September 14, 2005

يادگاري از مسعود بهنود

استاد ارجمندم جناب آقاي بهنود لطف كرده‌ و زحمت كشيده‌اند و در قسمت نظرات مطلب «در امروز دستگير شدم» نظري را برايم گذاشته‌اند.

از آنجايي كه اين نظر ايشان را افتخاري براي خود مي‌دانم آنرا به صورت مطلب مستقلي در اين قسمت دوباره تكرار مي‌كنم:

«اين تجربه نادري است. آدم ها مي روند زندان و شرح آن را بازمي گويند. براي تاريخ ما و زبان فارسي نادرست. هميشه حدس و گمان بوده است، اما اينک درست و راست واقعه. به باورم اثرها خواهد گذاشت اين زندان نوشته هاي اين سال ها. شايد کساني که بعد ها رفتند در آن اول کار اينقدر نترسند که ما ترسيديم. اين قدر ذهنشان مشغول مسائلي نشود که نبايد. خود را مجهز به خاطره هائي کنند که مي تواند در تنهائي آدمي را کمک کند. در اين زندان اخير سال 79 روزي ابراهيم نبوي را ديدم با چشم بسته و فقط رسيدم يک کلمه بگويم "خاطره مي شود داور" او بعد ها نوشت که اين کلمه خيلي برايش خوش آهنگ بوده است. آدم بايد دائم به خودش بگويد تمام مي شود. زندگي فيکس نيست. خيلي که خشمش گرفت به خودش بگويد پس نتوانستي خشمت را بخوري، پس ضعيف هستي. قوي باش. اما بدترين شب در سلول انفرادي براي من شبي بود که به تصادف دانستم در سلول روبرو محمد قوچاني است. در دادگاه شنيده بودم محمد متولد سال 55 است درست همسن نيما پسرم. از آن لحظه يک لحظه اين حس موذي راحتم نگذاشت که فکر کردم نيما در آن جاست نصف شب به اين کابوس پريدم و داد زدم. اين در حالي بود که وقتي شما ها در زندان بوديد، هميشه انگار بود که نيما زندان است. وقتي حنيف بود، اميد بود، آرش بود، سينا بود. شاگردانم بودند يا نبودند . آن ها را ديده بودم يا نه، فرق زيادي نداشت. خوش به دلم که در همان زمان حال و کلامم را نوشتم . اين وب لاگ نويسي هم عالمي دارد. ديگر کسي نيست که ملاحظه کاري کند. پس نوشتم از انصافعلي، از آرش سيگارچي و خلاصه همه و به جاي همه تان در سلول قدم زدم و تجسمتان کردم. به همه هم توصيه کردم وقت آزادي که بنويسند قبل از آن که گوشه هايش سائيده شود در ياد. حالا هم خوشحال شدم که نوشته اي. بنويس که هيچ چيز مانند موقعي که يادي نوشته مي شود دلچسب نيست. حتي کابوس ها را بايد نوشت اگر مي خواهيم از دستشان خلاص شويم. حنيف عزيزم ساده و گزارش وار و خواندني هم نوشته است.»

مسعود بهنود

(6) نظر مخاطبان

September 12, 2005

...

امروز اولين روزي بود كه احسان ديگر در كنارمان نبود،

شايد فكر نمي‌كردم جاي خاليش انقدر احساس شود،

اميدوارم كه هر چه زودتر سلامت برگردد.

(0) نظر مخاطبان

September 08, 2005

در امروز دستگير شدم !

18 شهريور سالروز دستگيري‌ام است، سعي خواهم كرد كه با نگاهي گذرا اتفاقات اين روز و روزهاي قبلش را كه تاثير به سزايي در زندگي‌ام گذاشته به عنوان قسمتي از خاطرات آن دوران بازگو كنم، هرچند كه مطلب طولاني است و اميدوارم كه خسته كننده نشود.

***

چند هفته‌اي بود كه جو التهاب سراسر زندگي و فعاليت و كارم را گرفته بود، مي‌دانستم كه الان بيش از دو هفته است كه به دنبالم هستند، در جريان اخبار دستگيري‌ها از نزديك بودم و متوجه بودم كه حلقه دستگيري‌ها مدام به سمت من نزديك‌تر مي‌شود.

از چند هفته قبل خبرهايي از برخورد با گردانندگان سايت‌هاي سياسي به گوش رسيده بود و بعد از آن خبر دستگيري «مسعود قريشي» و «وطن‌خواه» را شنيدم، مسعود را نديده بودم ولي مي‌دانستم كه مدير فني سايت امروز است و من هم بخاطر فعاليت در رويداد در جريان كارهاي او بودم.

بعد از آن «ماني جوادي» و «مژگان قويدل» را كه در آن زمان به رويداد سرويس فضا و دامين را داده بودند دستگير كردند و به واسطه آنها «اسد غريقي» در معرض دستگيري قرار گرفته بود، و مدام پي‌گير بودند كه دستگيرش كنند. اسد را ديگر از نزديك مي‌شناختم از دوران روزنامه «ياس‌نو» كه آمد و براي رويداد برنامه نوشت و بعد از آن دوستي‌مان آغاز شد و همچنان پايدار ماند و در آن دوراني كه هر روز به بهانه‌اي به دنبالش بودند، حس غريبي داشتم، حسم اين بود كه بعد از او روزي نوبت من است.

