دفتر اول

September 6, 2007

شب ساز و تنبك و شورانگيز

ديشب به دعوت سيامك عزيز به كنسرت استاد حسين عليزاده رفتيم، همراه با فرنوش ، سعيد و حميد شب خوبي بود، خصوصا هم‌نوازي و بداهه نوازي‌هاي استاد و مجيد خلج ديدني و خاطره‌ انگيز ...

تخصصي در موسيقي ندارم كه بخواهم سخن پراكني اما از قطعه مشتركي از عليزاده با ساز شورانگيزش و مجيد خلج با زنگ انگشتي بسيار زيبا بود.

يكي از اشعار برنامه كه بسيار زيبا بود:

اي همه گل‌هاي از سرما كبود،
خنده‌هاتان را كه از لب‌ها ربود؟
مهر، هرگز اينچنين غمگين نتافت
باغ، هرگز اينچنين تنها نبود.

روزگاري، شام غمگين خزان
خوش‌تر از صبح بهارم مي‌نمود.
اين زمان، حال شما حال من است.
اي همه گل‌هاي از سرما كبود!

تاج عشقم عاقبت بر سر شكست
خنده‌ام را اشك غم از لب ربود.
زندگي در لاي رگ‌هايم فسرد.
اي همه گل‌هاي از سرما كبود.

در همين زمينه:

کنسرت استاد حسین علیزاده ، مجید خلج و گروه هم آوایان - رازنو

March 6, 2007

مراسم بزرگداشت پنج دهه فعاليت هنري فرهنگ معيري


مراسم بزرگداشت پنج دهه فعاليت هنري فرهنگ معيري سه شنبه 15 اسفند در فرهنگسراي ارسباران( هنر) برگزار مي شود.

اين مراسم جهت گرامي داشت فعاليتهاي ارزشمند اين استاد بزرگ گريم ايران توسط خانه سينما و انجمن چهره پردازان برگزار مي گردد.

فرهنگ معيري در پنج دهه فعاليت هنري خود آثار قابل توجهي را به سينماي ملي ايران ارائه كرده است كه از ميان آنها مي‌توان به گريم اولين سريال سياه سفيد ايران با نام دليران تنگستان و همچنين اولين سريال رنگي ايران اشاره نمود، همچنين وي طراح گريم بسياري از فيلم‌هاي ماندگار تاريخ سينماي ايران است كه از جمله آنها مي‌توان به كلاغ (بهرام بيضايي)، سفر سنگ (مسعود كيميايي)، طلسم (تقدير شده در جشنواره فيلم لندن)،‌ باشو غريبه كوچك (بهرام بيضايي)، خط قرمز (مسعود كيميايي)، چريگه تارا (بهرام بيضايي)، شايد وقتي ديگر (بهرام بيضايي)، شناسايي (اعلامي)، ماديان (علي ژكان)،‌ رابطه (پوران درخشنده)، رواني (داريوش فرهنگ)، سگ كشي (بهرام بيضايي)، اشك سرما (عزيزاله حميد نژاد)، كاني مانگا، افعي و بسياري فيلم‌هاي ديگر اشاره نمود.


شروع مراسم ساعت 18 مي باشد و ورود براي عموم آزاد است.

ادامه ... "مراسم بزرگداشت پنج دهه فعاليت هنري فرهنگ معيري" »

June 11, 2006

Paradise Now - و اينك بهشت ...

محمد مسيح استشهادي دعوت كرده تا هر كسي نظرش را در خصوص استشهاديون بيان كند و بسياري از دوستان هم لبيك گفته ‌اند. من هم با تفويض اختيارات جناب الپر به اينجانب در اين بحث كه گفته نظر من نظر او هم محسوب مي‌شود، براي شروع با يك فيلم شروع مي‌كنم كه به تازگي ديده‌ام و بحث را در آينده ادامه خواهم داد.



دو جوان و دوست و برادر ديني در شهر «نابلس» فلسطين در كنار هم در حال كار و فعاليت و زندگي مي‌كنند، شغل هر دو مكانيك است. «خالد» از «سعيد» كمي بزرگتر مي‌نمايد اما دوستي‌شان پايدار است حتي تا دم مرگ.

در ابتداي ماجرا سعيد با دختري عرب – سوها - كه براي سفر به نابلس آمده آشنا مي‌شود و دل به او مي‌بندد، خالد از ماجرا آگاه است اما زندگي آنها آبستن حوادثي ديگر مي‌شود.

پدر سعيد از رزمندگان استشهادي فلسطيني بوده و وقتي كه سعيد بيشتر از 10 سال نداشته در عملياتي استشهادي كشته مي‌شود و سعيد معتقد است كه پدرش راه بهشت را برگزيد تا آنها زندگي سربلندانه‌اي داشته باشند.

نوبت فرا مي‌رسد و سعيد و خالد خبردار مي‌شوند كه بايستي از جان خود بگذرند و دست به همان كاري بزنند كه پدر سعيد زده بود. برنامه آنها منهدم كردن يك اتوبوس پر از اسرائيلي در مركز شهر تل آويو است. همه چيز طبق برنامه جلو مي‌رود، فيلمي از آنها گرفته مي‌شود در حاليكه دارند وصيت نامه‌شان را مي‌خوانند، صورتشان را مي‌تراشند و قيافه جديد پيدا مي‌كنند، وجود آنها و مواد منفجره يكي مي‌شود و به هم دوخته مي‌شوند، به محل مرز مي‌رسند و وارد خاك آن طرف مي‌شوند اما به ناگاه يك گشتي اسرائيلي همه ماجرا را به هم مي‌زند، سعيد مي‌گريزد و بعد از او خالد، اما يكديگر را گم مي‌كنند.

خالد به مقر نيروهاي فلسطيني برمي‌گردد اما اثري از سعيد نيست، سعيد دوباره از مرز عبور مي‌كند و وارد خاك منطقه اسرائيلي مي‌شود، به يك ايستگاه اتوبوس مي رود، اتوبوس از راه مي‌رسد، اما چهره يك كودك مانع سوار شدن سعيد به داخل اتوبوس مي‌شود. سعيد دوباره به نابلس بر‌مي‌گردد و به مقرر نيروهاي فلسطيني مي‌رود اما اثري از آنها نمي‌يابد.

نيروهاي فلسطيني از ترس اينكه سعيد دستگير شده باشد و مخفي گاه آنها را لو بدهد آنرا تخليه كرده‌اند. از آن سو خالد هم در به در به دنبال سعيد است و هيچكدام به آن يكي دست پيدا نمي‌كنند.

بدن سعيد همچنان با بمب پوشيده شده است و هركاري مي‌كند تا از آن خلاصي يابد اما نمي‌شود، خالد هم بدنبال سعيد است تا بمب را از او جدا كند. در اين ميان سعيد به ناگاه «سوها» - دختر – را مي‌بيند و با هم همراه مي‌شوند، قيافه جديد سعيد با كت و شلوار و كراوات براي سوها تعجب برانگيز است. در مغازه اي سوها فيلمي از چند جوان استشهادي را مي‌بيند و بعد در راه به آنها انتقاد مي‌كند كه براي جانشان ارزش قائل نيستند و بحثي بين او و سعيد در مي‌گيرد. سعيد ماجراي پدرش را برايش تعريف مي‌كند و به سوها مي‌فهماند كه ماجراي خودش چگونه است و از او جدا مي‌شود تا برود و در آرامگاه پدر خودش را خلاص كند. خالد، «سوها» را مي‌يابد و با هم بدنبال سعيد مي‌روند و به موقع وي را قانع مي‌كنند كه دست از اينكار بكشد.

