« امپراتوری دروغ | اول دفتر | سه بازخورد برای یک درد دل »

به دنبال جرعه ای ...

همه شنیده ایم که برادر آزاده در بندم به آغوش خانواده بازگشته است و خوشحالی و سرور ناشی از این فرخنده اتفاق احتیاج به هیچ توضیحی ندارد. شادباشانه باید جشن گرفت و به انتظار آزادی دیگر برادران دربند نشست.

اما این کلمات زمانی بر قلم جاری شد که دوستی که به دیدن رضای عزیز رفته بود در این فضای مجازی به من گفت: راستی پدرت را در خانه شان دیدم بعد از مدتها دوباره آفتابی شده بود و بخاطر شرایطش انگار لحظاتی آمد، رضا را دید و سریعا رفت تا به دست نامحرمان نیافتد.

در آنی بند دلم گرفت، یادم آمد که بیش از 90 روز است ندیدمش، بیش از 100 روز است که مادرم را هم، بیش از 70 روز است که از همسر باردارم نیز جدا افتاده ام و در گوشه تنهایی ام نشسته ام؛ در گوشه ای که تنها من و خدایم در آن حضور داریم، نشسته ام و رفتن و آمدن رفقایم را تماشا میکنم؛ حتی نمی توانم صدای رفقای زجر کشیده و بند کشیده را بشنوم و شادباش بگویمشان بازگشت از سفری که آنرا مانند حج می دانم.

در حصاری که خودم اطرافم بنا کرده ام نشسته ام و حتی از شنیدن صدای همسری که باردار ثمره زندگی مشترک مان است معذورم، در زندان خودم نشسته ام و از دیدن روی پدری که بمانند خودم در حصاری اجباری از شر نامحرمان امان گرفته، محرومم.

آری اینچنین است، در زندان خود ساخته ای هستیم که زمان آزادی از آن مشخص نیست و در در انتظار جرعه ای برای نفس کشیدن و دیدن و شنیدن، این زندان فقط مختص به من نیست ،دایره اش به جای کوچک تر شدن هر روز بزرگتر می شود و دلتنگی های ما هر روز بیشتر و فوران می کند و شاید فراموشی اش به این آسانی نباشد.

***

اینها دلتنگی های من است شاید خواننده آن را تراوشاتی از سر یأس بداند.

***

در آخر باز هم بازگشت برادر آزاده ام محمدرضا جلایی پور را خدمت خانواده و خصوصا همسرش تبریک می گویم.

دنبالك

TrackBack URL for this entry:
http://hanif.ir/cgi-bin/mt34/mt-tb.cgi/1011

نظرات

برگ سبز :

حنيف عزيز طاقت بيار و بدان تو تنها نيستي ما همه همدرد و همراه توايم.اينجوري هم تو زنداني اما خوشحاليم همه خوشحاليم كه دست كودتاچيان نيستي
پس مواظب خودت باش و مقاوم بمان
طاقت بيار كه ساعات قبل از سحر، تاريك‌ترين ساعات شب است. سحر نزديك است

 

سبزه بانو :

کاملا درکتون می کنم و راستشو بخواین حسودیم می شه بتون

 

الهه :

نمیدونم چرا تو این وبلاگ انقدر موندم شاید به خاطر عنوان خاصش ...
بیمخاطب- یه دنیا حرف تو این کلمه هست و اونقدر خاصه که نه میتونم چیزی بگم و نه نگم
تو عبور و یاد لینک بخشی از این سایت رو گذاشتم(یک سری جملات کوتاه و پرمحتوا) امیدوارم ناراضی نباشین.

 

الهه :

تو بخش اصلی سایت لینک این قسمت چرا نیست؟ خیلی عالیه خواهش میکنم لینکش بدید به صفحه ی اصلی
http://hanif.ir/words/
این بخشو میگم

 

:

hanif aziz, del goyehayat ra khandam ba tamam vojod ehsasat kardam o dar tanhei khod gristam, va anra yas ham nadidam, dardy ka 20 saal tamam tahamol kardam o dor az khanvadeh o vatanam bodam o hamisheh montazer didar azizanam. delam nmikhast ka digeh baray nsl shoma ham pish ayad vali shayad indafeh ba moghavmat hamegir mohry bar payan hamishgi faraghayman bzanim
barayat arzoy bordbary mikonam
ba omid sobh nazdik pirozy mardom va aziady vatan

 

:

حنیف عزیز، ما هر روز به یاد شماییم و راستش شرمنده. شرمنده که برای آینده ی بچه های ما هم شما داری هزینه می دهی.

حنیف عزیز، طاقت بیار. درست نیست بگم می دانم اما می تونم حدس بزنم چه روزهای سختی رو می گذرونی آزاد اما دربند. اما هر روز خدا را شکر می گم که دست حرامیان به شما نرسیده.
برادر عزیز، طاقت بیار و بدان ما همیشه متشکریم و شرمنده . ما فراموش نخواهیم کرد که چطور روزهای شیرین زندگیت را صرف اطلاع رسانی و آگاهی ما و دیگران کردی.

 

آذین :

آری آینچنین بود برادر.
و تو تنها نیستی ای برادر که در زندان بزرگی محبوسی ما همه با همیم ما بیشماریم و از پس پشت همین دفتر بی مخاطبت با تو و برادران وخواهران آزاده مان آزادی هجا می کنیم تا اینبار اگر اتفاق افتاد درست بنویسیمش بر تخته های سیاه سیاست با یک گچ سفید که از نمک گریه هامان ساخته ایم.
طاقت بیار عزیز! دخترک که به دنیا قدم گذارد سبزه ها را خوب می شناسد چرا که مادر صبورش از پدر سبزش قصه ها برایش خوانده است.
و ما درد مشترکی هستیم که اینک تو و برادران تو ما را فریاد میکشید
بمان و سبزی کن برادر بمان و سپیدی کن برادر که سبز و سپیدت سرخی خون سهراب هامان را دربر بگیرد و بر تن ایرانمان تن پوشی شود آکنده از امضای آزادگان. بمان برادر.  

 

میم در محاق :

دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای میخواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد

و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته میماند...

 

مليجك :

چه روزهايي داشتيم مي گفتيم انتخاب مي كنيم و شادماني اش را روزها و شب ها فرياد مي زديم و حالا برايمان انتخاب كردند و عزيزانمان را گرفته اند و حالا در هاله ي غمي نجوايمان را به گوش خدايي مي رسانيم با دلتگيت دلتنگ شدم دلتنگ آزادي تو وهمه ي آنان...

 

ارسال نظرات

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)

 

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007