«مهدي درايتي» يك روز به من زنگ زد و پرسيد كه چه خبر شده؟ گفت كه دفتر يكي از شركايش رفته‌اند و همه چيز را از آنجا برده‌اند و دنبال دامين رويداد و امروز بوده‌اند، گفتم كه چه ماجراهايي در حال وقوع است دو روز بعد بود كه وقتي از شريعتي پرسيدم كه از درايتي چه خبر گفت ديشب پدرش خبر داده كه مهدي به همراه دو دوست شريكش «آرش نادر پور» و «فريد ثاني» دستگير شده‌اند، باز هم حس مي‌كردم كه اين حلقه دارد به من نزديك‌تر مي‌شود، در سال 81 يك دامين و فضاي اينترنتي رويداد را به مهدي سفارش داده بودم و او هم از طريق دوستان شريكش اينكار را كرده بود، هرچند كه ما بيش از 3 ماه از خدمات آنها استفاده نكرديم ولي همان سه ماه امروز براي آنها دردسر ساز شده بود و دستگير شده بودند.

در ميان دستگير شدگاني كه تاكنون دستگير شده بودند مهدي تنها كسي بود كه با من در خصوص فعاليت‌هاي رويداد ارتباط نزديك داشت و مي‌دانست كه من از ابتداي راه‌اندازي رويداد تا آن روز در اين سايت خبري بوده‌ام و همين شروع نقطه خطر براي من بود، اسد را هم كه پيدا نمي‌كردند تا دستگيرش كنند.

صبح يك روز اوايل شهريور بود كه موبايلم زنگ زد، ناخودآگاه حس كردم كه نوبت من فرا رسيده، گوشي را به همسرم دادم و گفتم كه هركس بود بگو كه خط واگذار شده، و او همان كار را كرد.

بعد از آن حمزه برادرم زنگ زد و گفت كه چرا به اين كسي كه زنگ زده گفتي خط موبايلت واگذار شده، گفتم مگه تو شماره دادي گفت، آره به من گفت كه از شركت «پردازش پيشرفته» تماس مي‌گيره و با تو كار داره، گفتم تمام مسئولان شركت پردازش پيشرفته الان در زندانند، كي از اونجا با من كار داره، و گفتم اگر باز زنگ زد بگو كه من برادرم را نمي‌بينم و خبر نداشتم كه گوشي را واگذار كرده،

باز به گوشي‌ام زنگ زدند و باز فرنوش همان جواب سابق را داد و باز حمزه زنگ زد و گفت كه اينها مدام دارند با من تماس مي‌گيرند، بعد از چند ساعت اينبار از موبايل «مهدي درايتي» كه در زندان بود با موبايلم تماس گرفتند تا شايد خودم گوشي را بردارم ولي اينبار نيز جوابي نگرفتند.

به پدرم موضوع را گفتم و خبرش كردم كه گوشي دستش باشد كه انگار اينبار ماجرا به من رسيده و او هم گفت تو با آنها صحبت نكن، لازم شد من حرف مي‌زنم.

اواخر عصر بود كه حمزه باز زنگ زد وگفت كه اينبار كه تماس گرفت گفته از نيروي انتظامي است و دنبال تو مي‌گرده و گفته مي‌خواد با تو صحبت كنه، گفتم همان جواب سابق را بده و بگو از برادرم خبر ندارم،

فرداي آن روز باز آنها پيگير پيدا كردن من شده بودند و غير از موبايل بردارم كه سند آن به اسم من بود هيچ آدرسي پيدا نكرده بودند، در نهايت آنقدر به حمزه زنگ زده بودند كه حمزه گفته بود به من ديگر زنگ نزنيد و هر كاري داريد به پدرم زنگ بزنيد و از آن پس با پدرم تماس مي‌گرفتند.

در نهايت اين ماجرا براي چند روز ادامه داشت و من هم حيران اين طرف و آن طرف شده بودم، درخواست آنها از پدرم اين بود كه براي طرح چند سئوال جزيي من را به اداره اماكن مطهري نيروي انتظامي ببرد و او هم گفته بود فقط در مقابل حكم قضايي اين كار را خواهد كرد و آنها هم در نهايت تهديد كرده بودند كه پس ما حنيف را پيدا مي‌كنيم و دستگير مي‌كنيم.

پس از اين ماجرا بود كه با مشورت چند تن از اعضاي مشاركت تصميم بر اين شد كه از تهران خارج شوم و آقاي مهيمني پيشنهاد كرد كه به گرگان برويم.

من و فرنوش كه اين روزها زندگي‌مان در آستانه يك‌سالگي با چالشي عجيب و بزرگ روبرو شده بود راهي سفر شديم كه البته خاطرات بسيار خوشي از آن سفر دارم كه پايه گذار دوستي عميق‌تري با محسن عزيز شد.