خالد و سعيد و سوها دوباره به مقر استشهاديون فلسطيني مي‌روند، سعيد فرمانده را دوباره قانع مي‌كند كه آنها را به تل آويو بفرست و خالد هم همراه سعيد مي ‌شود، سوها به شدت با فرمانده فلسطيني بحث مي‌كند زيرا قائل به اينكار نيست، مخصوصا اينكه دلباخته‌ جوانش نيز در اين راه قدم نهاده است.

سعيد و خالد وارد خاك اسرائيل مي شوند و در مركز شهر به راه مي‌افتند، خالد دو دل است و سعيد در يك لحظه خالد را دوباره راهي نابلس مي‌كند و خالد در حاليكه اشك در چشم دارد به سعيد مي‌نگرد كه به سمت اتوبوسي مي‌رود.

سعيد در اتوبوسي كه سربازان و مردم عادي هستند نشسته است و دوربين بر روي چشم هاي مصمم او مي رود.

فيلم سينمايي «و اينك بهشت» ساخته « هانى ابو اسد » كارگردان خوب عرب محصول سال 2005 شركت «Warner Independent Pictures» است. در خصوص كارگردان اين فيلم مي‌توان گفت كه وي متولد فلسطين است. پس از پايان تحصيلات متوسطه به هلند رفت و آن جا در رشته مهندسي هواپيما به تحصيل پرداخت. پس از فارغ التحصيلي، ترجيح داد وارد دنياي سينما و تلويزيون شود. به عنوان تهيه كننده و كارگردان، مستندهايي دربارة مهاجران ساخت كه تعدادي از آن ها باعث شهرتش شدند. در ميان اين مستند ها مي توان به Dar O Dar و روزهاي طولاني در غزه اشاره كرد كه اولي از كانال چهار انگلستان و دومي از بي بي سي پخش شدند.
ابواسد در سال 1992 اولين فيلم داستاني اش را كارگرداني كرد. خانه كاغذي فيلمي كوتاه بود. فيلمي دربارة يك پسر سيزده سالة فلسطيني كه سعي داشت خانه اي مانند خانة ويران شدة پدري اش بسازد.
خانه كاغذي از شبكه تلويزيوني NOS هلند پخش شد و جوايزي هم براي ابواسد به همراه آورد.
ابواسد سپس فيلم حكومت نظامي را تهيه كرد. فيلمي كه توسط «رشيد مشاروي» كارگرداني شد و جايزة هرم طلايي جشنواره قاهره را به دست آورد. «چهاردهمين دختر» تجربة بعدي ابواسد بود. فيلمي كه به عنوان برنامة افتتاحيه جشنواره اوترخت برگزيده شد. فيلم بعدي او «ناصريه 2000» مستندي بود كه سر و صداي زيادي به پا كرد. اين فيلم براي تلويزيون VPRO ساخته شد و از ديد دو كارگر جوان پمپ بنزين، وقايع جاري در ناصرية اشغالي را كه به دو پارة مسلمان و مسيحي تقسيم شده بود، نشان مي داد. «القدس في يوم الآخر» يا «عروسي رانا» اولين تجربة بلند سينمايي ابواسد، ماجراي دختري به نام رانا در اورشليم بود. اين فيلم در بخش دو، هفته منتقدان جشنواره كن 2002 به نمايش درآمد.
مستند «فورد ترانزيت» كه در سال 2002 در جشنواره ساندنس به نمايش درآمد، ماجراي يك راننده تاكسي شركت فورد ترانزيت در مناطق فلسطيني نشين بود. اين فيلم در جشنواره تسالونيكي، جايزه فيپرشي را دريافت كرد.
اينك بهشت تازه ترين فيلم هاني ابواسد، در سال 2004 در نابلس فيلم برداري شد. اينك بهشت برنامة افتتاحيه جشنواره برلين 2005 بود و موفق به دريافت سه جايزة اصلي اين جشنواره شد. فيلمي كه هنوز هم ابواسد با حواشي اش درگير است و كار تازه اي را آغاز نكرده است.

از ديگر موفقيت هاي بين‌المللي اين فيلم مي توان به اين موارد اشاره نمود:

نامزد دريافت جايزه اسكار بهترين فيلم خارجي در سال 2005
برنده جايزه فرشته آبي جشنواره بين المللي برلين در سال 2005
برنده جايزه بهترين فيلم خارجي Dallas-Ft. Worth Film Critics Associati در سال 2005
برنده جايزه بهترين فيلم خارجي گلدن گلوب 2005
برنده جايزه بهترين فيلم خارجي Independent Spirit Award در سال 2005
و برنده بهترين فيلم خارجي National Board of Review در سال 2005
ساختار فيلم بسيار روايي است و در آن چارچوب هنري خاصي را نمي‌يابيد، اما همين ساختار روايي داراي آنچنان قوت و استحكامي است كه ببيننده را از ادامه تماشاي فيلم منصرف نمي‌كند. موضوع فيلم به نظرم براي اغلب كساني كه كمي با سياست دمخور بوده‌اند موضوع جذابي است، بخصوص اينكه محور آن عمليات استشهادي است.

براي من شخصا يكي از جذابيت هاي فيلم نمايش ساده فلسطين بود، و از آنجايي كه در ايران هميشه فلسطين و تصويرهايي كه از آن پخش مي‌شود آنچنان با اغراق آلوده است كه اين فيلم به سادگي زندگي جاري در يكي از شهرهاي فلسطين را به نمايش مي‌گذارد، همچنان كه در چند صحنه كوتاه زندگي در تل آويو را هم به نمايش مي‌گذارد.

اما محور فيلم كه همان عمليات استشهادي دو جوان فلسطيني است با چالش‌هايي همراه است، بحث بر سر درستي يا نادرستي آن، بحث بر سر اينكه كسي كه دست به چنين كاري مي‌زند خود مقتول است يا قاتل و همچنين بحث بر سر انتخاب بين عشق زميني يا پيوستن به بهشت از نكاتي است كه در دقايق پاياني 48 ساعت زندگي اين دو جوان در مي‌گيرد.

سعيد در ابتدا با دو دلي قدم در اين ميدان مي‌نهد اما خالد با استحكام و افتخار اين عمل برايش مهم است، سعيد ميان عشق زميني و رفتن به بهشت در برزخ است و تنها نگراني خالد نگهداري كردن از خانواده‌اش پس از شهادتش است.

از نكات جالب ماجراي فيلم اين است كه هر دو جوان قبل از حركت به سوي تل آويو پوستر شهادتشان را مي‌بينند و اظهار نظر در خصوص آن مي‌كنند.

سعيد پس از رفت و برگشتي كه به خاك تل آويو پيدا مي‌كند اراده اش براي ادامه اين عمليات مستحكم مي‌شود ولي اينبار خالد سست مي‌شود و هر كاري مي‌كند كه سعيد را منصرف كند و در نهايت سعيد او را در اين راه جا مي‌گذارد.

اين جنبه فيلم يكي از بحث برانگيزترين مسائلي است كه مي‌توان اين روزها در دنياي اسلام دست بر روي آن دست گذاشت و فيلم به درستي آنرا تبيين كرده است، بحث اينكه عمليات استشهادي آيا انتحاري است، آيا اين عمل مقبول درگاه خداوند است، آيا براستي كسي كه اين كار را مي‌كند به بهشت مي‌رود، آيا كسي كه دست به اين عمل مي‌زند قاتل است يا مقتول و اگر قاتل است كه راهي به بهشت ندارد، آيا اين كار براي ديگر شهروندان مفيد است يا بهانه اي براي سركوب ديگر فلسطينيان مي شود و ......

