« February 2006 | دفتر اول | April 2006 »

March 29, 2006

یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
و از لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود

از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب
رجعتی میخواستم لیکن طلاق افتاده بود

در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر
عافیت را با نظربازی فراق افتاده بود

ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق
هر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود

ای معبر مژدهای فرما که دوشم آفتاب
در شکرخواب صبوحی هم وثاق افتاده بود

نقش میبستم که گیرم گوشهای زان چشم مست
طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود

گر نکردی نصرت دین شاه یحیی از کرم
کار ملک و دین ز نظم و اتساق افتاده بود

حافظ آن ساعت که این نظم پریشان مینوشت
طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود

March 28, 2006

وضعیت جنگی

هیچ توجه کردید که سیمای جمهوری اسلامی در این روزها در «وضعیت جنگی» به سر می برد!

میان برنامه های این روزها به شدت در حال تبلیغ حال و هوای جبهه های جنگ هشت ساله است، همچنین گویا پس از سه سال مسئولان این رسانه تازه متوجه شده اند که سربازان آمریکایی در عراق به سر می برند و در حال ظلم کردن به مردم این کشور هستند.

کلیپ هایی با مضمون جنگ و دفاع مقدس و همچنین کلیپ ها و سرودهایی در وصف مردم بیچاره عراق که این روزها زیر ستم های دژخیمان آمریکایی هستند مدام پخش می شود.

این روزها سیاست رسمی جمهوری سلامی ماست مالی کردن فشارهای بین المللی بر علیه ایران است و به تمامی تربیون های رسمی دستور داده شده که به هیچ وجه وضعیت وخیم بین المللی ایران را منعکس نکنند و در حال وانمود کردن این سناریو هستند که گویا ما توانسته ایم مقام اول را برای حضور در شورای امنیت سازمان ملل متحد کسب کنیم و تمامی رقبا (بخوانید سوریه و کره شمالی و ........) کنار بزنیم.

متاسفانه مشخص نیست که این سیاست رسمی که مثلا به قصد عدم تحریک مردم انجام می شود چه فایده ای دارد و در عوض این به خواب کردن مردم چه هزینه هایی را در آینده به جامعه تحمیل می کند.

آیا اگر واقعا در «وضعیت جنگی» به سر نمی بریم، پس دلیل این بازی های تبلیغاتی جدید چیست؟

آیا بعد از گذشت 16 سال از جنگ به یکباره در یکی از آرشیوهای صداوسیما باز شده و نوارهای جدیدی از جبهه ها و پیش از عملیات ها کشف شده؟

آیا تا دیروز که منافع ما ایجاب نمی کرد، مردم عراق زیر فشار نبودند؟

و در چه زمانی ما در دوران حکومت صدام به یاد مردم بیچاره عراق بودیم که زیر فشارهای آن دیکتاتور خونخوار زندگی می کردند و این روزها افسانه زندان های مخفی دوران حکومتش عالمگیر شده است؟

و در پایان یک نکته شاید چندان بی ربط به متن:

آیا صدام هم پیش از جنگی شدن وضعیت کشورش، همین کارها را انجام داده بود؟

پس تجربه از تاریخ و درس گرفتن از تاریخ برای چیست؟

March 27, 2006

نقد منصفانه

بعد از اینکه عکس های روز آزادی گنجی را در فتوغراف گذاشتم، کامنت های گوناگونی برای آن مطلب آمد، ولی بیشترین حجم کامنت ها که همچنان هم ادامه دارد در وصف قهرمانی گنجی و قهرمان نشان دادن او بود،
حقیقتا خودم با این دیدگاه مخاطبان آنچنان موافق نبوده و نیستم و شاید آنرا تکرار یک اشتباه تاریخی دیگر می دانم که سریعا به دنبال قهرمان سازی هستیم و به جای اینکه به بزرگی منش و رفتار فرد توجه کنیم او را همچون قهرمانی در صحرای برهوت می بینیم،
در واقع معتقدم که گنجی نه قهرمان افسانه ای است که برخی او را در ذهن های خود می پرورانند و نه آن موجود ضعیفی که حتی قدرت تحلیل شرایط محیطی ایران را ندارد، گنجی به واسطه یک روزنامه نگار خوب، مستقل، منتقد و شجاع در ایران امروز ما بی نظیر است واستقامتش اگر نگوییم افسانه ای، ولی در دوره امروز بی بدیل بود و از این منظر می ستایشمش و به او با تمام وجود احترام می گذارم، هرچند که در خصوص آراء و نظراتش اختلاف نظر دارم،
از این منظر نقد منصفانه را در خصوص اکبر گنجی مسئله ای واجب و طبیعی است ولیکن بایستی مواظب باشیم که در این ورطه به افراط و تفریط نرویم، بحثی در وب در این چند روز در این خصوص رخ داده که بسیار جالب است و توصیه اکید میکنم که حتما مطالعه کنید و آنرا از دست ندهید.
موضوع برمی گردد به یادداشتی از داریوش سجادی در خبرنامه گویا و نقدی که بعد از آن نادر فتوره چی بر آن نگاشت و البته پاسخ (عصبی و به شدت ضعیف) داریوش سجادی بر نقد نادر،
اگر مطلب خوب نادر فتوره چی را نخوانده اید و گویا برای شما فیلتر است، و اینکه آنرا حرف دل خود می دانم در اینجا نقل می کنم:

از توهم به در آییم، نکاتی در باره یادداشت داریوش سجادی

جنابعالی گفته اید که به اذن آقای گنجی جواز بر کشیدن دشنه عریان نقد بی رحمانه بر سیمای افکارش را گرفته اید. اما چنین به نظر نمی رسد. حتی عبارتی که نشان از نقد بی رحمانه مانیفست جمهوری خواهی باشد در مقاله شما وجود ندارد. جز مقدمه نیم صفحه ای اش که گفته است که چه کسی باید برود و تحریم انتخابات
جناب آقای داریوش سجادی!
با سلام
تعطیلات نوروز فرصت مناسبی بود تا مقالات نویسندگانی چون شما که حرف های بسیار ساده را با زبانی پیچیده و گاه نا مفهوم میزنید بخوانم.
هم از این دست بود مقالهء"ماهيان تشنه! نقدی بی پروا از گنجی و شيدائيان گنجی" که می خواستید به وی بگویید از آنانی که او را چون نیم خدایان می پرستند بر حذر باشد.
مقصودتان از این مقاله مطول همین بود که عرض شد و مابقی گزارش کاری بود از تحقیقات جامعه شناسانه و آسیب شناسانه و معرفت شناسانه تان به آقای گنجی که بر خلاف تلاش تان برای پنهان کردن خودشیفته گی، در بیلان آنچه نگاشته اید به وضوح قابل تشخیص بود.
از این منظر قلم تان را ضعیف می دانم و یادآور می شوم که از هنر های والا در نگارش مقالات سیاسی یکی و شاید از همه مهم تر پنهان کردن و استتار نیت های شخصی است که در کنار نقد ، توصیه ام آن است که رفع این نقص از مقالات تان بر هر امری مقدم است.
از نقد شکلی و البته از آنچه که در باره دانسته های تان از وضعیت اجتماعی و روانی جامعه ایرانی در قالب گزارش عملکرد به گنجی به متن ضمیمه کرده اید می گذرم و پوزش می طلبم از تندی و تیزی آنچه که در ذیل خواهم آورد:
یکم، حضرتعالی در صدر و ذیل مقاله تان -دانسته یا نادانسته- دچار تناقض گویی فاحشی شده اید. در ابتدا با اشاره به رفتار سیاسی ایرانیان از مشروطه تا دوم خرداد آن را نشانه ای از عدم درک سیاسی مردمان ایران دانسته اید و گفته اید "نيروی محرکه جنبش های اجتماعی در ايران ميل به نخواستن ها دارد تا خواستن ها! بعبارت ديگر مردم ايران در خيزش های اجتماعی خود عموماً می دانند که چه نمی خواهند اما نمی دانند که چه می خواهند!" و این در حالی است که در پایان مقاله از اشتباه محاسبه گنجی ها و اصلاح طلبان سخن می گویید و رای به محمود احمدی نژاد را نشانه این خطا می دانید: "بيش از 17 ميليون نفراز ايشان [یعنی مردم ایران] صادقانه و صميمانه با رای خود به رئيس جمهور فعلی با صدائی بلند خود را از ارادت ورزان به رهبری کشور معرفی کردند".
جناب سجادی!
دو خطای عمده در همین دو جمله از مقاله نقد گونه حضرتعالی وجود دارد:
اول آنکه، اگر به پشتوانه تحقیقات جامعه شناختی و روان کاوانه جنابعالی بپذیریم که "مردم ایران، هرگز نمی دانند که چه می خواهند "پس چطور" صادقانه و صميمانه با رای خود به رئيس جمهور فعلی با صدائی بلند خود را از ارادت ورزان به رهبری کشور معرفی کردند "؟
دومین خطا را می توان به پای دوری شما و امثالتان از فضای سیاسی ایران گذاشت.سوای بحث های شکلی ای نظیر تقلب در نتایج انتخابات یا سازماندهی نیروهای نظامی و شبه نظامی برای رای به شخص نظر کرده ، -که از قضا گویی تنها خارج نشینان از درک تاثیر موئلفه های مذکور غافلند- پیش فرض های علمی و اکادمیک (بخوانید نقد های آسیب شناسانه و روانشناختی )شما از بیخ و بن اشتباه است.
آقای سجادی !
رای به محمود احمدی نژاد رای تایید مراد شما نبود.
این حقیر به واسطه حضورم در میادین تهران با هدف تبلیغ برای آقایان معین(در هفته اول) و هاشمی رفسنجانی (در هفته دوم)به وضوح در یافتم (در یافتی که تنها متعلق یه این حقیر نبود و آقایان تاج زاده ،امین زاده، حجاریان، عرب سرخی و... را در آن به شهادت می طلبم) که مردمان فرو دست در مناطق فقیر نشین تهران ، احمدی نژاد را نماد اپوزیسون جمهوری اسلامی در برابر هاشمی رفسنجانی (یعنی خود جمهوری اسلامی) می دیدند.
شب پایانی تبلیغات مردمان در میدان ارگ بر این باور بودند که "احمدی نژاد می آید تا بساط آخوندها را بر چیند و دست و پای مقامات ولخرج جمهوری اسلامی را از بیت المال کوتاه کند". آیا این دیدگاه از نظر جامعه شناس و روانکاوی چون شما به معنای تایید جمهوری اسلامی بوده است؟
در میان طبقات وسط شهری نیز رویکردی مشابه وجود داشت. چه بسیار بودند لمپن بورژواهایی که با نیت حذف جمهوری اسلامی به احمدی نژاد رای دادند.
این قشر بر این باور بود که با ورود احمدی نژاد به کاخ ریاست جمهوری پایه های نظام از آنچه که هست سست تر خواهد شد و رفتار افراطی و تند رو انه وی سقوط جمهوری اسلامی را نزدیک تر خواهد کرد.

