برای دختر در راهم
می نویسم که این روزها تنها سلاحی که در دست دارم همین قلم است و آن را با هیچ چیز عوض نخواهم کرد زیرا در این بیش از یک دهه که نام روزنامه نگار را با خود یدک می کشم آموخته ام که تنها این قلم است که صلاح و حرمت انسان ها را به ارمغان خواهد آورد.
دختر هنوز نیامده ام!
آنچه در این نامه برایت می نویسم، درد دلهایی است که حدود 80 روز است که در دل نگاه داشته ام و نمیدانم آیا کسی هست که بتواند بفهمد وحرفم را به او بگویم یا نه... برای همین تصمیم گرفتم برای تو که خواهی آمد و به جهان من وارد خواهی شد، خاطره این روزها را بنویسم، تویی که هنوز چشم بر این جهان نگشوده ای، جهانی که این روزها برای من و امثال پدرت چندان جای راحت و خوشایندی نیست.
قطعا وقتی تو میآیی این روزها به تاریخ سرزمین مادریات پیوسته دردانهام! اما برایت این برگ تاریخ را می نویسم تا یادت باشد که بر پدرت، بر مادر مظلومت که این روزها بار تو و تنهایی و دلتنگی را با هم به دوش میکشد و دوستانشان چه گذشت.
همه داستان از شب برگزاری انتخابات شروع شد، آن شب تا ساعاتی از نیمه شب در ستاد قیطریه به همراه دوستانی بزرگوار که این روزها در پشت میله های زندان به انتظار آزادی نشستهاند، نظاره گر جادوگری جادوگرانی بودیم که رای ملت را میلی اعلام کردند و کودتایشان دستمایهای شد برای سرکوب. عصر همان روز به ستادمان حمله کرده بودند و هراس داشتیم که مجددا این اتفاق تکرار شود، به دوستانم در طبقه دوم گفتم به خانه هایشان بروند تا خدای ناکرده گزندی به آنها نرسد که من فردا ناتوان از پاسخ گفتن به خانواده هایشان باشم. نیمه های شب بود که به خانه برگشتم. فردای آن روز بعلت حضور در جای دیگری به دفتر حزب نرفتم تا در جلسه تصمیم گیری شرکت کنم و حوالی عصر مهدی میردامادی خبر داد که ریختند و همه را در حزب بردند، سریع شروع به جمع کردن اطلاعات در خصوص این واقعه کردم. همه چیز واقعیت داشت و این شروع فاجعه دیگری بود.
تا ساعت 10 اسامی دوستانم که گرفتار آمده بودند دقیقا مشخص شد، آنها را منتشر کردم و در مصاحبه با بی بی سی فارسی گفتم که دیگر امنیتی در کار نیست و من هم بعد از پایان این مصاحبه دیگر خانه ای نخواهم داشت که در آن اقامت گزینم و واقعا هم همان شد و رفتم از خانه ای که برای تو فراهم کرده بودم و نمی دانم دیگر چه زمانی فرا برسد که کلید بیاندازم و در امنیتی که این روزها برای ما حسرت شده، دست در دستان کوچک تو به آن خانه باز گردم.
دخترم!
از آن زمان تا این لحظه، خانه ها عوض کرده ام، شب ها را در جاهایی سپری کرده ام که نگفتنی است، دوستانی را دیده ام که هیچ زمان حتی به مخیله ام نمیرفت روزگاری با دوستانی نادیده اینچنین اخت و عجین شوم، روزگار سرشار شده است از درس هایی که باید دید و آموخت و تجربه کرد. از آن شب تا به امروز بدنبال یک جرعه آرامش گشته ام و نیافته ام و نمی دانم آیا اصلا به سرابی هم خواهم رسید یا همه این راه تنها دویدن است و دویدن.
