کاش در دست سیاهی نور بود
باغ ما آکنده از انگور بود
عکس یکی از آزادگان رو دیدم امروز که دخترش ب گونه هاش بوسه نشانده بود.به یاد شما افتادم و هجرانتان و یاد بانوی صبورتان که چه با شکوه و بزرگوارانه بانویی میکند:
نیست از هجران به عالم تلختر...به امید روزی که هر سه در یک اتاق نفس بکشید و دست های فرنیک در دستهای سبز پدرش و دامان سبز مادرش جوانه بزند. انشالله
نظرات
آه باران :
من اطمینان دارم که بزودی شما فرنیک عزیز رو می بینید.
آه باران - November 10, 2009 9:25 AM
آذین :
کاش در دست سیاهی نور بود
باغ ما آکنده از انگور بود
عکس یکی از آزادگان رو دیدم امروز که دخترش ب گونه هاش بوسه نشانده بود.به یاد شما افتادم و هجرانتان و یاد بانوی صبورتان که چه با شکوه و بزرگوارانه بانویی میکند:
نیست از هجران به عالم تلختر...به امید روزی که هر سه در یک اتاق نفس بکشید و دست های فرنیک در دستهای سبز پدرش و دامان سبز مادرش جوانه بزند. انشالله
آذین - November 10, 2009 8:27 PM
فاخته :
تنها نیستی آقا! باور کن.
فاخته - November 11, 2009 3:30 AM