« ... | دفتر اصلي | صبح است ساقيا، قدحي پر شراب كن »


November 29, 2005

به جرم بي گناهي

خبر كوتاه است، مجتبي سميعي‌نژاد پس از بيش از يكسال تحمل زندان در تهران و كرج و اين انفرادي و آن انفرادي سرانجام به 2 سال زندان محكوم شده است.

اميد آرزو كرده كه اي‌كاش روزهاي انفرادي‌اش را براساس هر روز انفرادي معادل 7 تا 10 روز زندان عادي محاسبه كنند كه در اين صورت مجتبي آزاد خواهد شد، من هم اميدوارم ....

اما حقيقت اين است كه وقتي انساني را به جرم بي‌گناهي مي‌گيرند و بيش از يكسال و اندي با او چنان و چنين مي كنند، ما را به آنجا مي‌كشانند كه آرزو كنيم كه كاش حداقل انفرادي‌هايش را اينگونه حساب كنند ....، البته فكر مي‌كنم اين موضوع براي من و اميد و كساني كه روزگاري در انفرادي بوده‌اند قابل درك‌تر باشد ولي نبايد اصل حقيقت را فراموش كنيم.

اميدوارم حال كه اينگونه شده و حق مجتبي پايمال شده، آقاي ابطحي گوشه‌هايي از آنچه را كه بر سر مجتبي رفته و در نامه‌اي خطاب به خاتمي آنها را نوشته بود شرح دهند.

براي آشنايي بيشتر با چگونگي وضعيت مجتبي از ابتدا تاكنون پيشنهاد مي‌كنم اين مطالب را بخوانيد:

نگراني‌هاي پدرانه

گفت‌وگويي با سميعي‌نژاد

كسي مثل ما

انسان بي پناه

«انسان بي پناه» كتاب خاطرات جنجال برانگيز «عباس عبدي» در خصوص دوره اول به زندان افتادنش است، اما در اينجا قصد آن ندارم كه در خصوص آن كتاب يا «عباس عبدي» صحبت كنم، بلكه قصدم صحبت در خصوص انسان بي‌پناهي است كه متاسفانه بي‌پناه‌تر از همه هم‌اكنون ماههاست كه گوشه زندان را خلوتگه تنهايي‌ايش قرار داده‌اند.

مجتبي را مي‌گويم، كسي كه در آغاز راه جواني‌اش بايد اينچنين درگير بداقبالي روزگار در مورد سرنوشتش باشد، مجتبي سميعي‌نژاد جواني كه بجاي آنكه امروز را در كنار ديگر جوانان عاشق وطن باشد در گوشه‌اي و در غربت تنهايي گرفتار شده است.
مجتبي هر چه كرده باشد و عملي كه به ظن آنها كه با او اينچنين مي‌كنند را انجام داده باشد،‌ ولي مجازاتش اين نيست، آنهم قبل از محاكمه!
افتخار دوستي با مجتبي را نداشتم و تنها توانستم در فاصله بين آزادي تا دستگيري‌اش او را ببينم و از اوضاع و احوالش با خبر شوم، جواني به مانند من و تو و همه جوانان پاك ايران زمين، ساده و باوقار، اما چه حيف كه امروز دست روزگار او را از ما جدا كرده!

بار اول در 10 آبان 1383 بازداشت شد و به اذعان خودش تمام مدت را تا 8 بهمن 1383 در انفرادي كامل به سر برده بود و آنگونه كه مي‌گفت روزهاي ناخوشايندي را ديده و فرا روي داشته،
فكر مي‌كنم كه در حدود 20 بهمن همديگر را در پارك لاله تهران براي ساعتي ديديم و او از حال من و من از حالش پرس و جو مي‌كرديم، از پرونده‌شان گفت و تفاوت‌هايي كه با پرونده ما دارد،‌ از اينكه بچه‌هاي هم پرونده‌ايش كه نزديك به 19 نفر بودند حاضر به صحبت كردن در خصوص آن دوران نيستند، از تلاشهايش براي رساندن صدايش گفت و اينكه بعلت تنهايي صدايش بازتابي نداشته،
از دوران بازداشتش و مقاومت‌هايي كه كرده و فشارهايي كه تحمل كرده، از سلول انفرادي و نوع بازجويي‌ها،
خلاصه از هر دري صحبت كرديم، و دل كندن سخت بود اما قضاي روزگار مجبورمان كرد كه سرانجام از هم جدا شويم،
چند روز بعد باز با من تماس گرفت و از حال هم و كارهايي كه كرده با هم سخن گفتيم و پيشنهاد كردم كه حتما عمادالدين باقي را ببيند.
24 بهمن بود كه دوستش با من تماس گرفت و گفت كه مجتبي دوباره بازداشت شد، شكه شدم، چيزي ديگر به ذهنم نمي‌رسيد، مگر چه كرده كه دوباره بعد از هشتادو اندي روز بايد به همانجا بازگردد،
چند روز بعد فهميدم كه همان دوستش هم بازداشت شده، عجب روزگار قداري است، دلم گرفت، دوستي كه هيچ ارتباطي با دنياي وبلاگ نويسان نداشت بعلت دوستي بازداشت شد، براي جواني‌مان دلم سوخت!
چرا مجتبي فقط بايد 16 روز طعم شيرين در كنار خانواده بودن را بچشد،‌ مگر جواني چه جرمي است كه اينچنين در آن تاخته‌اند!
خانواده‌اش از اهالي جنوب شهر تهرانند،‌ در سطحي معمولي، بار اول وثيقه 50 ميليوني مجتبي را به زحمت فراوان از اين‌طرف و آن طرف تهيه كردند و امروز كه وثيقه 150 ميليون شده، اصلا بعلت نداشتن توان حرف آنرا هم نمي‌زنند و مجتبي بايد بماند تا قبول كند كه اشتباه كرده و نادم شود!
امروز و امشب‌ و اين روزها مجتبي در كنجي از زندان قزل حصار چشم به راه محبت دوستان و هم صنفي‌هاي خود است تا با حمايت از يك عضو اين خانواده صداي بي‌پناهش را برسانيم.
در طي هفته‌هاي اخير هرگاه به دادگاه آوردندش مانند حيواني با دستبدند و پابند به خانواده‌اش نمايانش كرده‌اند، گويي كه كرامت انساني در اين خصوص به مرخصي رفته،
اول گفتند كه مرتد است و جرمش ارتداد ولي آش آنقدر شور بود كه حتي خود دادگاه كيفري اين جرم را نپذيرفت و برگشت زد؛
امروز بايد براي آزادي‌اش بيش از هر زمان ديگر تلاش كنيم و صداي مظلومانه‌اش را به گوش ديگران برسانيم، فراموش نكنيم كه امروز وظيفه داريم بازتاب دهنده فرياد مظلومانه «انسان بي‌پناه»ي باشيم كه جز ما اميد ندارد،‌ و اميد آن دارم كه صدايمان را بشنوند، مخصوصا رياست قوه قضائيه و در جهت رهايي يك جوان ايراني تلاش كنند.
يادش زنده باد و اميدش جاودان


« ... | دفتر اصلي | صبح است ساقيا، قدحي پر شراب كن »




آزادی پشت در است... ترا اگر همتی هنوز هست...
برخیز...برو و بگشای !!!

ارسال شده توسط: Khashayar درNovember 29, 2005 11:35 PM

حنیف جان، در وب‌لاگ من نه منم به مطلب‌ات لینک داده شد.

ارسال شده توسط: هاله درNovember 29, 2005 12:16 PM

ارسال نظر





مرا به خاطر بسپار؟

(you may use HTML tags for style)