اعتراف میکنم که باید طرحی نو درانداخت
اعتراف می کنم که اشتباه کردم! اعتراف می کنم که در موردتان اشتباه کردم، اشتباه کردم که اندیشیده بودم در شما سودای تغییر و اصلاح اثرگذار است.
اعتراف می کنم...
اعتراف می کنم در راهی گام برمیداشتم که رأی مردم میزان بود و انتخاب مردم، اصل؛ اعتراف می کنم خطا رفتم، چرا که رقیب، رأی را تنها برای تزئین و زینت می خواست حال آنکه ما برای ساختن فردای بهتر.
اعتراف می کنم...
اعتراف می کنم که در قلم زدن و سیاست ورزی صداقت را اصل قرار داده بودم و نگاهم بر محور شرافت بود، غافل از آنکه دروغگویانی در مقابل ملت بودند که نه تنها صداقت را که شرافت را هم سلاخی کردند.
اعتراف می کنم...
اعتراف می کنم که در شناخت رقیب اشتباه کرده بودم و نمی دانستم با خائنانی روبرو هستم که طمع قدرت، دندانهایشان را تیز کرده و هیچ اصل اخلاقی ای نیز آنها را به راه راست باز نمی گرداند.
اعتراف می کنم...
اعتراف می کنم که قصد ما ساخت ایران براساس خواست و انتخاب مردم بود. آزادی را حق مسلم مردم می دانستیم، اما نمی دانستیم که در دکان حیله گران و مکاران، آزادی کالایی است بی ارزش.
اعتراف می کنم...
اعتراف می کنم که آزادی را راهی برای رهایی انسان می دانستم و انسان را مختار، نه اینکه به زور شکنجه و انفرادی، اعتراف کند به کارهای نکرده و ایمان بیاورد به عقایدی که به آن باور ندارد!
اعتراف می کنم...
اعتراف می کنم ما مرد این میدان نبودیم، ما مرد میدانی که در آن پاسخ سکوت و آرامش، کابل و شلاق و تجاوز باشد نبودیم. در مخیله مان جای نمیگرفت که روزی رأی های سبزمان را با کابل و شلنگ بر بدنهایمان حکاکی کنند. اعتراف می کنم که باور واقعیت درونی رقیب هرگز در ذهنمان هم نمی گنجید!
اعتراف می کنم...
اعتراف می کنم که ما مرد مبارزه نبودیم، ما مرد مبارزه با اسلحه نبودیم و نیستیم تا در جواب آنان که با اسلحه نداها و سهراب ها و اشکان ها و... را کشتند به مقابله برخیزیم.
اعتراف می کنم...
اعتراف می کنم که مرا چه به بازی سیاست! به ما آموخته اند که سیاست بازی شطرنجی است که دو طرف براساس قانون حرکت های خود را انجام می دهند، اما امروز این بازی تبدیل شده است به میدان نبردی که یک طرف سعی می کند با سکوتش اعتراض کند و طرف دیگر با اسب هایش شمشیر را از رو بسته مهره سفید دیگر در زمین حضور نداشته باشد!
اعتراف می کنم...
اعتراف می کنم که پس از سیزده سال امروز فهمیده ام که بازی سیاست آن چیزی که من آموخته ام، نبوده است. قواعد آنها در این بازی براساس" بکش وگرنه کشته می شوی " استوار است و من و ما چون رسم این بازی را هیچگاه فرانخواهیم گرفت همیشه قربانی خواهیم بود.
اعتراف می کنم...
اعتراف می کنم که شب ها و روزهای بسیاری پس از این وقایع گریسته ام، با تک تک عکس های راهپیمایان، با تک تک عکس های شهیدان و با تک تک عکس های یاران دربندم، اما هنوز امید به آن دارم به آنکه شاید راهی باز شود و دری گشوده.
اعتراف می کنم...
اعتراف می کنم که آرزو داشتم این روزها به همراه دوستانم در بندهای اوین بودم و بی خبر از دنیا تا نشنوم و نبینم که چگونه سکوت مردم به گلوله بسته شد و شهری که آرزوی ساختنش را داشتم تبدیل به لانه خفاشان شده است.
اعتراف می کنم...
اعتراف می کنم به داشتن هزاران امید و آرزو برای آینده کشورم؛ آرزوهایی که پر بود از رنگ های سبز و سفید و سرخ، آرزوهایی که امروز به خاطراتی پر پر بر سر شهیدان سرافراز و یاران دربند بدل شده اند.
اعتراف می کنم...
اعتراف می کنم که باید طرحی نو در انداخت؛ چرا که امروز با ددمنشان نمی توان آنگونه که ما می اندیشیدیم رفتار کرد.
