« April 2006 | دفتر اول | June 2006 »

May 30, 2006

میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش

تقديم به توكاي عزيز كه اين روزها برايش روزگار سختي شده و تصميم گرفته ما علاقه مندانش را طرح هاي بي نظيرش محروم كند، شايد هركس به زباني نسبت به اين كار توكا اعتراض داشته باشد، من هم اين شعر حافظ شيراز را انتخاب كردم:


روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر
پیش شمع آتش پروا نه به جان گو درگیر

در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ
بر سر کشته خویش آی و ز خاکش برگیر

ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرش
در غمت سیم شمار اشک و رخش را زر گیر

چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک
آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر

در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص
ور نه با گوشه رو و خرقه ما در سر گیر

صوف برکش ز سر و باده صافی درکش
سیم درباز و به زر سیمبری در بر گیر

دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش
بخت گو پشت مکن روی زمین لشکر گیر

میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش
بر لب جوی طرب جوی و به کف ساغر گیر

رفته گیر از برم وز آتش و آب دل و چشم
گونه​ام زرد و لبم خشک و کنارم تر گیر

حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را
که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر

May 28, 2006

دادگاه

فردا دادگاه پدرم برگزار مي شود .......................

مطلبي از پدرم در وبلاگش در همين خصوص: اندر حكايت محكوميت بنده !

May 27, 2006

مجتبي در خانه

Mojtaba Saminejad at home

ديروز به همراه الپر و رازنو و فرنوش به ديدن مجتبي رفتيم،

پس از 18 ماه براي 10 روز به خانه آمده بود،

از هر دري با او سخن گفتيم، از شرايط زندان گفت كه اكنون در بند ..... ،

از خاطرات تلخ و شيرين آنجا،

از محكومي كه پس از 22 سال معلوم شد كه قاتل نبوده و آزاد شده،

از محكومي كه براثر يك اشتباه در ساختار اداري 3 سال بيشتر حبس كشيده و ....

و از بنده خدايي كه 13 سال است در بازداشت به سر مي‌برد،

علي به او پيشنهاد كرد كه بعنوان يك ناظر اين خاطرات را بدون دغدغه سياسي بنويسد،

از احوال آرش سيگارچي پرسيد و سايرين

حالش خوب بود و سرحال، همچون گذشته

مي‌شد خوشحالي را در چشمان پدر و مادرش خواند،

روحيه پدرش نسبت به ديدار عيد بسيار متفاوت‌تر از گذشته بود و اميدوارتر

گفتني بسيار است، اما قلم نمي‌چرخد

از مجتبي سئوال كردم كه اجازه استفاده از عكس‌هايت را دارم،

پاسخ داد: اگر زشت نيستم :)

انشاءالله براي هميشه در خانه ببينيمت پسر

بيانيه روزنامه نگاران

چند روز پيش با تلفن يكي از بچه هاي سرمايه نظرم را براي امضا نامه روزنامه نگاران براي آزادي مانا نيستاني خواست كه من هم قبول كردم و بعد هم براي جمع آوري امضاهاي بيشتر به روزنامه رفتم.

امضاهاي متعددي را براي نامه از دوستان روزنامه نگار - وبلاگ نويس گرفتم تا پاي نامه ثبت شود، با كمال تعجب امروز وقتي نامه را ديدم هيچ اثري از آن امضاها نبود.

امضاي آن دوستان را كه پاي اين نامه بود اينجا ذكر مي كنم:
عباس عبدي
علي مزروعي
علي پيرحسين لو
آرش غفوري
علي قديمي
حميد سيدي
پدرام الوندي
حنيف مزروعي

May 25, 2006

فيلم هاليوودي با سناريو حاكميت ايران !

شب گذشته با يك اس ام اس به تماشاي فيلمي كه داشت از شبكه سوم پخش مي‌شد پرتاب شدم – توضيح اينكه سيماي ملي را تماشا نمي كنم – خلاصه ديدم كه صحنه هاي ابتدايي فيلم «سيريانا» با بازي شاهكار «جرج كلوني» در حال پخش است، متوجه نشدم صحنه هاي اول فيلم در مجلس پارتي تهران يا ويسكي خوردن جوانان ايراني را چطور پخش كرد، اما ديدم كه چهره ترسناك آن مرد عرب – القاعده اي - را كه اسلحه در دست داشت و تهديد مي‌كرد را به راحتي سانسور كرد.