نا امید نیستم چون تو تنها امید من هستی، امیدی که می دانم نمی توانم چشم باز کردنت را ببینم، گریه های مستانه اولینت را تجربه کنم و دستان کوچکت را برای اولین بار لمس کنم، اما باز هم می گویم امیدوارم چون در این لحظات تو تنها موجود زنده ای هستی که مرا به حرکت وا می دارد.
اینها را مینویسم نه به این دلیل که مظلوم نمایی کرده باشم، که مظلوم واقعی برادران هم سن و سالم هستند که این روزها صدای "هل من ناصرشان" فضای شهر را از اوین گرفته است، از روی درد دل پدر به فرزند می گویم که بدانی که چرا این روزهای سخت نبودم و نیستم و شاید هم نباشم.
نونهال نروئیده ام!
اگر به خود بتوانم دروغ بگویم اما به تو نمی توانم حقیقت را نگویم. ترس دارم، ترس از اینکه نتوانم دستان پاکت را حتی برای یک لحظه در دست بگیرم و ببویم، صدای نوازشگر گریه هایت را بشنوم و لذت ببرم از آمدنت، اما نجوایت از همان فرسنگ ها در گوشم زمزمه امید را فریاد می زند: بمان و ادامه بده!
دخترم!
سالها از آمدنت هراسناک بودم که شاید نتوانم برایت پدری کنم و شرایط را برایت آنگونه که ایده آل است فراهم کنم اما امروز که تو در حال آمدنی، من نیستم و نمی دانم که چه زمان باز گردم و کی ضرباتی که بر دل مادرت میکوبی تا درها باز شود و در این دنیای غم آلود نفسی تازه کنی را بفهمم.
اینها آواری است که در این روزگار نامهربان هر لحظه بر سرم خراب می شود و من سعی می کنم بخاطر وجود نازنین ات زنده بمانم تا آنان که به خون جوانان وطن دستانشان آلوده است بدانند که نفس می کشم و تا نفس می کشم قلمم و زبانم نفس های آنان را حبس خواهد کرد و بدان که نفس من از برکت وجود توست.
فرزند ندیده ام، غرضم غمنامه نوشتن نیست که این روزها را با خون دل سر می کنم، اما برایت می نویسم که بدانی تنها به امید حضور سبز توست که در این روزهای سیاهی برای پدری که شاید موقع چشم باز کردن دوست داشته باشی بالا سرت باشد و نمی تواند باشد، زنده ام و نفس می کشم.
پدر در آرزوی دیدارت: حنیف
نظرات
علی قبادی :
حنیف
دوست نادیده ام
دخترک در راهت و همه ی دخترکان و پسرکانی که در راهند تا چشم در ایران عزیزمان باز کنند حتما و قطعا به وجود نازنین همه ی شما افتخار خواهند کرد!
علی قبادی - September 1, 2009 2:24 AM
امین :
فردایی روشن برای دخترت خواهیم ساخت ...
امین - September 1, 2009 2:34 AM
علی :
حنیف جان من افتخار همکاری با تو را در روزگاری نه چندان دور داشتم.آن زمان که شجاعتت را در برابر صحنه سازی های قالیباف در انتخابات 84 دیدم تو را ستودم و امروز نیز که غریبانه برای آزادی این ملک دربند از جان مایه می گذاری تو را شایسته همه ستایش ها می دانم. مطمئن باش دخترت برای سالها افتخار فرزندی تو را برای همسالانش روایت خواهد کرد؛ روزی که آزاد شده ایم و قفل افسانه شده است.
علی - September 1, 2009 5:44 AM
:
حنیف عزیز.
دور نیست روزی که شما و مادر عزیز این دختر کوچولوی در راه، خاطرات این روزها را برایش می گویید و او به داشتن چون شمایی می بالد.
هر روز برای شماها دعا می کنم و از خدا می خواهم پاداشی در خور به این همه زحمتی که می کشید بدهد.
