بغض
آسمون بغضش رو، خالی می کنه،
آدم رو، حالی به حالی می کنه،
کوچه ها رنگِ زمستون می گیرن
شیشه ها، بخار و بارون می گیرن
آدما، چتراشون رو وا می کنن
گریه ی ابر رو تماشا می کنن
نمی خوان مثلِ درختا تر بشن
از دلِ قطره ها با خبر بشن
نمی خوان بی هوا خیسِ آب بشن
زیرِ بارون بمونن، خراب بشن؛
زیر بارون بمونن... خراب بشن ...
اما تو، چترت رو بستی، کبوتر
زیرِ بارونا، نشستی کبوتر
رفتی و سنگا شکستن، بالِت رو
اومدی، هیچکی نپرسید حالت رو
اومدی، هیچکی نپرسید حالت رو ...
بعضیا دشمن های خونی شدن
بعضیا غولِ بیابونی شدن
بعضیا، میگن که بارون کدومه
بوی نم، شرشرِ ناودون کدومه
دیدی، دیدی آسمون خراب شد سرِ ما،
غصه شد وصله ی بال و پَر ما،
حالا تو ...
حالا تو سایه نشینی مثلِ من ...
حالا تو سایه نشینی مثلِ من،
خوابای ابری می بینی مثلِ من،
چقدر اینجا می خوری، خونِ جگر،
کبوتر عصات رو بنداز و بپر،
کبوتر عصات رو بنداز و بپر ...
نظرات
رضا :
بردی ما رو به دوردستها...
رضا - March 10, 2007 4:32 PM
آدم :
امروز بد جوری تو وبلاگ ها عشق بارون و دپرسینگ و نوستالوژی پر شده.
آدم - March 10, 2007 6:09 PM
مرتضی :
خیلی با محتوا بود
از مطالب وبلاگت لذت میبریم(مظفر خان)
مرتضی - March 11, 2007 9:43 PM