حدود يك هفته پرالتهاب را گرگان بوديم و هيچ خبري از تهران نداشتم، حتي نمي‌توانستم به خانه زنگ بزنم و سراغ بگيرم كه چه شده و چه مي‌شود، نمي‌دانستم كه سايت همچنان برقرار است يا تعطيل شده چون تعطيلي سايت برايم خيلي بد و ديگر آنها مطمئن مي‌شدند كه من درگير فعاليت سايت بوده‌ام و الان تعطيلش كرده‌ام و از طرفي نمي‌دانستم كه آيا اسد دستگير شده يا نه، آيا مهدي آزاد شده، آيا ماني همچنان بازداشت است و سئوالات بي پاسخ زيادي كه در ذهنم بود.

شب 13 شهريور بود آقاي مهيمني زنگ زد وگفت كه با پدرت تماس بگير و تعجب كردم كه چطور بدون در نظر گرفتن شنود و غيره و ذالك اين حرف را مي‌زند ولي در صدايش چيزي حس كردم، تماس گرفتم، پدرم با حالتي عصبي گفت كه اينها برايت دعوتنامه فرستاده‌اند و بيا تهران تا ببينيم كه چه بكنيم.

ديگر فهميدم كه نوبت من هم به سر آمده و بايد رفت، صبح به سمت تهران راه افتاديم و مي‌دانستم كه رفتنم بازگشتش به اين زودي‌ها نخواهد بود، بنابراين سعي كردم كه به فرنوش در راه خوش بگذرد راه را كج كردم و به سمت بندرتركمن هم رفتيم. حدود بعدازظهر رسيديم تهران، فرنوش را خانه پدرش گذاشتم و به سمت خانه پدرم رفتم، در آنجا آدرس دفتر وكالت «عبدالفتاح سلطاني» را از شريعتي گرفتم و با پدرم به دفتر كارش رفتيم و او توصيه‌هاي حقوقي اوليه‌اي كرد و در پايان هم فرم وكالت را امضا كردم.

در نهايت تصميم بر اين شد كه صبح به اداره اماكن بروم و خودم را معرفي كنم. شب را به خانه پدر فرنوش برگشتم و با اينكه مي‌دانستم آخرين شب است، سعي كردم چندان دلهره در دلشان راه ندهم و به آرامش شب را بگذرانيم.

صبح زود حدود ساعت 6 برخاستم، به آرامي همه كارهايم را كردم، تمامي اوراق شناسي‌ام را در خانه گذاشتم، به جز يك گواهينامه چيزي برنداشتم، لحظه خداحافظي با فرنوش برايم سخت آمد و بغضم تركيد ولي نگذاشتم كه او جدي بگيرد، وضو گرفتم و به سمت خانه پدرم رفتم. در آنجا مادرم از صبح پاي جانماز مشغول دعا بود، موقع رفتن حتي عينكم هم را گذاشتم و تنها موجوديم شد يك كارت گواهينامه و 10 هزار تومان پول كه پدرم گفت شايد اگر به زندان بروي احتياجت بشود.

در احضاريه نوشته شده بود كه ساعت 8 صبح در اداره اماكن باشم و راس ساعت همراه پدرم به آنجا رسيديم، در بدو ورود آقايي آمد و با پدرم حال و احوال كرد كه بعدها فهميدم كيست و چيست و چه مي‌كند كه بگذريم، تا ساعت 9 در اداره اماكن منتظر بوديم كه آقايي آمد و گفت كسي كه با شما كار دارد اينجا نيست و برويد كلانتري ميدان نيلوفر در عباس‌آباد و ساعت 11 آنجا باشيد.

ما حدود ساعت 10 به آن محل ديگر رفتيم و در يكي از اتاق‌ها ما را به انتظار نشادند، پدرم مشغول خواندن روزنامه شرق شده بود و سعي مي‌كرد كه خود را خونسرد نشان دهد، يادم هست كه «جواد روح» گزارش مفصلي در خصوص «حاج داوود كريمي» نوشته بود.

حدود ساعت 11 و نيم بود كه آقايي ما را به اتاق ديگري راهنمايي كرد و در آنجا با كسي كه در طي اين دو هفته مدام تماس مي‌گرفت تا مرا دستگير كند روبرو شدم، گفت كه چرا موهايت را با تيغ زده‌اي، گفتم كه كار از محكم كاري عيب نمي‌كند، بعد رو به پدرم گفت كه ايشان را مي‌برند و چند تا سئوال جزيي از او خواهند كرد و احتمالا تا آخر شب يا اگر نشد چون فردا پنجشنبه و بعدش جمعه تعطيل است شنبه آزاد مي‌شود، پدرم گفت كه پس حتما براي نگهداشتن بالاي 24 ساعت حكم بازداشت داريد كه گفت بله داريم و بعد به ماموري اشاره كرد كه من را ببرد و من هم گواهينامه‌ام را به پدرم دادم و خداحافظي كرده و رفتم، بعد از آزادي شنيدم كه حكم بازداشتي هم در كار نبود.