متاسفانه طبق معمول دوبله فيلم براساس خواسته حاكميت ايران تغيير كرده بود و سناريوي ديگري براساس آنچه امروز حاكمان مي خواهند در فيلم اجرا مي شد و گويي جرج كلوني و ساير دست اندركاران فيلم داشتند سناريوي جمهوري اسلامي را بازي مي‌كردند.

فيلم Syriana را چند روز پيش از اين ديده بودم و مترصد فرصتي بودم تا در موردش بنويسم، اما آنچه من ديدم و آنچه من از سناريوي فيلم برداشت كردم بسيار متفاوت بود با آنچه كه ديشب در قسمت هايي از اين فيلم كه تحت عنوان «سينماي سلطه» پخش شد و البته اسم فيلم را هم با اجازه كارگردان و نويسنده فيلمنامه به «توطئه در خاورميانه» تغيير داده بودند ديدم.

اگر از غيرقانوني بودن حق پخش فيلم توسط رسانه ملي و عدم توجه به حقوق صاحبان اين اثر بگذريم، دست بردن در متن و سناريو و تغيير آن به صورتي كه باب سليقه آقايان حاكم بر اين نظام، غيراخلاقي‌ترين عملي است كه مي شود با يك اثر هنري – سينمايي كرد و البته نهايت اخلاق اسلامي آقايان است.

نمي‌خواهم بگويم كه فيلم بر عليه ايران نيست - البته برعليه حاكمان ايران است نه ايران – اما وقتي كه توانايي مقابله فرهنگي با يك محصول فرهنگي را نداريم نبايستي براي پوشاندن عيب مان دست به دخل و تصرف در يك اثر ببريم تا خودمان را توجيح كنيم.

از نكات بامزه فيلمنامه فارسي – همان سناريو جمهوري اسلامي براي اين فيلم – اين بود كه در يك صحنه در يك مدرسه مذهبي عربي كه در طول فيلم مشخص مي شود مختص شستشوي مغزي جوانان براي انجام عمليات انتحاري جهت اهداف القاعده است، اين بود كه در ديالوگ هاي فارسي معلم اين مدرسه القاعده داشت تئوري هاي نظام جمهوري اسلامي را به شاگردان و بچه هاي تحت تعليمش آموزش مي داد، بقدري اين صحنه براي مني كه فيلم اصلي را ديده بودم مضحك بود كه نپرسيد. معلم مدرسه – القاعده – كه تا آنجا كه من مي‌دانم و تحقيق كرده‌ام قاعدتا آنها به دخالت دين در دولت به هيچ عنوان معتقد نيستند در نسخه فارسي داشت اندر مزاياي ادغام دين در دولت صحبت مي كرد و شاگردانش – بخوانيد ملت ايران – را توجيه مي كرد كه اين دو مستلزم يكديگرند و اگر نباشند فروپاشي اي مانند آنچه در نظام ليبرال دمكراسي غرب – براي فهم به اين بخش به نامه اخير رئيس جمهور به بوش مراجعه شود - بر سر ما مي آيد.

جالب اينكه ميزان متني كه اين عالم ديني داشت مي‌گفت از صحنه اصلي فيلم هم بلندتر شده بود و براي لاپوشاني اين ماجرا تدوين جديدي نيز بر روي فيلم صورت گرفته بود و چندين صحنه مدام تكرار مي شد.

واقعا براي مسئولين ايدئولوژيك اين نظام و صداوسيما متاسفم كه ديگر مجبور شده‌اند حرف هايشان را از طريق يك معلم مدرسه القاعده بيان كنند، آيا واقعا اينقدر در رساندن پيامشان دچار مشكل شده اند؟

از بقيه دست كاري هاي فيلم ديگر مي گذرم چون يادآوري آن براي خودم هم كمي عذاب آور شده، در روزهاي آينده حتما در خصوص اين فيلم خواهم نوشت و توضيحات كاملي را در خصوصش خواهم داد.

May 24, 2006

اينبار نوبت مانا ست

سرنوشت ما روزنامه نگاران سرنوشت غريبي است، به هر بهانه اي كساني كه بايد مسئوليت را قبول كنند فرار را بر قرار ترجيح مي‌دهند و اين وسط روزنامه نگار است كه مانند گوشت قرباني با او برخورد مي شود.

