« April 2007 | دفتر اول | June 2007 »

May 28, 2007

چه بايد كرد؟

اين سئوال رو تو اين وبلاگ دوست قديمي‌ام ديدم، به نظرم جاي طرح بيشتري داره، راستي نظر شما چيه؟

به نظر شما، برای اینکه

۱. امثال باهنر، حداد عادل و همفکران و همدستانشان زمام مجلس را برای ۴ سال دیگر به عهده نگیرند

۲. احمدینژاد ۴ سال دیگر دوباره رئیسجمهور نشود

شما، من، ما و دیگران از حالا چه باید بکنیم؟!

May 26, 2007

نقش خيال

هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل
نقش خیالی می​کشم فال دوامی می​زنم

روزگاري است كه جداي نوشتن و نگاشتن و گرديدن و آموختن در اين دنياي مجازي نيم‌نگاهي به ساختن آن هم داشته‌ام و با اين كار سعي كرده‌ام فرهنگ اين دنيا در ميان نزديكان و دوستان گسترش دهم.

به پيشنهاد دوستي كه چند وقتي است در ميان ما نيست تصميم گرفتم اين كار را سر و سامان دهم و در اين راه همراهي سيامك و باشو و فرنوش موجب شد كه كار گستره و قوت بيشتري بگيرد.

با «نقش خيال»‌ سعي مي‌كنيم نقشي در اين دنياي مجازي بزنيم، به ما در اينجا سر بزنيد.

May 25, 2007

تسليت ...

جناب آقاي دكتر معين مصبيت وارده را صميمانه تسليت مي‌گويم، انشاءالله بقاي عمر جنابعالي و خانواده محترم باشد.

May 24, 2007

عمریست تا من در طلب هر روز گامی می​زنم

عمریست تا من در طلب هر روز گامی میزنم
دست شفاعت هر زمان در نیک نامی میزنم

بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود
دامی به راهی مینهم مرغی به دامی میزنم

اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو
حالی من اندر عاشقی داو تمامی میزنم

تا بو که یابم آگهی از سایه سرو سهی
گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامی میزنم

هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل
نقش خیالی میکشم فال دوامی میزنم

دانم سر آرد غصه را رنگین برآرد قصه را
این آه خون افشان که من هر صبح و شامی میزنم

با آن که از وی غایبم و از می چو حافظ تایبم
در مجلس روحانیان گه گاه جامی میزنم

May 22, 2007

از امروز با نوروز

از امروز سايت خبري نوروز فعاليت رسمي خود را آغاز مي‌كند، اين سايت خبري حدود يك هفته است كه در حال بارگيري خبرها جهت شروع به كار رسمي است و دوم خرداد موعدي بود كه براي آغاز آن در نظر گرفتيم.

نوروز سايتي است خبري تحليلي كه سعي شده با بضاعت كم اما پخته فعاليت كند.

پيشنهاد مي‌كنم يادداشت «درباره ما» كه از ديدگاه سردبير نگاشته شده و همچنين يادداشت از خودم با عنوان «از نوروز تا امروز» را بخوانيد تا بيشتر با ماهيت و نوع كار و بخش هاي مختلف اين سايت خبري آشنا شويد.

در ضمن اگر دوستاني هم مايل بودند مي‌توانند لوگوي نوروز را در گوشه‌اي از وبلاگ‌هايشان نمايش دهند كه آن هم براي ما مايه افتخار خواهد بود، لطفا ما از نظرات و ديدگاه‌هايتان محروم نكنيد.

May 21, 2007

يادها و خاطره‌ها

فردا دهمين سالگرد دوم خرداد است، به همين مناسبت مراسمي امروز اول خرداد با حضور و سخنراني سيد محمد خاتمي برگزار مي‌شود.

محل برگزاري: مجتمع فرهنگي ورزشي اريکه ايرانيان واقع در شهرک قدس، خيابان فرحزادي، نرسيده به بزرگراه نيايش، نبش خيابان ارغوان برگزار مي‌شود.

