در امروز دستگير شدم !
خاطره جزئي از زندگي انسان است ، مخصوصا اينكه در اين خاطره پندي و اندرزي يا اتفاق خوش و ناگواري نهفته باشد، در هر حال 18 شهريور سالروز دستگيريام است، سعي خواهم كرد كه با نگاهي گذرا اتفاقات اين روز و روزهاي قبلش را كه تاثير به سزايي در زندگيام گذاشته به عنوان قسمتي از خاطرات آن دوران بازگو كنم، هرچند كه مطلب طولاني است و اميدوارم براي آنان كه اين مطلب را سال گذشته خوانده اند اين مطلب خسته كننده نشود، اما اين روزها به شدت حس ميكنم تجديد اين خاطره ضروري است.
***
چند هفتهاي بود كه جو التهاب سراسر زندگي و فعاليت و كارم را گرفته بود، ميدانستم كه الان بيش از دو هفته است كه به دنبالم هستند، در جريان اخبار دستگيريها از نزديك بودم و متوجه بودم كه حلقه دستگيريها مدام به سمت من نزديكتر ميشود.
از چند هفته قبل خبرهايي از برخورد با گردانندگان سايتهاي سياسي به گوش رسيده بود و بعد از آن خبر دستگيري «مسعود قريشي» و «وطنخواه» را شنيدم، مسعود را نديده بودم ولي ميدانستم كه مدير فني سايت امروز است و من هم بخاطر فعاليت در رويداد در جريان كارهاي او بودم.
بعد از آن «ماني جوادي» و «مژگان قويدل» را كه در آن زمان به رويداد سرويس فضا و دامين را داده بودند دستگير كردند و به واسطه آنها «اسد غريقي» در معرض دستگيري قرار گرفته بود، و مدام پيگير بودند كه دستگيرش كنند. اسد را ديگر از نزديك ميشناختم از دوران روزنامه «ياسنو» كه آمد و براي رويداد برنامه نوشت و بعد از آن دوستيمان آغاز شد و همچنان پايدار ماند و در آن دوراني كه هر روز به بهانهاي به دنبالش بودند، حس غريبي داشتم، حسم اين بود كه بعد از او روزي نوبت من است.
«مهدي درايتي» يك روز به من زنگ زد و پرسيد كه چه خبر شده؟ گفت كه دفتر يكي از شركايش رفتهاند و همه چيز را از آنجا بردهاند و دنبال دامين رويداد و امروز بودهاند، گفتم كه چه ماجراهايي در حال وقوع است دو روز بعد بود كه وقتي از شريعتي پرسيدم كه از درايتي چه خبر گفت ديشب پدرش خبر داده كه مهدي به همراه دو دوست شريكش «آرش نادر پور» و «فريد ثاني» دستگير شدهاند، باز هم حس ميكردم كه اين حلقه دارد به من نزديكتر ميشود، در سال 81 يك دامين و فضاي اينترنتي رويداد را به مهدي سفارش داده بودم و او هم از طريق دوستان شريكش اينكار را كرده بود، هرچند كه ما بيش از 3 ماه از خدمات آنها استفاده نكرديم ولي همان سه ماه امروز براي آنها دردسر ساز شده بود و دستگير شده بودند.
در ميان دستگير شدگاني كه تاكنون دستگير شده بودند مهدي تنها كسي بود كه با من در خصوص فعاليتهاي رويداد ارتباط نزديك داشت و ميدانست كه من از ابتداي راهاندازي رويداد تا آن روز در اين سايت خبري بودهام و همين شروع نقطه خطر براي من بود، اسد را هم كه پيدا نميكردند تا دستگيرش كنند.
صبح يك روز اوايل شهريور بود كه موبايلم زنگ زد، ناخودآگاه حس كردم كه نوبت من فرا رسيده، گوشي را به همسرم دادم و گفتم كه هركس بود بگو كه خط واگذار شده، و او همان كار را كرد.
بعد از آن حمزه برادرم زنگ زد و گفت كه چرا به اين كسي كه زنگ زده گفتي خط موبايلت واگذار شده، گفتم مگه تو شماره دادي گفت، آره به من گفت كه از شركت «پردازش پيشرفته» تماس ميگيره و با تو كار داره، گفتم تمام مسئولان شركت پردازش پيشرفته الان در زندانند، كي از اونجا با من كار داره، و گفتم اگر باز زنگ زد بگو كه من برادرم را نميبينم و خبر نداشتم كه گوشي را واگذار كرده،
باز به گوشيام زنگ زدند و باز فرنوش همان جواب سابق را داد و باز حمزه زنگ زد و گفت كه اينها مدام دارند با من تماس ميگيرند، بعد از چند ساعت اينبار از موبايل «مهدي درايتي» كه در زندان بود با موبايلم تماس گرفتند تا شايد خودم گوشي را بردارم ولي اينبار نيز جوابي نگرفتند.
به پدرم موضوع را گفتم و خبرش كردم كه گوشي دستش باشد كه انگار اينبار ماجرا به من رسيده و او هم گفت تو با آنها صحبت نكن، لازم شد من حرف ميزنم.
اواخر عصر بود كه حمزه باز زنگ زد وگفت كه اينبار كه تماس گرفت گفته از نيروي انتظامي است و دنبال تو ميگرده و گفته ميخواد با تو صحبت كنه، گفتم همان جواب سابق را بده و بگو از برادرم خبر ندارم،
فرداي آن روز باز آنها پيگير پيدا كردن من شده بودند و غير از موبايل بردارم كه سند آن به اسم من بود هيچ آدرسي پيدا نكرده بودند، در نهايت آنقدر به حمزه زنگ زده بودند كه حمزه گفته بود به من ديگر زنگ نزنيد و هر كاري داريد به پدرم زنگ بزنيد و از آن پس با پدرم تماس ميگرفتند.
در نهايت اين ماجرا براي چند روز ادامه داشت و من هم حيران اين طرف و آن طرف شده بودم، درخواست آنها از پدرم اين بود كه براي طرح چند سئوال جزيي من را به اداره اماكن مطهري نيروي انتظامي ببرد و او هم گفته بود فقط در مقابل حكم قضايي اين كار را خواهد كرد و آنها هم در نهايت تهديد كرده بودند كه پس ما حنيف را پيدا ميكنيم و دستگير ميكنيم.
پس از اين ماجرا بود كه با مشورت چند تن از اعضاي مشاركت تصميم بر اين شد كه از تهران خارج شوم و آقاي مهيمني پيشنهاد كرد كه به گرگان برويم.
من و فرنوش كه اين روزها زندگيمان در آستانه يكسالگي با چالشي عجيب و بزرگ روبرو شده بود راهي سفر شديم كه البته خاطرات بسيار خوشي از آن سفر دارم كه پايه گذار دوستي عميقتري با محسن عزيز شد.
حدود يك هفته پرالتهاب را گرگان بوديم و هيچ خبري از تهران نداشتم، حتي نميتوانستم به خانه زنگ بزنم و سراغ بگيرم كه چه شده و چه ميشود، نميدانستم كه سايت همچنان برقرار است يا تعطيل شده چون تعطيلي سايت برايم خيلي بد و ديگر آنها مطمئن ميشدند كه من درگير فعاليت سايت بودهام و الان تعطيلش كردهام و از طرفي نميدانستم كه آيا اسد دستگير شده يا نه، آيا مهدي آزاد شده، آيا ماني همچنان بازداشت است و سئوالات بي پاسخ زيادي كه در ذهنم بود.
شب 13 شهريور بود آقاي مهيمني زنگ زد وگفت كه با پدرت تماس بگير و تعجب كردم كه چطور بدون در نظر گرفتن شنود و غيره و ذالك اين حرف را ميزند ولي در صدايش چيزي حس كردم، تماس گرفتم، پدرم با حالتي عصبي گفت كه اينها برايت دعوتنامه فرستادهاند و بيا تهران تا ببينيم كه چه بكنيم.