مانا نيستاني هم بازداشت شد، روزنامه هم توقيف شد، اما به قول يكي از دوستان، روزنامه چند روز ديگر باز مي شود، اما آيا مانا آزاد خواهد شد؟

اكنون مانا در كدام گوشه از اين شهر تنها نشسته ....

بر سر در ورودي اين حرفه نوشته اند «اينجا امنيتي وجود ندارد»

كم كم تعداد بازداشت شدگان اهالي فكر و انديشه در حال افزايش است،

فشار بين المللي = فشار داخلي

لينك هاي كامل زن نوشت از ماجراي هاي پيرامون روزنامه ايران

May 23, 2006

امروز دوم خرداد است


نوشته نيكان و اميد را خواندم و تلنگري در ذهنم ايجاد كرد و وسوسه شدم به اين مناسبت چيزي بنويسم.

اگر امروز باز هم در شرايط دوم خرداد 76 بودم دوباره من هم به خاتمي راي مي‌دادم، هرچند كه در شرايط امروز به خاتمي‌اي كه هشت سال مديريتش را تجربه كرده ايم و با شرايطي كه در هشت سال گذشته بر ما رفت راي نمي‌دادم كه اين خود بحث جدايي است.

اما دوم خرداد براي من هم همانند آنچه اميد نوشته خاطره‌اي مغشوش است، البته نه از اين نظر كه آنرا توطئه و يا نقشه حاكمان و اين شعرها و خيالات كه توطئه اي بر ضد ملت در كار بوده بدانم، بلكه از اين منظر كه فكر مي‌كنم من و هم نسلان من در آن روز راي و تصميمي گرفتند كه شايد نسبت به فرداي آن چندان آگاهي روشني نداشتند، اما خاتمي را برگزيدند تا برايشان «فرداي بهتر» را به ارمغان آورد.

دوم خرداد به نظرم براي همنسلان و جوانان ايران پنجره اي را گشود كه آنرا نه خاتمي، بلكه خود ملت گشودند و خاتمي بعنوان نماد اين خواسته به حاكميت تحميل شد.

آري همچنان معتقدم كه خاتمي به حاكميت ايران در آن سال تحميل شد، خود خاتمي در اينباره مي‌گويد: اصلا قرار نبود كه من راي بياورم يا انتخاب شوم، من آمدم تا يك حداقل رايي را براي يك گروه محذوف سياسي جمع كنم تا بر پايه آن بتوانيم كار حزبي و فعاليت سياسي كنيم.

دوم خرداد هرچند كه شايد در نهايت نتوانست خواسته هاي من و هم‌نسلان من را برآورده كند، اما چراغي را براي ما روشن كرد كه همچنان پابرجاست و خاموش كردن آن ديگر ممكن نيست، مگر اينكه آزاديخواهي و دمكراسي خواهي را از من و ديگران به زور چماغ بگيرند.

دوم خرداد تمام شدني نيست و به واقع حماسه است، حماسه اي كه خاتمي تنها يك تكه از آن بود و قسمت بزرگ ديگر آن خواست و اراده مردم بود و براي همين اين روز را هميشه دوست خواهم داشت.

May 22, 2006

معين و دفاع از رامين جهانبگلو

ديدم كه دكتر معين مطلب بسيار خوبي در دفاع رامين جهانبگلو و ضايع شدن حقوق اوليه و شهروندي او نوشته است.

پيشنهاد ميكنم كه حتما مطلب «معيار آزادي؟!» دكتر معين را بخوانيد.

خرم آن روز کز اين منزل ويران بروم

خرم آن روز کز اين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم

گر چه دانم که به جايی نبرد راه غريب
من به بوی سر آن زلف پريشان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سليمان بروم

چون صبا با تن بيمار و دل بی‌طاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم

در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت
با دل زخم کش و ديده گريان بروم

نذر کردم گر از اين غم به درآيم روزی
تا در ميکده شادان و غزل خوان بروم

به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم

تازيان را غم احوال گران باران نيست
پارسايان مددی تا خوش و آسان بروم

ور چو حافظ ز بيابان نبرم ره بيرون
همره کوکبه آصف دوران بروم

May 21, 2006

و ادامه دارد ...

آدم گاهي از بعضي چيزهايي مي شوند و مي خواند كه اصلا توقعش را ندارد،

الپر عزيز مخفي كاري و پنهان كاري با وبلاگ در حال ساخت و راه اندازي كاملا متفاوت است، فكر كنم به لحاظ معنايي هم متفاوت باشد، لطفا به اولين فرهنگ لغت در دسترس مراجعه بفرماييد.

