« انصاف كجاست ؟ | دفتر اصلي | نامههاي قديمي همسر »
July 20, 2005
خود ويرانگري زنداني - خودكشي در زندان
به خاطر مي آورم در روزهايي كه زنداني بودم و همه روزه زير انواع فشارهاي مختلف روحي و جسمي براي تصديق خواستههاي بازجويانم قرار داشتم، تنها ياد خدا آرام بخش دل ناآرام و پرغصهام مي شد. ياد او، هميشه در دوران سختي آرام بخش دل بندگان است و بيشك تمامي زجر كشيدگان بر اين نكته ابرام مي کنند، اما زنداني در نهايت شايد به جايي برسد كه ناعدالتي صبرش را ببرد و تصميمي بگيرد كه شايد کساني كه از خارج نظارهگرند، آن را غير منطقي بدانند.
در روزهايي كه از بد حادثه گرفتار آمده بودم و ساعاتي طولاني زير انواع فشارها براي پذيرفتن كارهاي نكرده بودم، هر شب به خداي خود شكايت ميبردم كه چرا مرا اينچنين تحت آزمون قرار دادهاست، آزموني كه هيچ گاه در مخيلهام نيز جايي نداشت.
در همان روزهاي هولناك زندگيام بود که اسامي شريفترين همكارانم را در مقابل ديدگانم گذاشتند تا اعتراف كنم كه با آنها چه رابطهها كه نداشتهام. وقتي آن اسامي را به من دادند، حس كردم كه روح در تنم مي لرزد. جسمم نيز ديگر طاقت نداشت. نميدانستم خواب بودم يا بيدار، ولي دوست داشتم كابوسي باشد كه با نداي اذان صبحدم پايان پذيرد. اما نه خواب بود و نه كابوس. هر چه بود، جلوي چشمانم بود، به همراه قلمي كه بايد به وسيله آن مينوشتم چه كارهاي ناكردهاي را كردهام، و بايد ديگران را هم شريك كارهايي معرفي ميكردم كه فكرشان نيز هيچ گاه به چنين عملي نزديك نشده بود.
شبي که به من تکليف شد چنان "اعترافاتي" را بکنم، تا به صبح بيدار ماندم. گاهي فكر ميكردم، گاهي با خداي خودم صحبت ميكردم، و گاهي با خيال عزيزترينم در روي زمين نجوا ميكردم كه چه كنم؟ تكرار اين تهمتها امانم بريده بود؛ در عين اينكه ميخواستم گوهر حيثيت و آبرويم برايم بماند و نميخواستم با تن دادن به دروغ، در مقابل عزيزترين کسانم گردن شرم خم کنم.
تا صبح كلنجارادامه داشت؛ تا اينكه پس از نماز صبح تصميم گرفتم بيش از اين به اين بازي کثيف ادامه ندهم، تصميمم اين نبود كه مايه خجالت خود، همسر، پدر، خانواده و ديگران را فراهم كنم. ميخواستم كاري كنم كه هم خود و هم ديگراني كه قرار است من در اين بازي آنها را وارد كنم بيآبرو نشوند. راهش را هم جستجو كردم و در گوشهاي از درب فلزي سلول كوچكم تكهاي نوك تيز يافتم و حتي براي امتحان چندين بار پيشاني بر آن نهادم و دريافتم كه تنها به يك ضربه قوي احتياج است تا كار را تمام كند، از هماناني كه در اتاق بازجويي خوب يافت ميشد! از خدايم هم طلب عفو كردم كه فشار ظلم چارهاي برايم باقي نگذاشته و خواستم كه همسر و خانوادهام را در پناه خود محفوظ بدارد و سرافكنده از اين عمل من نگرداندشان. با خود عهد كردم كه اگر آن بازي شوم ادامه يافت بيدرنگ تصميمم را اجرا كنم.
اما به لطف دوست، نوع بازي بازيگران تغيير كرد. در بازجويي هاي بعدي، كار از مسائل جنسي به مسائل عقيدتي كشيده شد و بدين ترتيب، نياز به اجراي آن تصميم نيفتاد. به لطف محبت دوست، سجده شكري به جا آوردم و آن پس هرگاه به آن تكه تيز سلول نگاه ميكردم، به جاي انديشه خشونت، لطف دوست بود كه ذهنم را روشن ميكرد.
اين قسمت ماجراي آن روزهاي سياه را تا به امروز در هيچجا بازنگفتم، زيرا ميانديشيدم كه بر بيظرفيتيام تلقي شود. حتي پدرم كه بيشتر ماجراهاي آن دوران را با او باز گفتهام از اين ماجرا بيخبر است و احتمالا از طريق همين صفحات آن را ميخواند.