ديگر فهميدم كه نوبت من هم به سر آمده و بايد رفت، صبح به سمت تهران راه افتاديم و ميدانستم كه رفتنم بازگشتش به اين زوديها نخواهد بود، بنابراين سعي كردم كه به فرنوش در راه خوش بگذرد راه را كج كردم و به سمت بندرتركمن هم رفتيم. حدود بعدازظهر رسيديم تهران، فرنوش را خانه پدرش گذاشتم و به سمت خانه پدرم رفتم، در آنجا آدرس دفتر وكالت «عبدالفتاح سلطاني» را از شريعتي گرفتم و با پدرم به دفتر كارش رفتيم و او توصيههاي حقوقي اوليهاي كرد و در پايان هم فرم وكالت را امضا كردم.
در نهايت تصميم بر اين شد كه صبح به اداره اماكن بروم و خودم را معرفي كنم. شب را به خانه پدر فرنوش برگشتم و با اينكه ميدانستم آخرين شب است، سعي كردم چندان دلهره در دلشان راه ندهم و به آرامش شب را بگذرانيم.
صبح زود حدود ساعت 6 برخاستم، به آرامي همه كارهايم را كردم، تمامي اوراق شناسيام را در خانه گذاشتم، به جز يك گواهينامه چيزي برنداشتم، لحظه خداحافظي با فرنوش برايم سخت آمد و بغضم تركيد ولي نگذاشتم كه او جدي بگيرد، وضو گرفتم و به سمت خانه پدرم رفتم. در آنجا مادرم از صبح پاي جانماز مشغول دعا بود، موقع رفتن حتي عينكم هم را گذاشتم و تنها موجوديم شد يك كارت گواهينامه و 10 هزار تومان پول كه پدرم گفت شايد اگر به زندان بروي احتياجت بشود.

در احضاريه نوشته شده بود كه ساعت 8 صبح در اداره اماكن باشم و راس ساعت همراه پدرم به آنجا رسيديم، در بدو ورود آقايي آمد و با پدرم حال و احوال كرد كه بعدها فهميدم كيست و چيست و چه ميكند كه بگذريم، تا ساعت 9 در اداره اماكن منتظر بوديم كه آقايي آمد و گفت كسي كه با شما كار دارد اينجا نيست و برويد كلانتري ميدان نيلوفر در عباسآباد و ساعت 11 آنجا باشيد.
ما حدود ساعت 10 به آن محل ديگر رفتيم و در يكي از اتاقها ما را به انتظار نشادند، پدرم مشغول خواندن روزنامه شرق شده بود و سعي ميكرد كه خود را خونسرد نشان دهد، يادم هست كه «جواد روح» گزارش مفصلي در خصوص «حاج داوود كريمي» نوشته بود.
حدود ساعت 11 و نيم بود كه آقايي ما را به اتاق ديگري راهنمايي كرد و در آنجا با كسي كه در طي اين دو هفته مدام تماس ميگرفت تا مرا دستگير كند روبرو شدم، گفت كه چرا موهايت را با تيغ زدهاي، گفتم كه كار از محكم كاري عيب نميكند، بعد رو به پدرم گفت كه ايشان را ميبرند و چند تا سئوال جزيي از او خواهند كرد و احتمالا تا آخر شب يا اگر نشد چون فردا پنجشنبه و بعدش جمعه تعطيل است شنبه آزاد ميشود، پدرم گفت كه پس حتما براي نگهداشتن بالاي 24 ساعت حكم بازداشت داريد كه گفت بله داريم و بعد به ماموري اشاره كرد كه من را ببرد و من هم گواهينامهام را به پدرم دادم و خداحافظي كرده و رفتم، بعد از آزادي شنيدم كه حكم بازداشتي هم در كار نبود.
از پلهها پايين آمدم و در كنار در شمالي كلانتري يك خودرو «هايس» سفيد با شيشه دودي و پرده كشيده پارك بود، در را باز كرد و چشمبندي را در آورد و گفت و بايد براساس قوانين ما اين چشم بند را بزني كه گفتم كدام قوانين كه گوش نكرد و چشمبند را بست و سوار رديف دوم هايس شدم و بعد از آن يك تكه پارچه ديگر را هم بر روي چشم بند بست تا كار از محكم كاري عيب نكند و سرم را هم به اجبار در ميان پاهايم قرار داد.
ماشين حركت كرد حس كردم كه يك نفر ديگر هم غير از من و مامور و راننده در ماشين هست، بعد از حدود 20 دقيقه در جايي متوقف شد و مامور سر آنتن بيسيم را دستم داد و گفت همراه من بيا، بعد از چند پله يك در فلزي و باز 5 قدم و يك در فلزي سنگينتر وارد محوطهاي سر شدم، و مرا در گوشه ديوار روي زميني با كاشيهاي سفيد يا كرم رنگ و سرد نشاند و گفت منتظر باشد در حاليكه من هيچ از اطراف خود نميديدم.
مامور رفت و در اتاقي كه بعدها فهميدم براي تلفن كردن استفاده ميشود به كسي گفت كه مزروعي را آوردم، امروز صبح پدرش آورد و تحويلش داد.
بعد از چند دقيقه يك نفر آمد و با تحكم گفت كه بلند شو و مرا به كنار ميزي برد، كمربند و پولهايم را تحويل گرفت و يك فرم را پر كرد تا امضا كنم در حاليكه داشت براي فرم آدرس محل سكونت و چيزهاي ديگر را ميگرفت يك نفر كه دمپايي يا سندلش را روي زمين ميكشيد از پشت من رد شد و هنگامي كه به من رسيد با مشت محكم بر كمرم كوبيد.
پس از تحويل وسايل ماموري كه از آن پس «سيد» صدايش ميكردم مرا در ابتدا به راهروي دوم برد و فكر ميكنم وقتي ديد كه تمام 9 سلول آنجا پر است به راهرو اول بردم و در سلول شماره 7 كه مهمان 45 روزه آن از 65 روز زندان بودم وارد شدم. در ابتدا خدا را شكر كردم و نماز شكري خواندم و بعد در گوشهاي از سلول دو متر در يك و نيم متري نشستم و سلول كوچكم را ورانداز كردم، بر روي ديوارها نوشتههايي از افراد مختلف ديده ميشد اما نوشتهاي برايم آشنا بود و آن نوشتههاي «ماني» بود، روي ديوار با خودكار نوشته بود كه «ماني اينجا بود»، نوشته بود «من و نامزدم مژگان اينجا بوديم، ما سياسي نيستيم ولي بخاطر كارهاي سياسي گرفتنمان، من هر شب صداي گريه مژگان را از اينجا ميشنوم، خدايا كي اين دوران تمام ميشود»(نقل به مضمون) و در گوشهاي هم چوب خطي از روزهايي كه گذرانده بود كشيده بود، خلاصه ديوار پر بركتي بود از كساني كه دوراني را در اين سلول شماره 8 گذراندهاند.
بعد از چند لحظه همان مامور با سيد آمد و در را باز كرد و من چون چشمبندم را باز كرده بودم داد زد كه رويت را به ديوار بكن، بعد پرسيد كه تلفن موبايلت و شمارهاش چند است كه گفتم فروختهام و يك شماره دارم كه آن هم در اختيار برادرم است و رفت.
چند لحظه بعد باز آمد وگفت چشم بند بزن، كه براي بازجويي بروي، چشم بند زدم و به همراه سيد و دنبالش راه افتادم، از راهرو خارج شديم، وارد سالن اوليهاي كه اول بار در آن نشسته بودم شديم و بعد باز وارد راهرويي شديم و بعد از آن وارد اولين اتاق سمت راست شدم.
پشت سرم يك نفر ديگر كه حاجآقا مينامم هم وارد شد، سلام كرد و سلام كردم و بعد صندلي يا نيمكت مدرسهاي كه در طرف راست آن يك چوب براي نوشتن است را رو به ديوار كرد و گفت بشين، نشستم و گفت بازجويي را شروع ميكنيم، من مينويسم و شما هم كتبي جواب ميدهيد.
پرسيدم كه اتهام و جرم من چيست،
گفت به آن هم ميرسيم، عجله نكن.
گفتم من بايد بدانم براي چه دستگير شدم.
گفت اينها چيزهايي است كه در بيرون به تو گفتهاند كه بپرسي درحاليكه اينجا وضعيت به گونهي ديگري است.
پشت سرم نشست، در اتاق يك ميز تحرير كوچك هم بود كه دقيقا پشت سر من قرار گرفته بود و من رو به ديوار در حاليكه سراسر ديوار اتاق را با صدا گير پوشانده بودند، اولين سئوال را نوشت و كاغذ و خودكار را جلوي من گذاشت و گفت كمي چشم بندت را بالا بده كه بتواني بنويسي.