التماس دعا

May 20, 2006

فناي اندوخته ها

غريب به 6 يا 7 ماه است كه در حال كار با مردي هستم كه او را به فضاي مجازي بكشانم ؛ برخي دوستان وبلاگ نويس در جريانند.

ساعات بسياري را با او سعي كردم سخن از فضاي مجازي و دنياي اينترنت بگويم تا كم كم با اين فضا اخت تر شده و سعي كند قدم در اين دنيا بگذارد، شايد كمي لوث به نظر برسد ولي براي من و هم نسل‌هاي من برقرار كردن ارتباط با دنياي مجازي كار آساني است همچنانكه با كامپيوتر راحت ارتباط اوليه خود را گرفتيم، اما براي برخي كه تفاوت سني بسياري با ما دارند و بهتر بگويم برايشان حكم فرزند را دارم، اين برقراري ارتباط كار ساده‌اي نيست، و بايستي با حوصله و زمان و متانت و صرف انرژي سعي كرد كه ارتباطي منطقي بين يك نسل اولي و دنياي الكترونيك برقرار كرد.

كاري كه در اين هفت ماهه من سعي داشتم با عباس عبدي انجام دهم.

امروز صبح وقتي بعد از سه روز ايميلم را ديدم، با مقدار زيادي ايميل غيرعادي روبرو شدم كه نشان از ورود به وبلاگ در حال ساخت عباس عبدي داشت، پيشتر كه رفتم ديدم كه تعداد زيادي از كاربران كامنت گذاشته اند و باز پيشتر كه تجسس كردم ديدم كه بسياري از دوستاني(++) كه مي‌دانستند من ماههاست در حال انجام اين كار هستم بدون حتي يك مشورت اقدام به معرفي وبلاگ كرده اند و بسيار از اين نظر برآشفته شدم

برايم اتفاق باور نكردني‌اي بود، در يك آن تمام آنچه اندوخته بودم را فنا شده ديدم، براي كساني كه به سختي با محيطي همراه مي‌شوند، بريدن از آن بسيار آسان تر از ورود بار اول است.

اميدوارم كه اين اتفاق براي عباس عبدي كه بر گردنم حق معلمي دارد نيفتد و او از اعتمادي كه به من كرده بود پشيمان نگردد.

در هر صورت به اطلاع دوستان مي‌رسانم كه متاسفانه تا اطلاع ثانوي و زماني كه وبلاگ در حال ساخت عباس عبدي تكميل نگرديده، آدرسي كه برخي دوستان بعنوان آدرس وبلاگ عباس عبدي معرفي كرده‌اند مسدود خواهد بود.

May 17, 2006

MUNICH فيلمي با مضمون دوگانه

چند روز پيش فيلم مونيخ ساخته سال 2005 دو كمپاني دريم ووركز و يونيورسال پيكچرز را ديدم، زمان بلند فيلم – حدود دو ساعت و چهل دقيقه - و داستاني كه تو را تا پايان فيلم مي‌كشاند كه ببيني در نهايت ماجرا به كجا ختم مي‌شود، موجب شد كه با دقت تا آخر ببينم و سعي در درك مكالمات رد و بدل شده داشته باشم.

فيلم به لحاظ پرداخت قصه شايد كمي تا قسمتي كش دار بود اما براي آنان كه علاقه مند سينمايي سياسي هستند، قابل پذيرش است، داستان به اين صورت است كه اين فيلم داستان واقعي قتل عام تعدادي ورزشكار اسراِييلي به دست چند فلسطيني افراطي در المپيك سال 1972 مونيخ است و متعاقب آن ماموريت سري يك اسرائيلي كه در آن افرادي از افراد شناخته شده فلسطين و كساني كه وي تصور مي‌كند مسئول اين قتلها بوده اند را پيدا كرده و از آنها انتقام بگيرد و يك جوان يهودي به همراه تيمي شروع به انجام اين عمليات مي‌كند و در راه انجام اين عمليات با نكاتي آشنا مي‌شود و برخورد مي‌كند كه برايش غيرقابل تصور بوده و كمي وي را نسبت به اسرائيل نيز بدبين مي‌كند.

