« شادباش | اول دفتر | براي آزادي مهدي بوترابي »

چگونه اينگونه شد ؟!

دوست عزيزم سيدآبادي ارجمند دعوتم كرد تا در دوره جديدي كه در وبلاگ‌ها به راه افتاده شركت كنم و در مورد «چه کسان و چيزهايي در زندگی‌ام تاثیرگذار بوده اند!» بنويسم كه اميدوارم اين خطوط جوابي به آن باشد.

1- جنگ: سالهاي خردسالي نسل ما به اين واقعه گذشت و نگذاشت آنچنان كه امروز كودكان كودكي مي‌كنند، كودكي و شادي كنيم. شايد به شخصه آنچنان اين دوران را بخاطر در سفر بودن لمس نكرده‌ام اما ديدم و لمس كردم كه جنگ تنها موجب شد كه كودكي‌مان را با ترس و دلهره و آژير طي كنيم و تلاش مي‌كنم در آينده ديگر اين اتفاق دامنگير كودكان بي‌گناه نشود.

2- سلام: بار اولي كه درك كردم روزنامه چيست موقعي بود كه در دوره طرح كاد دوره دبيرستان در حروفچيني روزنامه سلام مشغول ياد گرفتن حروفچيني بودم و هميشه برايم آرزو بود كه از اين بخش فني خارج شوم و قدم در جايي بگذارم كه همه مي‌گفتند آنجا تحريريه است و تمام سعي‌ام را كردم تا در آن بخش شروع به كار كنم و در نهايت در 18 سالگي اين فرصت برايم پديدار شد.

3- سربازي: در سرماي بيابان‌هاي بيرجند تنهايي را ياد گرفتم، در خواف مواجه با مرگ را و در مشهد آشنايي با دوستاني را كه همچنان به دوستي‌شان مفتخرم

4- فرنوش: صبوري و گذشت را و فداكاري براي ادامه يك زندگي پرنشيب و فراز يادم داد هرچند كه نمي‌توانم ذره‌اي از آن را جبران كنم.

5- پدرم: آموزگار هميشگي‌ام، ياد گرفتم با او كه چگونه فكر كنم و چگونه فكرم را بيان كنم مي‌دانم هيچگاه نتوانستم خواسته‌هايش را بعنوان يك فرزند برآورده كنم اما هميشه به ديده يك دوست نگاهش كردم، هرچند كه گاهي اطرافيانش فكر مي‌كنند كه من برادر كوچكش هستم.

6- عباس عبدي: در سلام و نوروز از او ياد گرفتم چگونه ديدن جامعه و دنيا را و اينكه انسان به لحظه تصميم‌گيري كند، هميشه ديد روزنامه‌نگارانه‌اش را ستودم.

7- كريم ارغنده‌پور: قلمي كردن تفكر را از او آموختم و اگر دستم را نمي‌گرفت شايد امروز فرسنگ‌ها تا روزنامه و روزنامه‌نگاري فاصله داشتم.

8- بازجويم: كه خشم و كين و غضب را بارها و بارها در چشمانش ديدم و دم بر نياوردم و ياد گرفتم كه خشمم را براي روزهاي مبادا فرو دهم.

يادم نيست اسمش چه بود: كشاورز، كاظمي و يا هر چيز ديگري ولي دليل آن شد كه سعي كنم سخاوتمندانه ببخشم او را و برايش آرزوي مغفرت كنم.
9- مصطفي معين: از او آموختم كه مي‌توان كار سياسي كرد، اما در كنار آن با وجدان بود و سلامت نفسش را با هيچ چيزي معاوضه نكرد.

10- وبلاگم : كه حكم دوست جدا نشدني‌ام را يافته و اميدوارم سختي‌هاي روزگار مرا از او جدا نكند، او به من ياد داد كه دايره اطرافيان انسان چيزي بيش از آني است كه به چشم مي‌آيد، تجربه‌اي كه در روزنامه‌نگاري قابل لمس نبود.

11- و هنوز فكر مي‌كنم در ابتداي راهم، راهي كه گرچه آغازگرش به اختيار من نبوده اما امروز كه 28 بهار از آن گذشته هنوز در سرآغازش ايستاده‌ام و بايستي افق روشن آينده را بهتر نظاره كنم و بياموزم، اگر بخواهم بنويسم اين فهرست به درازا مي‌كشد كه نه حوصله‌اش موجود است و نه جايش اينجاست.

دوستان زيادي را مايلم به اين بازي دعوت كنم وليكن آنهايي كه در خاطرم هستند را مي‌آورم،‌ بقيه هم عذر تقصير را برگردن كم حافظه‌گي‌ام بگذارند:

فرنوش - علي مزروعيمصطفي معين - كريم ارغنده‌پورمسعود بهنود - عباس عبدي احمد شيرزاد - محمدعلي ابطحي - دلارام غنيمي‌فرد پوپك صابري - فخرالسادات محتشمي‌پورعلي دهقان آرش حسن‌نيامحمدجواد روحبهزاد باشو آرش غفوري - سيامك قاسمي احسان قلم‌چي و همسرشعلي معظمينيك آهنگ كوثر – آرش عاشوري‌نياعلي پيرحسين‌لومحمد عامليسهام بورقانيمهدي محسني پيام برازجانيرهام وزيريسراج‌الدين ميرداماديسيما قاسميبهمن دارالشفاييعلي صديقي حسين نوري‌نياوحيد پوراستادسعيد شريعتيشهاب طباطبايي - كوروش ضيابري و اميد محدث

دنبالك

TrackBack URL for this entry:
http://hanif.ir/cgi-bin/mt34/mt-tb.cgi/845

نظرات

mohammad :

با سلام
با مطلب انتخابات شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشکده تربیت بدنی به روزم.[گل]

 

صادق جم :

جالب بود.

 

گلنسا :

سلام
ممنون از دعوتت. حتما. ولی پدر جان تو که تمام وبلاگستان را دعوت کردی، 2-3 تاشو نگه میداشتی برای ما -یعنی من و بقیه زرنگهایی مثل من- که هر نوشته مون یک سال نوری طول می کشه!:)

 

آدم :

دعوتتان را لبيك مي‌گوييم.
در ضمن، اسم من رو بردار.
من آدم هستم.
چرا فحش ميدي؟
در ضمن، تولدم مبارك

 

جمال :

حنيف تو باز يادت رفت اسم منو هم در ليست متأسف ترين ها بگذاری!

 

قلی :

دو تا سیامک قاسمی داریم؟

حنيف: قاسمي دو تا دارم ولي سيامك يكيه

 
 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007