« October 2009 | دفتر اول | December 2009 »

November 24, 2009

...

دیروز دومین تولد خانواده ام را از دست دادم، نخست تولد نور رسیده و دیروز همسرم

می دانم که این روزها بار سنگینی از کوله بار تنهایی و سختی ها و غصه ها و خیلی چیزهای دیده و نادیده را تحمل می کند و دم نمیزند

می دانم که باید بر صبوری اش سجده کنم و دستانش را ببوسم،

می دانم که شاید در سخت ترین زمان تنهایش و تنهایشان گذاشتم و امروز در داغ ندیدن و نبوییدن و نبوسیدنشان می سوزم،

اما همه امیدم به دیدار دوباره تان هست،

تولد مبارکت همسرم و عزیز دلم، به امید آن هستم که تولد سوم خانواده کوچکمان در کنار یکدیگر باشد

November 20, 2009

ملاقات ...

ملاقات دیجیتالی با همسرم و نو رسیده از راه دور









November 13, 2009

محبت هایی که پایان ندارد



پرستو سرمدی(همسر حسین نورانی نژاد) - فخرالسادات محتشمی پور(همسر سیدمصطفی تاج زاده) - مادرم - زهرا مجردی(همسر محسن میردامادی) - فهیمه موسوی نژاد(همسر محمدعلی ابطحی) - مریم شربتدار قدس (همسر فیض الله عرب سرخی) و خواهر حسین نورانی نژاد








عکس ها از برادرم امید ایران مهر

November 12, 2009

مشابهت تاریخی


یکی از موضوعاتی که در حوادث پس از کودتای انتخاباتی محل بحث و مناقشه بسیار شد تعداد کشته ها و نحوه خاکسپاری آنها بود. طبعا برای آنهائیکه که بیرون از حاکمیت بودند امکان دسترسی به آماردقیق این کشته ها بسیار سخت بود هرچند که آقایان موسوی و کروبی با تشکیل کمیته ای سعی کردند به جمع آوری اطلاعات در اینباره بپردازد و تا روزی که دفترهای این کمیته فعال بود معلوم شد که 72 نفر در حوادث پس از انتخابات کشته شده اند که خبر آن با ذکر اسامی افراد در کنار گزارش خاکسپاری شبانه برخی از این افراد در گورستان بهشت زهرا و در قبرهایی بدون نام در پایگاه اطلاع رسانی نوروز منتشر شد.

اما آنچه جای تعجب فراوان دارد اینکه مقامات حکومتی و به خصوص مقامات نظامی و انتظامی که خود دستی بر آتش این کشتارها داشتند و به تیع شغلشان باید دسترسی به اطلاعات و آمار صحیح در این باره می داشتند، رقم های متفاوتی را برای تعداد کشته ها تاکنون بیان کرده اند که بالاتر از 33 تن نمی رود و البته در همه این رقم ها سهمی را برای کشته شدن بسیجی ها ( از 8 تا 20 تن ) منظور کرده اند بدون آنکه تا امروز اسم و مشخصات یکی از آنها را اعلام کنند!

ظاهرا دستگاههای نظامی و امنیتی برای هر بگیر و ببند و سرکوبی آمادگی دارند اما از جمع آوری و اعلام یک آمار ساده و جلوگیری از این همه تناقض گویی توسط مسئولان این نهادها عاجز و ناتوان هستند، و البته بد بینانه این است که بگوئیم اینها آمار صحیح و دقیق را دراختیار دارند اما به مصلحت نظام و خود نمی دانند که آنرا اعلام کنند!

