« قرارهايي كه براي وبلاگ نويسان تنظيم مي‌شود!!؟ | دفتر اصلي | اندك اندك جمع مستان مي‌رسند »


March 01, 2005

انسانم آرزوست

امروز قصد داشتم يه مطلب سياسي بنويسم، ولي اتفاقي افتاد كه حالم رو دگرگون كرد،

عصر موقع برگشتن به خونه، توي خيابون دو تا ماشين روبروي من با هم تصادف كردن،

دو تا راننده پس از مشاجره لفظي كوتاهي به جان هم افتادن و شروع به كتك كاري و فحاشي نسبت به هم كردن،


از ديدن اين صحنه يكدفعه ياد لحظه‌هاي تلخ دوران گرفتاري افتادم،

ياد لحظه‌هاي سياهي با چشم بسته .... بر صورت و بدنت نواخته مي‌شد،

ياد زماني كه دوست داشتي هيچ وقت خدا به تو گوشي نمي‌داد تا آن .... را نشنوي،

و ياد هزاران خاطره بد و ناگوار .... آن دوران كوتاه اما پر درد،

حالم بد شد، كناري ايستادم تا حالم سر جايش بيايد و پس از اينكه هوايي تازه كردم دوباره به سمت خانه به راه افتادم،

راستي چرا ما به اين راحتي بر يكديگر ظلم و جفا مي‌كنيم،

چرا كساني كه هيچ شناختي نسبت به هم ندارند منطق را كناري گذارده‌اند و به زبان مشت و ناسزا با هم سخن مي‌گويند،

و چرا .... و هزاران چراي ديگر،

وجودم از اين همه رفتار غيرانساني افراد و جامعه در حق هم بيزار شده،

اميدوارم كه تمام كساني كه در حقشان ظلمي تا كنون كرده‌ام مرا ببخشند،

دنبالك اين دفتر

لينك اين مطلب اين دفتر:
http://hanif.ir/mt-cgi/mt/mt-tb.cgi/12


« قرارهايي كه براي وبلاگ نويسان تنظيم مي‌شود!!؟ | دفتر اصلي | اندك اندك جمع مستان مي‌رسند »




ارسال نظر





مرا به خاطر بسپار؟

(you may use HTML tags for style)