Anonymous - September 1, 2009 7:36 AM
علی اکرمی :
تو هم که مثل منی منتهی یک کم بد شانس تر چون پسرک من دو سه روز مونده به انتخابات به دنیا اومد-
برادر اگر کمکی از دست ما ساخته باشه در راستای این هدف مشترکمان که حداقل فردایی بهتر برای بچه هامون بسازیم در خدمتیم
علی اکرمی - September 1, 2009 7:48 AM
:
man faghat omidvaram ke sarnevesht anha ini nabashad ke ma alan darim albate madar va pedar man kheili motmaen boodan ke ma dar irani azad zendegi khahim kard pesar 3 saleye man har motori mibine mige basiji va az tars too mashine ghayem mishe va harbar ghalbam feshorde mishe madarm mige yek bar dar hale didan filmi almani dar 2 salegi faryad zadam pasdarha oomadan farar konin va revayate dardnake tarikh tekrar mishe baraye hamashoon zendegi aram va shadi ro arezoo mikonam
Anonymous - September 1, 2009 7:58 AM
:
حنیف عزیز،"امید" به روزگار بهتر، روزگاری که در راه است! یقین دارم دختر تو در ایران بهتری بزرگ خواهد شد. من سخت "امید" وارم. دل قوی دار ای مهربان!
Anonymous - September 1, 2009 8:46 AM
مريم :
آقاي مزروعي عزيز
ميايستيم تا شرح آزادگي و خانهبدوشيتان را بگوش تمام دختركان اين مرز و بوم برسانيم.
بياد آن شب قبل از انتخابات كه تا 11 شب بايد دوربين را كه براي ضبط سخنراني آقاي خاتمي در مسجد اميرالمؤمنين شهرك ژاندارمري امانت گرفته بوديم به ستاد قيطريه تحويل ميداديم و شما در جلسه بوديد. پاينده بمانيد و سرفراز.
مريم - September 1, 2009 8:52 AM
سحرلر :
اندکی صبر، سحر نزدیک است..
سحرلر - September 1, 2009 9:38 AM
:
امیدوارم گشایشی ایجاد شود و تو بتوانی به خانه ات برگردی و در کنار همسر و فرزندت اندکی هم از سیاست فارغ شوی.
باید به دنبال راهی برای بازگشت باشی حنیف.
با دیگران رایزنی کن تا بازگشتت هزینه کمتری داشته باشد.
Anonymous - September 1, 2009 10:13 AM
باران :
چه اندوهی بر دل مینشیند،
کدامین روز انسان ایرانی آرمش و آزادی را در کنار خود خواهد داشت ؟
من نیز چنین روزگار سختی را در کوله بار غمزده ام دارم. فرزندم را بی حضور پدر به دنیا آوردم.......
در روزگار دهشتناک دیگری، 27 سال پیش.
همسر و فرزند و شما را در آغوش میگرم و برایتان آرزوهای سبز خواهم داشت!
پیروزی خواهد آمد!
باران - September 1, 2009 10:23 AM
مجيد :
حنيف جان،
روزي ميرسد كه دخترت دستان كوچكش را در دستانت ميگذارد و به وجود پدري بزرگ همچون تو افتخار ميكند.
آن روز دور نيست ....
مجيد - September 1, 2009 11:09 AM
:
نام او
عزيزم . . . مزروعي
دردانه حنيف عزيز
نميدونم چند بچه ديگر عين تو بايد هنگام به دنيا اومدن بابايي شون بالا سرشون نباشه يا چند پدر ديگه درحسرت ديدن اولين لبخند بچه شون خيره به آسمون هاشور خورده از پنجره كوچك سلولشون بشن تا بابات و امثال اون بفهمن مثل مشروطه،نهضت ملي شدن نفت،انقلاب 57 نبايد .....
Anonymous - September 1, 2009 11:10 AM
امید نامدار :
حنیف جان سلام. متن زیبایت را خواندم و به وجود جوانانی همچون تو افتخار می کنم. شما با شجاعتتان نام ایرانی را در سراسر دنیا زنده کردید. مطمئن باشید پیروزی از آن شما است چرا که با پاکی و نجابت بدنبال آزادی و حاکمیت اسلام اصیل هستید. اسلامی که فرمانروایش از شنیدن خبر درآوردن خلخال از پای یک زن یهودی در قلمرو حاکمیتش بانگ برمی آورد که اگر مسلمانی از غم شنیدن این خبر جان بدهد و بمیرد بر او باکی نیست.