خلاصه حدود فكر كنم 5 ساعتي را حاجآقا سر و كله زدم كه نقل مطالب آن بماند براي فرصت ديگري؛ ناهار را هم در همانجا به من دادند كه البته هيچ چيزي از آن از لگويم پايين نرفت، الان احساس ميكنم كه به خاطر جو سنگين ساعات اوليه بازداشت و فشار مضاعفي بود كه رويم وارد كرده بودند.
فكر ميكنم موقع نماز ظهر بود كه به سلولم برگشتم، نماز را خواندم و سعي كردم در يا 1 پتو و موكتي كه زيرم بود جوري پتو را پهن كنم كه هم بالش باشد و هم زيرانداز كه كمي دراز بكشم. بعد از لحظاتي كه سر و صداي سالن اصلي كمتر شد، صداهايي از سلولهاي راهرو بلند شد، يك نفر گفت، آقا مسعود چند نفر رو امروز آردن، كسي كه به مسعود صدا شده بود، گفت كه در اين راهرو فكر كنم 2 نفر تازه وارد داريم، صداي اولي گفت فكر كنم در راهرو بغل هم يك نفر تازه وارد آوردهاند، صداها رد و بدل ميشد و غير از مسعود و آن يكي كه لهجه اصفهاني شديدي هم داشت و «ناصر» صدايش ميكردند، گاهي صداهاي افراد ديگري هم به گوش ميرسيد، در ابتدا چندان اعتماد به صداها نميكردم ولي آرام آرام از طرز گفتوگويشان به اين نتيجه رسيدم كه واقعا اينها هم زنداني هستند، خلاصه در ميانه كلام يكدفعه ناصر با همان لهجه اصفهانياش گفت آقاي قريشي كه خوشحال شدم كه «مسعود قريشي» در اينجاست و حداقل يك نفر هست كه حتي به اسم هم كه شده ميشناسمش.
در وسط حرف زدنها بود كه ناصر گفت بهتر است اين تازه واردها خود را معرفي كنند، و چون سلول دست راستي من بود با مشت به ديوار سلول كوبيد و گفت آهاي آقايي كه در سلول شماره 7 تازه وارد هستي، بگو كي هستي و از كجا اومدي و چه كار كردي؟
فكر كنم دوبار اين جملات را گفت تا در نهايت من خودم را معرفي كردم و گفتم كه مزروعي هستم و بخاطر اين ماجراي سايتها اينترنتي دستگير شدم، ناصر جواب داد كه تو با رجبعلي مزروعي نماينده اصفهان فاميلي كه من تاييد كردم و بعد ناصر شروع كرد كلي از پدرم تعريف كردن كه چه و چه و چه
بعد ناصر گفت كه نگران نباش آقاي مزروعي تو رديف اين طرف دو نفر ديگه در خصوص همين ماجراها دستگير شدند، يكيش اين آقا «مسعود قريشي» و دومي هم آقاي «ثاني» كه سلول آقاي ثاني درست روبروي توست.
با شنيدن اسم فريد اعتماد به نفس بيشتري گرفتم و پرسيدم درايتي كجاست، ناصر گفت درايتي در راهرو پشت سرمونه. بعد ناصر از مسعود خواست كه اسم تازه وارد ديگهاي رو كه امروز اومده بود بپرسه، مسعود هم پرسيد و بعد از چند لحظه صدايي گفت كه من «بابك غفوري آذر» هستم و روزنامهنگارم.
كم كم جو اعتماد بينمان بوجود آمد و آرام آرام حرف زدن را شروع كرديم، هرچند كه من هم كم حرف ميزدم و هم خيلي آرام جوري كه مجبور ميشدم بعضي جملات را دو يا سه بار تكرار كنم، در همين حين بابك گفت كه صبح در ماشيني كه من را آوردهاند او هم سوار بوده و در صندليهاي رديف آخر نشسته بوده، گفت كه صبح حدود ساعت 8 و نيم به خانه آنها ريخته بودند و دستگيرش كرده بودند و علت اينكه من را هم ساعت 11 دنبالم آمدند اين بود كه مشغول دستگير كردن و جمع كردن وسايل بابك بودند.
خلاصه فكر كنم حدود يك ساعتي با هم حرف زديم و فهميدم كه غير از مسعود و بابك و ناصر و فريد، سه نفر ديگر كه در ارتباط با فروش كتابهاي غير مجاز هستند هم آنجا در رديف ما بودند، آقاي راد كه مردي فرهنگي بود يكي از كتاب فروشان معروف تهران و دو نفر ديگري يكي رمضاني يك كتاب فروش مشهدي و ديگري هم فيروزي نامي كه او هم در ارتباط با توزيع كتابهاي غيرمجاز دستگير شده بود.
حدود عصري باز مرا براي بازجويي احضار كردند و اينبار چون من در بار اول هيچ چيزي را نپذيرفته بودم حتي همكاري با سايت رويداد را من را با «مهدي درايتي» رو در رو كردند و او را مجبور كرده بودند كه من را راضي كند كه اعتراف كنم كه با رويداد همكاري ميكنم كه در نهايت تلاش نيم ساعته بازجو در اين قسمت هم به نتيجه نرسيد. از نكات جالب اين روبرو كردن اين بود كه درايتي من را ميديد و چشم بند نداشت ولي من چشم بند داشتم و نميديدمش و درايتي كه ديده بود من سرم را با تيغ كوتاه كردهام بعد از اينكه به سلول برگشته بود به بچههاي ديگر گفته بود كه مزروعي خودش را آماده كرده كه يه مدتي رو اينجا بمونه حتي سرش رو هم تراشيده و اومده و هر چي من گفتم هيچ چيزي رو قبول نكرد.
شب را يادم نيست شام چه خورديم ولي از مرغ سرد ناهار بهتر بود و من هم به علت اينكه حراس اوليهام ريخته بود بيشتر خوردم، اميدوارم كه مسعود يا فريد يادشان باشد كه چهارشنبهها شام چي ميدادند تا اينجا را اصلاح كنم. مسعود با حافظهي خوبي كه داشت در طول يك ماه همه برنامه غذايي را از حفظ بود و هر وقت ميخواستيم بدانيم صبحانه يا نهار و شام چيست كافي بود از مسعود ميپرسيديم، البته آقاي راد هم بر روي ديوار سلولش برنامه را نوشته بود و گاهي او هم پاسخ ميداد ولي بيشتر سئوالمان از آقاي راد پرسيدن زمان بود و ايشان با دقت در طول روز زمان و ساعت را حدس ميزد و ميگفت چون كمي آفتاب در طول روز به سلولش ميتابيد.
بعد از شام بچهها باز شروع به حرف زدن كردند و فكر كنم بابك بيشتر از همه حرف ميزد و من و فريد كمتر از همه، در هر حال مسعود با بابك چون سلولهايشان بغل هم بود با هم رابطه دوستانه خوبي برقرار كرده بودند و مدام با هم اختلاط ميكردند هرچند فكر كنم يكبار كتك مفصلي به خاطر همين حرف زدن خوردند، اون شب كشف كرديم كه مهمان جديد راهرو پشت سرمان نيز پدر سينا مطلبي بوده و پيرمرد را به جرم پسر به زندان آورده بودند.
سلول من يعني شماره هفت شبها از يك نظر خوب بود با اينكه در روز نور مستقيمي نداشت ولي بالاي سر سلول فريد كه من از توري بالاي درب ميتوانستم ببينم يك هواكش قرار داشت گاهي اوقات روشن ميشد و موجب انبساط خاطر و آزار روحي همه ميگشت ولي شبها كه خاموش بود از لاي پرههاي هواكش ميشد تكههاي كوچكي از آسمان شب را ميشد تماشا كرد و اين شد تفريح شبهاي من كه گاهي ميتوانم آسمان را بدون واسطه ببينم و روزها هم كه گاهي يادشان ميرفت هواكش را روشن كنند، از لاي پرهها شاخههاي درختي پيدا بود كه گاهي باد به اين طرف و آن طرف ميبردش، آقاي راد ميگفت كه خوش به حالت كه ميتواني آسمان را به راحتي تماشا كني.