پس از رهايي با چند تن از دوستاني كه طي دورههاي مختلف گرفتار آمده بودند به صحبت نشستم، ديدم كه بعضي از آنها نيز در شرايطي به همان نتيجه رسيده بودند و اين نكته به پير و جوان بودن و يا ميزان صبر آنها تعلق نداشت.
نميخواهم بگويم كه گنجي امروز در شرايطي مشابه دست به اعتصاب غذا و ادامه آن تا مرز فنا زده، که حساب او از ديگران جداست. بلكه سخن اين است كه بايستي درك كرد كه چگونه يك زنداني، در شرايطي که براي دفع ظلم از خود، هيچ فريادرسي ندارد، ممكن است تصميم به عملي بگيرد كه خلاف منطق عادي و "خود-ويرانگري" تلقي شود، رسيده و ممكن است كه اين تصميم درد جسماني را همراه خود داشته باشد، اما از آنسو گوهر آزادي و آزادگي زنداني را نيز به ارمغان خواهد آورد.
امروز گنجي، در سلول خود، سرمايه اي جز جان خويش ندارد، و مصمم است اين آخرين سرمايه را، وقف اعتراض به وضعيتي غير عادلانه کند. خدا کند قبل از آن که خيلي دير شود، عدالت در مورد او اجرا شود.
دنبالك اين دفتر
لينك اين مطلب اين دفتر:
http://hanif.ir/mt/mt-tb.cgi/155
« انصاف كجاست ؟ | دفتر اصلي | نامههاي قديمي همسر »
سلام بر شما ودرود برابوی شما امیدوارم درراستای تعدیل نمودن ساختار سیاسی ونهادینه کردن ان در اینده بیشتر با هم اشنا شویم.امااصل مطلب : میخواهم دفاعیه اقای قاضییان را ببینم اما نمیدانم پی دی اف چگونه موجودی است که کامپیور با بی پروایی ان راازمن طلب میکند اگر اشکالی ندارد من را راه بنمایید متشکرم سید علی تفضلی
ارسال شده توسط: sayedali درJuly 22, 2005 07:33 AM
راستی حنيف جان. کسانی را ميشناسم که آنروزها که تو در زندان بودی از تو بت ساختند ولی امروز که لوگوی خاتمی را پيشنهاد دادی دشنامت ميدهند. به ما بگو چه کنيم از دست اين فرصت طلبان
حنيف: اول اينكه ما احتياج به بت و قهرمان نداريم و اگر من هم دارم خاتمي را بت ميكنم اشتباه ميكنم ما احتياج به مرد عمل داريم و دوم هم اينكه آدرس بده ببينم چه دشنامهايي ميدهند ..
ارسال شده توسط: Mehdi درJuly 21, 2005 12:55 PM
خوشحالم که زمام خرد و دست دوست، جان آزاده ای را برایمان نگاه داشت که در زمانه قحط آزادی، هر جان ارزشی دارد که هزار اسطوره بدیلش نتوانند بود...پیروز باشی
ارسال شده توسط: rooz... درJuly 20, 2005 07:08 PM
وقتی مصاحبه شما و دیگر دوستان که زیر فشار از شما گرفته شده بود ،پخش شد،تا یکی دو ساعت گیج بودم.آخه اینها چی گفنه بودن،چی کار کرده بودنواونوقت بود که مصاحبه را که تو ویدئو ضبط کرده بودم،بصورت صوتی درآوردم و برای چند نفر از جملع آقای بهنود و نبوی و درخشان فرستادم.بلکه اونها بتونن قضیه را یک جوری پیگیری کنن.کس دیگری را نمی شناختم.هنوزم اون مصاحبه شما را دارم.برای خودش سندیه.
حنيف: من هيچگاه مصاحبه تلويزيوني نداشتم، و حاضر نشدم در مصاحبهاي ساختگي شركت كنم، فكر كنم اشتباه گرفتي، انشاءالله روزي در مورد آن نيز خواهم نوشت.
ارسال شده توسط: غریب آشنا درJuly 20, 2005 05:37 PM
ویکتور هوگو وقتی کلمه شناعت را بطور اتفاقی در دیوار کلیسای نتردام دیدشاهکارش گوژپشت نتردام را نوشت و تو ای عزیز هموطن چه زیبا عصاره دردت در زندان جور و ستم را در قالب زیباترین جمله جهان هستی خلق نموده ای..نوشته ای..حس کردم روح در تنم میلرزد......درود بر تو و همه گنجی های گنج انسانیت
ارسال شده توسط: امید درJuly 20, 2005 04:18 PM
هميشه فکر ميکنم فردی مثل گنجی چطور فکر ميکنه که اينقدر محکم باقی ميمونه!!!!