آقای سجادی!
کاش می توانستید عبارت "بيش از 17 ميليون نفراز ايشان صادقانه و صميمانه با رای خود به رئيس جمهور فعلی با صدائی بلند خود را از ارادت ورزان به رهبری کشور معرفی کردند" را از مقاله تان پاک کنید که بودنش حجتی است بر نادانسته های انبوه تان بر آنچه که گمان می کنید نگاه علمی شماست.
دوم، پیشاپیش از جسارت لغات در این فراز عذر خواهی می کنم.
جنابعالی گفته اید که به اذن آقای گنجی جواز بر کشیدن دشنه عریان نقد بی رحمانه بر سیمای افکارش را گرفته اید. اما چنین به نظر نمی رسد. حتی عبارتی که نشان از نقد بی رحمانه مانیفست جمهوری خواهی باشد در مقاله شما وجود ندارد. جز مقدمه نیم صفحه ای اش که گفته است که چه کسی باید برود و تحریم انتخابات.
پوزش می خواهم که مجبورم بگویم که نگرانم از قلم شما نوعی شائبه رشک به گنجی استنشاق شود. مدام در مقام قیاس خود با او هستید و یکسر او را در قیاس با رهبران تحولات سیاسی ایران تخفیف می دهید.
نفس مقصودتان سوای نیات شخصی صحیح است.
گنجی تنها یک روزنامه نگار شجاع است و بس.
او نه رهبر جنبشی می تواند با شد و نه مدیر اداره دولت.
با تحریم و اعتصاب غذا و خامه تیز هم درد چندانی درمان نمی شود.
گنجی شجاع است و مقاوم ، اما به یقین توان اداره مملکتی با 70 میلیون جمعیت با این همه کاستی و عقب ماندگی ها یا رهبری جنبشی اجتماعی و عظیم را ندارد.
با شما هم نظرم که جمعیتی از شیفته گان ،او را حلال همه درد های تاریخی، سیاسی، اقتصادی، فنی، زیر بنایی و... ایران می دانند. و چه خام اند این جماعت که گمان می برند اگر کسی قلمی بران داشت یا معده ای محکم، لابد مدیری توانا هم هست و می تواند مثلا مشکل آب کشاورزی مردم برازجان یا دغدغه اشتغال جوانان ایلام یا بحران فرسوده گی تکنولوژی ناوگان هوایی کشور و... را یک شبه و به تنهایی آن هم تنها به صرف نگاشتن مقاله بر طرف کند.اما تزریق این جنس از توهمات به کسی چون گنجی نباید دستاویزی برای تحقیر فردیت او یا بلعکس تایید تمامی رفتار اش باشد.
آقای سجادی!
این تنها شما نیستید که به ایده تحریم انتخابات نقد دارید. اما شاید تنها کسی باشید که در نقد گنجی به عنوان یک نویسنده تحریم کننده انتخابات، به او رشک می ورزید و در استتار، هدف به رخ کشیدن توانایی های علمی و بی همتای خود به او را دارید.

جناب سجادی!
شما هم از توهم به در آیید.اگر برای گنجی دوران توهم زدایی فرا رسیده برای امثال من و شما هم چنین است.
دوران ادعاهای اینچنین که"اقدام به تبار شناسی جامعه ايران از حيث سنتی و مدرن کرده ام" یا ادعای "آسیب شناسی جامعه ایران از منظر روانی و تاریخی" و... گذشته است.
سوم، گنجی پرومته و سیاوش نیست اما شما هم "ماکس وبر ایران" نیستید.
آنجا که می گویید "دنيای روشنفکری ايران دنيای است بشدت رُمانتيک. ايران واقعی را نمی بينند يا نمی خواهند ببينند و يا نمی توانند ببينند و تنها آن بخشی از ايران را می بينند که دوست دارند ببينند!"، بار دیگر دستتان را رو کرده اید.
همان دکتر شایگانی که به تفقد تلفنی اش افتخار می کنید در تیر ماه گذشته، بی هیچ حسی رومانتیک، پا به میدان تبلیغ انتخابات گذاشت (اگر ندیده اید، نگاه کنید به روزنامه شرق، ویژه نامه انتخابات، دوم تیر ماه هشتاد و چهار).
یا مراد فرهاد پور (که همگان او را می شناسیم) در میدان تجریش در جمع بقال و چقال برای رقیب رئیس جمهور فعلی تبلیغ می کرد.
و از همین جنس روشنفکران همچون بابک احمدی، یوسف اباذری و ...(به همان قبلی نگاه کنیدو مقاله "روشنفکران و انتخابات" در سالنامه اخیر شرق به قلم علی معظمی).
آقای سجادی !
سخن کوتاه آنکه، خودم را و شما را و اکبر گنجی را توصیه می کنم به توهم زدایی و حذر از خود شیفته گی.
ایران امروز در شرایطی دشوار و حساس است.اذهان را به سراغ دلمشغولی های شخصی نفرستیم. جنگ ،تحریم و بدبختی در کمین مان نشسته است. شما را نمی دانم اما آنانی که در ایران زندگی می کنند ،دغدغه شان گنجی نیست، نجات ایران است.
موفق باشید

