September 14, 2005
يادگاري از مسعود بهنود
استاد ارجمندم جناب آقاي بهنود لطف كرده و زحمت كشيدهاند و در قسمت نظرات مطلب «در امروز دستگير شدم» نظري را برايم گذاشتهاند.
از آنجايي كه اين نظر ايشان را افتخاري براي خود ميدانم آنرا به صورت مطلب مستقلي در اين قسمت دوباره تكرار ميكنم:
«اين تجربه نادري است. آدم ها مي روند زندان و شرح آن را بازمي گويند. براي تاريخ ما و زبان فارسي نادرست. هميشه حدس و گمان بوده است، اما اينک درست و راست واقعه. به باورم اثرها خواهد گذاشت اين زندان نوشته هاي اين سال ها. شايد کساني که بعد ها رفتند در آن اول کار اينقدر نترسند که ما ترسيديم. اين قدر ذهنشان مشغول مسائلي نشود که نبايد. خود را مجهز به خاطره هائي کنند که مي تواند در تنهائي آدمي را کمک کند. در اين زندان اخير سال 79 روزي ابراهيم نبوي را ديدم با چشم بسته و فقط رسيدم يک کلمه بگويم "خاطره مي شود داور" او بعد ها نوشت که اين کلمه خيلي برايش خوش آهنگ بوده است. آدم بايد دائم به خودش بگويد تمام مي شود. زندگي فيکس نيست. خيلي که خشمش گرفت به خودش بگويد پس نتوانستي خشمت را بخوري، پس ضعيف هستي. قوي باش. اما بدترين شب در سلول انفرادي براي من شبي بود که به تصادف دانستم در سلول روبرو محمد قوچاني است. در دادگاه شنيده بودم محمد متولد سال 55 است درست همسن نيما پسرم. از آن لحظه يک لحظه اين حس موذي راحتم نگذاشت که فکر کردم نيما در آن جاست نصف شب به اين کابوس پريدم و داد زدم. اين در حالي بود که وقتي شما ها در زندان بوديد، هميشه انگار بود که نيما زندان است. وقتي حنيف بود، اميد بود، آرش بود، سينا بود. شاگردانم بودند يا نبودند . آن ها را ديده بودم يا نه، فرق زيادي نداشت. خوش به دلم که در همان زمان حال و کلامم را نوشتم . اين وب لاگ نويسي هم عالمي دارد. ديگر کسي نيست که ملاحظه کاري کند. پس نوشتم از انصافعلي، از آرش سيگارچي و خلاصه همه و به جاي همه تان در سلول قدم زدم و تجسمتان کردم. به همه هم توصيه کردم وقت آزادي که بنويسند قبل از آن که گوشه هايش سائيده شود در ياد. حالا هم خوشحال شدم که نوشته اي. بنويس که هيچ چيز مانند موقعي که يادي نوشته مي شود دلچسب نيست. حتي کابوس ها را بايد نوشت اگر مي خواهيم از دستشان خلاص شويم. حنيف عزيزم ساده و گزارش وار و خواندني هم نوشته است.»
مسعود بهنود
September 13, 2005
به بهانه ۱۱ سپتامبر
ايالات متحده آمريكا به عنوان يكي از بزرگترين و تاثيرگذارترين دول دنيا، هميشه در معادلات بينالمللي نقشی به سزا و پراهميت داشته است.
تا پيش از فروپاشي و تجزيه شوروي سابق، دغدغه اصلي سياستمداران آمريكايي مبارزه با بلوك شرق بود كه همچون "دشمن دنياي متمدن" و "دشمن غرب" به جهانيان معرفي ميشد. آمريكا اين دشمن واقعي را به عنوان زنگ خطري براي منافع خود تلقي ميكرد و در اين راه هميشه تلاش داشت تا تسلط و قدرت خود را گسترش دهد تا از رقيب عظيم الجثه خود عقب نماند.
اما پس از فروپاشي و تجزيه اين غول ضد آمريكايي ديگر دشمني براي آمريكا باقي نمانده بود تا براساس شعار مبارزه با آن اقدام به حفاظت و توسعه قلمرو خود در نقاط مختلف جهان کند. روسيه باقي مانده از آن قدرت عظيم نيز توان رقابت سياسي و تسليحاتي با آمريكا را نداشت و در همان سالهاي ابتدايي در مقابل آمریکا تسليم شده و پايههاي دوستي با ايالات متحده را بنا نمود.
با اين همه آمريكاييان همچنان به يك دشمن براي نفوذ و بهرهبرداري از آن احتياج داشتند و بدين ترتيب سعي در خلق بعضي دشمنان كردند؛ به عنوان نمونه در جنگ اول خليج فارس آمريكا سعي کرد با يک لشکرکشي نظامي، قدرت بلامنازع خود را به رخ جهانيان بكشد. اما در صدام پتانسيل کافي براي ساختن دشمني بزرگ وجود نداشت. و از سويي دوره كلينتون نيز در آمريکا دوره غلبه " نگاه به بيرون" نسبت به "نگاه به درون" بود.