با این حال برای اینکه بدانید وضعیت ما در این باره به رغم گذشت 103 سال از زمان نهضت مشروطه و همه پیشرفت های مدعایی چندان فرقی نکرده است، به این فاز از کتاب تاریخ مشروطه در شرح حوادث آن دوران توجه فرمائید:

" شماره کشتگان را کسی نیک ندانست. زیرا مردم چون گریختند هرکه افتاده بود، چه کشته و چه زخمی، سربازان از زمین برداشتند و از میان بردند، و بی آنکه به زخمیان چاره کنند همه را به انبارکشیدند و شبانه چند گاری را پر از کشتگان گردانیده به بیرون شهر فرستادند . هواخواهان دولت شماره آنان را دوازده تن نوشته اند ، ولی دیگران می گویند از صد تن بیشتر بودند." (تاریخ مشروطه ایران نوشته احمد کسروی جلد اول ص 101 چاپ 1357 انتشارات امیرکبیر)

از این «مشابهت تاریخی» چه نتیجه و استنباطی می شود داشت ؟ اینکه ایران بیش از یکصد سال است برای دستیابی به آزادی و مردمسالاری دست و پا می زند و همچنان در بند استبداد با همان شیوه های قدیمی گرفتار مانده است و اینکه به رغم نوسازی در سخت افزاری ها ما هنوز در نرم افزاری اداره جامعه و حکومت همچنان عقب مانده ایم...


منبع: جرس

November 10, 2009

...

در یک گوشه دو نفس

در یک گوشه من

در یک مکان دو ندا

در مکان دگر صدای من

من تنها و آنها تنها تر

این است داستان روزها و شب های من

November 9, 2009

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

نخفته​ام ز خیالی که می​پزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست

از آن به دیر مغانم عزیز می​دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

چه ساز بود که در پرده می​زد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست

November 6, 2009

و حالا اين تويي كه در اين بساط سبز

علی دهقان:

...و حالا اين تويي كه در اين بساط سبز، سبز آمده‌اي و شده‌اي كوله باري از آفتاب كه نبودن پدر را روشن كرده است.

چه زيبا زماني ارمغان آمده اي و چه زيبا روزگاري نامت را به نيكي از نيكي وام گرفته‌اند تا از يادت نرود كه پدر، پدر بوده است براي زخم تمام كودكاني كه در اين ديار، آب جوش ظلم را به نام سعادت بر كام پدرانشان فرو برده‌اند.

خواستم نام تو را بلند صدا كنم از اينجايي كه دور ايستاده‌ام تا حنيف يادت را سرمه چشمانش كند، اما گيسوان خواهرت باران، دخترك كوچك هادي حيدري راه بر گلويم بست و نقش چهره سروش، پسر سعيد شريعتي در عمق چشمانم فرو رفت و سپهر كودك شهاب طباطبايي بر سرم باريدن گرفت و گفتم؛ اي كاش من هم كودكي بودم در اين دوراني كه داد را به بيداد ظلم سوراخ كرده‌اند تا سهمي از اين همه پاكي و پاكيزگي با خود به يادگار مي بردم.

حنيف را نديدن سخت بود و حالا تو شدي پاره‌اي از نگاهش كه تاب مي‌خوري وروي گونه آرام مي‌گيري. حنيف را نديدن تلخ بود و حالا تو شيرين از سفر باز آمده‌اي تا هرگز از ياد نبريم كه زندگي كش آمده است و ادامه دارد و در قلبت چمباتمه زده است و تو نگاه مي‌كني و اين دقايق در انتهاي ذهن كوچكت ثبت مي‌شود و به يادت مي‌ماند، مسلخي را كه تاوان به عاشق بودن داده‌اند.

ساده مي‌گويم، كودك سرزمين مادري من! تو را دوست دارم كه با نيك نامي، نام حنيف مرا به بزرگي بر پاكي خودت گوشواره كرده‌اي.

خنده‌اي باش بر صورت صبور روزگار سبز انديش من!


پ.ن:

هدیه ای برای فرنیک عزیز

نوشته سارا و احسان برای فرنیک: بالاخره فرنیک مزروعی به دنیا آمد

نوشته دوست ندیده ام امیر حسین برای فرنیک

نوشته سمیه توحیدلو: فردایی نیک برای فرنیک

نوشته آدم: عمو/دایی آدم

November 5, 2009

برای نو رسیده ام!