***
اينها گوشهاي از روز اول بازداشتم بود و اگر بخواهم ادامه دهم اين قصه سر دراز خواهد داشت، و نميدانم چقدر در محيطي مثل وبلاگ خواننده خواهد داشت.
نظرات
پیمان روشن ضمیر :
ای والله . مشتی حنیف . از فردا من روزی هزار تا آمار به سایتت میدم . یه کانتر نت استیت توش بزار . خاطرات زندان را هم ادامه بده
پیمان روشن ضمیر - September 1, 2006 1:32 PM
مهدی :
سلام حنیف عزیز
امیدوارم این خاطرات درسی باشد برای جوانان عاشق ایران، که ایران بدون جوانان شجاع سربلند نخواهد بود.
به امید ایرانی آباد ایرانی مردم سالار و ایرانی سربلند برای همه ایرانیان
به امید خواندن بقیه خاطراتت
موفق باشید
مهدی - September 1, 2006 1:34 PM
نوید حاجی مرادی :
خیلی از شجاعتت خوشم اومد !
به امید خواندن بقیه خاطراتت !!
دوستداره شما
حاجی مرادی
نوید حاجی مرادی - September 1, 2006 1:35 PM
احمد :
توروخدا بقیه شو بنویس تو خماری موندیم.
احمد - September 1, 2006 1:36 PM
مسعود بهنود :
اين تجربه نادري است. آدم ها مي روند زندان و شرح آن را بازمي گويند. براي تاريخ ما و زبان فارسي نادرست. هميشه حدس و گمان بوده است، اما اينک درست و راست واقعه. به باورم اثرها خواهد گذاشت اين زندان نوشته هاي اين سال ها. شايد کساني که بعد ها رفتند در آن اول کار اينقدر نترسند که ما ترسيديم. اين قدر ذهنشان مشغول مسائلي نشود که نبايد. خود را مجهز به خاطره هائي کنند که مي تواند در تنهائي آدمي را کمک کند. در اين زندان اخير سال 79 روزي ابراهيم نبوي را ديدم با چشم بسته و فقط رسيدم يک کلمه بگويم "خاطره مي شود داور" او بعد ها نوشت که اين کلمه خيلي برايش خوش آهنگ بوده است. آدم بايد دائم به خودش بگويد تمام مي شود. زندگي فيکس نيست. خيلي که خشمش گرفت به خودش بگويد پس نتوانستي خشمت را بخوري، پس ضعيف هستي. قوي باش. اما بدترين شب در سلول انفرادي براي من شبي بود که به تصادف دانستم در سلول روبرو محمد قوچاني است. در دادگاه شنيده بودم محمد متولد سال 55 است درست همسن نيما پسرم. از آن لحظه يک لحظه اين حس موذي راحتم نگذاشت که فکر کردم نيما در آن جاست نصف شب به اين کابوس پريدم و داد زدم. اين در حالي بود که وقتي شما ها در زندان بوديد، هميشه انگار بود که نيما زندان است. وقتي حنيف بود، اميد بود، آرش بود، سينا بود. شاگردانم بودند يا نبودند . آن ها را ديده بودم يا نه، فرق زيادي نداشت. خوش به دلم که در همان زمان حال و کلامم را نوشتم . اين وب لاگ نويسي هم عالمي دارد. ديگر کسي نيست که ملاحظه کاري کند. پس نوشتم از انصافعلي، از آرش سيگارچي و خلاصه همه و به جاي همه تان در سلول قدم زدم و تجسمتان کردم. به همه هم توصيه کردم وقت آزادي که بنويسند قبل از آن که گوشه هايش سائيده شود در ياد. حالا هم خوشحال شدم که نوشته اي. بنويس که هيچ چيز مانند موقعي که يادي نوشته مي شود دلچسب نيست. حتي کابوس ها را بايد نوشت اگر مي خواهيم از دستشان خلاص شويم. حنيف عزيزم ساده و گزارش وار و خواندني هم نوشته است.
مسعود بهنود - September 1, 2006 1:36 PM
محسن :
ادامه بده جالب است - مدرک تحصیلی شما چیست شغلتان چیست
محسن - September 1, 2006 1:37 PM
ayeh :
salam
hanif jan man ayeh hastam yek 2khtare 16 sale...! avalin bare meyam enja .
gerye nakardam , tasof khordam...!mit0onam hes ko0nam che sakhte bishtar az to baraye hamsaret !,
mayelam bagheya majarar0o bedo0nam albate agar monjar be yek salgarde dastgiri taze nashe....!
ama az bazgo va efsha kardan dast bar nadar nazar mahbase tan be roho andishe nofoz kone ! be omid rozhayi khosh dar irani abad...!
ayeh - September 1, 2006 1:38 PM
بی نام :
حنیف.همه چیز درست.من یک بار تورو دیدم.الان سر کار هستم و دارم اشک میریزم.تو همه چیزایی رو از روز اول نوشتی که تقریبا بر من هم گذشته بود.سالگرد من هم نزدیکه،نوبت خاطرات من کی میرسه؟یادته تو حیاط ساختمان .... دیدمت و یک کم صحبت کردیم؟موفق باشی و برام دعا کن
بی نام - September 1, 2006 1:39 PM
hossein :
حنيف عزيز و نه چندان خوش قول!!!!
از ايميل تو ممنونم من هم مايلم بقيه خاطرات تورا با جزييات بيشتر بخوانم به شرطي كه برايت دردسر تازهاي درست نكند.
راستي روزهاي بازداشتت با همسرت مصاحبه ي كوتاهي داشتم نگاه انساني و بي شيله پيله اي داشت اميدوارم ديگر در زندگيات شاهد چنين تجربه هاي تلخي نباشي و نسل من و تو بتوانند به زودي شاهد آزادي دموكراسي و حقوق بشر را در آغوش گيرد.
درود بر تو
hossein - September 1, 2006 1:40 PM
امیر :
سلام حنیف جان، البته اگر به ناشناسی اجازه دهی جان خطابت کند.
پرسیده بودی که آیا خاطرات بازداشتت خواننده خواهد داشت یا نه بنابراین در پاسخ نظر خودم را می گویم.
به عقیده من خاطراتت از بازداشت و به خصوص رفتار و شیوه عمل بازجویان هم از نظر جذابیت و هم از جهت محتوا مفید و غنی است. (همانگونه که برای من چنین بود)
تنها یک نکته می ماند و آن حساسیت شدید آنانی است که در موردشان می نویسی و خواهی نوشت، هرچند روش تو در بیان خاطرات با شیوه سینا مطلبی بسیار متفاوت است ولی به هر حال نمی توانم فراموش کنم رفتاری را که پس از انتشار خاطراتش با او خانواده انجام دادند، که خود نیز اشاره کرده ای.
پس به عقیده من کاری پس بزرگ و موثر را انجام می دهی و چنانچه ادامه دهی همواره خواهم خواند و درس خواهم گرفت.
شاد باشی
امیر - September 1, 2006 1:40 PM
baran :
salam aghaaie mazrooie
faghat khastam khahesh konam ke benevisid
hamin ....
baran - September 1, 2006 1:42 PM
4 سو :
کاش در گوشه ای ثبت کنی این روز ها را.شاید روزی فیلمی ساختند از این همه عدل و مهر ورزی!
4 سو - September 1, 2006 1:42 PM
رضا رواسی :
بسیار عالی لطفا باز هم بنویس
رضا رواسی - September 1, 2006 1:43 PM
mehrdad :
ايران به داشتن جواناني مثل شما افتخار مي كند لطفاٌ درصورت امكان ماهنامه مشاركت را برايم بطور مرتب ارسال فرمائيد.
با تشكر فراوان
به اميد ايراني آباد آزاد
mehrdad - September 1, 2006 1:46 PM
mehrdad :
ايران به داشتن جواناني مثل شما افتخار مي كند لطفاٌ درصورت امكان ماهنامه مشاركت را برايم بطور مرتب ارسال فرمائيد.
با تشكر فراوان
به اميد ايراني آباد آزاد
mehrdad - September 1, 2006 1:53 PM
آلوچه خانوم :
سلام . کار خوبی کردی اينها رو اينجا نوشتی . من تو رو می دونی از کجا می شناسم از نوشته نبوی و نوشته کسی توی وبلاگی که الان اصلا يادم نمی ياد کجا در مورد آقا زاده ای که اصلا شبيه آقازاده ها نيست . موفق باشی و اميدورام هيچوقت همچين روزهايی برات تکرار نشن .