ارسال شده توسط: زهرا درJuly 20, 2005 03:46 PM
سلام
دوستان چه گنجی باشد و چه نباشد حرکت نمادینی را شروع کرده که دیگه کاری نمیشود کرد و راه اش ادامه دارد ما تا مدتی صبر داریم اگر ببینیم با ارامش نمیشود کاری کرد اول داقش را بدل قاضی مرتضوی خواهیم گذاشت.
کامران یکی از یاران حسن صبا هزار سال پیش
ارسال شده توسط: کامران درJuly 20, 2005 03:13 PM
مطلبت تاثيرگذار است. تو را انسانی يافتم که با منطق و تعقل، کاری کردی که بسياری که در اسم بزرگتر از تو هستند قادر به انجام آن نشدند. کمتر در خاطرم هست که کسی پس از زندان، بیعدالتیها را افشا کند و کسی پاسخ قانعکنندهای به او نداشته باشد. آن روز که مردانه در دانشگاه تهران با قاليباف سخن گفتی را يادت هست؟
ارسال شده توسط: مهدی درJuly 20, 2005 02:37 PM
salam
omidvaram ke khob bashi aziz
dar zendan be feker daeat ke edam shode ham oftadi va ja be jad hezaraan zendani digar ke edam shode and.shad bashi aziz
حنيف: جهت اطلاعت برداري كه هويتت را پنهان ميكني، از خانواده من كسي اعدام نشده، اينها اطلاعات دروغي است كه دستگاههاي موازي پخش كردهاند، شب خوش
ارسال شده توسط: sam درJuly 20, 2005 02:22 PM
alie
ارسال شده توسط: مصطفی خسروی درJuly 20, 2005 01:35 PM
بعضي اتفاقات ، تحمل شنيدش هم برايمان سخت است . واي به تجربه شخصي ... اميدوارم هميشه شاد و سلامت باشيد
ارسال شده توسط: دختر كولي درJuly 20, 2005 12:54 PM
با درود.براستي كه در روزگار جور عقل و شعور خود جرم است.پيروز باشيد
ارسال شده توسط: عزيزي درJuly 20, 2005 12:51 PM
سلام.
طرحی که برای تقدیر از خاتمی داده بوديد را اجرا کردیم و همان طرح را برای اکبر گنجی نیز اجرا کردیم.
اگر خواستید شما نیز همین کار را انجام دهید. اکبر گنجی به حرکت ما نیاز دارد.
ارسال شده توسط: امير توحيد فاضل درJuly 20, 2005 12:47 PM
tanam larzid,che imani ...khosha be haletan.
ارسال شده توسط: mehrave درJuly 20, 2005 12:22 PM
حنيف عزيز.. من هم موقع بازجويي وقتي خواستند يك تهمت اخلاقي بزنند و از من در مورد روابط نامشروع اعتراف بگيرند. بغض آلود بهشان فحش دادم. گفتم شما بي شرفيد .. از آن پس وارد اين قبيل مسايل نشدند.. ولي همان موقع در اتاقي كه بازجويي مي شدم دنبال راههاي خودكشي بودم. .. فكر مي كردم در سلولم با پاهايم را دو طرف ديوار بگذارم و بروم برسم به سقف و از طريق برق خودكشي كنم!.. توي اتاقي در حفاظت سپاه كه بازجويي مي شدم پريز برق بود. گلداني هم بود كه گلي مصنوعي در آن بود. يك سيم گل را نگه مي داشت. به فكرم رسيد اگر ناچار شدم و در شرايطي قرار گرفتم كه حيثيت و شرف و عزتم را نخواهم معامله كنم. آن سيم را در پريز برق فرو كنم... مي فهمم چه مي گويي حنيف جان...
ارسال شده توسط: محمد جواد طواف درJuly 20, 2005 11:33 AM
salam
beh vageathaeh talkh valee ashkare eshareh karded keh har roeh bar sareh afrad begnah jaree meshvad va dar nahayar beh khod megoeem keh ma tavan kodamen gonah ra mepardazem keh mostojeb en goneh beedalateha hastem
ارسال شده توسط: erfan درJuly 20, 2005 08:40 AM
خوب کردی که گفتی حنیف جان... بعضی حرفها را باید گفت. به صبر، اما باید گفت...
ارسال شده توسط: حورا درJuly 20, 2005 08:14 AM