امروز تو آمده ای و من نیستم؛ حسرت ندیدن لحظه تولدت را هیچگاه فراموش نمی کنم. چشم به دنیا باز کردی و اثری از پدر در غوغای اطرافت ندیدی؛ عزیزکم، دنیایی که چشم بر آن گشودی، این روزها با پدرت و پدرهای دیگر چندان مهربان نیست!

در تمام این مدت سعی کردم راهی بیابم تا لحظه تولدت در کنارت باشم، نفس های گرمت را حس کنم و گریه های اولین ات را با گوش خود بشنوم، اما هرچه کردم، به بن بست رسیدم. نه اینکه هیچ راهی نباشد که به تو و مادرت ختم شود، راه بود! اما در میانه اش دیواری ستبر کشیده بودند که مرا از نازنینانم دور می ساخت.

شده ام مصداق آنکه هرچه بیشتر تلاش می کند، کمتر می یابد! هرچه بیشتر سعی میکنم تا به تو برسم، دور و دورتر می شوم. قلب و روحم این روزها از تجسم لحظه تولدت آزرده است و غمبار. تو آمدی و من نیستم...

عزیز پدر!

همیشه در خیالم لحظه ای را تجسم می کردم که برای نخستین بار نگاهت را بر این جهان می گشایی، اولین گریه مستانه ات را از حنجره ظریفت فریاد میکنی؛ دست پا زدنهای اولینت را؛ اما... امروز تو همه این کارها را کرده ای و من تنها از زبان دیگران وصف این بهترین لحظات را شنیده ام...

هرچه دستانم را دراز کردم تا به انگشتان کوچک و ظریفت برسد تنها در آسمان چنگ زدم و حسرت بر دل و جانم ماند.

دخترکم!

این روزها با سیلی صورتم را سرخ نگه داشته ام تا کسی نفهمد که با همه وجود دلتنگ تو و مادرت هستم. مادر صبورت که هرگاه در ذهنم - حتی برای لحظه ای- حجم تنهایی او در این مدت را تصور میکنم، عرق شرم بر پیشانی ام می نشیند.

دختر عزیزم!

از "دوری" و "جدایی" و "دلتنگی" زیاد شنیده بودم، اما تجربه بیش از 100 اندی روز، تمام وجودم را متاثر کرده است. با اینکه به افق های روشن آینده خوشبینم، اما خستگی شدیدی در اعماق وجودم احساس می کنم که هر روز که می گذرد از طاقتم می کاهد تا جایی که حتی تاب کمترین ها را هم ندارم.

نوگل پدر!

بیش از 70 روز از اولین نامه ای که برایت نوشتم می گذرد، روزها همچنان می آیند و می روند و من به جای نزدیک شدن به تو دور و دورتر شده ام...

قبلا گفته بودم که بازهم برایت می نویسم، گفته بودم که نوشتن تنها سلاحی است که دارم، اما سختی این روزها، روزهای سیاهی که همه دوستان و همراهان دور و نزدیک پدرت گرفتار ظلم و جور شده اند، قلم پدرت را هم آزرده است.

نهال نوشکفته من!

می دانم که روزگار سخت است و ما در گذر از همین سختی ها است که به رشد و بالندگی می رسیم و خود را برای فرداها آماده می کنیم، اما این روزگار برای من و بسیاری همچو من باری از اضطراب و تردید به همراه داشت.

اینکه بمانیم و کمترین وظیفه مان را در قبال یکدیگر و جامعه مان انجام دهیم یا سکوت کنیم و عافیت طلبانه نظاره گر به بند کشیده شدن دوستان و یاران و همراهان باشیم. امروز پدرت در تبعید خود کرده گرفتار آمده تا جای خالی برادرانش را که گرفتار شده اند، پر کند.