در شرايط كنوني خاورميانه و مخصوصا پس از 11 سپتامبر كه عمليات انتحاري (استشهادي) القاعده وضعيت نظام ديپلماتيك دنيا را كمي دگرگون كرد، بحث در خصوص عمليات استشهادي بسيار حساس شده است، زيرا ديگر هر كسي به خود اجازه داده است تا به هر وسيله اي خودش و عده اي ديگر را به كشتن دهد، همچنانكه در عراق امروز نيز شاهد اينگونه عمليات ها هستيم و به جاي اينكه بيشتر سربازان خارجي كشته شوند، خود مردم بي‌گناه عراق نابود مي‌شوند.

مشخص كردن مرز بين انتحار و استشهاد بسيار حساس است، در كدام نقطه عمل ما از يك فعل شهادت طلبانه به مرز جنون مي‌رسد؟ مشخص كردن اين مرز بسيار حساس است و جاي بحث بسيار دارد. كه بيشتر در اين خصوص خواهم نوشت.

فيلم در اين خصوص اظهار نظري نمي‌كند و مخاطب را آزاد مي‌گذارد تا خود در اين خصوص به نتيجه‌اي كه درست مي‌پندارد برسد و فيلم تنها بحث‌هاي هر دو طرف را به نمايش مي‌گذارد و غم‌انگيزترين صحنه لحظات پاياني فيلم است كه همه در انتظار صداي انفجاري هستند كه سعيد بايستي ضامن آنرا بكشد.

اين فيلم همانگونه كه گفته شد محصول سال 2005 مي‌باشد و زبان اصلي فيلم عربي است. در نسخه DVD فيلم زيرنويس هاي انگليسي و ايتاليايي بر روي آن قرار داده شده است

May 30, 2006

میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش

تقديم به توكاي عزيز كه اين روزها برايش روزگار سختي شده و تصميم گرفته ما علاقه مندانش را طرح هاي بي نظيرش محروم كند، شايد هركس به زباني نسبت به اين كار توكا اعتراض داشته باشد، من هم اين شعر حافظ شيراز را انتخاب كردم:


روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر
پیش شمع آتش پروا نه به جان گو درگیر

در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ
بر سر کشته خویش آی و ز خاکش برگیر

ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرش
در غمت سیم شمار اشک و رخش را زر گیر

چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک
آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر

در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص
ور نه با گوشه رو و خرقه ما در سر گیر

صوف برکش ز سر و باده صافی درکش
سیم درباز و به زر سیمبری در بر گیر

دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش
بخت گو پشت مکن روی زمین لشکر گیر

میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش
بر لب جوی طرب جوی و به کف ساغر گیر

رفته گیر از برم وز آتش و آب دل و چشم
گونه​ام زرد و لبم خشک و کنارم تر گیر

حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را
که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر

May 25, 2006

فيلم هاليوودي با سناريو حاكميت ايران !

شب گذشته با يك اس ام اس به تماشاي فيلمي كه داشت از شبكه سوم پخش مي‌شد پرتاب شدم – توضيح اينكه سيماي ملي را تماشا نمي كنم – خلاصه ديدم كه صحنه هاي ابتدايي فيلم «سيريانا» با بازي شاهكار «جرج كلوني» در حال پخش است، متوجه نشدم صحنه هاي اول فيلم در مجلس پارتي تهران يا ويسكي خوردن جوانان ايراني را چطور پخش كرد، اما ديدم كه چهره ترسناك آن مرد عرب – القاعده اي - را كه اسلحه در دست داشت و تهديد مي‌كرد را به راحتي سانسور كرد.

متاسفانه طبق معمول دوبله فيلم براساس خواسته حاكميت ايران تغيير كرده بود و سناريوي ديگري براساس آنچه امروز حاكمان مي خواهند در فيلم اجرا مي شد و گويي جرج كلوني و ساير دست اندركاران فيلم داشتند سناريوي جمهوري اسلامي را بازي مي‌كردند.

فيلم Syriana را چند روز پيش از اين ديده بودم و مترصد فرصتي بودم تا در موردش بنويسم، اما آنچه من ديدم و آنچه من از سناريوي فيلم برداشت كردم بسيار متفاوت بود با آنچه كه ديشب در قسمت هايي از اين فيلم كه تحت عنوان «سينماي سلطه» پخش شد و البته اسم فيلم را هم با اجازه كارگردان و نويسنده فيلمنامه به «توطئه در خاورميانه» تغيير داده بودند ديدم.

اگر از غيرقانوني بودن حق پخش فيلم توسط رسانه ملي و عدم توجه به حقوق صاحبان اين اثر بگذريم، دست بردن در متن و سناريو و تغيير آن به صورتي كه باب سليقه آقايان حاكم بر اين نظام، غيراخلاقي‌ترين عملي است كه مي شود با يك اثر هنري – سينمايي كرد و البته نهايت اخلاق اسلامي آقايان است.

نمي‌خواهم بگويم كه فيلم بر عليه ايران نيست - البته برعليه حاكمان ايران است نه ايران – اما وقتي كه توانايي مقابله فرهنگي با يك محصول فرهنگي را نداريم نبايستي براي پوشاندن عيب مان دست به دخل و تصرف در يك اثر ببريم تا خودمان را توجيح كنيم.

از نكات بامزه فيلمنامه فارسي – همان سناريو جمهوري اسلامي براي اين فيلم – اين بود كه در يك صحنه در يك مدرسه مذهبي عربي كه در طول فيلم مشخص مي شود مختص شستشوي مغزي جوانان براي انجام عمليات انتحاري جهت اهداف القاعده است، اين بود كه در ديالوگ هاي فارسي معلم اين مدرسه القاعده داشت تئوري هاي نظام جمهوري اسلامي را به شاگردان و بچه هاي تحت تعليمش آموزش مي داد، بقدري اين صحنه براي مني كه فيلم اصلي را ديده بودم مضحك بود كه نپرسيد. معلم مدرسه – القاعده – كه تا آنجا كه من مي‌دانم و تحقيق كرده‌ام قاعدتا آنها به دخالت دين در دولت به هيچ عنوان معتقد نيستند در نسخه فارسي داشت اندر مزاياي ادغام دين در دولت صحبت مي كرد و شاگردانش – بخوانيد ملت ايران – را توجيه مي كرد كه اين دو مستلزم يكديگرند و اگر نباشند فروپاشي اي مانند آنچه در نظام ليبرال دمكراسي غرب – براي فهم به اين بخش به نامه اخير رئيس جمهور به بوش مراجعه شود - بر سر ما مي آيد.

جالب اينكه ميزان متني كه اين عالم ديني داشت مي‌گفت از صحنه اصلي فيلم هم بلندتر شده بود و براي لاپوشاني اين ماجرا تدوين جديدي نيز بر روي فيلم صورت گرفته بود و چندين صحنه مدام تكرار مي شد.

واقعا براي مسئولين ايدئولوژيك اين نظام و صداوسيما متاسفم كه ديگر مجبور شده‌اند حرف هايشان را از طريق يك معلم مدرسه القاعده بيان كنند، آيا واقعا اينقدر در رساندن پيامشان دچار مشكل شده اند؟

از بقيه دست كاري هاي فيلم ديگر مي گذرم چون يادآوري آن براي خودم هم كمي عذاب آور شده، در روزهاي آينده حتما در خصوص اين فيلم خواهم نوشت و توضيحات كاملي را در خصوصش خواهم داد.

