« لحظه هاي زندگي | دفتر اصلي | قهرمان و آزادي ! »
July 26, 2005
خاطراتي از دوران انتخابات – 2
در قسمت اول گفتم كه شب را در خدمت دوستان ترتب حيدريه بودم و با اينكه قرار بود در پايان شب به مشهد برگردم زيرا طبق برنامه ريزي در نيشابور و سبزوار نيز برنامههايي قرار بود انجام شود، اما با اصرار دوستان ترتب حيدريه و هماهنگي با مشهد قرار بر اين شد كه فرداي آن روز نيز تا ظهر در چند بخش اطراف تربت حيدريه باشم.
صبح به همراه رئيس ستاد دكتر معين به بخشهاي جنگل و فيضآباد رفتيم، در ميانه راه بود كه خبر دادند بخشداري يا شوراي تامين بخش جنگل از اجراي مراسم در مسجد بخش ممانعت كرده و حق برگزاري مراسم تبليغي براي دكتر معين را نداريم و به ناچار ما به طرف بخش فيضآباد رفتيم.
حدود ظهر به فيضآباد رسيديم و مستقيم به ستاد كوچك و محقر دكتر معين كه دوستان در يك قصابي به پا كرده بودند رفتيم، صحبت كوتاهي هم در آنجا با دوستان و هواداران فعلي و سابق اصلاحات انجام شد و بعد از صرف ناهار و نماز با دوستان تربتحيدريه خداحافظي كرده و به طرف سبزوار حركت كرديم.
راننده ماشيني كه مرا به سبزوار ميبرد به گفته روحانياي كه رئيس ستاد دكتر معين در فيضآباد بود، معلمي بود كه سابقا طرفدار اصلاحات و خاتمي بود و اكنون قصد نداشت راي بدهند، و به من سفارش كرد كه در راه با او صحبت كنم تا در پايان راضي به راي دادن بگردد.
البته در همان ابتدا من نيز توضيح دادم كه من با هيچكس به قصد اينكه راضي به راي دادن شود صحبت نكردهام بلكه دلايل و استدلالها را براي راي دادن ميگويم و ديگر هركسي مختار است كه تصميم بگيرد كه راي بدهد يا خير.
خلاصه در حدود يك ساعت و نيمي كه در مسير بوديم شايد نزديك به نيم ساعت تا 45 دقيقه را به حرف زدن با هم گذرانديم و البته من چون متوجه شدم كه آن عزيز به هيچ عنوان تصميم به راي دادن ندارد بنابراين چندان هم اصراري بر اينكه حرفهايم صحيح است نداشتم ولي كلا انسان بامشرب و خوشمرامي بود كه از قهر زمانه نيز چيزهايي نصيبش گشته بود.
« لحظه هاي زندگي | دفتر اصلي | قهرمان و آزادي ! »
من فقط تونستم کسانی را راضی به رای دادن کنم که کسی آنهارا راضی کرده بود رای ندهند
ارسال شده توسط: صدف درJuly 26, 2005 08:52 AM