« اعتصاب غذا براي گنجي | دفتر اصلي | فهد و شيعيان »


August 01, 2005

خاطراتي از دوران انتخابات – (پاياني)

نزديك به ساعت 4 يا 5 بعدازظهر بود كه به شهر سبزوار رسيديم و براساس آدرسي كه داشتيم به ستاد دكتر معين مراجعه كرديم، رئيس ستاد دكتر از جانبازان جنگ بود و بگرمي از ما استقبال نمود.

پس از چايي و شيريني راننده خداحافظي كرد و به سمت فيض‌آباد بازگشت و من هم در ستاد شروع به گشت كوتاهي زدم، در سبزوار شور و شوق انتخاباتي بسيار بالايي برپا بود و در سرتاسر شهر پرده‌ها و پارچه نوشته‌هاي تمامي كانديداها به چشم مي‌خورد به صورتي كه من در هيچ يك از شهرهايي كه در آن ايام رفته بودم نديدم، همه ستادها در اقصي نقاط شهر به انواع مختلف تبليغ كانديدايشان را مي‌كردند و نكته جالب اين بود كه در خيابان اصلي شهر به فاصله هر پنج از در عرض خيابان يك پارچه نوشته مخصوص يك كانديدا نصب شده بود.
درست در همان ساعت برنامه‌اي كه دوستان ترتيب داده بودند دكتر زيبا كلام نيز برنامه‌اي در حمايت از هاشمي داشت، رئيس ستاد نيز به من گفت شوراي تامين شهر بعلت اينكه قاليباف در شهرهاي خراسان طرفدار زياد دارد و شما نيز با او مشكل داريد و در تهران آن برنامه دانشگاه بوده است و ممكن است اتفاقاتي بيفتد با برگزاري برنامه شما حتي در ستاد انتخابات دكتر معين كه جنب خيابان اصلي شهر است مخالفت كرده و اجازه نداده است و براي همين ما يك برنامه خصوصي براي اعضاي ستاد در يكي ديگر از ساختمان‌هاي ستاد گذاشته‌ايم، كه من با كمال رقبت قبول كردم و به آن ساختمان رفتيم و بيشتر بچه‌هاي جوان و اعضاي ستاد ياران دبستاني و نسيم فكر مي‌كنم بودند.
چون همه اعضاي ستاد بودند جلسه چندان سختي حداقل براي من نبود و همه حرف زدند و گاهي من مدتها شنونده بودم، و جلسه بسيار خوبي بود كه تا حدود ساعت 6 يا 7 ادامه داشت.
پس از آن با دوتن از اعضاي ستاد به نيشابور رفتيم تا آخرين برنامه آن روز را نيز در نيشابور انجام شود و به مشهد برگرديم.
حدود ساعت 8 شب بود كه نيشابور رسيدم و با كمي تاخير محل ستاد را پيدا كرديم. ستاد در ساختماني قديمي ساز قرار داشت كه يك حياط بسيار بزرگ داشت و برنامه‌هاي ستاد نيز در همين حياط انجام مي‌شد، به محض اينكه رسيديم ديدم كه عده‌اي از مردم در حياط هستند و جمعيت خوبي هم بود و يكي از اعضاي ستاد كه بعدا فهميدم رئيس ستاد و رئيس دانشگاه شهر هم هستند در حال صحبت بودند.
به دعوت ايشان من هم فكر كنم حدود 2 ساعت برنامه‌اي داشتم كه البته بيشتر به پرسش و پاسخ گذشت و تك گويي، و البته بعضي دوستان ارزشي نيز حضور داشتند كه مدام سئوالات عجيب و غريب طرح مي‌كردند از جمله اينكه چرا دكتر معين مي‌خواهد حجاب را بردارد و يا اينكه چرا دولت خاتمي دختران ايراني را به كشورهاي عربي مي‌فرستاده و ناموس ايراني را حراج كرده و از اين قبيل سئوالات كه نكته عجيبي كه برايم وجود داشت اين بود كه دقيقا بعضي از اين سئوالات را در شهر تربت حيدريه نيز از من پرسيده بودند و حدسم اين بود كه براي بعضي دوستان جزوه‌هاي طرح سئوالات مثل اينكه طراحي شده بود.
حدود ساعت 11 و نيم نيمه شب كه برنامه تمام شد قصد حركت به سمت مشهد را داشتم كه دوستان ستاد اصرار كردند كه شب را در نيشابور بمانم و كه توضيح دادم كه صبح ساعت 7 از مشهد پرواز به تهران است و ساعت 11 نيز بايد از تهران به سمت بوشهر بروم و متاسفانه مجبورم كه جمع صميمي دوستان را ترك كنم.
ستاد بسيار محقر و باصفايي بود، بااينكه ساختمان بسيار بزرگي در اختيار داشتند ولي به مانند ساير ستادها هيچ خبري از امكانات مالي نبود، يكي از دوستان آنجا مي‌گفت كه چون معمولا دوستان دانشجو شب‌ها براي پخش و تراكت وقت دارند، هر شب همه با هم پول مي‌گذارند و يك سانديس و كيك مي‌خرند بعنوان شام و بعد كار را شروع مي‌كنند. دوستان هرچه براي شام اصرار كردند نپذيرفتم و در نهايت چند سانديس و كيك در راه بعنوان شام خورديم.
حدود ساعت 2 بامداد بود كه به مشهد رسيدم و مستقيم پيش «مرتضي كاظميان» كه او نيز روز قبل در مشهد برنامه داشت رفتم، زيرا بليط برگشت هر دويمان همزمان با هم بود، آقا مرتضي را از زمان ياس نو و دوره‌اي كه با هم همكار بوديم مي‌شناختم و هميشه چه بواسطه سوابق سياسي و زندان و چه بواسطه دانش سياسي و دست به قلم بودن برايم قابل احترام بود و صبح ساعت 5 از مشهد به سمت تهران پرواز كرديم و ساعت 9 كه به تهران رسيديم يكي از دوستان ستاد تماس گرفت تا بليط پرواز بندرعباس را به من برساند كه آنرا نيز در فرودگاه تحويل گرفتم.
