتر سعی میکنم تا به تو برسم، دور و دورتر می شوم. قلب و روحم این روزها از تجسم لحظه تولدت آزرده است و غمبار. تو آمدی و من نیستم... </p>

<p><a href="http://farnik.ir/"><b>عزیز پدر!</b></a></p>

<p>همیشه در خیالم لحظه ای را تجسم می کردم  که برای نخستین بار نگاهت را بر این جهان می گشایی، اولین گریه مستانه ات را از حنجره ظریفت فریاد میکنی؛ دست پا زدنهای اولینت را؛ اما... امروز تو همه این کارها را کرده ای و من تنها از زبان دیگران وصف این بهترین لحظات را شنیده ام...</p>

<p>هرچه دستانم را دراز کردم تا به انگشتان کوچک و ظریفت برسد تنها در آسمان چنگ زدم و حسرت بر دل و جانم ماند. </p>

<p><a href="http://farnik.ir/"><b>دخترکم!</b></a></p>

<p>این روزها با سیلی صورتم را سرخ نگه داشته ام تا کسی نفهمد که با همه وجود دلتنگ تو و مادرت هستم. مادر صبورت  که هرگاه در ذهنم - حتی برای لحظه ای- حجم تنهایی او در این مدت را تصور میکنم، عرق شرم بر پیشانی ام می نشیند.</p>

<p><a href="http://farnik.ir/"><b>دختر عزیزم!</b></a></p>

<p>از "دوری" و "جدایی"  و "دلتنگی" زیاد شنیده بودم، اما تجربه بیش از 100 اندی روز، تمام وجودم را متاثر کرده است. با اینکه به افق های روشن آینده خوشبینم، اما خستگی شدیدی در اعماق وجودم احساس می کنم که هر روز که می گذرد از طاقتم می کاهد تا جایی که حتی تاب کمترین ها را هم ندارم.  </p>

<p><a href="http://farnik.ir/"><b>نوگل پدر! </b></a></p>

<p>بیش از 70 روز از اولین نامه ای که برایت نوشتم می گذرد، روزها همچنان می آیند و می روند و من به جای نزدیک شدن به تو دور و دورتر شده ام...</p>

<p>قبلا گفته بودم که بازهم برایت می نویسم، گفته بودم که نوشتن تنها سلاحی است که دارم، اما سختی این روزها، روزهای سیاهی که همه دوستان و همراهان دور و نزدیک پدرت گرفتار ظلم و جور شده اند، قلم پدرت را هم آزرده است.</p>

<p><a href="http://farnik.ir/"><b>نهال نوشکفته من!</b></a></p>

<p>می دانم که روزگار سخت است و ما در گذر از همین سختی ها است که به رشد و بالندگی می رسیم و خود را برای فرداها آماده می کنیم، اما این روزگار برای من و بسیاری همچو من باری از اضطراب و تردید به همراه داشت.</p>

<p>اینکه بمانیم و کمترین وظیفه مان را در قبال یکدیگر و جامعه مان انجام دهیم یا سکوت کنیم و عافیت طلبانه نظاره گر به بند کشیده شدن دوستان و یاران و همراهان باشیم. امروز پدرت در تبعید خود کرده گرفتار آمده تا جای خالی برادرانش را که گرفتار شده اند، پر کند.</p>

<p><a href="http://farnik.ir/"><b>فرنیک پدر!</b></a></p>

<p>در آخر همانطور که قبلا هم  برایت نوشته بودم، بازهم می گویم که قصدم غمنامه نوشتن نبود و نیست؛ گرچه این روزها را با خون دل سرمی کنم، اما برایت می نویسم که بدانی پدری که شاید موقع چشم گشودن دوست داشتی در کنارت باشد، تنها به امید حضور سبز توست که در این روزهای سیاه زنده است و نفس می کشد.</p>]]></description>
         <link>http://hanif.ir/2009/11/05/post_494.shtml</link>
         <guid>http://hanif.ir/2009/11/05/post_494.shtml</guid>
         <category>Personal</category>
         <pubDate>Thu, 05 Nov 2009 12:10:38 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نوشته ابراهیم نبوی برای فرنیک</title>
         <description><![CDATA[<p><b>زایش سبز فرنیک</b></p>

<p>آقا! وسط این همه بزن بزن و دعوا و درگیری و وقایع داغ و سیاسی، یک اتفاق خوشگل و بامزه برای یکی از سبزهای سبزاندرسبز، رخ داد. حنیف مزروعی فرزند علی مزروعی، تنها اصلاح طلبی که هرگز موهایش را شانه نکرد، که فعلا پدرش معلوم نیست کجاست و احتمالا هرجایی که هست بهتر از زندان است، و پسرش هم که آخرین تصویر دیده شده از او در مصاحبه با بی بی سی بوده است، و هرکجا هست خدایا بسلامت دارش، یک دختر کوچولوی بامزه درست همزمان با سبزترین ساعت سبزترین روز سال به نام فرنیک مزروعی به دنیا آمد. بابای این بچه که بچه همان بابای فوق الذکر است، خبر به دنیا آمدن فرنیک را در فیس بوک اعلام کرد.</p>

<p>منبع روز آنلاین</p>]]></description>
         <link>http://hanif.ir/2009/11/05/post_493.shtml</link>
         <guid>http://hanif.ir/2009/11/05/post_493.shtml</guid>
         <category>Daily</category>
         <pubDate>Thu, 05 Nov 2009 04:56:49 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