از همه دوستان براي شرکت در اين مراسم دعوت مي شود.

تكلمه:
به درخواست مصطفي تاج‌زاده دعوتنامه اين برنامه را براي حلقه دوستاني كه با آنها ارتباط دارم ارسال كردم و در پاسخ به آن يك ايميل مرا سخت به هم ريخت و خاطراتي از ده سال گذشته را زنده كرد، حيفم آمد متن اين نامه را براي شما نگذارم:

حنيف خان مزروعي، سلام

ممنونم كه به ياد من بوديد و دعوت نموديد ... 18 ساعتي است كه من را به سالها قبل برده‌ايد ... به روزهاي خوب و بد دهه 70 ... سالهايي كه حرف زديم و سرب داغ خورديم و ... عشق ورزيديم ... اصلاحات نقطه تجميع همه ما بود ... همه ما بچه‌هاي دانشگاههاي شهرهاي مختلف ... يادم نمي‌رود شب انتخابات را ... من نبودم ... و در بازداشت ... بچه‌هاي سرباز نگهبان ... قايمكي خبر مي‌آوردند از خبرهاي راديو ... و صبح كه شد ... هيچوقت يادم نميرود ... ترانه آن روزها، يار دبستاني بود و سپيده دم و همراه شو عزيز ... همراه شو عزيز ... تنها نمان به درد ... كين درد مشترك، هرگز جدا جدا ،درمان نمي‌شود ... يادش بخير ... بعدش ما شديم دانشجوي ستاره دار و نميتوانستيم در تهران باشيم ... فوق ليسانس را در شهر شما بودم... اصفهان عزيز و دانشگاه صنعتي اصفهان ... ستاد جبهه در اصفهان را برپا كرديم و سال 80 را هم گذرانديم ... از آن روزها ها باز هزاران خاطره دارم ... از خواندن سرود و فرياد زدن در خيابانهاي اصفهان تا اشك ريختن و خون دل خوردن ... از آن روزها هم كاوري دارم به يادگار از تجمع ورزشگاه شهيد شيرودي ... چقدر خوشحال بوديم آنروز كه سعيد خان حجاريان را ديديم ... 18 خرداد 80 قسم خوردم كه ديگر كاري بكار سياست نداشته باشم ...

سالهاي تهديد بود و درگيري و سوال و جواب ... هنوز هم هست ... حالا من ... در اين انتهاي شب در كانادا، براي تو در ايران، در قبل از ظهر آفتابي تهران كه نميدانم به چه كار مشغولي ... با چشمهاي خيس اين كلمات را مينويسم ... هنوز شبها كابوس 209 را ميبينم ... هنوز شبها صداي قريادهاي بچها‌هاي كوي را ميشنوم ... در بيداري يكهو پرتاب ميشوم به آنرزوها ... آنروزها كه هنوز ده نمكي كارگردان نبود و جلوي در دانشگاه سنگر ساخته بود سرمقاله هفته‌نامه اش را از آن سنگر مينوشت ... سالهايي كه مردم حافظه قويتري داشتند و سوم خرداد برايشان سوم خرداد بود ... چه جالب بود برايمان ... دوم خرداد و سوم خرداد ... دور روز با نشان مردم ... با مدال افتخار بر سينه مردم ...

سال 78 يادش بخير، سالروز دوم خرداد و سوم خرداد در دانشگاه تهران و بعد از ظهر دلگيرش با راهپيمايي كفن پوشان ... و بعدش بگير و ببند شروع شد ... سرآغاز درگيري همان بود ... و 18 تير ... براي من محمد خاتمي آنست كه در فايل ضميمه اين نامه برايت مي فرستم ... بنياد باراني كه حتي براي من جواب تشكر براي عضويت در سايتش نمي فرستد ... براي ما كه شده ايم چوب دو سر طلا!!!

