زندگی
پشت ويترينِ پُر غبارِ اين مغازه هنوز
دو تا عروسکِ جوانِ بیمشتری
سر در گوشِ هم از بغضِ شکسته ی دختری میگويند
که روزی دور
گريه و گهواره به دوش
با سينی اسپندِ روشنش در دست
از خوابِ فال و دعای دريا آمده بود.
عروسکِ اول کنار آينه بود
عروسکِ دومی در آغوشِ اولی،
انگار يکي شان به آن يکی میگفت
ديگر از آن همه پَريخوانِ خيسِ بوسه و تشنگی
هيچ خواستگارِ خستهای
از خوابِ فال و دعای دريا نمیآيد،
ما بیجهت اينجا
هنوز چشم به راهِ شاهزادگانِ شهرزادِ قصه گو نشستهايم،
حالا سالهاست
که روسریهای کهنهی اين دَکهی پُر غبار
گيسو به دهانِ بیچفت و بَستِ اين گيره
از حراجِ باد میترسند.
آن سو تر، آنجا
کالسکهی شکسته ای آنجاست
که ديگر از سنگفرش کوچه و
تَقتَقِ تَسمهی نقره پوش
چيزی به ياد نمیآورد،
تنها کلاغی بر بند رَختِ ايوانِ روبهرو
با آب و تابِ نهنوی بیقرارش در باد،
خيال میکند
بر سيم پُر نِقونوقِ تلگراف نشسته است.
نه کسی میآيد
نه کسی میرود
تا صبح روز بعد:
آسمان غمگين است،
يک خيابانِ خلوتِ بیانتها،
باد و برگ،
چکچک آروارههای چنار،
و دو تا عروسکِ پير بی گفتوگو
که به تيپای جاروی رفتگر ...!
شعر از سيدعلي صالحي
نظرات
:
لطفاً عکس مربوط به علی فرحبخش را لوگو کنید تا قابل گذاشتن در وبلاگ شود
حنيف: عكس آقاي فرحبخش كه الان لوگو شده و چند وقتيست در كنار وبلاگم گذاشتهام
Anonymous - May 1, 2007 12:07 PM
فرزاد :
زیبا بود
فرزاد - May 2, 2007 12:40 PM
بنفشه :
هنوز یک دیدار ساده میتواند سرآغاز پرسه ای غریب در کوچ باغ بارانی باشد؟
بنفشه - May 2, 2007 8:08 PM
پوریا :
بسیار زیبا و دلنشین بود
موفق باشید.
پوریا - May 3, 2007 1:33 AM
صادق جم :
چقدر ترسناک است این جامعه ی سرد!
صادق جم - May 5, 2007 11:27 AM