راستی من عکس گوشه اين صفحه رو بيشتر دوست داشتم با اجازه برداشتمش گذاشتم توی قاب بارانی در کوير . يادر واقع بی اجازه برداشتم .
آلوچه خانوم - September 1, 2006 1:53 PM
Amin :
Well done....keep it on man
Amin - September 1, 2006 1:54 PM
رضا :
سلام
خسته نباشی
از بابت ایمیل ممنون
امیدوارم آزادی سهم مردم ما نیز شود.
راستی آیا کسی از زندانیهای اوایل انقلاب خاطرات خود را از برخورد چپها(اصلاح طلبان فعلی)منتشر نکرده تا با خاطرات شما مقایسه شود.
رضا - September 1, 2006 1:56 PM
خواننده :
حنیف عزیز
من تو را نمیشناسم . پدرت را هم نمیشناسم. بنابراین هیچ گونه تعلق عاطفی به شما ندارم . اما با نگاهی به نوشته هایت در یافتم که برای یافتن تعلق عاطفی کافی است که به صداقتت اعتماد کنم .
خواننده - September 1, 2006 2:00 PM
امین :
با مقاومتت خیلی حال کردم! ای ول. ایشاالله در دفعات بعدی از این تجربیاتت استفاده کنی شاید ما هم رفتیم استفاده کردیم! راستی لینک در لینکدونی روزانه دادم.
امین - September 1, 2006 2:00 PM
فيض :
سلام حنيف جان . با خواندن خاطراتت لحظه لحظه خودم را در كنارت حس مي كردم و حالا هم بي صبرانه منتظرم ادامه ماجرا را بنويسي وبدان تنها چيزي كه براي آيندگان ما مي ماند همين نوشته هاست وبايد روزي آيندگان ما بدانند در كشور ما چه گذشته وچه كساني وچگونه حكومت كرده اند اين وظيفه شماست كه براي آينده بنويسي واز هيچ چيزي هم هراس نداشته باش و مطمنم كه شجاعت پدرت را به ارث برده باشي ودر مقابل ظلم هرگز سكوت نكني وبداني كه حقيقت هميشه پيروز است و براي تو التماس دعا دارم.
فيض - September 1, 2006 2:01 PM
مهرداد ترابی :
سلام حنیف جان
آن روزها افتخار آشنایی شما را نداشتم.ولی وقتی خبر بازداشت شما و سپس خانم قاضی ، خانم عباس قلی زاده و امید معماریان را شنیدم دلم گرفت .دلم گرفت از اینکه چرا باید جوانانی به مانند امید،حنیف و فرشته به خاطر خیال پردازی برادر حسین و دوستانش گرفتان از خدا بیخبرانی شوندکه نه دین دارند که اگر داشتند با کسی مانند فرشته قاضی آنگونه برخورد نمی کردند.و نه حریت دارند که اگر داشتند با جوانان کشور ما اینگونه برخورد نمی کردند .
حنیف جان بی صبرانه منتظرم که شاید وقتی پیش آید تا خدمت شما برسم .انشا الله شاید هفته ی بعد . در ضمن از میلیکه فرستادید ممنون ولی متاسفانه فونتش خوانا نبود .
خدا حافظو به امید دیدار
مهرداد ترابی - September 1, 2006 2:01 PM
محمد جواد طواف :
مرسی حنیف جان .. دمت گرم که اینها رو می نویسی... وسوسه شدم من هم جریان بازداشت های سال 78 خودم رو که تا الان چیزی ازشون ننوشتم رو بنویسم... یکبار زندان توحید .. و یکبار زندان 59 سپاه....
محمد جواد طواف - September 1, 2006 2:07 PM
میرزا پیکوفسکی :
امیدوارم نقل این ها کار دستت ندهد. در ضمن این بار بگو اسد را بگیرند و تو راست راست بچرخ.
میرزا پیکوفسکی - September 1, 2006 2:07 PM
Alius :
درود حنیف عزیز/ کار با ارزشی است که هرچه جزییات بیشتر باشد با ارزش تر خواهد شد! در فانوس به مطلبتان لینک دادم پایدار باشید
Alius - September 1, 2006 2:08 PM
freedom to Iran :
Dorood bar Farzandane rasekh-e iranzamin..
Aghaie Mazrooei benazare man in Vazife tamamie Ghorbanian wa Asibdidegane hokoomate jahl wa neza ast keh atrafian wa ayandegan ra az jenaiatha aleihe hoghooghe bashar ra agah sazand, ta payan dade shawand in bi-adha
freedom to Iran - September 1, 2006 2:11 PM
مسعود برجيان :
با سلام خدمت شما
پدرتان را ديروز در اصفهان ديدم. در مراسم يادبود آيتالله طالقاني شركت كرده بود. همچنان خندان و اميدوار مينمود.
اما دربارهي آنچه نوشتهايد. به قول معروف "اين نيز بگذرد" و از زبان مثلي ديگر "روسياهي به زغال ميماند"!
مسعود برجيان - September 1, 2006 2:15 PM
seyyed :
آقای مزروعی، خاطراتی که می نویسی خیلی جالب و درس آموزه اما یک نکته ای را می خواستم در این رابطه تذکر دهم با توجه به این که حتما اینها را بازجوها و بازپرس های شما و بالاخره کسانی که باید بدانند، می خوانند، بعضی ترفندها و نکاتی را ممکنه از توی این مطالب یاد بگیرند که برایشان تجربه بشه و حواسشون در مورد کسانی که بعدا گیرشون می افتند به کار ببرند. به هر حال امیدوارم سالم و موفق باشید.
seyyed - September 1, 2006 2:15 PM
علی اکرمی :
سلام حنیف
1-خاطراتت خیلی خوب وبد و فکر کنم اگر تو یا یک روزنامه نگار دیگر فرصت داشته باشید خیلی خوبه که بتونید یه گزارش کامل از کل بچه هایی که تو این یکی دوساله توسط اطلاعات موازی دستگیر و شکنجه شدند تهیه کنید
و دوم اینکه همچنان ناراحتم که چرا مطالب رو قبل از انتشار ویزیت می کنی
موفق باشی
علی اکرمی - September 1, 2006 2:20 PM
ali :
همينجور که می خواندم ياد داستانهای بعد از انقلاب افتادم که از زندانيهای زمان شاه چاپ می شد. باورم نمی شود که بعد از ۲۷سال همون حرفها ولی حالا در جمهوری اسلامی. بنويس شايد بد کاران لحظه ای به خود ايند.
ali - September 1, 2006 2:20 PM
yashar :
گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغان
هزار باده ناخورده در رگ تاك است
اول اینکه متاسفم
دوم اینکه خواهش میکنم ادامه بدین و بیشتر با جزئیات بنویسین
منم هم برای شما هم پدر بزرگوارتان و هم خانواده محترمتان آرزوی پیروزی میکنم
پیروز باشید و سربلند.
yashar - September 1, 2006 2:21 PM
وارطان :
الهی به زمین گرم بخورن که تورو گرفتن و اون اسد رو ول کردن!جدا از شوخی امیدوترم دیگه هیچ وقت تکرار نشه.برای هیچ انسان بیگناهی.شادمان باشی حنیف جان.
وارطان - September 1, 2006 2:21 PM
پيام :
آقا حنيف بنويس، حتماً بنويس. اين نوشته ها خيلي لازم و ضروري است. يکي از کمبودهايي که ما داريم، اين است که فرهنگمان بيشتر شفاهي است. يعني بخشهاي مهمي از تاريخ و فرهنگ ما بصورت مکتوب در نيامده است. حتماً با جزئيات کامل وقايع را بنويس. اما بدون هيچ تعصب و پيش داوريي. خيلي خوبه که حالا بعد از يک سال داري مي نويسي. تو اين يک سال حتماً نارحتي ها و عصبانيت هايت فروکش کرده است و حالا ميتواني مثل يک وقايع نگار اتفاقات را تعريف کني. براي خود من که به شخصه اين تجربيات را نداشتم، خيلي جالب بود. بخصوص روابط دوستانه و صميمي کساني که در سلولهاي انفرادي خودشان حتي نمي توانستند همديگر را ببينند.