از پله‌ها پايين آمدم و در كنار در شمالي كلانتري يك خودرو «هايس» سفيد با شيشه دودي و پرده كشيده پارك بود، در را باز كرد و چشم‌بندي را در آورد و گفت و بايد براساس قوانين ما اين چشم بند را بزني كه گفتم كدام قوانين كه گوش نكرد و چشم‌بند را بست و سوار رديف دوم هايس شدم و بعد از آن يك تكه پارچه ديگر را هم بر روي چشم بند بست تا كار از محكم كاري عيب نكند و سرم را هم به اجبار در ميان پاهايم قرار داد.

ماشين حركت كرد حس كردم كه يك نفر ديگر هم غير از من و مامور و راننده در ماشين هست، بعد از حدود 20 دقيقه در جايي متوقف شد و مامور سر آنتن بي‌سيم را دستم داد و گفت همراه من بيا، بعد از چند پله يك در فلزي و باز 5 قدم و يك در فلزي سنگين‌تر وارد محوطه‌اي سر شدم، و مرا در گوشه ديوار روي زميني با كاشي‌هاي سفيد يا كرم رنگ و سرد نشاند و گفت منتظر باشد در حاليكه من هيچ از اطراف خود نمي‌ديدم.

مامور رفت و در اتاقي كه بعدها فهميدم براي تلفن كردن استفاده مي‌شود به كسي گفت كه مزروعي را آوردم، امروز صبح پدرش آورد و تحويلش داد.

بعد از چند دقيقه يك نفر آمد و با تحكم گفت كه بلند شو و مرا به كنار ميزي برد، كمربند و پولهايم را تحويل گرفت و يك فرم را پر كرد تا امضا كنم در حاليكه داشت براي فرم آدرس محل سكونت و چيزهاي ديگر را مي‌گرفت يك نفر كه دمپايي يا سندلش را روي زمين مي‌كشيد از پشت من رد شد و هنگامي كه به من رسيد با مشت محكم بر كمرم كوبيد.

پس از تحويل وسايل ماموري كه از آن پس «سيد» صدايش مي‌كردم مرا در ابتدا به راهروي دوم برد و فكر مي‌كنم وقتي ديد كه تمام 9 سلول آنجا پر است به راهرو اول بردم و در سلول شماره 7 كه مهمان 45 روزه آن از 65 روز زندان بودم وارد شدم. در ابتدا خدا را شكر كردم و نماز شكري خواندم و بعد در گوشه‌اي از سلول دو متر در يك و نيم متري نشستم و سلول كوچكم را ورانداز كردم، بر روي ديوارها نوشته‌هايي از افراد مختلف ديده مي‌شد اما نوشته‌اي برايم آشنا بود و آن نوشته‌هاي «ماني» بود، روي ديوار با خودكار نوشته بود كه «ماني اينجا بود»، نوشته بود «من و نامزدم مژگان اينجا بوديم، ما سياسي نيستيم ولي بخاطر كارهاي سياسي گرفتن‌مان، من هر شب صداي گريه مژگان را از اينجا مي‌شنوم، خدايا كي اين دوران تمام مي‌شود»(نقل به مضمون) و در گوشه‌اي هم چوب خطي از روزهايي كه گذرانده بود كشيده بود، خلاصه ديوار پر بركتي بود از كساني كه دوراني را در اين سلول شماره 8 گذرانده‌اند.

بعد از چند لحظه همان مامور با سيد آمد و در را باز كرد و من چون چشم‌بندم را باز كرده بودم داد زد كه رويت را به ديوار بكن، بعد پرسيد كه تلفن موبايلت و شماره‌اش چند است كه گفتم فروخته‌ام و يك شماره دارم كه آن هم در اختيار برادرم است و رفت.

چند لحظه بعد باز آمد وگفت چشم بند بزن، كه براي بازجويي بروي، چشم بند زدم و به همراه سيد و دنبالش راه افتادم، از راهرو خارج شديم، وارد سالن اوليه‌اي كه اول بار در آن نشسته بودم شديم و بعد باز وارد راهرويي شديم و بعد از آن وارد اولين اتاق سمت راست شدم.

پشت سرم يك نفر ديگر كه حاج‌آقا مي‌نامم هم وارد شد، سلام كرد و سلام كردم و بعد صندلي يا نيمكت مدرسه‌اي كه در طرف راست آن يك چوب براي نوشتن است را رو به ديوار كرد و گفت بشين، نشستم و گفت بازجويي را شروع مي‌كنيم، من مي‌نويسم و شما هم كتبي جواب مي‌دهيد.
پرسيدم كه اتهام و جرم من چيست،
گفت به آن هم مي‌رسيم، عجله نكن.
گفتم من بايد بدانم براي چه دستگير شدم.
گفت اينها چيزهايي است كه در بيرون به تو گفته‌اند كه بپرسي درحاليكه اينجا وضعيت به گونه‌ي ديگري است.
پشت سرم نشست، در اتاق يك ميز تحرير كوچك هم بود كه دقيقا پشت سر من قرار گرفته بود و من رو به ديوار در حاليكه سراسر ديوار اتاق را با صدا گير پوشانده بودند، اولين سئوال را نوشت و كاغذ و خودكار را جلوي من گذاشت و گفت كمي چشم بندت را بالا بده كه بتواني بنويسي.