وقتي كه فيلم پايان يافت يك لحظه نام استيون اسپيلبرگ را بعنوان كارگردان فيلم ديدم و يك لحظه شوكه شدم، براي اطمينان فيلم را به عقب زدم و با دقت بيشتري نام كارگردان را خواندم، خودش بود و ديگر شكي نداشتم. شايد اشكال كار به من برمي‌گشت كه فيلمي را بدون مطالعه قبلي به تماشا نشسته بودم و اكنون اينچنين متحير شده بودم.

در هر حال هميشه اسپيلبرگ را در رسانه هاي جمهوري اسلامي بعنوان كارگرداني يهودي و مدافع يهود معرفي كرده‌اند وليكن آنچه در اين فيلم ديدم چيزي جز اين بود، به نظرم كارگردان و نويسنده داستان به هيچ عنوان در خصوص نتيجه داستان مخاطب را تحت فشار قرار نمي‌داد كه بگويد در نهايت اين فلسطينيان هستند كه مقصرند. آنچه من ديدم اين بود كه در فيلم خشونت هر دو طرف در نهايت مورد تقبيح قرار گرفته و ياد آن جمله معروف افتادم كه «خشونت، خشونت مي‌آورد». به همان اندازه اي كه نسبت به رفتار فلسطينيان با ورزشكاران اسرائيلي احساس انزجار كردم كه نسبت به ترورهاي ماموران اسرائيلي.

فيلم داراي بار عاطفي فراواني نيز هست و مخاطب را آزاد مي‌گذارد كه او نتيجه بگيرد حق با كدام طرف است هرچند گاهي طرف عقيده اسرائيلي ها را مي‌گيرد كه آنچنان به نظرم ملموس نبود.

از بهترين صحنه هاي فيلم هم اتاقي اتفاقي گروهي از رزمندگان فلسطيني با ماموران اسرائيلي در آتن است، هنگامي كه با هم بر سر شنيدن يك آهنگ مفاهمه مي‌كنند و همچنين آنجا كه مامور اسرائيلي و جوان فلسطيني در خصوص فلسطين و ماهيت و آينده آن با يكديگر بحث و تبادل نظر مي‌كنند بدون اينكه به هم پرخاشي داشته باشند و در نهايت چهره متاثر مامور اسرائيلي هنگامي كه در يك عمليات جوان فلسطيني را مي‌كشد.

اين فيلم در رشته‌هاي بهترين فيلم، بهترين كارگرداني براي استيون اسپيلبرگ، بهترين فيلمنامه اقتباسي براي توني كوشنر و اريك راث، بهترين تدوين براي مايكل كان و بهترين موسيقي متن براي جان ويليامز نامزد دريافت جايزه اسكار 2005 شده بود كه موفق به كسب هيچكدام از آنها نگرديد.

توصيه مي كنم كه حتما فيلم را ببنيد، همچنانكه خودم حتما يكبار ديگر به تماشايش خواهم نشست.

توضيحات ديگري در خصوص فيلم:

کارگردان: استيون اسپيلبرگ
بازيگران: اريك بانا، دانيل كرگ، متيو كازوويتز
پخش: دريم ووركز، يونيورسال پيكچرز
درجه فيلم از نگاه منتقدان: - A
سال ساخت: 2005
سال اکران: 2005 - (23 دسامبر)
فروش: 44 ميليون دلار

Also Known As:
Untitled (Spielberg/Munich Olympics Project)
Vengeance
Production Status: Released
Genres: Drama, Thriller and Sports
Running Time: 2 hrs. 44 min.
Release Date: December 23rd, 2005 (limited)
MPAA Rating: R for strong graphic violence, some sexual content, nudity and language.
Distributors:
DreamWorks SKG, Universal Pictures
Production Co.:
Amblin Entertainment, Alliance Atlantis Communication

May 16, 2006

ديده بان حقوق بشر عراقي

از آنجايي كه جديدا براي مقامات ايراني نقض حقوق بشر در عراق بسيار پر اهميت شده است و آنها بر سر اين مسئله بسيار حساس هستند و اين حساسيت تا بدانجا رسيد كه سرانجام پس از بيست و اندي سال شعار مرگ بر آمريكا بر روي تمامي اعتقادات اصولگرايانه خود براي از بين بردن اين شيطان بزرگ آنهم فقط و فقط بخاطر مردم عراق پا گذاشته اند، در آخرين اقدام وزارت خارجه ايران نسبت به نقض مداوم حقوق بشر در عراق به انگلستان اعتراض كرده است.