اينجا خيلي از آدمهايي كه حتي نمي دانند خرداد چه گونه مينويسند، با اين بهانه اقامت گرفتند و ماندند و ما فقط خود مي خوريم و منتظريم ...

ببخشيد ديگر، مدتها است كه ننوشتم ... مدتها است .. . سلام به پدر گرامي برسانيد ... آقاي دكتر شيرزاد را هم اگر ديد سلام گرم برسانيد از طرف يكي از شاگردان دوره المپياد ...

ديگر از كه ياد كنم؟؟؟ از سعيد حجاريان، از هاشم آغاجري، از تاجزاده، از دكتر معين نازنين و ...

خوش باشيد و سلامت - هومن / واترلو - كانادا / 21 مي 2007 برابر با 31 ارديبهشت 1384

اسلام طالباني

در دوره حكومت طالبان در كشور فلاكت زده افغانستان كه هر دوره جلونگاه يك كشور از روسيه و ايران و پاكستان و امروز آمريكا شده است خبرهايي مي‌رسيد كه شايد باور آن چندان با عقل جور در نمي‌آمد، مي‌گفتند كه زنان بدون روبنده مجازات مي‌شدند و خبرنگاران خارجي براي ورود به محدوده حكومت طالبان مجبور بودند روبنده بياندازند و مردان افغان بايستي محاسن‌شان بيشتر از يك وجب مي‌شد.

در بين دور اول و دور دوم انتخابات رياست جمهوري هشتم چيزهايي شنيده مي‌شد مبني بر اينكه كه احمدي‌نژاد در دوران حكومت در شهرداري تهران آسانسورها را زنانه مردانه كرده بود و يا اينكه اگر بيايد قصد دارد حتي پياده‌روها را زنانه مردانه كند و از اين قبيل مسائل كه باور كردن به شوخي مي‌مانست اما شخص رئيس جمهور شخصا در تلويزيون آنها را توطئه براي تخريب خودش دانست.

اما اين روزها هر روزه خبرهايي از شروع بساط جديد محدوديت در انواع و اقسام مي‌شنويم كه در ابتدا همه مي‌پندارند اين جك جديدي است اما بعد از اندكي متوجه جديت كلام گوينده خبر مي‌شوند و متاسفانه اين محدوديت‌ها و مسائل دامنگير همگان شده‌ است.

همگي اينها مصداق اسلام طالباني است، ممكن است روزي در افغانستان پياده شود و مجسمه بودا را بشكنند و روزي در ايران حرمت و كرامت انساني را نابود كنند، اما تاريخ قضاوت خواهد كرد كه اين رفتارهاي متحجر چگونه مسير را براي بدنام كردن و نابود نمودن اين شريعت الهي هموار كرده است، شايد اين كلام امروز بيشتر به طنزي شبيه باشد ولي ممكن است روزي فرا رسد كه در مبادي ورودي كشور بنويسند: ورود بدون روبنده و ريش ممنوع .... الله و اعلم

May 20, 2007

براي آزادي مهدي بوترابي

May 19, 2007

چگونه اينگونه شد ؟!

دوست عزيزم سيدآبادي ارجمند دعوتم كرد تا در دوره جديدي كه در وبلاگ‌ها به راه افتاده شركت كنم و در مورد «چه کسان و چيزهايي در زندگی‌ام تاثیرگذار بوده اند!» بنويسم كه اميدوارم اين خطوط جوابي به آن باشد.

1- جنگ: سالهاي خردسالي نسل ما به اين واقعه گذشت و نگذاشت آنچنان كه امروز كودكان كودكي مي‌كنند، كودكي و شادي كنيم. شايد به شخصه آنچنان اين دوران را بخاطر در سفر بودن لمس نكرده‌ام اما ديدم و لمس كردم كه جنگ تنها موجب شد كه كودكي‌مان را با ترس و دلهره و آژير طي كنيم و تلاش مي‌كنم در آينده ديگر اين اتفاق دامنگير كودكان بي‌گناه نشود.