خلاصه حدود فكر كنم 5 ساعتي را حاج‌آقا سر و كله زدم كه نقل مطالب آن بماند براي فرصت ديگري؛ ناهار را هم در همانجا به من دادند كه البته هيچ چيزي از آن از لگويم پايين نرفت، الان احساس مي‌كنم كه به خاطر جو سنگين ساعات اوليه بازداشت و فشار مضاعفي بود كه رويم وارد كرده بودند.

فكر مي‌كنم موقع نماز ظهر بود كه به سلولم برگشتم، نماز را خواندم و سعي كردم در يا 1 پتو و موكتي كه زيرم بود جوري پتو را پهن كنم كه هم بالش باشد و هم زيرانداز كه كمي دراز بكشم. بعد از لحظاتي كه سر و صداي سالن اصلي كمتر شد، صداهايي از سلول‌هاي راهرو بلند شد، يك نفر گفت، آقا مسعود چند نفر رو امروز آردن، كسي كه به مسعود صدا شده بود، گفت كه در اين راهرو فكر كنم 2 نفر تازه وارد داريم، صداي اولي گفت فكر كنم در راهرو بغل هم يك نفر تازه وارد آورده‌اند، صداها رد و بدل مي‌شد و غير از مسعود و آن يكي كه لهجه اصفهاني شديدي هم داشت و «ناصر» صدايش مي‌كردند، گاهي صداهاي افراد ديگري هم به گوش مي‌رسيد، در ابتدا چندان اعتماد به صداها نمي‌كردم ولي آرام آرام از طرز گفت‌وگويشان به اين نتيجه رسيدم كه واقعا اينها هم زنداني هستند، خلاصه در ميانه كلام يكدفعه ناصر با همان لهجه اصفهاني‌اش گفت آقاي قريشي كه خوشحال شدم كه «مسعود قريشي» در اينجاست و حداقل يك نفر هست كه حتي به اسم هم كه شده مي‌شناسمش.

در وسط حرف زدن‌ها بود كه ناصر گفت بهتر است اين تازه واردها خود را معرفي كنند، و چون سلول دست راستي من بود با مشت به ديوار سلول كوبيد و گفت آهاي آقايي كه در سلول شماره 7 تازه وارد هستي، بگو كي هستي و از كجا اومدي و چه كار كردي؟

فكر كنم دوبار اين جملات را گفت تا در نهايت من خودم را معرفي كردم و گفتم كه مزروعي هستم و بخاطر اين ماجراي سايت‌ها اينترنتي دستگير شدم، ناصر جواب داد كه تو با رجبعلي مزروعي نماينده اصفهان فاميلي كه من تاييد كردم و بعد ناصر شروع كرد كلي از پدرم تعريف كردن كه چه و چه و چه
بعد ناصر گفت كه نگران نباش آقاي مزروعي تو رديف اين طرف دو نفر ديگه در خصوص همين ماجراها دستگير شدند، يكيش اين آقا «مسعود قريشي» و دومي هم آقاي «ثاني» كه سلول آقاي ثاني درست روبروي توست.

با شنيدن اسم فريد اعتماد به نفس بيشتري گرفتم و پرسيدم درايتي كجاست، ناصر گفت درايتي در راهرو پشت سرمونه. بعد ناصر از مسعود خواست كه اسم تازه وارد ديگه‌اي رو كه امروز اومده بود بپرسه، مسعود هم پرسيد و بعد از چند لحظه صدايي گفت كه من «بابك غفوري آذر» هستم و روزنامه‌نگارم.

كم كم جو اعتماد بين‌مان بوجود آمد و آرام آرام حرف زدن را شروع كرديم، هرچند كه من هم كم حرف مي‌زدم و هم خيلي آرام جوري كه مجبور مي‌شدم بعضي جملات را دو يا سه بار تكرار كنم، در همين حين بابك گفت كه صبح در ماشيني كه من را آورده‌اند او هم سوار بوده و در صندلي‌هاي رديف آخر نشسته بوده، گفت كه صبح حدود ساعت 8 و نيم به خانه آنها ريخته بودند و دستگيرش كرده بودند و علت اينكه من را هم ساعت 11 دنبالم آمدند اين بود كه مشغول دستگير كردن و جمع كردن وسايل بابك بودند.

خلاصه فكر كنم حدود يك ساعتي با هم حرف زديم و فهميدم كه غير از مسعود و بابك و ناصر و فريد، سه نفر ديگر كه در ارتباط با فروش كتابهاي غير مجاز هستند هم آنجا در رديف ما بودند، آقاي راد كه مردي فرهنگي بود يكي از كتاب فروشان معروف تهران و دو نفر ديگري يكي رمضاني يك كتاب فروش مشهدي و ديگري هم فيروزي نامي كه او هم در ارتباط با توزيع كتابهاي غيرمجاز دستگير شده بود.