ما اين پايبندي به حقوق بشر را از سوي مقامات بشر دوست ايراني ارج مي‌نهيم و از آنها تقاضا داريم كه دوربين هاي ديده بان حقوق بشرشان را گاهي كمي بچرخانند تا داخل مرزهاي ايران را هم نگاهي بكند تا اتفاقات بي اهميتي مانند آنچه براي عبدالفتاح سلطاني و اين روزها براي رامين جهانبگلو افتاده را حداقل تماشا كند، ما از خير گزارش كردن آن گذشته ايم.

قطعا خون مردم عراق رنگين تر از خون شهروندان ايراني نيست، و تقاضاي رسيدگي ويژه و رانت ويژه اي هم در رسيدگي به وضعيت برخي شهروندان درجه سوم ايراني نداريم، بلكه تنها خواهان اين هستيم كه پس پس از رسيدگي به وضعيت نابسامان حقوق بشر در عراق نگاهي هم به اين گوشه بي ارزش انداخته شود.

به قول قدما: چراغي كه به خانه رواست به مسحد حرام است

May 15, 2006

حالیا مصلحت وقت در آن می بینم

براي نيك آهنگ و آرش عزيز كه نگران من شده:

حالیا مصلحت وقت در آن میبینم
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم

جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
تا حریفان دغا را به جهان کم بینم

سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو
گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم

بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم

سینه تنگ من و بار غم او هیهات
مرد این بار گران نیست دل مسکینم

من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر
این متاعم که همی بینی و کمتر زینم

بنده آصف عهدم دلم از راه مبر
که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم

بر دلم گرد ستم هاست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه مهرآیینم

مادر در بستر بیماری

زندان جای آنکه برای زندانی، چارچوبی بسازد چارچوبش را دور خانواده زندانی قرار می دهد.

بیش از سه هفته است که رامین جهانبگلو اسیر دیوارها شده است و هیچ کس از وی خبر موثقی ندارد، در این مدت تنها احتمالی که وجود دارد اینست که خانواده اش از احوالات وی خبری داشته باشند، ولیکن آنها نیز به شدت از انعکاس اخبار در خصوص پرونده وی پرهیز کرده اند.

روز گذشته خبر تاسف بار دیگری شنیده شد و آن این که مادر جهانبگلو براثر فشار وارده در جریان بازداشت فرزند حال جسمی اش رو به وخامت نهاده تا جایی که هم اکنون در بخش CCU بیمارستان دی تهران بستری شده است.

آری به راستی که امروز دیوار زندانی عظیم تر از آنچه به دور جهانبگلوست به دور خانواده و مادر وی بوجود آمده و او را راهی بیمارستان کرده است.

زندانی بر اثر گذر زمان و درک شرایط حاکم بر زندان به مرور خود را با آن محیط وفق می دهد و سعی می کند که کار را به جایی برساند که مرور زمان برایش امری طبیعی شود و تنها فشار روانی تنهایی و سلول انفرادی او را همراهی می کند، اما خانواده زندانی که از احوال شخص در بند بی خبرند مدام در حال بالا بردن دیوارهای خیالی سلول زندانی می شوند و فشار روحی صدچندانی را متحمل می شوند.

در واقع زندان مجازات زندانی نیست، مجازات خانواده زندانی است و آنها محکوم هستند به جای زندانی فشار روانی عاطفی نبود او را با تخیلات مبهمی که می توانند داشته باشند سر کنند و متاسفانه ممکن است در نهایت فشار آنقدر بالا بگیرد که اتفاقی اینچنین پدید آید.

برای این مادر دعا می کنیم و همچنین دعا می کنیم که جهانبگلو را دوباره در کنار خانواده و محیط دانشگاهی ببینیم.

آمین ...