اين اوضاع تا به قدرت رسيدن جمهوري خواهان در آمريکا پابرجا بود. در اين دوره، نو محافظهكاران آمريكا - که طرفدار اعمال سياست زور براي تامين منافع آمريکا در مناطق مختلف جهان بودند - نفوذ بيشتري در ارکان حکومتي این کشور پيدا کردند. اما اين رويکرد آنان، هنوز زمينه هاي کافي براي پذيرش را در ميان تصميم سازان و محافل قدرت ايالات متحده نيافته بود. بنابراين، شايد گزاف نباشد اگر بگوييم که آنان، شايد بيش از هر چيز ديگر، به "بهانه" اي براي همسو کردن افکار عمومي و محافل حکومتي آمريکا با ديدگاه هاي جنگ طلبانه خود نياز داشتند.
اين بهانه، با وقوع حوادث ۱۱ سپتامبر به بهترين شکل متصور براي نومحافظهكاران آمريکا فراهم آمد. آنها نيز با گشودن ادبيات نويني در تاريخ آمريكا بار ديگر دشمن نويني را براي مردم اين كشور و منافع آمريكا طرح ريزي و معرفي کردند كه اثرات آن حتي در حد دشمني ۵۰ ساله با شوروي بود. بدين ترتيب دولت جمهوري خواه آمريكا با پيروي از تئوري هاي محافظه کاران جديد و با معرفي دشمني جديد، افکار عمومي آمريکا و دولت هاي مختلف را در جهت آغاز باب جديدي در "نظامي گري" آمريکايي متقاعد کرد كه نتيجه آن، جايگير شدن نظاميان آمريکا براي مدتي نامعلوم در قلب سرزمين هاي اسلامي بود.
به عبارت ديگر، تنها نتيجهاي كه اجراي حملات ۱۱ سپتامبر توسط بنيادگرايان مدعي نبرد با آمريکا در پي داشت، گسترش دامنه قدرت و فعاليت ايالات متحده با اتکاي به قوه قهريه بود. امري که در فضاي پس از جنگ سرد، چگونگي تحقق آن به يکي از "مساله" هاي استراتژيست هاي محافظه کار آمريکايي تبديل شده بود.
تجربه جهان تلخ بعد از ۱۱ سپتامبر، بهترين شاهد تاريخي بر اين واقعيت است که چگونه "اسلام طالباني"، در نگاه درازمدت، جاده صاف کن آمريکا برای حضور در جهان اسلام است.
September 12, 2005
...
امروز اولين روزي بود كه احسان ديگر در كنارمان نبود،
شايد فكر نميكردم جاي خاليش انقدر احساس شود،
اميدوارم كه هر چه زودتر سلامت برگردد.
September 11, 2005
فوتسال مشاركت
به نقل از تست دمكراسي:
من نه خیلی فوتبالی هستم نه فوتسالی. اصولا خیلی ورزشکار و ورزشدوست نیستم. ولی خیلی دلم می خواست تماشاگر این مسابقات فوتسال جبهه مشارکت باشم. آنطور که در خبرنامه مشارکت آمده:
شاخه جوانان در نظر دارد یک دوره مسابقه فوتسال بین ارکان حزب برگزار نماید. این مسابقات از هفته آینده به صورت حذفی و بین ارکانی که تمایل دارند در این مسابقات شرکت کنند برگزار خواهد شد. تاکنون حضور تیم های شورای مرکزی به سرگروهی حسین کاشفی، کادر اداری، کمیته دانش آموزی، حوزه شمال و شاخه جوانان مرکز در این مسابقات قطعی شده است.
لازم به ذکر است سایر بازیکنان تیم شورای مرکزی عبارتند از: محمدرضا خاتمی، عبدالله رمضان زاده، سعید شریعتی، نعیمی پور، مزروعی، داود سلیمانی و هادی حیدری.جایی برای این بازی ها بلیت نمی فروشند؟
September 08, 2005
در امروز دستگير شدم !
18 شهريور سالروز دستگيريام است، سعي خواهم كرد كه با نگاهي گذرا اتفاقات اين روز و روزهاي قبلش را كه تاثير به سزايي در زندگيام گذاشته به عنوان قسمتي از خاطرات آن دوران بازگو كنم، هرچند كه مطلب طولاني است و اميدوارم كه خسته كننده نشود.
***
چند هفتهاي بود كه جو التهاب سراسر زندگي و فعاليت و كارم را گرفته بود، ميدانستم كه الان بيش از دو هفته است كه به دنبالم هستند، در جريان اخبار دستگيريها از نزديك بودم و متوجه بودم كه حلقه دستگيريها مدام به سمت من نزديكتر ميشود.
از چند هفته قبل خبرهايي از برخورد با گردانندگان سايتهاي سياسي به گوش رسيده بود و بعد از آن خبر دستگيري «مسعود قريشي» و «وطنخواه» را شنيدم، مسعود را نديده بودم ولي ميدانستم كه مدير فني سايت امروز است و من هم بخاطر فعاليت در رويداد در جريان كارهاي او بودم.