ساعت 30/10 كه خودم را به فرودگاه رساندم و به سمت بندرعباس حركت كرديم، در هواپيما فكر مي‌كردم كه تجربه سقوط هم تجربه بدي نخواهد بود !!
حدود ساعت 1 به بندرعباس رسيديم و دوستان ستاد به استقبال آمده بودند، گرماي هواي شهر بيداد مي‌كرد و البته كمي هم هوا شرجي بود و با اينكه من از يك طرف به جنوب و خرمشهر وصل مي‌شوم ولي گرماي بندرعباس با خرمشهر و اهواز قابل مقايسه نبود، خلاصه اينكه بعد از ناهار و استراحت كوتاهي به محل برگزاري برنامه رفتيم.
جلسه‌اي بود براي هنرمندان و روزنامه‌نگاران شهر كه برنامه‌هاي متنوع و ديدني‌اي داشت مانند تئاتر فكاهي، سرودهاي محلي و دو شعر طنز توسط شاعران شهر و يك برنامه خسته‌كننده را نيز من داشتم البته خسته كننده براي مخاطبان ...
تا ساعت 8 شب در بندرعباس برنامه ادامه داشت و از آنجا مستقيم به فرودگاه رفتيم و با پرواز ساعت 9 به تهران بازگشتم، از همسفران پرواز به محمدجواد اردشير لاريجاني كه براي تبليغات آمده بود و حجتي از اعضاي دفتر تحكيم كه او هم براي تبليغات براي آقاي كروبي آمده بود مي‌توانم اشاره كنم.
پيش از همه سفرهايم نيز بعنوان آخرين قسمت از اين سفرهاي بي‌مزه، سفري بود كه به همراه اسد به اهواز داشتيم، از مدتها پيش يكي از دوستان وبلاگ نويس يعني آقاي محسني عزيز خواسته بود كه برنامه‌اي را براي اهواز بگذارد و من نيز باشم، سرانجام با هماهنگي‌هاي انجام شده من و اسد براي يك سفر دو روزه به اهواز رفتيم و فكر مي‌كنم درست بعد از بازي صعود ايران به جام جهاني بود.
صبح زود كه به فرودگاه رسيديم و بليط‌ها را از يكي از دوستاني كه در فرودگاه بود تحويل گرفتيم و به طرف اهواز پرواز كرديم.
در اهواز مهدي و يكي از دوستانش به استقبالمان آمدند و به همراهشان به ستاد انتخابات دكتر رفتيم، ستادي دو طبقه كه ستاد مركزي كل استان خوزستان بود، در شهر نكته جالب اين بود كه بعضي از كانديداها تبليغاتشان را با زبان عربي كرده بودند و البته دم در ستاد دكتر معين نيز يك پرده نوشته به زبان عربي در حمايت از معين وجود داشت.
برنامه اصلي ساعت 6 انجام شد و در بين آن بعلت پخش فيلم تبليغاتي دكتر معين و حجاريان استراحتي كرديم و سپس باز برنامه را ادامه داديم. شب را نيز به همراه مهدي و يكي از دوستانش ابتدا به ستاد دانشجويي رفتيم و گعده‌اي دوستانه داشتيم و سپس به كنار كارون رفتيم تا ساعاتي از شب را در آنجا گذرانديم كه جاي شما خالي بسيار باصفا بود و فكر كنم حدود ساعت 2 بود كه به سمت محل استراحت حركت كرديم كه چشم‌تان روز بد نبيند، ما كليد نداشتيم و البته نگهبان هم نبود و كمي با در كلنجار رفتيم وسر و صدا كرديم تا بالاخره نگهبان پيدا شد.
فرداي آن روز به ستاد ملي – مذهبي‌ها كه به نظرم فعال تر از ستاد مركزي بودند سري زديم و ساعتي را مهمانشان بوديم و در نهايت هم به برنامه مصطفي تاج‌زاده كه در خيابان روبروي ستاد برگزار مي‌شد رفتيم كه جمعيت بسيار خوبي آمده بودند و البته يكي هم از لاي جمعيت قصد نثار تخم‌مرغي را داشت كه به هدف(تاج‌زاده) اصابت نكرد و در آخر هم بهمراه او به تهران برگشتيم.
اين بود جمع سفرهايي كه در دوران انتخابات داشتم و پايه‌هاي جديدي از دوستي و تجربه را برايم به همراه داشت و بسيار آموختم و شوقم براي آموخته‌هاي بيشتر نيز افزايش يافت.


« اعتصاب غذا براي گنجي | دفتر اصلي | فهد و شيعيان »




سلام: یک مطلب کاملا" متفاوت با مباحث مطرح در مورد اعتصاب غذای گنجی نوشته ام . حال داشتی حتما" بخوان.

ایا اعتصاب غذای گنجی ، ضد خشونت یا خود محرک خشونت است؟
از نظر من اعتصاب غذای گنجی :
1- ضد انسانی است.
2- ضد دموکراسی است.
3- تحقیرگرانه است.
4- سترون ساز است.
5- خشونت افزا است.

برای خواند نظر کامل ودلایل من می توانید به مطلب زیر در وبلاگ تحلیل های روزانه رجوع کنید.

http://tahlilrozane.blogfa.com/post-65.aspx

ارسال شده توسط: مهدي درAugust 2, 2005 08:34 AM

ارسال نظر





مرا به خاطر بسپار؟

(you may use HTML tags for style)