پيام - September 1, 2006 2:22 PM
Alireza :
Agha Hanif,
Please write more and more. It is so interesting, it reminds me of Nikahang's weblog. I am also Esfahani but I have been living in Chicago for a long time.
The last time I was in Esfahan, I voted for your father.
Eradat,
Alireza
Alireza - September 1, 2006 2:22 PM
kian :
از زندان رفتن و بازجویی شدن زیاد شنیده ایم.اما همه این شنیده ها کلی و به درد نخور بوده اند.خواهشم این است که ادامه ماجرای زندانی شدنت را با جزئیات کامل بنویس.نگران خواننده نباش خودم برایت جور می کنم.
kian - September 1, 2006 2:23 PM
مسعود رهبري :
حنيف عزيز سلام. اگر بازداشت شماها و افشاي شجاعانه رفتارهاي بازجويان اين نتيجه را داشته باشد كه بعديها دست كم يك سيلي كمتر بخورند، بايد به سبب تحمل اين روزها خداوند را شاكر بود.
مسعود رهبري - September 1, 2006 2:23 PM
behnam :
I read your story. This story is similar to many recent stories that happened to iranian journalists. The power of pen, weblog and media became so obvious for both sides. interesting is that they can not have the same power because nobody reads what they are writing. see how many people buy keyhan resalat or jomhoury eslami. media is so different from the revoloution.
.there are satelite, internet and many other medias. the other hand young generation of Iran is different from the young generation of that time. We are wiser. we read good quality journals these days and we don't use rubbish "ism" language in our speaking. we are closer to reality and we know what we want.
this is the reason that we don't use violence in our actions and language and they use it because they belong to the old generation. they will be extinct like many ideas and openions but we survive because our ideas are pupolar. good luck man.
behnam - September 1, 2006 2:24 PM
اردلان :
حاج آقا حنیف:
آیا شده هیچ وقت از پدرتان بپرسید که نقش ایشان در زندانی کردن و شکنجهای جسمی و روحی وهمینطور اعدامها در جمهوری اسلامی چه بوده است؟
حنيف: من نميپرسم، چون ميدانم كه آن موقع كجا بوده و چه ميكرده ولي شما كه تهمت ميزنيد و علاقه داريد كه همه را مثل جانيها ببينيد بگوييد
اردلان - September 1, 2006 2:25 PM
babak :
benevis aghaye mazrooi,ba joziat benevis
babak - September 1, 2006 2:25 PM
فرياد :
سلام حنيف عزيز
از مطلبت متاثر شدم و اينكه چرا انسان نتواند در يك سيستم سالم سياسي فعاليت سياسي بكند.مطمئن باش اين اوضاع باقي نخواهد ماند.پايدار و تستوار باش.
تاريخ به مبارزان راه آزادي افتخار مي كند.
فرياد - September 1, 2006 2:25 PM
حميد رضا :
درناك ولي بسيار زيبا بود.سالها پيش كتابي از به آذين
به نام(مهمان اين آقايان)خواندم كه بسيار كتاب خواندني و پر باري است.يكي از بهترين نثرهاي زبان فارسي.فضاي كتاب در زندان مي گذرد.نوشته شما مرا ياد آن كتاب انداخت.حتما ادامه بده و شرح اين ماجراي تاريخي را با نثر خوبت بنويس.نوشته ات حس بسار خوبي دارد و بسيارها نيز خواهند خواند.نگران تيراژ خواننده ها نباش.
ارادتمند/شاعر گمنام!
حميد رضا - September 1, 2006 2:26 PM
سید علی :
با سلاماقا حنیف از اینکه صفحه ای از تاریخ گشودید ممنونم تا بوده ایران همین بودهبرای شماباباتون و خانمتون ارزوی موفقیت دارم.
سید علی - September 1, 2006 2:27 PM
مسعود صلواتی زاده :
دمی وقت بگذار سحر نزدیک است
امیدوارم روزی فرا رسد که بجز جانیان کسی را در هیچ سلولی محبوس نکنند
حنیف خان دست از مبارزه برندار که روزی که عقب نشینی سرآغاز دوران فاشیستی خواهد بود
همچنان گرم بنویس
مسعود صلواتی زاده - September 1, 2006 2:28 PM
اسغر :
بنویس آقا. اینا هیچ جا نیست جز همینجا. باید ثبت بشه. با جزییات کامل بنویس.
اسغر - September 1, 2006 2:28 PM
سعيد :
بسيار عالي بود، کاش بيشتر و با جزئيات بنويسي، اينها همه اش تاريخ است، نگران خواننده اش نباش، من که مثل يک داستان هيجان انگيز دلم نمي خواست تموم بشه، اگر هم اينجا ننوشتي پيش خودت بنويس، چند سال ديگه يادت مي ره، حيف است ... اميدوارم ديگران هم بنويسند.
سعيد - September 1, 2006 2:29 PM
... :
MONTAZERIM KE EDAME BEDID
... - September 1, 2006 2:29 PM
احسان :
داداشي گلم خيلي خوب وبد باز هم بگو
خيلي متاثر شدم و تمام خاطرات اون روزها داره تك تك تو ذهنم مياد و خيلي اذيتم مي كنه .
فقط اين و بگم كه خيلي گريه كردم .
اميدوارم داداشي و خواهر گلم ديگه هيچ وقت تو زندگي به مشكل بر نخورند و هميشه خوب و خوش و خرم در كنار هم باشند .
احسان - September 1, 2006 2:30 PM
مرغ دريايي :
تازه گرم خوندن شده بودم،پس ما بقي رو كي مي نويسيد؟؟؟؟
مرغ دريايي - September 8, 2006 1:51 PM
ahmad :
هراس نه حراس
ahmad - September 8, 2006 7:41 PM
حجت :
اسد رو نگرفتن چون ماني باهوش بود.
تو رو گرفتن چون مهدي خنگ بود!
حجت - September 8, 2006 9:50 PM
پیام برازجانی :
حنیف جان مخواستم خواهش کنم اگه برات مسبب مشکل نمی شه همه رو بنویسی.
پیام برازجانی - September 8, 2006 10:18 PM
بهروز شجاعي :
سلام...حنيف جان بسيار زيبا ولي تلخ بود...زيبا به خاطر نثر گيرايت و تلخ به خاطر هزينه هايي كه بچه هاي اصلاح طلب هر كدوم به هر نحو دادند و خيليا قدرشونو نمي دونن.....بقيه اين خاطره تلخ و زيبا رو حتما بنويس...
بهروز شجاعي - September 8, 2006 11:31 PM
دلارام اکار :
سلام حنیف جان:
تجربه ای بدست آووردی که می ارزه به بازداشتی!
موفق و همیشه آزاد باشی.
دلارام اکار - September 9, 2006 4:09 AM
آدم :
سلام داداشی
وقتی این نوشته های تو رو می خوندم به یاد روزهایی می افتادم که تازه تو روزنامه ها دیدم که تو رو گرفتن. به یاد روزهایی می افتم که دستم به جایی بند نبود و نمی تونستم خبری ازت بدست بیارم. کل خبرهایی هم که ازت داشتم از روزنامه شرق می خوندم. موبایلت که هیچ وقت جواب نمی داد...
بچه ها هم که خبری ازت نداشتن...
پدر و مادرت هم مثل بقیه...
حساب من رو بکن که تو شهر غربت داشتم دیوونه می شدم و هر چند روز یک بار بغضم به خاطر تو می ترکید.
الانم بضم کرفته. مثل همون روزهایی که از بی خبری داشتم دیوونه می شدم. مثل همون روزی که آزاد شدی و گریه کردم اما تو باز مثل همیشه دعوام کردی که گریه نکن.
مثل همون روزی که باز تو روزنامه خوندم که آزاد شدی و هیچ کس خبرم نکرد که داداشت آزاد شده.
آدم - September 9, 2006 1:35 PM
صادق صدق گو :
سلام
این مطلبایی که نوشتی 90% اش رو سال گذشته هم بهش اشاره کرده بودی.بهتره دنباله اش رو بنویسی و اون چیزایی رو که "نباید" بنویسی،بنویسی!!؟
ولی از من می شنوی این خاطرات بازجویی تا آزاد شدنت رو بنویس تا کم کم به دست فراموشی سپرده نشده.اقلاً اینجوری کامل تر می مونه.