نظرات
حیدر :
اقای مزروعی چند سال پیش هنگامی که حضرتعالی را بدلیل وبلاکنویسی در زندان کردند و پدر شما به سوزو گداز پرداخت در دو یادداشت به ایشان یاداوری جنایات حکومت و دارو دسته آن در سالهای 60 را گوشزد کردم و از جرثومه فساد و سنبل شقائت رژیم لاجوردی ملعون کرفته تا ازغدیها تا قدیریان و فکورها مه امروز در بخشهای فرهنگی و مطبوعاتی وغیره مشغولند گفتمولیکن دل در گرو همین جانیان نگذاشت واقعیت را درک کند امروز جنابعالی دم از اعتراف و اشتباه میزنی بسی جای خوشحالی که شاید پدر از پسر تاسی گیرد واگاه شود
حنیف: اولا اینکه شما کی هستید و کجا نوشته اید و این یادداشت را در کجا منتشر کردید و چه کسی دیده که حالا امروز به رخ میکشید برای من جای سئوال است چون حتی از گذاشتن یک ایمیل هم دریغ میکنید باقی ادعاها جای خود، هیچوقت و هیچ جا هم ندیده ام که وی از آن مسائلی که شما نام برده اید دفاع کرده باشد پس بهتر است سری به وبلاگ ایشان بزنید و بعد قضاوت کنید و این رفتار امثال شما عینا همان رفتار کسانی که از آنها شاکی هستید، بدون علم و آگاهی از چیزی سریعا قضاوت کرده و شخص مقابل را به مرگ محکوم میکنید، در ضمن این را بدانید که اینجانب تا زنده ام به پدرم افتخار کرده و میکنم و هیچوقت نه از آن پشیمان می شوم و خواهم شد و داستان این نوشته ارتباطی به ذهنیت های شما ندارد که سعی میکنید از هر چیزی نتیجه دلخواهتان را بگیرد
حیدر - August 16, 2009 2:12 AM
:
حالا نمیشه ما همه به فرستادن ایمیل و گرفتن عکس و اموزش زبان خارجی اعتراف کنیم تا هم دردسر ما کم شود و هم وقت بازجویان عزیز صرفه جویی بشه؟ تا انجا که من میدانم نه کسی به این اعترافات گوش میدهد و نه محتوای ان ارتباطی با میزان مجازات دارد.
Anonymous - August 16, 2009 1:19 PM
ساجده :
سلام آقای مزروعی گرامی
خیلی خوشحالم که با وبلاگتون آشنا می شم!! با خودتون چند سالی هست که آشنا هستم البته نه به صورت محسوس !
باز هم خوشحالم از این که شما آزادید و تونستید اعتراف کنید !
ساجده - August 16, 2009 1:27 PM
مرضیه :
سلام
اعتراف می کنم که درباره شما اشتباه می کردم
عذر می خواهم از اینکه روزی کوری ناشی از امید به سراب قالیباف باعث شد باورت نکنم
مرا ببخش
مرضیه - August 16, 2009 3:37 PM
مریم شفیع پور :
جنگل آئینه فرو ریخت
و رسولان خسته به تبار شهیدان پیوستند،
و شاعران به تبار شهیدان پیوستند
چونان کبوتران آزاد پروازی که به دست غلامان ذبح می شوند
تا سفره اربابان را رنگین کنند
و بدین گونه بود
که سرود و زیبائی
زمینی را که دیگر از آن انسان نیست
بدرود کرد
...
مریم شفیع پور - August 16, 2009 7:50 PM
:
ما هم اعتراف كرديم./
Anonymous - August 17, 2009 5:35 PM
امید :
با سلام
امیدوارم هیچوقت پایت به زندانهای جمهوری اسلامی نیافتند که بخواهی اعتراف کنی .... چون از آن اعترافات تا این اعترافات پشت کامپیوتر تفاوت از زمین تا آسمان است .....و کسی می تواند تفاوت آن اعترافات و این اعترافات را درک کند که صابون آن زندانها به تنش مالیده شده باشد. البته میدانم که تو نیط نیمچه صابونی بتنت مالیده ولی آن زندان قبلی شما کمی تا قسمتی با زندانهای معمولی برای افراد معمولی بدون پشت و مشت و زندان های امروزی که به منظور ایجاد رعب و وحشت و به تن کردن لباس کودتایی برپاست بسیار فرق دارد چون به هر حال آن موقع ، پدر هنوز در بین اطلاعات چی ها نفوذ و اعتباری داشتند و می توانستند اعمال نفوذ کنند ولی امروز ....