به امید اینکه بزودی به دامان خانواده ات برگردی و دختر زیبایت سمبل پاکی و نجابت یک زن مسلمان ایرانی باشد.
امید نامدار - September 1, 2009 12:30 PM
وحید :
خیلی زیبا بود.
به امید فردایی بهتر برای دختر و همه ی فرزندان ایران.
وحید - September 1, 2009 1:32 PM
احسان :
حنيف عزيز
روزي به هر حال اين روزهاي سخت سپري مي شود و تو نيز دستان فرزند دلبرت را در دست مي گيري و قطعا دخترت به بزرگي كار پدر افتخار خواهد كرد.
برايت صبر، اميد و پايداري آرزومندم
احسان - September 1, 2009 5:34 PM
:
دوست سبز
سال 76 دانشجوی سال اول "علوم انسانی" بودم که شروع کردم برای دختر نیامده ام نامه بنویسم. تاریخ بنویسم. دختری که هنوز نیامده. دختری که هنوز پدرش نیز نیامده. قسم خورده ام که تا استبداد دینی هست موجود زنده ی دیگری را به این خراب آباد دعوت نکنم. برای دخترم و دخترانمان تا پای جان ایستاده ام. "من دچار خفقانم ..." این را نوشتم که بدانید نوشته هایتان در خون ما جریان دارد. دلتان گرم و راهمان پر رهرو
Anonymous - September 1, 2009 6:02 PM
:
دخترک در راهتان کاش سبز بروید و سبز بماند و هیچ پاییزی حریف پاکی اش نشود.
کاش هوای سبز را نفس بکشد.
کاش دنیا را زیباتر بشناسد
Anonymous - September 1, 2009 8:50 PM
:
حنیف عزیز امیدوارم دخترت در ایرانی بهتر قدم بگذارد و شیرینی روزگار را در آغوشت بچشد.
به امید دنیایی امن و آزاد برای همه دخترانمان
Anonymous - September 1, 2009 8:59 PM
من :
حنیف جان قوی باش و امیدوار
فرنوش قوییه و ما همیشه برای سلامتی هر سه تون دعا می کنیم
من - September 1, 2009 10:28 PM
فرزانه :
روزگار غریبیست نازنین، عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...
به امید فردایی سبز برای دختر شما و همه ی دختران این سرزمین!
فرزانه - September 2, 2009 12:09 AM
:
سلام حنیف قهرمان و رشید! وقتی دلنوشته "برای دختر در راهم" را خواندیم بسیار اندوهگین و صد البته درک و امید سرشته شده شمادر بند بند نامه ، ما را نیز امید وار و با شما هم آواز کرد که هرگز ظلم پا برجا نخواهد ماند و به یقین آفتاب حقیقت دگر باره بر ایران اسلامیمان خواهد تابید و دخترک دلبندتان و دیگر فرزندان این دیار برای همیشه نظاره گر آرامش ،آبادانی و سرزندگی وطن خواهند بود ! خداوند همواره نگاهدار و مراقب بندگانش است پس دل قوی دار!
Anonymous - September 2, 2009 3:13 PM
:
خیلی زیاد آرزو می کنم این روزها برای همسرتان به سهولت بگذرد چرا که حضور دردانه تان سنگینی بار این روزها را برایش دوچندان می کند.
Anonymous - September 2, 2009 4:39 PM
احسان قلمچی :
داداشی گلم مطلب زیبایت رو که برای دختر گلت که ما هم به اندازه تو بی صبرانه انتظارش رو می کشیم نوشته بودیم 2 بار یا بیشتر خوندم و حسابی تحت تاثیر قرار گرفتم . یاد روزهای دربندت افتادم یاد روزهای خیلی سخت که بر تو و ما می گذشت .