فرنیک پدر!

در آخر همانطور که قبلا هم برایت نوشته بودم، بازهم می گویم که قصدم غمنامه نوشتن نبود و نیست؛ گرچه این روزها را با خون دل سرمی کنم، اما برایت می نویسم که بدانی پدری که شاید موقع چشم گشودن دوست داشتی در کنارت باشد، تنها به امید حضور سبز توست که در این روزهای سیاه زنده است و نفس می کشد.

نوشته ابراهیم نبوی برای فرنیک

زایش سبز فرنیک

آقا! وسط این همه بزن بزن و دعوا و درگیری و وقایع داغ و سیاسی، یک اتفاق خوشگل و بامزه برای یکی از سبزهای سبزاندرسبز، رخ داد. حنیف مزروعی فرزند علی مزروعی، تنها اصلاح طلبی که هرگز موهایش را شانه نکرد، که فعلا پدرش معلوم نیست کجاست و احتمالا هرجایی که هست بهتر از زندان است، و پسرش هم که آخرین تصویر دیده شده از او در مصاحبه با بی بی سی بوده است، و هرکجا هست خدایا بسلامت دارش، یک دختر کوچولوی بامزه درست همزمان با سبزترین ساعت سبزترین روز سال به نام فرنیک مزروعی به دنیا آمد. بابای این بچه که بچه همان بابای فوق الذکر است، خبر به دنیا آمدن فرنیک را در فیس بوک اعلام کرد.

منبع روز آنلاین

November 4, 2009

کیک تولد فرنیک در دوری و ...


این هم وبلاگ دخترم به همراه یه سری عکس و فیلم از روز اولش



hanif04.jpg

برای حنیف که دخترکش انگشتش را در مشت نگرفت امروز ...

امیر سیدین:

توي سبزترين سال اين قرن، آمده اي تا نشانه اي باشي که زندگي جاري است. حتي اگر پدري، بي تاب ديدنت باشد و ماهها قبل، هراسيده باشد از روزهايي که مي آيند و تو باشي و او تو را نتواند که در آغوش کشيد. توي سبزترين سال اين قرن آمده اي تا انگشتان کوچکت، به ياد همه ما آورد که در اين هنگامه اشک آور و باتوم، مي توان " عشق" را به دردانه لحظه اي به همه اين جهان گوشزد کرد.

دخترکم! فرزند اين عصري و لابد مي داني که کسي که دوستت دارد، که دوستش خواهي داشت، کسي که دير زماني است سينه اش براي توطپيده است، نيست تا پاکي پيکر کوچکت را در آغوش کشد.

دخترکم! بهشتي که تو از آن آمده اي را نمي دانم، اما توي اين سرزمين، آدم هاي بزرگ، دردهاي بزرگ دارند. دردهايي به سترگي حسرت به سينه کشيدن دخترکي که آمده تا نشانه اي از زندگي باشد.
خوش آمدي دخترکم. نام تو- هر چه که باشد- نام اين عصر است. عصر ميله و اشک آور و عشق. عصر پدران عاشق، مادران صبور

اما تو معناي تازه اين عصري دخترکم. امروز، روز و روزگار عاشق ترين مردان اين دوره را تو ساختي. فردايشان را هم تو بساز. چشم دوخته ايم به مشت کوچکت. حتي اگر انگشت مهربان پدر را امروز در مشت نگرفته باشي.

****

خيس بارانمان کردي، خوش آمدي دخترکم

November 1, 2009

فال امروز من ...

باشد اي دل كه در ميكده ها بگشايند
گره از كار فروبسته ما بگشايند

اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند

به صفای دل رندان صبوحی زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند

نامه تعزیت دختر رز بنویسید
تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند

گیسوی چنگ ببرید به مرگ می ناب
تا حریفان همه خون از مژه​ها بگشایند

در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند

حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا
که چه زنار ز زیرش به دغا بگشایند

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007