2- سلام: بار اولي كه درك كردم روزنامه چيست موقعي بود كه در دوره طرح كاد دوره دبيرستان در حروفچيني روزنامه سلام مشغول ياد گرفتن حروفچيني بودم و هميشه برايم آرزو بود كه از اين بخش فني خارج شوم و قدم در جايي بگذارم كه همه مي‌گفتند آنجا تحريريه است و تمام سعي‌ام را كردم تا در آن بخش شروع به كار كنم و در نهايت در 18 سالگي اين فرصت برايم پديدار شد.

3- سربازي: در سرماي بيابان‌هاي بيرجند تنهايي را ياد گرفتم، در خواف مواجه با مرگ را و در مشهد آشنايي با دوستاني را كه همچنان به دوستي‌شان مفتخرم

4- فرنوش: صبوري و گذشت را و فداكاري براي ادامه يك زندگي پرنشيب و فراز يادم داد هرچند كه نمي‌توانم ذره‌اي از آن را جبران كنم.

5- پدرم: آموزگار هميشگي‌ام، ياد گرفتم با او كه چگونه فكر كنم و چگونه فكرم را بيان كنم مي‌دانم هيچگاه نتوانستم خواسته‌هايش را بعنوان يك فرزند برآورده كنم اما هميشه به ديده يك دوست نگاهش كردم، هرچند كه گاهي اطرافيانش فكر مي‌كنند كه من برادر كوچكش هستم.

6- عباس عبدي: در سلام و نوروز از او ياد گرفتم چگونه ديدن جامعه و دنيا را و اينكه انسان به لحظه تصميم‌گيري كند، هميشه ديد روزنامه‌نگارانه‌اش را ستودم.

7- كريم ارغنده‌پور: قلمي كردن تفكر را از او آموختم و اگر دستم را نمي‌گرفت شايد امروز فرسنگ‌ها تا روزنامه و روزنامه‌نگاري فاصله داشتم.

8- بازجويم: كه خشم و كين و غضب را بارها و بارها در چشمانش ديدم و دم بر نياوردم و ياد گرفتم كه خشمم را براي روزهاي مبادا فرو دهم.

يادم نيست اسمش چه بود: كشاورز، كاظمي و يا هر چيز ديگري ولي دليل آن شد كه سعي كنم سخاوتمندانه ببخشم او را و برايش آرزوي مغفرت كنم.
9- مصطفي معين: از او آموختم كه مي‌توان كار سياسي كرد، اما در كنار آن با وجدان بود و سلامت نفسش را با هيچ چيزي معاوضه نكرد.

10- وبلاگم : كه حكم دوست جدا نشدني‌ام را يافته و اميدوارم سختي‌هاي روزگار مرا از او جدا نكند، او به من ياد داد كه دايره اطرافيان انسان چيزي بيش از آني است كه به چشم مي‌آيد، تجربه‌اي كه در روزنامه‌نگاري قابل لمس نبود.

11- و هنوز فكر مي‌كنم در ابتداي راهم، راهي كه گرچه آغازگرش به اختيار من نبوده اما امروز كه 28 بهار از آن گذشته هنوز در سرآغازش ايستاده‌ام و بايستي افق روشن آينده را بهتر نظاره كنم و بياموزم، اگر بخواهم بنويسم اين فهرست به درازا مي‌كشد كه نه حوصله‌اش موجود است و نه جايش اينجاست.