حدود عصري باز مرا براي بازجويي احضار كردند و اينبار چون من در بار اول هيچ چيزي را نپذيرفته بودم حتي همكاري با سايت رويداد را من را با «مهدي درايتي» رو در رو كردند و او را مجبور كرده بودند كه من را راضي كند كه اعتراف كنم كه با رويداد همكاري مي‌كنم كه در نهايت تلاش نيم ساعته بازجو در اين قسمت هم به نتيجه نرسيد. از نكات جالب اين روبرو كردن اين بود كه درايتي من را مي‌ديد و چشم بند نداشت ولي من چشم بند داشتم و نمي‌ديدمش و درايتي كه ديده بود من سرم را با تيغ كوتاه كرده‌ام بعد از اينكه به سلول برگشته بود به بچه‌هاي ديگر گفته بود كه مزروعي خودش را آماده كرده كه يه مدتي رو اينجا بمونه حتي سرش رو هم تراشيده و اومده و هر چي من گفتم هيچ چيزي رو قبول نكرد.

شب را يادم نيست شام چه خورديم ولي از مرغ سرد ناهار بهتر بود و من هم به علت اينكه حراس اوليه‌ام ريخته بود بيشتر خوردم، اميدوارم كه مسعود يا فريد يادشان باشد كه چهارشنبه‌ها شام چي مي‌دادند تا اينجا را اصلاح كنم. مسعود با حافظه‌ي خوبي كه داشت در طول يك ماه همه برنامه غذايي را از حفظ بود و هر وقت مي‌خواستيم بدانيم صبحانه يا نهار و شام چيست كافي بود از مسعود مي‌پرسيديم، البته آقاي راد هم بر روي ديوار سلولش برنامه را نوشته بود و گاهي او هم پاسخ مي‌داد ولي بيشتر سئوالمان از آقاي راد پرسيدن زمان بود و ايشان با دقت در طول روز زمان و ساعت را حدس مي‌زد و مي‌گفت چون كمي آفتاب در طول روز به سلولش مي‌تابيد.

بعد از شام بچه‌ها باز شروع به حرف زدن كردند و فكر كنم بابك بيشتر از همه حرف مي‌زد و من و فريد كمتر از همه، در هر حال مسعود با بابك چون سلول‌هايشان بغل هم بود با هم رابطه دوستانه خوبي برقرار كرده بودند و مدام با هم اختلاط مي‌كردند هرچند فكر كنم يكبار كتك مفصلي به خاطر همين حرف زدن خوردند، اون شب كشف كرديم كه مهمان جديد راهرو پشت سرمان نيز پدر سينا مطلبي بوده و پيرمرد را به جرم پسر به زندان آورده‌ بودند.

سلول من يعني شماره هفت شب‌ها از يك نظر خوب بود با اينكه در روز نور مستقيمي نداشت ولي بالاي سر سلول فريد كه من از توري بالاي درب مي‌توانستم ببينم يك هواكش قرار داشت گاهي اوقات روشن مي‌شد و موجب انبساط خاطر و آزار روحي همه مي‌گشت ولي شب‌ها كه خاموش بود از لاي پره‌هاي هواكش مي‌شد تكه‌هاي كوچكي از آسمان شب را مي‌شد تماشا كرد و اين شد تفريح شب‌هاي من كه گاهي مي‌توانم آسمان را بدون واسطه ببينم و روزها هم كه گاهي يادشان مي‌رفت هواكش را روشن كنند، از لاي پره‌ها شاخه‌هاي درختي پيدا بود كه گاهي باد به اين طرف و آن طرف مي‌بردش، آقاي راد مي‌گفت كه خوش به حالت كه مي‌تواني آسمان را به راحتي تماشا كني.

***

اينها گوشه‌اي از روز اول بازداشتم بود و اگر بخواهم ادامه دهم اين قصه سر دراز خواهد داشت، و نمي‌دانم چقدر در محيطي مثل وبلاگ خواننده خواهد داشت.

(47) نظر مخاطبان

September 07, 2005

ماجراي خواندي

ديروز دوستي را ديدم كه فعاليت مطبوعاتي شغل اصلي‌اش است و براي گذران امور در نشريات مختلف كار مي‌كند. اما او داستان باور نكردني‌اي را برايم تعريف كرد، كه شايد خواندن آن براي همكاران مطبوعاتي خالي از لطف و عبرت نباشد،

مي‌گفت چند وقت پيش بنا بر دعوت عده‌اي كه در حال انتشار يك مجله بودند به همكاري با آنها در اين مجله هنري پرداخته بود و امور فني نشريه را برعهده گرفته بود، و نشريه هم از خبرنگاران حق تحريريه و پاره وقت استفاده مي‌كرد، اما پس از انتشار سومين شماره يكدفعه همه مسئولين نشريه غيب شدند.

گفت من چون پيگير حق الزحمه‌ام بودم در همان دوران توانستم يك چك از آنها بگيرم و وقتي براي وصولش رفتم گفتند كه حساب خالي است و اين آدم كلاه بردار است و كلي چك برگشتي ديگر هم دارد،

تحقيق كردم و متوجه شدم كه اصلا كار اينها همين است كه ميايند و يك نشريه راه مي‌اندازند و كلي آگهي مي‌گيرند و در آخر هم بدون اينكه پول تحريريه و چاپخانه و غيره را بدهند غيب مي‌شوند و مي‌گفت كه چاپخانه‌اي بيچاره هم وقتي براي وصول رفته گفتند كه اصلا اين چك جعلي است و سرت كلاه گذاشتند.