May 22, 2006

خرم آن روز کز اين منزل ويران بروم

خرم آن روز کز اين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم

گر چه دانم که به جايی نبرد راه غريب
من به بوی سر آن زلف پريشان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سليمان بروم

چون صبا با تن بيمار و دل بی‌طاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم

در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت
با دل زخم کش و ديده گريان بروم

نذر کردم گر از اين غم به درآيم روزی
تا در ميکده شادان و غزل خوان بروم

به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم

تازيان را غم احوال گران باران نيست
پارسايان مددی تا خوش و آسان بروم

ور چو حافظ ز بيابان نبرم ره بيرون
همره کوکبه آصف دوران بروم

May 17, 2006

MUNICH فيلمي با مضمون دوگانه

چند روز پيش فيلم مونيخ ساخته سال 2005 دو كمپاني دريم ووركز و يونيورسال پيكچرز را ديدم، زمان بلند فيلم – حدود دو ساعت و چهل دقيقه - و داستاني كه تو را تا پايان فيلم مي‌كشاند كه ببيني در نهايت ماجرا به كجا ختم مي‌شود، موجب شد كه با دقت تا آخر ببينم و سعي در درك مكالمات رد و بدل شده داشته باشم.

فيلم به لحاظ پرداخت قصه شايد كمي تا قسمتي كش دار بود اما براي آنان كه علاقه مند سينمايي سياسي هستند، قابل پذيرش است، داستان به اين صورت است كه اين فيلم داستان واقعي قتل عام تعدادي ورزشكار اسراِييلي به دست چند فلسطيني افراطي در المپيك سال 1972 مونيخ است و متعاقب آن ماموريت سري يك اسرائيلي كه در آن افرادي از افراد شناخته شده فلسطين و كساني كه وي تصور مي‌كند مسئول اين قتلها بوده اند را پيدا كرده و از آنها انتقام بگيرد و يك جوان يهودي به همراه تيمي شروع به انجام اين عمليات مي‌كند و در راه انجام اين عمليات با نكاتي آشنا مي‌شود و برخورد مي‌كند كه برايش غيرقابل تصور بوده و كمي وي را نسبت به اسرائيل نيز بدبين مي‌كند.

وقتي كه فيلم پايان يافت يك لحظه نام استيون اسپيلبرگ را بعنوان كارگردان فيلم ديدم و يك لحظه شوكه شدم، براي اطمينان فيلم را به عقب زدم و با دقت بيشتري نام كارگردان را خواندم، خودش بود و ديگر شكي نداشتم. شايد اشكال كار به من برمي‌گشت كه فيلمي را بدون مطالعه قبلي به تماشا نشسته بودم و اكنون اينچنين متحير شده بودم.

در هر حال هميشه اسپيلبرگ را در رسانه هاي جمهوري اسلامي بعنوان كارگرداني يهودي و مدافع يهود معرفي كرده‌اند وليكن آنچه در اين فيلم ديدم چيزي جز اين بود، به نظرم كارگردان و نويسنده داستان به هيچ عنوان در خصوص نتيجه داستان مخاطب را تحت فشار قرار نمي‌داد كه بگويد در نهايت اين فلسطينيان هستند كه مقصرند. آنچه من ديدم اين بود كه در فيلم خشونت هر دو طرف در نهايت مورد تقبيح قرار گرفته و ياد آن جمله معروف افتادم كه «خشونت، خشونت مي‌آورد». به همان اندازه اي كه نسبت به رفتار فلسطينيان با ورزشكاران اسرائيلي احساس انزجار كردم كه نسبت به ترورهاي ماموران اسرائيلي.

فيلم داراي بار عاطفي فراواني نيز هست و مخاطب را آزاد مي‌گذارد كه او نتيجه بگيرد حق با كدام طرف است هرچند گاهي طرف عقيده اسرائيلي ها را مي‌گيرد كه آنچنان به نظرم ملموس نبود.

از بهترين صحنه هاي فيلم هم اتاقي اتفاقي گروهي از رزمندگان فلسطيني با ماموران اسرائيلي در آتن است، هنگامي كه با هم بر سر شنيدن يك آهنگ مفاهمه مي‌كنند و همچنين آنجا كه مامور اسرائيلي و جوان فلسطيني در خصوص فلسطين و ماهيت و آينده آن با يكديگر بحث و تبادل نظر مي‌كنند بدون اينكه به هم پرخاشي داشته باشند و در نهايت چهره متاثر مامور اسرائيلي هنگامي كه در يك عمليات جوان فلسطيني را مي‌كشد.

اين فيلم در رشته‌هاي بهترين فيلم، بهترين كارگرداني براي استيون اسپيلبرگ، بهترين فيلمنامه اقتباسي براي توني كوشنر و اريك راث، بهترين تدوين براي مايكل كان و بهترين موسيقي متن براي جان ويليامز نامزد دريافت جايزه اسكار 2005 شده بود كه موفق به كسب هيچكدام از آنها نگرديد.

توصيه مي كنم كه حتما فيلم را ببنيد، همچنانكه خودم حتما يكبار ديگر به تماشايش خواهم نشست.

توضيحات ديگري در خصوص فيلم:

کارگردان: استيون اسپيلبرگ
بازيگران: اريك بانا، دانيل كرگ، متيو كازوويتز
پخش: دريم ووركز، يونيورسال پيكچرز
درجه فيلم از نگاه منتقدان: - A
سال ساخت: 2005
سال اکران: 2005 - (23 دسامبر)
فروش: 44 ميليون دلار

Also Known As:
Untitled (Spielberg/Munich Olympics Project)
Vengeance
Production Status: Released
Genres: Drama, Thriller and Sports
Running Time: 2 hrs. 44 min.
Release Date: December 23rd, 2005 (limited)
MPAA Rating: R for strong graphic violence, some sexual content, nudity and language.
Distributors:
DreamWorks SKG, Universal Pictures
Production Co.:
Amblin Entertainment, Alliance Atlantis Communication

May 15, 2006

حالیا مصلحت وقت در آن می بینم

براي نيك آهنگ و آرش عزيز كه نگران من شده:

حالیا مصلحت وقت در آن میبینم
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم

جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
تا حریفان دغا را به جهان کم بینم

سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو
گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم

بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم

سینه تنگ من و بار غم او هیهات
مرد این بار گران نیست دل مسکینم

من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر
این متاعم که همی بینی و کمتر زینم

بنده آصف عهدم دلم از راه مبر
که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم

بر دلم گرد ستم هاست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه مهرآیینم

May 14, 2006

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند
کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی می گساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش
از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد

