« يك ليوان چاي داغ تازه | اول دفتر | تجربه‌اي متفاوت نمايشگاه »

زندگی

پشت ويترينِ پُر غبارِ اين مغازه هنوز
دو تا عروسکِ جوانِ بی‌مشتری
سر در گوشِ هم از بغضِ شکسته ی دختری میگويند
که روزی دور
گريه و گهواره به دوش
با سينی اسپندِ روشنش در دست
از خوابِ فال و دعای دريا آمده بود.


عروسکِ اول کنار آينه بود
عروسکِ دومی در آغوشِ اولی،
انگار يکي شان به آن يکی میگفت
ديگر از آن همه پَريخوانِ خيسِ بوسه و تشنگی
هيچ خواستگارِ خسته‌ای
از خوابِ فال و دعای دريا نمی‌آيد،
ما بی‌جهت اينجا
هنوز چشم به راهِ شاهزادگانِ شهرزادِ قصه گو نشسته‌ايم،
حالا سالهاست
که روسریهای کهنه‌ی اين دَکه‌ی پُر غبار
گيسو به دهانِ بیچفت و بَستِ اين گيره
از حراجِ باد میترسند.


آن سو تر، آنجا
کالسکه‌ی شکسته ای آنجاست
که ديگر از سنگفرش کوچه و
تَقتَقِ تَسمه‌ی نقره پوش
چيزی به ياد نمی‌آورد،
تنها کلاغی بر بند رَختِ ايوانِ روبه‌رو
با آب و تابِ نه‌نوی بیقرارش در باد،
خيال میکند
بر سيم پُر نِقونوقِ تلگراف نشسته است.


نه کسی می‌آيد
نه کسی میرود
تا صبح روز بعد:
آسمان غمگين است،
يک خيابانِ خلوتِ بی‌انتها،
باد و برگ،
چکچک آروارههای چنار،
و دو تا عروسکِ پير بی گفت‌وگو
که به تيپای جاروی رفتگر ...!

شعر از سيدعلي صالحي

دنبالك

TrackBack URL for this entry:
http://hanif.ir/cgi-bin/mt34/mt-tb.cgi/797

نظرات

:

لطفاً عکس مربوط به علی فرحبخش را لوگو کنید تا قابل گذاشتن در وبلاگ شود

حنيف: عكس آقاي فرحبخش كه الان لوگو شده و چند وقتيست در كنار وبلاگم گذاشته‌ام

 

فرزاد :

زیبا بود

 

بنفشه :

هنوز یک دیدار ساده میتواند سرآغاز پرسه ای غریب در کوچ باغ بارانی باشد؟

 

پوریا :

بسیار زیبا و دلنشین بود
موفق باشید.

 

صادق جم :

چقدر ترسناک است این جامعه ی سرد!

 
 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007