حنیف جان
با وجودی که سخت است در این موقعها گفتن حرفهای حق که معمولا تلخ است زدن این حرف ولی امیدوارم این نکته را آویزه گوش برای فردا کند و فراموش نکرده باشی که تمام این اتفاقات اساس اش از سالهای قبل ، سالهایی که ... زدن این حرفها از طرف برخی ها که امروز در زندانند و فراری جرم شناخته میشد و .... گذاشته شده بود و فراموش نکنی برای پالودگیهای آینده مهم گرفتن آلودگیها از سرچشمه است و بقول آن فراز زیارت عاشورا : و لعن الله اسست اساس الظم ... در این رابطه دوست داشتم بدانم به نظر تو اساس ظلم در کشور بعد از انقلاب کجا و توسط چه کسانی ساخته و پرداخته شد؟ و چه کسی امروز مشمول این فراز زیارت عاشورا میشوند؟
با تشکر از تو و اعترافات صادقانه و آزادانه تو
امید بهروزی
حنیف: من با بسیاری از چیزهایی که گفته اید قطعا نظر موافقی ندارم و البته بحثی هم ندارم اما به نظرم ملاک حال فعلی افراد است هرچند که من در مورد گذشته کسی به هیچ عنوان قضاوت نمیکنم اما مهم امروز است که باید دست در دست هم بدهیم و اگر قرار باشد تا پایان تاریخ نبش قبر کنیم فقط در جا میزنیم و بس
امید - August 17, 2009 10:27 PM
:
آقاي حنيف عزيز، نوشته ي شما بسيار شيوا و مؤثر بود و من را به تأمل واداشت. اتفاقات تأثر برانگيز خرداد و تيرماه اخير -علي رغم فاجعه بار بودن- حداقل از اين حسن برخوردار بود كه تكليف معتقدان به نظام جمهوري اسلامي را با بسياري از مظاهر و نشانه هاي پارادوكسيكال آن روشن كرد و به فكر چاره انديشي اساسي درباره ي آن انداخت. آري تركيب ناهمگون سياست و مذهب هردو را به ورطه نابودي كشانده و از اين معجون فاسد، راسپوتين هاي فراواني پديد آمده است كه در رده هاي متنوعي از مسؤوليت، چنين فجايعي را آفريده اند. اميدوارم هميشه به معناي ظريف نام خويش پايبند باشيد.
Anonymous - August 18, 2009 2:37 PM
:
سلام
برایتان از قیصر می گویم:
به لحظه لحظه این روزهای سرخ قسم
که بوی سبزترین فصل سال می آید
خوشحال می شم به وبلاگم سری بزنید
Anonymous - August 18, 2009 6:39 PM
میم در محاق :
طاقت بیار رفیق
دنیا تو مشت ماست
طاقت بیار رفیق
خورشید پشت ماست
طاقت بیار رفیق
ما همه بی کسیم
طاقت بیار رفیق
داریم می رسیم ...
میم در محاق - August 21, 2009 7:30 PM
فاطمه :
اینجانب ف فرزند ح و... اعترافات ما هم همین هاست میشه این اظهارات رو زا طرف یه عده دیگه هم قبول کنید
فاطمه - August 22, 2009 11:06 AM
دست خيال :
زماني دوست احتمالا مشتركي از نوشته هاي شما مي گفت و اين روزها كه نوروز شده غذاي صبح و ظهر و شبم خوشحالم وطنم سرشار است از آزادگاني كه ننگ زندگي با ذلت را هيچ گاه نخواهند پذيرفت.ماندگار باشي عزيز.
دست خيال - August 23, 2009 12:21 AM
رها :
این اعترافات فایده نداره اعتراف باید همراه با شکنجه و زندان باشه وگرنه بهش اعتراف نمی گن یعنی فکر می کنن از اعماق وجود و از ته قلبت نبوده
رها - August 24, 2009 1:17 PM
saeed :
گاه درخبرها میخوانیم:"قاتلی پس از سی سال دستگیر شد." و متعاقب آن میشنویم:"قاتل فراری به جزای عمل خویش رسید".عجیب است که جایی درقانون قید نشده که اگر یک جانی و آدمکش برای خود شغلی شرافتمندانه دست وپا کرد ؛از عمل مجرمانه ی گذشته اش چشم پوشی شود.گویا این نکته ی مورد اشاره ی شما که"ملاک حال کنونی افراد است"تنها در مواردی خاص مصداق دارد!!فقط در صورتیکه آن افراد تبدیل به وزرایی خدوم ویا بازرگانانی معتمد و...شده باشند!
saeed - August 25, 2009 5:50 AM
میم در محاق :
...
از کودکی همیشه وصف غرورت بود و خود به چشم دیده بودم
وقتی که همگی مسابقه دادیم و از ایوان خانه قدیمی تان در مارچین که گاهی به آن سر می زدید و ساکن می شدید پریدیم و تو بردی ...
من معترض بودم به اینکه تو از همه قد بلند تر بودی
سنت هم بیشتر بود اما با غروری عجیب راه را بر اعتراض بستی...
این همیشگی ترین خاطره ام از شما بوده
اما این روزها در هر روزنامه و جمع خبری که رفته ام وصف شجاعتت را شنیدم...
اما تو رو خدا بی گدار به آب نزن
چون اینده از آن ماست
از آن ما و فرزندانمان...
میم در محاق - August 26, 2009 8:22 PM
رامين :
چه سخته اعتراف به خطاامابرادرم من هم همپاي تو اعتراف ميكنم دندان فاسد را بايد كشيدو دور انداخت اين دندان پر شدني نيست و من چه ساده بودم
رامين - August 29, 2009 12:39 AM