May 11, 2006

تفالي به عطار

دوش چشم خود ز خون دریای گوهر یافتم
منبع هر گوهری دریای دیگر یافتم

زین چنین دریا که گرد من درآمد از سرشک
گر کشتی بقا گرداب منکر یافتم

موج این دریا چرا فوق‌الثریا نگذرد
خاصه از تحت الثری قعرش فروتر یافتم

در چنین بحری نیارم کرد عزم آشنا
زانکه من این بحر را نه پا و نه سر یافتم

یعلم الله گر به عمر خویش از بی قوتی
هیچ عاشق را درین دریا شناگر یافتم

شرم دارم کز گریبان سر برآرم خشک مو
چون ز بحر چشم خود را دامن‌تر یافتم

با چنین تردامنی بس ایمنم از خشک‌سال
کز تر و وز خشک صد دریا میسر یافتم

هفت دریا را زکوة از بحر چشم من گشاد
لاجرم هر هفت را هفتاد کشور یافتم

صد بیابان را که خشکی از لب خشکم گرفت
سر به سر زین بحر پر خونم مصور یافتم

در تعجب مانده‌ام از قطره‌های چشم خویش
زانکه در هر قطره صد بحر مضمر یافتم

ای عجب هر قطره اشکم که بگشادم ز هم
قرب صد دریای خون در وی مجاور یافتم

مد و جزر و قطره و دریا به هم هر دو یک است
زانکه هر یک را مدار از بحر اخضر یافتم

از کنار بحر اخضر دیده‌ام وز خون خویش
از کنار خویش اکنون بحر احمر یافتم

مردم آبی چشمم را درین دریای اشک
گاه در خون غوطه گاه از آه منبر یافتم

کی نماید آب رویم در چنین دریا که من
روی خود چون مرد دریای مزعفر یافتم

منت ایزد را که این دریا اگر آبم ببرد
در عوض چشمم ازو دریای گوهر یافتم

اندرین دریای خون هر قطره‌ی خونین که هست
هر یکی را سوی دردی نیز رهبر یافتم

خواستم تا ره برم بر روی آن دریای خون
راه گم کردم که ره سرد صر صر یافتم

دل که دارد تا بگردد گرد این دریا که من
هر نفس در وی هزار و صد دلاور یافتم

گر درین دریا کسی کشتی امید افکند
باد سردش بادبان و صبر لنگر یافتم

May 3, 2006

...

گاهي اوقات خواندن برخي قطعات غني از ادبيات فارسي خالي از لطف نيست، پيشنهاد مي‌كنم شعر زير كه دفتر اول «موش و گربه»، عبيد زاكاني است را بخوانيد

از قضای فلک یکی گربه
بود چون اژدها به کرمانا

شکمش طبل و سینه‌اش چو سپر
شیر دم و پلنگ چنگانا

از غریوش به وقت غریدن
شیر درنده شد هراسانا

سر هر سفره چون نهادی پای
شیر از وی شدی گریزانا

روزی اندر شرابخانه شدی
از برای شکار موشانا

در پس خم می‌نمود کمین
همچو دزدی که در بیابانا

ناگهان موشکی ز دیواری
جست بر خم می خروشانا

سر به خم برنهاد و می نوشید
مست شد همچو شیر غرانا

گفت کو گربه تا سرش بکنم
پوستش پر کنم ز کاهانا

گربه در پیش من چو سگ باشد
که شود روبرو بمیدانا

گربه این را شنید و دم نزدی
چنگ و دندان زدی بسوهانا

ناگهان جست و موش را بگرفت
چون پلنگی شکار کوهانا

موش گفتا که من غلام توام
عفو کن بر من این گناهانا

گربه گفتا دروغ کمتر گوی
نخورم من فریب و مکرانا

میشنیدم هرآنچه میگفتی
آروادین قحبه‌ی مسلمانا

گربه آنموش را بکشت و بخورد
سوی مسجد شدی خرامانا

دست و رو را بشست و مسح کشید
ورد میخواند همچو ملانا

بار الها که توبه کردم من
ندرم موش را بدندانا

بهر این خون ناحق ای خلاق
من تصدق دهم دو من نانا

آنقدر لابه کرد و زاری کردی
تا بحدی که گشت گریانا

موشکی بود در پس منبر
زود برد این خبر بموشانا

مژدگانی که گربه تائب شد
زاهد و عابد و مسلمانا

بود در مسجد آن ستوده خصال
در نماز و نیاز و افغانا

این خبر چون رسید بر موشان
همه گشتند شاد و خندانا

هفت موش گزیده برجستند
هر یکی کدخدا و دهقانا

برگرفتند بهر گربه ز مهر
هر یکی تحفه‌های الوانا

آن یکی شیشه‌ی شراب به کف
وان دگر بره‌های بریانا

آن یکی طشتکی پر از کشمش
وان دگر یک طبق ز خرمانا

آن یکی ظرفی از پنیر به دست
وان دگر ماست با کره نانا

آن یکی خوانچه پلو بر سر
افشره آب لیمو عمانا

نزد گربه شدند آن موشان
با سلام و درود و احسانا

عرض کردند با هزار ادب
کای فدای رهت همه جانا

لایق خدمت تو پیشکشی
کرده‌ایم ما قبول فرمانا

گربه چون موشکان بدید بخواند
رزقکم فی السماء حقانا

من گرسنه بسی بسر بردم
رزقم امروز شد فراوانا

روزه بودم به روزهای دگر
از برای رضای رحمانا

هرکه کار خدا کند بیقین
روزیش میشود فراوانا

بعد از آن گفت پیش فرمائید
قدمی چند ای رفیقانا

موشکان جمله پیش میرفتند
تنشان همچو بید لرزانا

ناگهان گربه جست بر موشان
چون مبارز به روز میدانا

پنج موش گزیده را بگرفت
هر یکی کدخدا و ایلخانا

دو بدین چنگ و دو بدانچنگال
یک به دندان چو شیر غرانا

آندو موش دگر که جان بردند
زود بردند خبر به موشانا

که چه بنشسته‌اید ای موشان
خاکتان بر سر ای جوانانا

از موش و گربه، عبيد زاكاني

April 23, 2006

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم .....

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم
کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم

آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند

خود نميدانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟

خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند

دشنه اي نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد مي شوم
خوب اگر اينست من بد مي شوم

بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم ديگر مسلماني بس است

در ميان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم

بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم
هر چه در دل داشتم رو مي کنم

نيستم از مردم خجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم،بت پرستي کار ماست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي کنم
طالعم شوم است باور مي کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمي گويم که خاموشم مکن
من نمي گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غم خوار باش

من نمي گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود!!!

واي! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون مي چکد
خون من،فرهاد،مجنون مي چکد

خسته ام از قصه هاي شوم تان
خسته از همدردي مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي،کسي مجنون نشد

آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

April 22, 2006

ملودرام تبعيض نژادي

crash_ver6_xlg.jpg
چند وقتي است كه توانسته‌ام به يك نسخه DVD فيلم Crash دست پيدا كنم و چند باري هم به تماشاي آن نشستم و از آن دسته فيلم‌هايي است كه ديدن چند باره‌اش خسته‌ام نمي‌كند.

دو شب پيش براي پنجمين به تماشايش نشستم و باز فيلم برايم تازه‌گي داشت و حرف براي گفتن و با اشتياق تا پايانش را ديدم.

هميشه هرگاه صحبت از فيلمي از تبعيض نژادي شده به ياد فيلم‌هاي مي‌افتادم كه سفيد پوستان در حق سياه پوستان ظلمي كرده‌اند يا سفيد پوستان در حق سرخ‌پوستان و اين دو نكته محور ذهني‌ام بود، اما تاكنون فيلمي با اين محوريت كه تمامي اقوام در زندگي روزمره در حال تبعيض قائل شدن براي يكديگر هستند نديده بودم و بواقع كه در دنياي ماشيني امروز اين داستان نمايي از واقعيت زندگي ماست.

داستان اين فيلم مختص لس آنجلس(محل وقوع فيلم) نيست، مختص جامعه متكثر آمريكا هم نيست، در ايران امروز خودمان هم مي‌توانيم نمونه‌هايي از اين دست را بسيار زياد ببينيم، تبعيضي كه بالا شهري براي پايين شهري مي‌گذارد، تبعضي كه پايين شهري براي روستايي مي‌گذارد، تبعيضي كه ما براي ترك زبان ها قائل هستيم، تبعيضي كه ترك‌ زبان‌ها براي لرها قائل هستند، تبعيضي كه تهراني‌ها براي شهرستاني‌ها قائلند و هزاران نمونه ديگري كه مي‌توان از جامعه كنوني ايران براي اين مسئله مثال آورد.