دوستان زيادي را مايلم به اين بازي دعوت كنم وليكن آنهايي كه در خاطرم هستند را مي‌آورم،‌ بقيه هم عذر تقصير را برگردن كم حافظه‌گي‌ام بگذارند:

فرنوش - علي مزروعيمصطفي معين - كريم ارغنده‌پورمسعود بهنود - عباس عبدي احمد شيرزاد - محمدعلي ابطحي - دلارام غنيمي‌فرد پوپك صابري - فخرالسادات محتشمي‌پورعلي دهقان آرش حسن‌نيامحمدجواد روحبهزاد باشو آرش غفوري - سيامك قاسمي احسان قلم‌چي و همسرشعلي معظمينيك آهنگ كوثر – آرش عاشوري‌نياعلي پيرحسين‌لومحمد عامليسهام بورقانيمهدي محسني پيام برازجانيرهام وزيريسراج‌الدين ميرداماديسيما قاسميبهمن دارالشفاييعلي صديقي حسين نوري‌نياوحيد پوراستادسعيد شريعتيشهاب طباطبايي - كوروش ضيابري و اميد محدث

شادباش

علي آقا مبارك است،‌ انشاءالله به پاي هم پير شيد.

در ضمن شيريني ما يادت نره !

May 18, 2007

دو وبلاگ براي يك زوج

از ديروز وبلاگ‌ دوست ارجمندم و كسي كه او را در كار روزنامه‌نگاري به چشم استاد مي‌بينم تغيير شكل داده است و لباس نو بر تن كرده است، طرح اين وبلاگ مانند هميشه زحمتش بر عهده بهزاد عزيز بوده است، اميدوارم مورد پسند دكتر ارغنده‌پور واقع شده باشد.
آقا مبارك است

از امروز وبلاگ همسر ايشان نيز با دكوراسيون جديد در دسترس است كه اميدارم اين طرح بهزاد نيز مورد پسند خانم غنيمي‌فرد قرار گرفته باشد.
در هر حال ديروز و امروز روز خانه تكاني وبلاگ‌هاي اين زوج روزنامه نگار بود، انشاءالله چرخ وبلاگ‌شان مستمرتر از گذشته بچرخد.

May 17, 2007

باز ...

باز خسته ام، باز تنها

باز در غربت خود نشسته ام بي نام

باز مي گويم شعري بي وزن

باز زمزمه مي كنم بي آهنگ

باز آسمان دلگير است

ميل بارش دارد

باز نسيم امشب عصبانيست

باز چراغ اتاقت خاموش است

باز من منتظر

من منتظر و تو خسته

من منتظر تو، تو خسته از نگاه من

و باز هم هق هقه بي اراده‌ي من

باز نگاه بي تفاوت تو

باز هم سلام بي جواب من

آسمان دلگير است

آسمان سر خورده

ميل بارش دارد، ميل بارش

آسمان غمگين است

مي داند رازها كه ما نمي دانيم

مي داند چيزهايي كه ما نمي دانيم

آسمان مي گريد و مي گريد

آسمان به حال من مي گريد

به حال تو

به حال من و تو عشق ديروز مي گريد

May 14, 2007

ادامه ...


خبر دستگيري مهدي بوترابي سرانجام ديشب پس از پنج روز منتشر شد، البته دليل اصلي انتشار آن شيطنت يك سايت عدالت طلب بود كه سعي در چسباندن اين پرونده به محل‌هاي نامعلوم ديگري داشت كه خانواده‌اش با انتشار رسمي خبر سعي كردند جلوي ورود شايعات به اين ماجرا را بگيرند.

در هر حال مهدي بوترابي مديرعامل گروه سايت‌هاي پرشين بلاگ، با توجه به شناختي كه از دور و نزديك به وي دارم فردي خوش‌فكر در اين زمينه بود، اميدوارم هرچه سريعتر به ميان خانواده اش باز گردد.

May 13, 2007

نگراني براي يك دوست

دوست وبلاگ نويسي چند روزي است كه اسير بندهاي ناخواسته شده و همه منتظر شنيدن خبري از حال و احوال و اوضاعش هستند، خانواده‌اش به اميد آزادي‌اش تاكنون از انتشار خبر و نامش خودداري كرده‌اند، شايد كه زودتر به كنار ما بازگردد.