May 14, 2006

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند
کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی می گساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش
از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد

May 11, 2006

تفالي به عطار

دوش چشم خود ز خون دریای گوهر یافتم
منبع هر گوهری دریای دیگر یافتم

زین چنین دریا که گرد من درآمد از سرشک
گر کشتی بقا گرداب منکر یافتم

موج این دریا چرا فوق‌الثریا نگذرد
خاصه از تحت الثری قعرش فروتر یافتم

در چنین بحری نیارم کرد عزم آشنا
زانکه من این بحر را نه پا و نه سر یافتم

یعلم الله گر به عمر خویش از بی قوتی
هیچ عاشق را درین دریا شناگر یافتم

شرم دارم کز گریبان سر برآرم خشک مو
چون ز بحر چشم خود را دامن‌تر یافتم

با چنین تردامنی بس ایمنم از خشک‌سال
کز تر و وز خشک صد دریا میسر یافتم

هفت دریا را زکوة از بحر چشم من گشاد
لاجرم هر هفت را هفتاد کشور یافتم

صد بیابان را که خشکی از لب خشکم گرفت
سر به سر زین بحر پر خونم مصور یافتم

در تعجب مانده‌ام از قطره‌های چشم خویش
زانکه در هر قطره صد بحر مضمر یافتم

ای عجب هر قطره اشکم که بگشادم ز هم
قرب صد دریای خون در وی مجاور یافتم

مد و جزر و قطره و دریا به هم هر دو یک است
زانکه هر یک را مدار از بحر اخضر یافتم

از کنار بحر اخضر دیده‌ام وز خون خویش
از کنار خویش اکنون بحر احمر یافتم

مردم آبی چشمم را درین دریای اشک
گاه در خون غوطه گاه از آه منبر یافتم

کی نماید آب رویم در چنین دریا که من
روی خود چون مرد دریای مزعفر یافتم

منت ایزد را که این دریا اگر آبم ببرد
در عوض چشمم ازو دریای گوهر یافتم

اندرین دریای خون هر قطره‌ی خونین که هست
هر یکی را سوی دردی نیز رهبر یافتم

خواستم تا ره برم بر روی آن دریای خون
راه گم کردم که ره سرد صر صر یافتم

دل که دارد تا بگردد گرد این دریا که من
هر نفس در وی هزار و صد دلاور یافتم

گر درین دریا کسی کشتی امید افکند
باد سردش بادبان و صبر لنگر یافتم

May 9, 2006

...

محمد عزيز در مطلب قبلي برايم نوشته:

یعنی چی دعا کنین؟
حنیف تو واقعا امیدداری سال دیگه غرفه داشته باشی
بااین وضع بعیده

در جوابش مي گويم:

ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم
موجيم كه آسودگي ما عدم ماست

نمايشگاه امسال

ديروز فرصتي دست داد تا به نمايشگاه كتاب و مطبوعات برويم،

به طور غريزي ابتدا به نمايشگاه مطبوعات رفتم، جايي كه 6 سال هميشه غرفه اي در آن داشتم از انجمن صنفي روزنامه نگاران گرفته تا نوروز و ياس نو، وقايع اتفاقيه و اقبال و امسال اولين سالي است كه پس از شش سال بعنوان بازديدكننده وارد نمايشگاه مطبوعات شدم.

نسبت به سالهاي پيش تغييرات شكلي زياد بود، به نظرم نظمي در چيدمان غرفه ها در نظر گرفته نشده بود و روزنامه ها پخش بودند، خبرگزاري ها در وضعيتي بدتر از روزنامه ها قرار داشتند و اين خود بر انگيزه مخاطب براي ادامه بازديد تاثير منفي مي‌گذاشت.

دوستان زيادي را ديدم، همچنين همكاران سابق بسياري را و بيش از همه از ديدن مهدي محسني عزيزم خوشحال شدم كه از خوزستان براي نمايشگاه به تهران آمده بود. فرصت شد تا تجديد ديداري هم با دكتر معين در حاشيه نمايشگاه داشته باشيم.

شلوغي نمايشگاه بيش از آنكه فرهنگي باشد، مصنوعي بود. نمايشگاه به محلي براي طي كردن اوقات فراغت تبديل شده تا محلي براي ديدن و يافتن و آشنا شدن با كالاهاي فرهنگي مثل روزنامه و مجله و كتاب ....

در هر حال اين هم از نمايشگاه امسال، دعا كنيد كه سال آينده ما هم غرفه‌اي داشته باشيم تا از شما پذيرايي كنيم.

May 7, 2006

خانه عنكبوت جديد

فكر نمي‌كردم بعضي از آقايان اينقدر فراموش كار باشند،

ديروز از قول صفار هرندي وزير ارشاد ديدم كه گفته است: «براي آزادي «رامين جهانبگلو» تا آنجا كه امكان داشته باشد، تلاش مي‌‏كند.»