خلاصه داستان اين است كه يك خانم خانه دار اهل برنت وود و همسرش كه دادستان منطقه است، يك مالك فروشگاه كه ايرانيست، دو كارآگاه پليس كه عاشق و معشوق هم هستند، يك كارگردان تلويزيوني سياه پوست آمريكايي و زنش، يك كليد ساز مكزيكي، دو رباينده ماشين، يك پليس تازه كار و زوج ميانسال كره اي، همه در لوس آنجلس زندگي مي كنند و طي بيست و چهار ساعت براثر حادثه‌هاي كاملا متفاوت از يكديگر با هم برخورد‌هايي مي‌كنند و هر كدام با نگاهي تبعيض آميز نسبت به ديگري رفتار نامتناسبي را از خود بروز مي‌دهد.

براي خود من دومين صحنه فيلم بسيار جالب توجه بود، آنجا كه در يك غافلگيري متوجه شدم كه يكي از سوژه‌هاي فيلم يك خانواده ايراني هستند كه از اتفاقا ديالوگ‌هاي فارسي آنها از نكات شيرين فيلم است. هرچند كه به نظر خيلي از كساني كه فيلم را ديده‌اند، تصويري كه از يك خانواده ايراني كه در فيلم نمايش داده شده، آنها را انسان‌هايي احمق و نادان نشان مي‌دهد، اما معتقدم كه در پايان فيلم از اين خانواده نيز دفاع شده مخصوصا در دو صحنه اي، اول صحنه اي كه مادر در حال پاك كردن نوشته ‌هاي روي ديوار مغازه است و مي‌گويد:«اينها فكر كرده‌اند كه ما عرب(منظور تروريست‌هاي عرب) هستيم، در حاليكه ما فارس هستيم نه عرب» و آنجا كه در پايان فيلم پدر به دخترش مي‌گويد:«من امروز فرشته‌اي ديدم كه نجاتم داد، من فرشته‌ام را نجات دادم(كه در واقع منظور همان دختر خودش بود)» و جمع اين دو صحنه به نظرم دفاع از خانواده ايراني است.

با تمام اين اوصاف خانواده ايراني هم يكي از چندين سوژه در حال تردد در فيلم هستند نه سوژه اصلي آن همانند خانواده دادستان لس آنجلس(سفيد پوست)، خانواده كليد ساز(اهالي آمريكاي مركزي)، كارآگاه(سياه پوست) و دوستش(آمريكاي مركزي)، كارآگاه و مادرش(سياه پوست)، پليس و پدر مريضش(سفيد پوست)، كارگردان و همسرش(سياه پوست)، دو جوان دزد(سياه پوست) و زن و شوهر چيني كه هنر نويسنده به آساني تمامي اين انسان هاي متفاوت و از نژادهاي مختلف را به يكباره و بر اثر تصادف زمانه در عرض كمتر از 24 ساعت به كنار هم مي‌كشاند تا برخوردي بين‌شان پيش آيد.

تعدادي از دست اندركاران اصلي فيلم:

کارگردان: پل هگيس
بازيگران: ساندرا بولاک، دان چيدل، مت ديلون، جنيفر اسپوزيتو، ويليام فيچن
ژانر: درام
زمان: 107 دقيقه
پخش: لاين گيت فيلمز
سال اکران: 2005 - (6 می)
فروش: 55 ميليون دلار

اين فيلم در بخش‌هاي زير نامزد دريافت جايزه اسكار در سال 2005 شده بود:
1- بهترين فيلم
2- بهترين كارگرداني براي پل هاگيس
3- بهترين بازيگر نقش دوم مرد براي مت ديلون
4- بهترين تدوين براي هيوز وينبورن
5- بهترين فيلمنامه غيراقتباسي پل هاگيس و رابرت مورسکو
6- بهترين ترانه
كه در نهايت موفق به كسب مهمترين جايزه اسكار 2005 يعني بهترين فيلم گرديد و همچنين جايزه اسكار بهترين فيلمنامه غيراقتباسي را نيز از آن خود كرد

بيشتر در مورد فيلم:


Crash
Apple.com Trailers: Crash
IMDb: Crash
MovieWeb: Crash
Movies.com: Crash
Rotten Tomatoes: Crash
Crash in yahoo movie
&
A Brentwood housewife and her D.A. husband. A Persian store owner. Two police detectives who are also lovers. An African-American television director and his wife. A Mexican locksmith. Two car-jackers. A rookie cop. A middle-aged Korean couple. They all live in Los Angeles. And during the next 36 hours, they will all collide.
Production Status: Released
Genres: Drama
Running Time: 1 hr. 47 min.
Release Date: May 6th, 2005 (wide)
MPAA Rating: R for language, sexual content and some violence.
Distributors:
Lions Gate Films
Production Co.:
Apollo Proscreen, BlackFriar's Bridge, Bull's Eye Entertainment, The Harris Company
Financiers:
Co-Financier: DEJ Productions, Stratus Film Company
U.S. Box Office: $55,382,847
Filming Locations:
Los Angeles, California, USA
Produced in: United States

April 9, 2006

...

بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست

در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست
چه جای دم زدن نافه های تاتاریست

بیار باده که رنگین کنیم جامه زرق
که مست جام غروریم و نام هشیاریست

خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیست
که زیر سلسله رفتن طریق عیاریست

لطیفه ایست نهانی که عشق از او خیزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست

جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال
هزار نکته در این کار و بار دلداریست

قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست

بر آستان تو مشکل توان رسید آری
عروج بر فلک سروری به دشواریست

سحر کرشمه چشمت به خواب میدیدم
زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست

دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ
که رستگاری جاوید در کم آزاریست

April 8, 2006

اولين سرود ملي ايران

اولين سرود ملي ايران ساخته شده در زمان مظفرالدين شاه قاجار
آهنگساز: موسيو لومر- فرانسوي (موسيقي دان نظامي)
شاعر: بيژن ترقي
اجراي جديد در مهر 84 – تالار وحدت
توسط اركستر ملل ايران
خواننده: سالار عقيلي
بشنويد:




























دانلود كنيد
شعر:
نام جاويد وطن
صبح اميد وطن
جلوه كن در آسمان
وطن اي هستي من
شور و سرمستي من
جلوه كن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
كه هم آواز تو منم
همه جان و تنم
وطنم وطنم وطنم
همه با يك نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ايران جوان

با تشكر از بارباماما

April 5, 2006

Memoirs of a Geisha

فيلم خاطرات يك گيشا براساس رمان معروف «Memoirs of a Geisha» نوشته آرتور گلدن ساخته شده است.

چارچوب فيلم به لحاظ پرداخت و ساختار بصري كاملا هاليوودي است، كارگردان فيلم «راب مارشال» (Rob Marshall) است كه توانسته اثر قابل توجهي را روانه پرده هاي سينما كند، تهيه كنندگي فيلم را كمپاني قدرتمند Columbia Pictures انجام داده است و پخش فيلم بر عهده كمپاني هاي DreamWorks و Sony pictures بوده است.

تاثيرگذارترين بخش هاي فيلم‌هاي نماهاي زيبا و متحيركننده از طبيعت ژاپن، صحنه هاي رقص گيشاها، موسيقي بسيار زيبا و طراحي لباس و بازي هاي تاثير گذار Ziyi Zhang( سايو ري – هنرپيشه اصلي) و Gong Li(گيشاي رقيب و خيانتكار سايو ري) است.