خلاصه سرتان را درد نمي‌آورم از بد حادثه اينبار اين دوست سمج ما پيگير ماجرا شده تا پولش را بگيرد و در نهايت براي شكايت از مديرمسئول به هيات نظارت كه محل صدور مجوز براي مطبوعات است مراجعه مي‌كند و تقاضاي پيگيرد مديرمسئول را در هيات مي‌دهد، اما با كمال تعجب وقتي منشي‌ها تمامي مجوزها را براي پيدا كردن شماره مجوز نشريه چاپ شده مي‌گردند متوجه مي‌شوند كه اصلا چنين نشريه‌اي مجوز ندارد كه بتوانند شكايت عليه‌اش را ثبت كنند و با دخالت يكي از مسئولين هيات اين تحقيق ادامه مي‌يابد تا سرانجام به قطعيت مي‌رسند كه نشريه بدون مجوز و غيرقانوني منتشر مي‌شده است.

در نشريه اسم يك بنده خدايي را بعنوان مديرمسئول ثبت مي‌كرده‌اند كه خوشبختانه در هيات نظارت نشريه ديگري به اسم او ثبت شده بوده و از طريق هيات با او تماس مي‌گيرند و ماجراي چاپ نشريه غيرقانوني را جويا مي‌شوند كه او هم جواب مي‌دهد كه در جريان نيست و هراسناك به هيات نظارت خود را مي‌رساند كه ببيند ماجرا نيست و با ديدن نسخه‌هاي چاپ شده نشريه شكه مي‌شود و او هم شاكي كه از نامش سوءاستفاده شده است.

سرتان را درد نمي‌آورم در نهايت اين دوست ما و كسي كه به اسم مديرمسئول نشريه را به نامش چاپ مي‌كردند به چند مرجع مانند حراست ارشاد، نماينده وزارت اطلاعات و ... شكايت مي‌كنند تا كلاهبرداران را گير بياندازند.

***

ماجراي عبرت انگيزي بود، حداقل براي خود من كه عده‌اي به چه راحتي كلاهبرداري مي‌كنند آنهم بوسيله يك كالاي فرهنگي كه ارزش معنوي دارد و حفظ حرمت آن به نظرم واجب است.

(1) نظر مخاطبان

September 05, 2005

قاليباف به بهشت رفت

ديروز بالاخره شهردار تهران انتخاب شد و قاليباف ماموريت يافت كه شهرداري تهران را راهبري كند.

جدا از همه چيز از اين تصميم و اين انتخاب به طور جدي حمايت مي‌كنم، زيرا فكر مي‌كنم كه اولا در ميان كانديداهاي معرفي شده قاليباف بهتر از سايرين است و دوم هم اينكه در شهري مانند تهران كه از هر سو پادگان‌ها در اطراف و درون آن قرار دارند و يكسري ارقام نجومي هم به شهرداري تهران بابت عوارض و غيره بدهكارند و خوشبختانه حرف حساب را هم قبول ندراند، تنها يك شهردار با وجه نظامي مي‌تواند اين حساب را تصويه كند، همانگونه شهردار سابق توانست حداقل ميزاني از اين ارقام را صرف اصلاح معابر تهران كند در آخر هم اينكه با همه انتقاداتي كه مي‌توان به قاليباف در نيروي انتظامي داشت وليكن در مجموع نمره قابل قبولي را در اين نيرو مي‌توان به او داد و از اين نظر قرار گرفتن در جايگاه شهرداري تهران هم براي كسي كه نمره قابل قبولي در مديريت قبلي داشته، خوب است.

(5) نظر مخاطبان

August 29, 2005

تست دمكراسي دوباره متولد شد

از امروز وبلاگ تست دمكراسي كه توسط خانم غنيمي‌فرد نوشته مي‌شد و بعد از انتخابات تعطيل شده بود، با آدرس جديد و طرح جديد شروع به كار كرده است.

(2) نظر مخاطبان

August 28, 2005

غرق توهم!

يكي از ويژگي‌هاي جامعه امروز ايران كه متاسفانه به بيماري‌اي نيز تبديل شده است، توهم توطئه و يا تصور يك عامل فرضي و دشمن بسيار با برنامه و پيشرفته است.

پي بردن به اين بيماري و نيز شدت آن هم كار چندان پيچيده و سختي نيست و كافيست تا با ميزان اندكي وقت گذاشتن و گفتگو با فرد مورد نظر از نوع و ميزان و شدت اين داستان آگاه شد.

چند روز پيش در حال گفت‌وگو با چند دوست تازه آشنا بودم كه بحث وارد فاز سياسي و انتخابات شد كه اين دوست گفت من در ابتداي انتخابات گمانم بر اين بود كه حاكميت و حكومت قصد دارند هاشمي را به قدرت برسانند و بر اين ديدگاهم بسيار سرسخت هم بودم و حتي شرط هم بستم كه تنها اوست كه رئيس جمهور خواهد شد.