به ايشان پيشنهاد مي‌كنم كه تلاش زيادي نكنند، چون هم براي وجهه رامين جهانبگلو اين نكته منفي‌اي خواهد بود و همين اينكه اصلا احتياج به تلاش خاصي نيست، ايشان لازم است كمي به حافظه خود فشار آورده و تماسي با مدير مسئول سابق روزنامه ‌اي كه سردبير آن بودند بگيرند و از وي بپرسند كه آيا محور خانه عنكبوت جديد «رامين جهانبگلو»ست.

مرا به خیر تو امید نیست ، شر مرسان !

May 3, 2006

...

گاهي اوقات خواندن برخي قطعات غني از ادبيات فارسي خالي از لطف نيست، پيشنهاد مي‌كنم شعر زير كه دفتر اول «موش و گربه»، عبيد زاكاني است را بخوانيد

از قضای فلک یکی گربه
بود چون اژدها به کرمانا

شکمش طبل و سینه‌اش چو سپر
شیر دم و پلنگ چنگانا

از غریوش به وقت غریدن
شیر درنده شد هراسانا

سر هر سفره چون نهادی پای
شیر از وی شدی گریزانا

روزی اندر شرابخانه شدی
از برای شکار موشانا

در پس خم می‌نمود کمین
همچو دزدی که در بیابانا

ناگهان موشکی ز دیواری
جست بر خم می خروشانا

سر به خم برنهاد و می نوشید
مست شد همچو شیر غرانا

گفت کو گربه تا سرش بکنم
پوستش پر کنم ز کاهانا

گربه در پیش من چو سگ باشد
که شود روبرو بمیدانا

گربه این را شنید و دم نزدی
چنگ و دندان زدی بسوهانا

ناگهان جست و موش را بگرفت
چون پلنگی شکار کوهانا

موش گفتا که من غلام توام
عفو کن بر من این گناهانا

گربه گفتا دروغ کمتر گوی
نخورم من فریب و مکرانا

میشنیدم هرآنچه میگفتی
آروادین قحبه‌ی مسلمانا

گربه آنموش را بکشت و بخورد
سوی مسجد شدی خرامانا

دست و رو را بشست و مسح کشید
ورد میخواند همچو ملانا

بار الها که توبه کردم من
ندرم موش را بدندانا

بهر این خون ناحق ای خلاق
من تصدق دهم دو من نانا

آنقدر لابه کرد و زاری کردی
تا بحدی که گشت گریانا

موشکی بود در پس منبر
زود برد این خبر بموشانا

مژدگانی که گربه تائب شد
زاهد و عابد و مسلمانا

بود در مسجد آن ستوده خصال
در نماز و نیاز و افغانا

این خبر چون رسید بر موشان
همه گشتند شاد و خندانا

هفت موش گزیده برجستند
هر یکی کدخدا و دهقانا

برگرفتند بهر گربه ز مهر
هر یکی تحفه‌های الوانا

آن یکی شیشه‌ی شراب به کف
وان دگر بره‌های بریانا

آن یکی طشتکی پر از کشمش
وان دگر یک طبق ز خرمانا

آن یکی ظرفی از پنیر به دست
وان دگر ماست با کره نانا

آن یکی خوانچه پلو بر سر
افشره آب لیمو عمانا

نزد گربه شدند آن موشان
با سلام و درود و احسانا

عرض کردند با هزار ادب
کای فدای رهت همه جانا

لایق خدمت تو پیشکشی
کرده‌ایم ما قبول فرمانا

گربه چون موشکان بدید بخواند
رزقکم فی السماء حقانا

من گرسنه بسی بسر بردم
رزقم امروز شد فراوانا

روزه بودم به روزهای دگر
از برای رضای رحمانا

هرکه کار خدا کند بیقین
روزیش میشود فراوانا

بعد از آن گفت پیش فرمائید
قدمی چند ای رفیقانا

موشکان جمله پیش میرفتند
تنشان همچو بید لرزانا

ناگهان گربه جست بر موشان
چون مبارز به روز میدانا

پنج موش گزیده را بگرفت
هر یکی کدخدا و ایلخانا

دو بدین چنگ و دو بدانچنگال
یک به دندان چو شیر غرانا

آندو موش دگر که جان بردند
زود بردند خبر به موشانا

که چه بنشسته‌اید ای موشان
خاکتان بر سر ای جوانانا

از موش و گربه، عبيد زاكاني

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007