« يك انتقاد ساده | دفتر اصلي | در اين روزگار ... »


July 16, 2005

خاطراتي از دوران انتخابات -1

در چند سفري كه در دوران انتخابات داشتم، نزديك به يك روز و يك شب را مهمان دوستان خوب شهر تربت حيدريه در استان خراسان رضوي بودم و برنامه‌اي در شهر تربت حيدريه و در محل ستاد دكتر معين برگزار شد.
البته متاسفانه شب قبل از آن اعضاي ستاد يكي از كانديداها برخود تكليف ديده بودند تا اعضاي ستاد دكتر معين را كه در حال پخش تراكت‌هاي برنامه من به همراه يك نسخه كپي شده از آن برنامه كذايي با جناب قاليباف داشتم را گوشمالي‌اي بدهند كه از شنيدن اين مساله بسيار متاسف شدم و از تمامي دوستاني كه بخاطر من دچار صدمه شدند طلب عفو دارم و حلاليت مي‌طلبم.
بگذريم ... برنامه بسيار خوبي برگزار شد و اميدوارم براي شنوندگان نيز اينچنين بوده باشد.
در پايان برنامه هم چند تن از برادران فشاركي سعي در ايراد فشارهايي داشنتد كه برو بچه‌هاي ستاد من را از محل برنامه به خانه يكي از اعضاي ستاد بردند. بعدا به من گفتند كه شوراي تامين شهر در خصوص برنامه با توجه به درگيري‌هاي شب قبل هشدار داده بود و مقرر كرده بوده كه برنامه نبايد تا اذان مغرب بيشتر به طول بي‌انجامد.
شب را در منزل رئيس ستاد دكتر معين در تربت مهمان بوديم و همه اعضاي ستاد و هواداران برجسته اصلاحات در شهر هم آن شب مهمان رئيس ستاد بودند و بحث و گپ و گفت و گعده مي‌كرديم.



در ميانه صحبت‌ها يكي از دوستان بسته‌اي را بعنوان هديه به من داد و گفت كتابي است نوشته خودش كه از قدرت سانسور نحيف شده و زعفراني كه محصول مزرعه‌اش است.
انتخابات برگزار شد و نتيجه‌اش را هم كه همه مي‌دانيم و من فراموش كرده بودم كه كتابي بعنوان هديه گرفته‌ام و حقيقت امر اين است كه يكي دو هفته بعد از انتخابات بود كه چشم به كتاب افتاد و شروع كردم به خواندن آن و آنقدر مرا به خود جذب كرد كه به اشتياق تا پايان آنرا خواندم و لذت بردم و رشك بردم از اينكه چرا شماره‌اي از آن دوست خوب نگرفتم تا با او بيشتر در مورد كتابش صحبت كنم و از اين نظر حسرت مي‌خورم.
كتاب جالبي است، هرچند كه شايد سليقه من متفاوت ديگر دوستان باشد ولي پيشنهاد يكبار خواندن آن را به همه دوستان مي‌كنم.
اگر كسي از دوستان تربت هم اين پست را مي‌خواند اگر لطف كند و شماره يكي از دوستان را برايم بفرستد كمال تشكر را دارم.

دنبالك اين دفتر

لينك اين مطلب اين دفتر:
http://hanif.ir/mt/mt-tb.cgi/149


« يك انتقاد ساده | دفتر اصلي | در اين روزگار ... »




از تمامی شما خانمها و آقایانی که بوسیله امضای خویش و یا شفاهی از عمل دادخواهانه اعتصاب غذای آقای گنجی حمایت نموده اید خواهشمندم مجدداً با جمعی بیشتر از پیش از ایشان خواهش نموده برای زنده ماندنشان به پایان رساندن این اعتصاب را اعلام نمایند، که خرد را به مرگ سپردن از بی خردیست،
زمان قهرمان بودن و قهرمان سازی کی به سر آید؟
نگوئید اگر خود نخواهد،ممکن نگردد.
به او بگوئیم برای تغیر زنده باید بود.