به او گفتم كه خوب بعد از دور دوم به چه نتيجه‌اي رسيدي، آيا آنموقع فكر مي‌كردي كه ممكن است راي مردم باعث شود كه حتي هاشمي هم رئيس جمهور نشود؟

گفت: حقيقت امر اين است كه خير ولي الان مطمئن هستم كه اين هم يك بازي حكومت بود و يقين دارم كه خود هاشمي هم در جريان اين بازي بود و راضي به اين اتفاق وگرنه امكان ندارد بدون موافقت او كاري در مملكت كرد، و از عمد آمده بود تا احمدي‌نژاد پيروز شود{!!!}

وي ادامه داد: البته به يك چيز ديگر نيز يقين پيدا كردم و آن اينكه قطعا احمدي‌نژاد را اينها در طول 20، 25 سال گذشته پرورش داده‌اند براي يك چنين روزي {!!!}

نقل ادامه بحث ما فقط مطلب را مطول مي‌كند اما نكته اصلي اين گفت‌وگوي ساده در اينجا بود كه اين دوست ما بعنوان يك شهروند تحصيلكرده به جاي اينكه به فكر استفاده از حق دادن يا حق ندادن راي خود باشد بوسيله معادلات ذهني خود هميشه سعي مي‌كند، اقدامات را از پيش برنامه‌ريزي شده بداند، بنابراين ديگر احتياجي به دادن زحمت اضافي و اينكه تصميم بگيرد يا فكر كند كه راي دادن يا ندادنش چقدر مهم است و در آينده سياسي‌اش تاثير گذار، هيچ لزومي ندارد.

نكته دوم ماجرا هم آنجاست كه با تصور يك قدرت ماورايي سعي در توجيه همه تخيلات خود بر مي‌آيد، تخيلاتي كه شايد در روي زمين يك درصد آن هم به سختي قابل وقوع است و وقتي با عدم وقوع تخيلات خود روبرو مي‌شود، سعي مي‌كند كه اين تخيلات را بزرگتر كرده و از حد قبلي نيز فراتر مي‌رود.

اين بيماري ذهني كه شايد هركدام از ما به نوعي دچار آن شده باشيم محصول استبداد تاريخي حاكم بر ايران و عدم اطلاع شفاف از اطلاعات و اخبار است كه در اين ميان عامل سياست گريزي مردم ايران را نيز بايستي اضافه نمود كه گاهي آنچنان سياسي مي‌شود و گاهي از جاده عكس آن با سرعت هر چه تمام‌تر عبور مي‌كنند، كه در اثر اين فضا فرد فضاي سياسي را در ذهن خود متصور مي‌شود و بر اثر عدم اطلاعات كافي و توان تحليل صحيح رويدادهاي سياسي، مدان آنرا در ذهن خود قدرتي پنهان و ماورايي در نظر مي‌گيرد.

(13) نظر مخاطبان

August 26, 2005

گوگل تاك

امروز به راهنمايي يكي از اقوام، گوگل تاك را دانلود كردم،

http://www.google.com/talk/index.html

دوستاني كه مايل هستن با هم در ارتباط باشيم،

آدرس من در گوگل تاك : hanifmazruie@gmail.com

از طريق اين آدرس مي‌توانم با دوستان خوبي كه به وبلاگ سر مي‌زنند ارتباط نزديك‌تري داشته باشم، اميدوارم كه موفق شوم،

در اين يك سال اخير ابتكارات گوگل دنياي اينترنت رو كاملا تحت الشعاع قرار داده،

فكر مي‌كنم اين نرم افزار جديد هم براي ياهو مسنجر در آينده مشكل ساز بشه،

(1) نظر مخاطبان

August 24, 2005

زنان جلوتر از مردان

مطلبي را در صفحه 21 روزنامه شرق 30 مرداد مي‌خواندم، نكته‌اي از آن جالب به نظرم رسيد و قسمتي از آن را نقل مي‌كنم،

براساس يك تحقيق در حوزه كتاب ادبيات داستاني و رمان در خلال سالهاي 70 تا 82 كه تعداد سه هزار 334 اثر در اين حوزه تخصصي به چاپ رسيده است، قيد شده كه 36 درصد نويسندگان اين آثار از زنان و 63 درصد نويسندگان را مردان تشكيل مي‌دهند، اما نكته جالب توجه در اين تحقيق آنجايي است كه مي‌گويد ميزان رشد نويسندگان زن در خلال اين سالها نزديك به 10 برابر شده است كه اين افزايش پس از سال 76 بسيار چشمگيرتر شده است در حاليكه مردان تنها 2 و نيم برابر رشد داشته‌اند.

در قسمت ديگري از تحقيق آورده است كه در ميان پرفروش‌ترين كتاب‌هاي ادبي هفت عنوان برتر پرفروش‌ترين‌ها متعلق به زنان بوده است.

(6) نظر مخاطبان

August 22, 2005

بولتن داخلي جبهه مشاركت

دوستاني كه مايل به دريافت بولت