من حتی حرفهای رد و بدل شده در بازجویی ام رو درست یادم نیست چه برسه به تاریخ احضار و بازجویی!
ارادت
صادق صدق گو - September 9, 2006 3:49 PM
صادق صدق گو :
سلام
این مطلبایی که نوشتی 90% اش رو سال گذشته هم بهش اشاره کرده بودی.بهتره دنباله اش رو بنویسی و اون چیزایی رو که "نباید" بنویسی،بنویسی!!؟
ولی از من می شنوی این خاطراتت از بازجویی تا آزاد شدنت رو بنویس تا کم کم به دست فراموشی سپرده نشده.اقلاً اینجوری کامل تر می مونه.
من حتی حرفهای رد و بدل شده در بازجویی ام رو درست یادم نیست چه برسه به تاریخ احضار و بازجویی!
ارادت
صادق صدق گو - September 9, 2006 3:50 PM
صادق جم :
آقا مبارکه!
ایشاالله به پای هم پیر شین.
والله ما هم دستگیر شدیم. اما مثل مال شما کلاس نداره!
صادق جم - September 9, 2006 6:26 PM
pedram :
http://rooz.wordpress.com/
pedram - September 9, 2006 7:07 PM
:
سلام. نوشتن این حرفها خیلی خوبه مخصوصا اگر تا آزادیت ادامه بدی ... . داستان "هپی اند" بیشتر خواننده داره(-8
Anonymous - September 9, 2006 7:29 PM
محمد :
هنوز کامل نخوندم.نظرم رو راجه به مطلب بعدا میگم.ولی خوشحالم که این مطلب این همه خواننده داشته.پس دیدی در محیطی مثل وبلاگ هم میشه نوشت به این شکل.پس لطفا ادامه بده.
محمد - September 10, 2006 5:21 PM
sima :
آقای مزروعی عزیز،
چقدر خوب که خاطراتتون رو نوشتید. هرچند شاید هنگام نوشتن برایتان بسیار سخت بوده، اما خواندنش برای امثال من خیلی مهمه. ماها باید بیشتر با آنچه در کشورمون می گذره آشنا بشیم. به لطف وبلاگ نویسی و وبلاگ نویسانی مثل شما، ما به راحتی به منابع با ارزشی دسترسی داریم. منابعی که
دور از سانسورهای متداول یا حداقل با سانسور بسیار کم تر در دسترس همه است.
امیدوارم همیشه موفق و سلامت باشید و هیچ گاه این تجربه ها برایتان تکرار نشود.
sima - September 10, 2006 5:29 PM
محمد :
خواندم و بغضیدم و پسندیدم و لینکیدم.
حالا که همش رو خوندم واقعا ازت میخوام تا همش رو بنویسی.
محمد - September 11, 2006 2:26 AM
محمد جوان :
برادرم حنيف
آنچه روايت نموده اي بخشي ازيك رمان بلند است .
و تو از ياد برده اي كه بخش هايي را براي ما بنويسي كه در ديداربا قاليباف به خاطر آن عصيان كردي و ....
حنيف ناگفته هايت را هم بگو
بگذار همه ما بدانيم كه بعدها قرار است چه بلايي بر سرمان بياورند.
راستي حنيف جان
آنهايي كه دستگير مي شوند و حامي همچون پدر بزرگوارتان ندارند چه مي كنند .
شما كه ان همه پشتوانه سياسي داشتيد با شما ان كردند كه نبايد پس واي برما و ....
راستي از محسن مهيمني چه خبر؟
محمد جوان - September 11, 2006 11:14 AM
delaram akar :
salam hanif jan:
togif roznameh sharg ra tasliyat migam
!sharmeshon bad
delaram akar - September 11, 2006 4:01 PM
دادفر :
آقاي مزروعي!
آنچه ديدي بر قرار خود نماند
اين چه بيني هم نماند برقرار
اين که در شهنامه ها آورده اند،
رستم و رويينه تن اسفنديار،
تا بدانند اين خداوند ملک
کز بسي خلق است دنيا يادگار!
دادفر - September 11, 2006 6:03 PM
فاطمه عرب سرخی :
آقا ما به هر حال مخلصیم.موفق باشید.
فاطمه عرب سرخی - September 17, 2006 8:37 PM
سيما :
اگر مي شه و معذوريتي نيست، ادامه بديد. به شدت منتظريم.
حنيف: فكر ميكنم لينكهاي ادامه تا حدي بيان آن دوران رو به دوش بكشن، معذوريتي در بيانشان ندارم اما شايد گفتن خيلي چيزها هم الان بعد از سه سال ديگه بي معني شده، گو اينكه شايد همين خاطره هم الان بي معني شده باشد و خودم بيجهت به آن اهميت دارم ميدم
سيما - September 8, 2007 12:50 PM
:
سلام این متن را دو باره و ده باره می خوانم و تعجب می کنم شما که این قدر خوب به یاد داری چرا همه را نوینویسی باور کن خاطرات مقاومت شما و دیگران اصلا خسته کننده و کهنه نیست
Anonymous - September 8, 2007 2:22 PM
پنگوئن :
هی... خوب شد فقط در همین امروز دستگیر شدی. اگر چند روز دیگر هم بود، دیگه میخواستی چقدر بنویسی!!!!!
از این به بعد سعی کن یه خورده خاطراتت را قطعه قطعه کنی و بنویسی.
ولی حتما بنویس مخصوصا از این دستش را.
پنگوئن - September 8, 2007 4:31 PM
حنیف شعاعی :
خیلی خوب و خوندنی بود.
از تجربیاتت استفاده می کنیم اگر...
حنیف شعاعی - September 8, 2007 4:55 PM
محمد :
سلام
من نبودم
این خاطره رو پارسال خوندم.امسال هم قصد دارم بخونم.ولی یادت باشه پارسال بعد از این مطلب همه خواستند که ادامه بدی اما ادامه ندادی.
حنيف: در پاسخ به يك نظر ديگر نوشتهام كه فكر ميكنم لينكهاي ادامه كفايت كند زيرا در متن بيشتر نامهها به خاطرات اشاره شده
محمد - September 8, 2007 5:06 PM
روزبه :
سلام دوست عزیز و گرامی،
وبلاگ زیبا و پر محتوای شما را مطالعه کردم و از آن بسیار لذت بردم.
موفق و موید باشید.[گل]
روزبه - September 9, 2007 12:17 PM
حسين :
موفق باشي حنيف جان.
اگر نه روبرو اما با تلفن بسيار با شما در انتخابات هم كلام شده ام آنگاه كه معين را ياري مي كردي.
شجاعتت را مي ستايم: يكي اينكه آن دست خط كذايي را توانسته بودي از زندان خارج كني تا گفته هايت را اثبات كني و ديگر بار وقتي قاليباف را در دانشگاه شرمنده كردي.
حسين - September 9, 2007 6:28 PM
ashkan :
man ke khosham omad az khateratee
khoda kone roozy bere ke dige kasy ro be in jormaha dastgir nakonan
ishala mardom emsal majles be slahtalaban ray bedam va onaham be khodeshon tekony bedan
ashkan - September 9, 2007 10:41 PM
:
حنيف عزيز سلام.شجاعانه نوشتي.اي كاش اين آدمها از گذشته هاي نه چندان دور و از حال خودشان شرمنده مي شدند ولي به قول شهيد مطهري آدمهايي كه بنام دين جنايت مي كنند از هر سبع خطرناكتر و وحشتناكترند. درك مي كنم كه در آن دوران چه كشيدي. پايدار باشي.
Anonymous - September 10, 2007 1:07 AM
مهیار هادی زاده :
حنیف جان ! خیلی وقت بود که کسی تو وبلاگستان ، این جوری خوب و تاثیر گذار ننوشته بود. نگران طولانی بودن مطلب نباش ، این طوری که تو نوشتی اتفاقا به نظرم مختصر هم آمد.بیشتر و مفصل تر بنویس که هنوز جای نوشتن و ادامه دادن داره.
مهیار هادی زاده - September 10, 2007 2:43 PM
:
آخه مردیکه گوه تو که جرات مبارزه رو نداری گوه می خوری سایت می زنی . عوضی برای یه احضاریه فرار می کنی اون ور ایران . بلاخره یه روز چوب تو ... .اونجاتت می کنیم . از تو گنده تراش هیچ غلطی نکردند . چه برسه به تو .
