« متهمان پرونده نظرسنجي‌ و دو نامه قاضيان و عبدي | دفتر اصلي | خاطراتي از دوران انتخابات – 2 »


July 25, 2005

لحظه هاي زندگي

تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده
اونقدر که دلت مي‌خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني


وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه
ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي‌بينيم که واسمون باز شده


دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند
دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره
دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه
چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه
اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه


خوابي رو ببين که آرزوشو داري
اونجايي برو که دلت مي خواد بري
اوني باش که دلت مي خواد باشي
چون تو فقط يه بار زندگي مي کني
و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري

بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه
اونقدر تجربه که قويت کنه
اونقدر غم که انسان نگهت داره
و اونقدر اميد که شادت کنه


شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن
اونا فقط از چيزايي که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن
روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه
تو نميتوني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي
گذشتت از ذهنت بره


وقتي به دنيا اومدي، گريه مي کردي
و هر کسي که اطرافت بود مي خنديد
يه جوري زندگي کن که آخرش
تو کسي باشي که ميخندي و هر کسي که اطرافته گريه کنه


لطفا اين پيغامو واسه همه کسايي بفرست که واست يه معنايي دارن (من که اين کارو انجام دادم)
واسه اونايي که يه جورايي تو زندگيت پا گذاشتند
واسه اونايي که تو رو ميخندونن وقتي که بهش نياز داري
واسه اونايي که باعث ميشن بخش روشنتر قضايا رو ببيني
وقتي که واقعا دلتنگي


اگه نفرستادي، نگران نباش
هيچ اتفاق بدي واست نميفته
تو فقط فرصت اينو از دست ميدي که
روز يه نفرو با اين پيغام روشن کني


سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها رو بشمر...


مقياس عمر تعداد نفسهايي نيست که فرو ميبريم
بلکه لحظه هاييست که نفسمونو بيرون ميديم

دنبالك اين دفتر

لينك اين مطلب اين دفتر:
http://hanif.ir/mt/mt-tb.cgi/162


« متهمان پرونده نظرسنجي‌ و دو نامه قاضيان و عبدي | دفتر اصلي | خاطراتي از دوران انتخابات – 2 »




سلام
می خواستم بگم که لینک بلاگت رو تو بلاگم گذاشتم. اگه خواستی شما هم بذار.

از بلاگت تعریف نکردم چون دیگه جای تعریف نداره.
مرسی!

ارسال شده توسط: arvin درJuly 26, 2005 02:55 AM

سلام
موفق باشی حنیف جان!
اگه سری به وبلاگ من بزنی و نظری در موردش بدی ممنون میشم.
در ضمن یه گزارش گونه ای از تجمع روبروی بیمارستان میلاد نوشتم.

ارسال شده توسط: فریاد سکوت درJuly 26, 2005 12:51 AM

امشب و هر شب برای حمایت از گنجی به پشت بامها برویم و فریاد الله واکبر سر دهیم که از هر کاری موثر تر است.

ارسال شده توسط: حميد درJuly 25, 2005 09:36 PM

در زندگی لحظات هست که هیچ کس جز خودت نمی تونی خنده رو لبات بنشونی...فقط خودت...لحظاتی که تصمیم می گیری به همه چی حتی نفس هات هم نه بگی...سن هر کس به تعداد خنده های واقعی که در زندگی بر لباش نشسته نه مصنوعی خنده یی از ته دل...

ارسال شده توسط: دختر آریایی درJuly 25, 2005 08:39 AM

ارسال نظر





مرا به خاطر بسپار؟

(you may use HTML tags for style)