بعد از آن «ماني جوادي» و «مژگان قويدل» را كه در آن زمان به رويداد سرويس فضا و دامين را داده بودند دستگير كردند و به واسطه آنها «اسد غريقي» در معرض دستگيري قرار گرفته بود، و مدام پيگير بودند كه دستگيرش كنند. اسد را ديگر از نزديك ميشناختم از دوران روزنامه «ياسنو» كه آمد و براي رويداد برنامه نوشت و بعد از آن دوستيمان آغاز شد و همچنان پايدار ماند و در آن دوراني كه هر روز به بهانهاي به دنبالش بودند، حس غريبي داشتم، حسم اين بود كه بعد از او روزي نوبت من است.
«مهدي درايتي» يك روز به من زنگ زد و پرسيد كه چه خبر شده؟ گفت كه دفتر يكي از شركايش رفتهاند و همه چيز را از آنجا بردهاند و دنبال دامين رويداد و امروز بودهاند، گفتم كه چه ماجراهايي در حال وقوع است دو روز بعد بود كه وقتي از شريعتي پرسيدم كه از درايتي چه خبر گفت ديشب پدرش خبر داده كه مهدي به همراه دو دوست شريكش «آرش نادر پور» و «فريد ثاني» دستگير شدهاند، باز هم حس ميكردم كه اين حلقه دارد به من نزديكتر ميشود، در سال 81 يك دامين و فضاي اينترنتي رويداد را به مهدي سفارش داده بودم و او هم از طريق دوستان شريكش اينكار را كرده بود، هرچند كه ما بيش از 3 ماه از خدمات آنها استفاده نكرديم ولي همان سه ماه امروز براي آنها دردسر ساز شده بود و دستگير شده بودند.
در ميان دستگير شدگاني كه تاكنون دستگير شده بودند مهدي تنها كسي بود كه با من در خصوص فعاليتهاي رويداد ارتباط نزديك داشت و ميدانست كه من از ابتداي راهاندازي رويداد تا آن روز در اين سايت خبري بودهام و همين شروع نقطه خطر براي من بود، اسد را هم كه پيدا نميكردند تا دستگيرش كنند.
صبح يك روز اوايل شهريور بود كه موبايلم زنگ زد، ناخودآگاه حس كردم كه نوبت من فرا رسيده، گوشي را به همسرم دادم و گفتم كه هركس بود بگو كه خط واگذار شده، و او همان كار را كرد.
بعد از آن حمزه برادرم زنگ زد و گفت كه چرا به اين كسي كه زنگ زده گفتي خط موبايلت واگذار شده، گفتم مگه تو شماره دادي گفت، آره به من گفت كه از شركت «پردازش پيشرفته» تماس ميگيره و با تو كار داره، گفتم تمام مسئولان شركت پردازش پيشرفته الان در زندانند، كي از اونجا با من كار داره، و گفتم اگر باز زنگ زد بگو كه من برادرم را نميبينم و خبر نداشتم كه گوشي را واگذار كرده،
باز به گوشيام زنگ زدند و باز فرنوش همان جواب سابق را داد و باز حمزه زنگ زد و گفت كه اينها مدام دارند با من تماس ميگيرند، بعد از چند ساعت اينبار از موبايل «مهدي درايتي» كه در زندان بود با موبايلم تماس گرفتند تا شايد خودم گوشي را بردارم ولي اينبار نيز جوابي نگرفتند.
به پدرم موضوع را گفتم و خبرش كردم كه گوشي دستش باشد كه انگار اينبار ماجرا به من رسيده و او هم گفت تو با آنها صحبت نكن، لازم شد من حرف ميزنم.
اواخر عصر بود كه حمزه باز زنگ زد وگفت كه اينبار كه تماس گرفت گفته از نيروي انتظامي است و دنبال تو ميگرده و گفته ميخواد با تو صحبت كنه، گفتم همان جواب سابق را بده و بگو از برادرم خبر ندارم،
فرداي آن روز باز آنها پيگير پيدا كردن من شده بودند و غير از موبايل بردارم كه سند آن به اسم من بود هيچ آدرسي پيدا نكرده بودند، در نهايت آنقدر به حمزه زنگ زده بودند كه حمزه گفته بود به من ديگر زنگ نزنيد و هر كاري داريد به پدرم زنگ بزنيد و از آن پس با پدرم تماس ميگرفتند.
در نهايت اين ماجرا براي چند روز ادامه داشت و من هم حيران اين طرف و آن طرف شده بودم، درخواست آنها از پدرم اين بود كه براي طرح چند سئوال جزيي من را به اداره اماكن مطهري نيروي انتظامي ببرد و او هم گفته بود فقط در مقابل حكم قضايي اين كار را خواهد كرد و آنها هم در نهايت تهديد كرده بودند كه پس ما حنيف را پيدا ميكنيم و دستگير ميكنيم.
پس از اين ماجرا بود كه با مشورت چند تن از اعضاي مشاركت تصميم بر اين شد كه از تهران خارج شوم و آقاي مهيمني پيشنهاد كرد كه به گر