حنيف: حيف كه اصلا حوصله جواب دادن رو ندارم ولي يادم نبود كه وقتي داري مثلا مبارزه ميكني بايد هر روش غيرقانوني كه شما و امثال شما ترويج ميكنيد رو هم به صورت خودكار قبول كنيم، در ضمن بابت حواله ممنون
Anonymous - September 10, 2007 10:11 PM
علی ل :
آقای مزروعی نوشته ی شما را در سایت "امروز" خواندم مشتاق خواندن ادامه ی مطلبت هستم.
علی ل - September 11, 2007 1:02 AM
محتشمی :
حنیف جان ممنون که نوشتی
لطفا ادامه بده همینطور شجاعانه
دلم برای بی پروایی و شهامت تنگ شده به اندازه خود دنیا :(
محتشمی - September 11, 2007 2:25 AM
قلی :
سلام من کل خاطرات شما را خواندم خیلی قشنگ بود
قلی - September 15, 2007 4:32 AM
ali :
پاینده باد ازادی .به این شدت تجربه یی نداشتم ولی حس کردم چی کشیدید.چیزی بدتر از محدود بودن و مورد اذیت قرار گرفتن نیست.انشالله سلامت باشید.اگر میشه از روزهای پایانی و یا موارد حساس پیش اومده رو نقل کنید.یاحق
ali - September 15, 2007 2:53 PM
mojtaba :
khili ali bod delam tang shodeh bod az inke kamtar mineveshti ,damet garm
mojtaba - September 8, 2008 3:35 AM
هادی :
زندان نویسی! چه تعبیر جالبی آقای بهنود گفته اند! و درست هم گفته اند. حتماً ادامه دهید آقا حنیف
هادی - September 9, 2008 4:44 AM
سید علی :
سلام خوبی خیلی جالب بود و از تجربیات شما استفاده کردم. موفق باشی استاد مهربون
سید علی - September 11, 2008 12:10 AM
majid khorrami :
سلام سال 84 زمانی که برای تبلیغ دکتر معین به شهر پدری من تربت حیدریه آمدی به تو گفتم که ذکاوت و صداقتت را بایستی ستود و اینک نیز بار دیگر بایستی بر حرف قبلیم تاکید مجدد نمایم یادم نمی رود زمانی که در 16 سالگی در مابین سالهای 79 تا 80 چند باری به بهانه های مختلف راهی زندان و سلول انفرادی شدم سوالم این بود که پاسخ سوالاتم را چرا بایستی با زندان دریافت کنم ولی اینک که بزرگ تر شدم آن را به خوبی درک کرده ام به امید دیدار مجددت مجید خرمی ساکن دیروز تربت حیدریه و شهروند امروز بجنورد
majid khorrami - September 21, 2008 9:24 PM
فرزاد حسنی :
جالب بود این خاطرات گرانقدر و پربار ...موفق باشی
فرزاد حسنی - September 23, 2008 3:24 AM
حسين نوراني :
ادامه بده و بنويس. من هم ياد يكي دو تا مصاحبه اي افتادم كه با خانمت گرفتم واسه فكر كنم ايلنا. بعد هم دعا كميلي كه برات داشتيم و يه پيرهنت كه آويزون جالباسي اتاق اطلاع رساني بود و روش نوشته شده بود مبارز نستوه اگه اشتباه نكنم.
ياد همه چيز افتادم فعلا جز دلخوريها كه سر جاي خود محفوظه. به هرحال تو مسير مبارزه به هر مبارزي بايد درود فرستاد. پس درود
حسين نوراني - September 24, 2008 3:53 PM
حسام :
سلام. حال شما؟ فکر نمی کنم شما من رو به خاطر بیاری. ولی به هر حال. اتفاقا بد نیست که گاهی از این گونه اتفاقات بنویسیم. شاید برای همه مفید باشه. خدارو چه دیدی؟ با این وضع و این دولت مهر ورز همه چیز امکان داره. موفق باشید عزیز
حسام - September 29, 2008 12:02 AM
مرتضی :
حنیف جان سلام امیدوارم حالت خوب باشد . حنیف تو عضو بنیاد باران هستی یا نه اگر من بخواهم عضو شوم چه کمکی به من میتوانی بکنی میخواهم برای اصلاحات و محمد خاتمی در حد توانم کار کنم در سخنرانیهایش شرکت کنم با تشکر
حنيف: پاسخ را برايتان ايميل كردم
مرتضی - September 30, 2008 3:03 PM
:
سلام خوبيد؟نمي تونم بگم از خواندن خاطراتت چه حسه غروري بهم دست داد.مهمتر از آن حضور همسر و خانوادت در كنارته.مهم اينه كه الان سالمي و سربلند.موفق باشيد.
Anonymous - October 16, 2008 4:26 PM
:
حنیف جان تروخدا ادامه بده !!! این روزها احتمال دستگیر شدن تمام ماها هست . به انواع جرائم. اینکه من ( نوعی ) از قبل شنیده باشم که اونتو چه خبره و چطوریه خیلی خیلی میتونه کمک کنه.
صمیمانه خواهش میکنم که ادامه بده.
Anonymous - July 8, 2009 4:32 PM
:
یا علی
Anonymous - July 8, 2009 4:56 PM
:
ادامه بده جالب است
Anonymous - July 9, 2009 4:24 AM
:
مطمئنم به اندازه من نترسیدی .چون پدرت رو داشتی .اما من پدرم نبود . یعنی18تیر از ناراحتی حرفهای رهبر دق مرگ شد .جبهه رفته بود و برادر 3شهید . ناراحت بود از اینکه رهبر گفته اگه عکسمنو هم آتیش زدن شما کاری نکنید . همیشه با من دعوامیکرد. منو هم بردند به جرم وبلاگ .. هیچی ازم نگرفتن توی 13 روز شکنجه . اما اتهام بدی بهم بستن ... روابط نا مشروع ....شایدیه روزی حقایق آشکار بشه . من آنقدر ترسیدم که حتی پنجره ها رو هم میبندم وقتی صدایی بلند میشه . بعد از 2 سال هنوز کابوس می بینم و ...
Anonymous - July 9, 2009 4:44 AM
:
حتما ادامه بده اگر برات خطری ندارد. کمک می کنه به بقیه ما که اگر در این شرایط قرار گرفتیم آمادگی ذهنی داشته باشیم. زنده باد پدر و مادری که چنین فرزندی تربیت کردند
Anonymous - July 9, 2009 6:33 AM
مهتا :
اگرچه یاد آورش حتما درد داره ولی نوشتنش هم مهم هست. پس بنویس مرد بزرگ... به امید روزهای روشن..
مهتا - July 9, 2009 8:42 AM
شیرزاد :
من دیگه دارم بالا می آرم
بابا
حکومت یه گهی خورد تو رو چند روز انداخت تو زندون نمی خای دست ورداری
ننه مرده امیرانتظام عمری تو زندان بوده و هست انقدر خاطره نویسی نمی کنه
بخدا به پیر به پیغمبر فهمیدیم تو مهمی
من برای اینکه باورت بشه حاضرم هر سال جای تو خاطرات زندانت رو بنویسم بخدا حفظ شدیم بسکه اون خاطرات رو برامون قرقره کردی
میگن مگسه نشست رو یه حنیفی اونم گفت
به
ما هم گهی شدیم آآآ
شیرزاد - July 10, 2009 3:19 AM
یک جنوبی :
حنیف جان امیدوارم موفق باشی و ادامه بدی نوشتن خاطرات خودت رو گر چه برات تلخه ولی برای ما جالبه - پیروز و سربلند باشی
یک جنوبی - July 12, 2009 10:04 PM
زهرا :
سلام
لطفا بقیه اش را هم بنویسید
زهرا - July 14, 2009 4:58 PM
:
سلام
خواهش می کنم نوشتن خاطراتتونو ادامه بدین.
Anonymous - July 23, 2009 2:44 PM
فرید :
جالب بود ، لطفا ادامه بده ، چون آموزنده هست ، مخصوصا برای این دوران که هر از گاهی یکی رو دستگیر می کنند ، لااقل با شرایط و جو این جور جاها آشنا می شیم.
فرید - July 31, 2009 2:49 PM