خلاصه داستان به اين صورت است كه در سالهاي پيش از جنگ جهاني دوم، كودكي ژاپني به خاطر فقرخانواده اش براي كاركردن به عنوان يك گيشا (در ژاپن زني كه براي رقصيدن، آواز خواندن وسرگرم كردن، مخصوصا مردها، تربيت ميشود) به زور از آنها دور مي شود. علي رغم وجود رقيب خيانتكاري كه نزديك است تا او را از ادامه كارش باز دارد، اين دختر همان گيشاي افسانه اي، زيبا و قابل مي شود. «سايو ري»(هنرپيشه اول فيلم) مقتدرترين مرد روزگار خويش را مجذوب خويش مي كند، اما دائما به فكر راز عشقش و مردي دست نيافتني او را آزار مي دهد و در نهايت پس از گذشت ماجراها و سالها هر دو در انتهاي فيلم متوجه مي‌شوند كه هر دو دل در گرو يكديگر داشتند.

ساختار دراماتيك و عاشقانه داستان بسيار جاافتاده و پخته است و به زيبايي چگونگي دل سپردن پاك يك دختر كوچك را به معشوقش به نمايش مي‌گذارد كه در طي سالهاي بعد نيز بي ريا ادامه مي‌يابد و دختر از هر وسيله و راهي سعي ميكند به عشق پنهان كرده اش برسد و در اين راه حتي آرزو مي‌كند كه يك گيشا بشود.

فيلم در شش رشته نامزد دريافت جايزه اسكار بود: بهترين فيلمبرداري، بهترين موسيقي متن، بهترين تدوين صدا، بهترين صداگذاري، بهترين طراحي هنري و بهترين طراحي لباس كه در نهايت موفق به كسب سه جايزه اسكار «دايان بيبي» براي بهترين فيلمبرداري، بهترين طراحي هنري و بهترين طراحي لباس در سال 2005 بشود.

پيشنهاد مي كنم حتما نوشته حسين ياغچي با عنوان «نگاهي به رمان خاطرات يك گيشا ؛ افسانه واقعيت» چاپ شده در روزنامه همشهري كه نگاهي به رمان اصلي آرتور گلدن دارد را مطالعه كنيد.

اين فيلم در مجموع موفق به فروش 57 ميليون دلاري در دوران اكران خود شد.

توضيحات ديگري در خصوص فيلم:

ادامه ... "Memoirs of a Geisha" »

April 3, 2006

تجديد خاطره با King Kong

جديدا موفق شدم King Kong ساخته تازه Peter Jackson را ببينم.

كينگ كنگ برايم يادآور خاطراتي از فيلم رويايي كينگ كنگ (1933)، فيلمي كه در كودكي آنرا ديده بودم و هميشه داستان و صحنه‌هايي از آن در پس زمينه ذهنم باقي مانده بود.

اما ديدن دوباره يك قصه افسانه اي براي آدمي خالي از لطف نيست، مخصوصا آنكه مطمئن باشي كه سازنده اين اثر انسان توانايي است.

پيتر جكسون را با سه فيلم رويايي ارباب حلقه شناختم و در هر قسمت بيشتر و بيشتر نسبت به قدرت سازنده آن اثر ايمان آوردم و امروز با ديدن نسخه جديد كينگ كنگ اعتقادم به هنر اين كارگردان بيشتر شد.

اين فيلم شايد به لحاظ هنري و مفهومي و روال منطقي داستان داراي نقاط ضعفي عمده اي باشد، اما به لحاظ پرداخت بصري و جلوه هاي ويژه بسيار بي بديل است.

مانند هميشه توصيه ميكنم حتما نگاهي به آن بياندازيد.

توضيحات بيشتر در خصوص فيلم:


Flamboyant, foolhardy documentary filmmaker, Carl Denham, sails off to remote Skull Island to film his latest epic with leading lady, Ann Darrow. Native warriors kidnap Ann to use as a sacrifice as they summon "Kong" with the local witch doctor. But instead of devouring Ann, Kong saves her. Kong is eventually taken back to New York where he searches high and low for Ann, eventually winding up at the top of the Empire State Building, facing off against a fleet of World War I fighter planes.
Production Status: Released
Genres: Action/Adventure, Romance, Thriller and Remake
Running Time: 187 min.
Release Date: December 14th, 2005 (wide)
MPAA Rating: PG-13 for frightening adventure violence and some disturbing images.
Distributors:
Universal Pictures Distribution
Production Co.:
WingNut Films
Studios:
Universal Pictures
Filming Locations:
Wellington, New Zealand (Campertown Studios - Stone Street Studios)
Produced in: United States


March 29, 2006

یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
و از لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود

از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب
رجعتی میخواستم لیکن طلاق افتاده بود

در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر
عافیت را با نظربازی فراق افتاده بود

ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق
هر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود

ای معبر مژدهای فرما که دوشم آفتاب
در شکرخواب صبوحی هم وثاق افتاده بود

نقش میبستم که گیرم گوشهای زان چشم مست
طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود

گر نکردی نصرت دین شاه یحیی از کرم
کار ملک و دین ز نظم و اتساق افتاده بود

حافظ آن ساعت که این نظم پریشان مینوشت
طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود

March 26, 2006

Ladder 49

برخی فیلم ها به لحاظ احساسی بدجوری با آدم بازی میکنه، البته این در مورد کسانی صادق است که کمی زود احساساتشان تحریک میشه (و از این نظر من متاسفانه یا خوشبختانه زود تحت تاثیر قرار می گیرم)؛ بگذریم
دیشب تونستم تکرار فیلم سینمایی نردبان 49 (Ladder 49) محصول سال 2004 را که از شبکه پنجم پخش شده بود ببینم.
این فیلم درام به زندگی یک مامور آتش نشانی پرداخته و به چه زیبایی سختی کار را با مسائل عاطفی درگیر کرده و سرانجام هم این مامور آتش نشانی در ساختمانی اسیر آتش می شود و هیچکدام از همکارانش هم هر چه تلاش می کنند نمی توانند او را نجات بدهند و جک (Joaquin Phoenix) از فرمانده اش (جان تراولتا - John Travolta) تقاضا می کند که عملیات نجات خودش را متوقف کند و به استقبال مرگ در آتش می رود.
روابط عاطفی جک بعنوان یک آتش نشان با دو فرزند و همسرش از نکات قوی داستان است و جک در مقطعی از داستان که یکی از همکاران آتش نشانش در عملیاتی دچار سوختگی می شود به شدت در بین دو راهی قرار می گیرد که میان کار پر خطر و خانواده کدام را برگزیند.
در نهایت انتخاب جک نجات مردم از دامان حریق می شود که خودش هم در نهایت اسیر حریق شده و بعنوان یک قهرمان جانش را از دست می دهد و از نقاط تاثیر گذار دیگر فیلم سخنرانی مراسم تدفین جک است که توسط جان تراولتا ایراد می شود.
اگر این فیلم را موفق به تماشا نشده اید حتما ببینید، بر روی من که تاثیر قابل ملاحظه ای به لحاظ عاطفی گذاشت، شما را نمی دانم.

توضیحات دیگری در خصوص فیلم:


Baltimore firefighter Jack Morrison, making the transition from inexperienced rookie to seasoned veteran, struggles to cope with a risky, demanding job that often shortchanges his wife and kids. He relies on the support of his mentor and captain, Mike Kennedy and his second family--found in the brotherly bond between the men of the firehouse. But when Jack becomes trapped in the worst blaze of his career, his life and the things he holds important--family, dignity, courage--come into focus. As his fellow firemen of Ladder 49 do all they can to rescue him, Jack's life hangs in the balance.