براي خانواده‌اش صبر و براي خودش استقامت آرزو دارم. آمين

May 9, 2007

وبلاگ سعيد شريعتي

بالاخره آقا سعيد هم افتخار داد كه تو طرح جديد وبلاگش يه پست بذاره، اين طرح جديد را كه زحمت اصلي‌اش را باشو كشيده روز اول سال جديد براي سعيد آماده كردم و از آن روز سعيد مژده تولد «محمد سروش» را براي آغاز نوشتن مي‌داد كه اميدوارم اين مژده پا برجا باشد و همچنان بنويسد.


در هر صورت اميدوارم هم تولد فرزند كوچك سعيد برايش سبب خير و بركت در زندگي‌اش باشد و هم اين طرح جديد او را به نوشتن بيشتر در اين محيط بكشاند.

May 7, 2007

راه فراخ

بكوشيد كه از در تنگ وارد شويد كه راه فراخ رو به دوزخ است

انجيل

May 5, 2007

تجربه‌اي متفاوت نمايشگاه

در سالهاي گذشته(به استثناء سال گذشته) هميشه اين روزها برايم همراه بوده با حضور در نمايشگاه مطبوعات و غرفه‌داري يكي از روزنامه‌هاي آن دوران، اما امسال تجربه ديگري را در اين روزها گذراندم.

تجربه‌اي كه به هيچ عنوان با نمونه‌هاي مشابه سالهاي قبلم شباهتي نداشت و همين تازگي برايم درس آموز بود، حضور در يك نمايشگاه مختص آبياري و زهشكي برايم جالب‌تر از آن بود كه فكر مي‌كردم.

اما يك نكته برايم تكراري بود و جالب و آن اينكه در تمامي اين نمايشگاه‌ها افرادي هستند كه بدون توجه به زمينه تخصصي نمايشگاه تنها براي پر كردن دست‌شان به نمايشگاه مي‌آيند و كاري به زمينه تخصصي غرفه يا توليدات آن ندارند.

در همين زمينه:

درباره نمايشگاه امسال (1385)

May 1, 2007

زندگی

پشت ويترينِ پُر غبارِ اين مغازه هنوز
دو تا عروسکِ جوانِ بی‌مشتری
سر در گوشِ هم از بغضِ شکسته ی دختری میگويند
که روزی دور
گريه و گهواره به دوش
با سينی اسپندِ روشنش در دست
از خوابِ فال و دعای دريا آمده بود.


عروسکِ اول کنار آينه بود
عروسکِ دومی در آغوشِ اولی،
انگار يکي شان به آن يکی میگفت
ديگر از آن همه پَريخوانِ خيسِ بوسه و تشنگی
هيچ خواستگارِ خسته‌ای
از خوابِ فال و دعای دريا نمی‌آيد،
ما بی‌جهت اينجا
هنوز چشم به راهِ شاهزادگانِ شهرزادِ قصه گو نشسته‌ايم،
حالا سالهاست
که روسریهای کهنه‌ی اين دَکه‌ی پُر غبار
گيسو به دهانِ بیچفت و بَستِ اين گيره
از حراجِ باد میترسند.


آن سو تر، آنجا
کالسکه‌ی شکسته ای آنجاست
که ديگر از سنگفرش کوچه و
تَقتَقِ تَسمه‌ی نقره پوش
چيزی به ياد نمی‌آورد،
تنها کلاغی بر بند رَختِ ايوانِ روبه‌رو
با آب و تابِ نه‌نوی بیقرارش در باد،
خيال میکند
بر سيم پُر نِقونوقِ تلگراف نشسته است.


نه کسی می‌آيد
نه کسی میرود
تا صبح روز بعد:
آسمان غمگين است،
يک خيابانِ خلوتِ بی‌انتها،
باد و برگ،
چکچک آروارههای چنار،
و دو تا عروسکِ پير بی گفت‌وگو
که به تيپای جاروی رفتگر ...!

شعر از سيدعلي صالحي

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007