ولی این رو بدان که سحر نزدیک است یادت هست که همیشه وقتی من گله می کردم از وقایع این جمله رو تکرار می کردی . پس با خودت هی تکرار کن تا به امید خدا هر چه زودتر و قبل از تولد دردانه در کنار همسر عزیزت که اون هم مانند تو و همه ما روزهای سختی رو می گذروند باشی و بتوانی در بدو تولد دخترت اون رو در آغوش بگیری .
در ضمن نگران اینجا هم نباش چون ما هستیم و نمی گذاریم مشکلی برای همسر و فرزند عزیزت پیش بیاد . پس صبور باش و محکم و امیدوار.
به امید فردای بهتر
احسان قلمچی - September 2, 2009 9:30 PM
sara :
drode varawan be shoma jawanane iran,ba khandane nameat be dokhtarat, kalami ra pida nemitawanam pida konam ke shaieste khodat wa hamsarat bashad.pirozi nazdik ast.
dastane dokhtarat ra mibosamwa wa 1 iran ghol hadie hamsarat.pirozi azane mast.
sara - September 2, 2009 11:01 PM
:
همه دختران و پسران این سرزمین به تو که برای ساختن فردایی روشن گام برداشته ای افتخار می کنند
Anonymous - September 3, 2009 1:52 PM
:
دوست سبز
نامه هایی را که من برای دختر نیامده ام از سال 76 نوشته ام کسی نخوانده. اما نامه ی تو را در شرکت با صدای بلند خواندم و گریستیم. نسخه های پرینت شده ی نامه ات شهر را سبز کرده است. قلمت را زمین نگذار. خسته نشو همرزمم. برای تو ... برای بابک داد که از کنکور فرزندش می گذرد و برای همه ی همرزمانم که در خط مقدم هستن تجربه ی نشاط و هیجان یک پیروزی ی با عزت را آرزو می کنم.
Anonymous - September 4, 2009 4:36 AM
سبز- كلروفيل دار :
باز گردد عاقبت اين در بلي
رو نمايد يار شيرين بر بلي
اين دو چشم اشكبار نوحه گر
روشني يابداز آن منظر بلي
حنيف عزيز، اميدوارم چشمانت آن لحظهاي كه دردانهات چشم ميگشايد، مسرور شادماني اين ديدار نظارهگرش باشد.
سبز- كلروفيل دار - September 4, 2009 1:52 PM
:
گریه کردم
برای نمی دانم چندمین بار در این سه ماه.
برای وطنم. برای پدران دربند وطنم. و برای دخترکان چشم براه وطنم.
به امید پیروزی و آزادی
Anonymous - September 5, 2009 2:00 PM
:
حنیف عزیز همه ایرانیان مدیون مردان و زنان شجاعی چون شما هستند که آسایش و امنیت خود را برای مبارزه با دروغ و نیرنگ فدا کردید. به امید ایرانی آباد و آزاد برای نسل آینده. مراقب سلامت و امنیت خود باشید که بیش از هرچیز برای ما اهمیت دارد
Anonymous - September 5, 2009 2:04 PM
:
یعنی شما ایران هستید؟؟؟ زمانیکه مصاحبه شمارا با بی بی سی فارسی دیدم درزمینه 44 قبر بی نام بهشت زهرا کلی کیف کردم اما مطمئن بودم ایران نیستید و از خارج از ایران هدایت این سایت رو برعهده دارید اما الان که فهمیدم با وجود داشتن دختری در راه اینطور بی مهابا با این کودتاچیان مبارزه می کنید و داخل ایران هم هستید....واقعا شجاعت ات بی همتا است. تا ایران فرزندانی مثل تو داره زیر بار ظلم نمیره سربلند و پیروز باشی
Anonymous - September 5, 2009 2:48 PM
ایمان :
به امیدروزهای سبز موفقیت
ایمان - September 7, 2009 11:56 PM