Production Status: Released
Logline: A firefighter awaiting rescue inside a burning building reflects on his career, friends and family.
Genres: Drama
Running Time: 1 hr. 55 min.
Release Date: October 1st, 2004 (wide)
MPAA Rating: PG-13 for language and intense fire and rescue situations.
Distributors:
Buena Vista Pictures Distribution
Production Co.:
Beacon Communications, Casey Silver Productions, Fantail Films
Studios:
Touchstone Pictures
U.S. Box Office: $74,540,762
Filming Locations:
Balitmore, Maryland
Los Angeles, California
New York City, New York
Produced in: United States

February 1, 2006

الغياث

درد ما را نيست درمان الغياث

هجر ما را نيست پايان الغياث

دين و دل بردند و قصد جان کنند

الغياث از جور خوبان الغياث

در بهاي بوسه​اي جاني طلب

می​کنند اين دلستانان الغياث

خون ما خوردند اين کافردلان

اي مسلمانان چه درمان الغياث

همچو حافظ روز و شب بي خويشتن

گشته​ام سوزان و گريان الغياث

January 28, 2006

فتوغراف

از امروز فتوبلاگ يا سايت آلبوم تصاوير با نام «فتوغراف» فعال شده،

در اين سايت سعي خواهم كرد عكسهايي كه هر چند با ديد غيرحرفه اي ام مي‌گيرم را منتشر كنم

در خصوص اسم هم فقط اين را توضيح بدم كه دليل انتخابش اين است كه مردمان دوره قاجار و دقيقتر بگويم ناصرالدين شاه به اولين دوربين وارد شده به ايران «فتوغراف» مي گفتند.

دوستاني كه زحمت كشيده بودند و به اين دفتر لينك داده بودند در صورت امكان اين آدرس را نيز به دفتر خود اضافه نمايند: http://photogheraf.ir/

January 21, 2006

Enemy At the Gates

ديشب فكر كنم براي دو يا سومين بار فيلم زيباي Enemy At the Gates محصول سال 2001 شركت Paramount Pictures را ديدم،

گاهي اوقات بعضي فيلم ها حتي اگر بارها ببينيد باز هم برايتان جذابيت هاي داستاني اش از بين نمي رود، از آن جمله براي من گلادياتور و شجاع دل(مل گيبسون) است.
داستان اين فيلم كه برگرفته از يك داستان واقعي در خصوص يك سرباز روس است، سرباز ساده اي از دامنه رشته كوه‌هاي اورال روسيه در شرايط جنگ جهاني دوم براي جنگ با آلمان ها به استالينگراد مي رود،
ارتش آلمان در موقعيت زماني فيلم به استالينگراد رسيده و روس ها نيز به جهت اينكه اين شهر نام استالين بر آن است،‌ تعصب خاصي بر روي آن دارند تا آنرا تسليم آلمان ها نكنند، و فيلم در حال و هواي نبرد اين شهر مي چرخد،
از نكات بسيار تاثيرگذار در آغاز فيلم قصاوت روس ها در برخورد با سربازان روس است كه حتي از گلوله بستن آنها نيز حراسي ندارند و اين صحنه چندين بار تكرار مي شود كه يك افسر سرباز درمانده روس را به رگبار مي بندد.
واسيلي زايسف(Jude Law ) قهرمان داستان در يك اتفاق با يك افسر اداره سياسي(تبليغات) در ميدان نبرد روبرو مي شود و براثر مهارتي كه در كوهستان كسب كرده با چهار فشنگ چهار نازي را از پا در مي‌آورد و اين از چشم دانيلوف(افسر اداره سياسي)( Joseph Fiennes ) دور نمي ماند و وي در نشريه اي كه در ميدان جنگ و جهت روحيه رزمندگان روس منتشر مي كند از «زايسف»‌ تعريف مي كند و كار به جايي مي رسد كه از زايسف قهرماني ملي مي سازد و زايسف در تمامي نبردها موفق مي شود تعداد زيادي از آلمان را هلاك كند.
كار تا بدانجا بالا مي گيرد كه اينبار آلمان ها در نقطه ضعف قرار مي گيرند و متوسل به يك افسر عالي رتبه خود كه مربي تك تيراندازان در آلمان است مي شوند، سرگرد كونيگ(Ed Harris) مامور مي شود تا واسيلي را از پاي درآورد و در موقعيتي كه ارتش آلمان و روس سرگرم بدترين روزهاي نبرد هستند، اين دو تك تيرانداز نيز به نبردي شخصي روي مي آورند، نبردي كه به لحاظ پرداخت بسيار پخته و تاثير گذار است.
در پايان واسيلي با از جان گذشتگي دانيلوف، موفق مي شود كه سرگرد نازي را از پاي در بياورد.
توصيه مي كنم اين فيلم را حتما ببينيد، اول اينكه زشتي جنگ را به زيبايي به تصوير كشيده و دوم هم بخاطر داستان بكر فيلم.

اطلاعاتي در خصوص فيلم:

صفحه ويژه ياهو براي فيلم

Starring: Joseph Fiennes, Jude Law, Rachel Weisz, Bob Hoskins, Ed Harris
Directed by: Jean-Jacques Annaud, Allen Smith (III)
Produced by: Alain Godard, Alisa Tager, Thomas Tannenberger

January 6, 2006

S1mone

گاهی اوقات بعضی فیلم هایی که می بینید، عجیب در خاطرتان می ماند و باذهنتان بازی می کند،
چند روز پیش به صورت اتفاقی از اواسط فیلم S1mone ساخته شاهکار Andrew Niccol را دیدم و بازی زیبای آلپاچینو Al Pacino نیز مزید بر علت شد تا ادامه فیلم را ببینم،
این فیلم ساخته شده در سال 2002 بسیار دلنشین است و تماشاگر را مبهوت قصه جالب خود می کند،
برای من بخصوص قسمتی که سیمون موفق به کسب جایزه اسکار شد و در فیلمی که برای عذرخواهی فرستاده بود از همه تشکر کرد جز خود آلپاچینو در حالیکه خود سیمون ساخته و پرداخته ذهن آلپاچینو بود و این موضوع حتی به ذهن خالق سیمون نرسیده بود که از خودش هم تشکری کند.
ماجرا اینچنین بود که آلپاچینو در استفاده از سیمون آنقدر پیش رفته بود که دیگر وجود خودش و سیمون را یکی فرض کرده بود و در نهایت کار به جایی رسید که فراموش کرده بود از خودش در مراسم اسکار تشکر کند و این شد آغاز ماجرای ضدیت آلپاچینو با سیمون که وی سعی میکند که سیمون را خراب کند که در آن هم موفق نمی شود و در نهایت این موجود ساخته دستش را نابود که نتیجه آن اتهام قتلی است که به وی می بندند.
در آخر پیشنهاد می کنم که حتما این فیلم زیبا را ببینید، از معدود فیلم هایی است که حداقل با ذهن من بازی کرده ...

اطلاعاتی در خصوص فیلم:
صفحه یاهو در خصوص این فیلم
Genres: Comedy and Drama
Running Time: 1 hr. 57 min.
Release Date: August 23rd, 2002
MPAA Rating: PG-13 for some sensuality.
Distributors: New Line Cinema
U.S. Box Office: $9,680,913

December 31, 2005

یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست
حالیا خانه برانداز دل و دین من است
تا در آغوش که میخسبد و همخانه کیست
باده لعل لبش کز لب من دور مباد
راح روح که و پیمان ده پیمانه کیست
دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو
بازپرسید خدا را که به پروانه کیست
می‌دهد هر کسش افسونی و معلوم نشد
که دل نازک او مایل افسانه کیست
یا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبین
در یکتای که و گوهر یک دانه کیست
گفتم آه از دل دیوانه حافظ بی تو
زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه کیست

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007