--------------------------------------------------------------------------------

من آزادیم،من فخر جهان،
زندگی نامندم،
یار گرامی،گنجی مهربان،
روزۀ سیاسیت قبول باشد.
کردار نیک،گفتار نیک و پندار نیک،امیدوارم در ایاّم روزه همرهت بوده باشند،که جز این پس روزه چرا؟
اگر مخالف حکم اعدام در جوامع باشیم،
زنده ماندن را شرح میدهد و من گمان نکنم که تو در جامعه ای خواهان وجود چنین قانونی باشی.
اگر مخالف با بستن مواد انفجاری به خود و کشتن دیگران با خود هستیم برای ارج به مقام زندگیست.
من به نوبه خود از دلایل اعتصابتان تا لحظه ای که از طرف شما به زندگی لطمه نخورد پشتیبانی کرده و حال که صدای عدالتخواهیتان به گوشهایی که میباید رسیده است از شما به نام ارج گذاری به زندگی خواهشمنم به روزه خویش پایان داده و ما را در شادی پر شکوه نصیب بردنتان از حق شریک نمائید.
برادر کوچکتان.

سعید از برلین

ارسال شده توسط: سعید درJuly 16, 2005 07:07 PM

قسمت اول
در تاريخ 20 خرداد 1383 بازداشت شدم.. پرونده اي پر از اتهام و طبق

معمول همه زندانيهاي سياسي ايراني اقدام عليه امنيت ملي ..ماجراي بازداشتم بسيار عجيب و جالب بود
از حدود 3 ماه پيش تلفنهاي مشكوك ..تعقيبهاي مشكوك و خلاصه احساسا كرده بودم كه يه خبري هست چون چند وقت قبل دوستانم در تهران و مشهد بازداشت شده بودند ولي چون مرا بازداشت نكرده بودند فكر كردم كه شايد واقعا با من كار ندارند و نمي دانستم كه همه اينها تنها تله است .
هر چند من واقعا هيچ كار خاصي انجام نداده بودم و هيچ فعاليت علني در سطح جامعه نداشتم و تنها وبلاگي در اينترنت داشتم كه در آن با نام مستعار و ناشناس مي نوشتمو اصلا فكر نمي كردم وبلاگي يه آن سادگي و مسخره اي روزي باعث دردسري بزرگ شود..در هر صورت بازداشت شدم و البته به صورت كاملا مخفي تنها با يك تماس تلفني به وزارت اطلاعات فراخوانده شدم و از من خواستند كه به اطلاعات مراجعه كنم با مراجعه به آنجا پرونده اي را مشاهده كردم به قطر 10 سانتي متر و پر از اتهامات بي پايه و اساس و پرينت وبلاگم و همچنين حكم بازداشتم كه در تاريخ خيلي قبل صادر شده بود كه به گفته مسئول پرونده و بازجو به دلايلي اقدام نشده بود و به قولي نمي خواستند آبروي من رو ببرند ..در هر صورت در جلسه اول پس از سخنراني مسئول پرونده مبني بر اينكه به شما نظام لطف كرده و نخواسته كه آبروي شما برود حال بايد همكاري كنيد و سوالاتي كه از شما پرسيده ميشود را جواب دهيد همچنين براي اينكه من را بترسانند كلي تهمت مبني بر اينكه شما فساد اخلاقي داريد و روابط زيايد با دختران مختلف داريد به من زدندپس از پايان يافتن اين حرفها در فضايي كاملا رعب آور و تهديد آميز سوالات بازجو شروع شد و هر چند در ابتدا بازجو تاكيد ميكرد كه نترسم و با خيال راحت پاسخ سوالات را بدهم ولي با كوچكترين پاسخگويي من مبني بر اينكه من هيچ ارتباسي با فلان شخص نداشته ام يا با فلان گروه نداشته ام عصباني ميشد و با لبخندي تهديد آميز زندانها و شلاقهاي خودشان را به رخ ميكشيد پايان قسمت اول

ارسال شده توسط: nima درJuly 16, 2005 02:36 PM

با سلام اقا حنیف بدونید اسلاحات بخدا دنیای جدید در تاریخ بود

ارسال شده توسط: سید علی درJuly 16, 2005 11:41 AM

حنیف جان یک کم بیشتر درباره کتاب توضیح می دادی بهتر نبود؟؟

ارسال شده توسط: محمد (نسیم) درJuly 16, 2005 10:36 AM

ارسال نظر





مرا به خاطر بسپار؟

(you may use HTML tags for style)