March 26, 2006

جایت خالی

دیشب جایت در میانمان خالی بود،
دیشب با دوستان قدیمی به یاد یار باستانی مان بودیم،
گفتیم، شنیدیم، خندیدیم و البته کمی هم غیبت کردیم :)
بعد از مدتها فرصت شد تا دور هم جمع شویم،
به یاد سه سال پیش افتادیم، چه روزها و شب هایی که دور هم در آن ساختمان قدیمی نوروز و یاس نو می نشستیم و مشتاقانه کار می کردیم،
چه حیف که امروز تو در کنار ما نیستی،
دیروز به یاد سینا بودیم، به یاد شیطنت هایش و به یاد بازگوشی هایش،
فکر می کنم امروز خیلی بزرگ تر شده باشد، آیا شیطینتش کم شده؟
جایت خالی جواد هم بچه دار شده، پسر روح چه می شود :)
محمد هم سر خانه اش رفته،
کاش دست روزگار امروز تو را در کنار ما قرار می داد،
کاش می توانستی بمانی و ترک وطن نکنی،
به امید آن روز هستم که باز هر چهار گرگ در کنار هم جمع شویم،
کاش می شد امروز در کنارمان باشی ............

Ladder 49

برخی فیلم ها به لحاظ احساسی بدجوری با آدم بازی میکنه، البته این در مورد کسانی صادق است که کمی زود احساساتشان تحریک میشه (و از این نظر من متاسفانه یا خوشبختانه زود تحت تاثیر قرار می گیرم)؛ بگذریم
دیشب تونستم تکرار فیلم سینمایی نردبان 49 (Ladder 49) محصول سال 2004 را که از شبکه پنجم پخش شده بود ببینم.
این فیلم درام به زندگی یک مامور آتش نشانی پرداخته و به چه زیبایی سختی کار را با مسائل عاطفی درگیر کرده و سرانجام هم این مامور آتش نشانی در ساختمانی اسیر آتش می شود و هیچکدام از همکارانش هم هر چه تلاش می کنند نمی توانند او را نجات بدهند و جک (Joaquin Phoenix) از فرمانده اش (جان تراولتا - John Travolta) تقاضا می کند که عملیات نجات خودش را متوقف کند و به استقبال مرگ در آتش می رود.
روابط عاطفی جک بعنوان یک آتش نشان با دو فرزند و همسرش از نکات قوی داستان است و جک در مقطعی از داستان که یکی از همکاران آتش نشانش در عملیاتی دچار سوختگی می شود به شدت در بین دو راهی قرار می گیرد که میان کار پر خطر و خانواده کدام را برگزیند.
در نهایت انتخاب جک نجات مردم از دامان حریق می شود که خودش هم در نهایت اسیر حریق شده و بعنوان یک قهرمان جانش را از دست می دهد و از نقاط تاثیر گذار دیگر فیلم سخنرانی مراسم تدفین جک است که توسط جان تراولتا ایراد می شود.
اگر این فیلم را موفق به تماشا نشده اید حتما ببینید، بر روی من که تاثیر قابل ملاحظه ای به لحاظ عاطفی گذاشت، شما را نمی دانم.

توضیحات دیگری در خصوص فیلم:


Baltimore firefighter Jack Morrison, making the transition from inexperienced rookie to seasoned veteran, struggles to cope with a risky, demanding job that often shortchanges his wife and kids. He relies on the support of his mentor and captain, Mike Kennedy and his second family--found in the brotherly bond between the men of the firehouse. But when Jack becomes trapped in the worst blaze of his career, his life and the things he holds important--family, dignity, courage--come into focus. As his fellow firemen of Ladder 49 do all they can to rescue him, Jack's life hangs in the balance.



Production Status: Released
Logline: A firefighter awaiting rescue inside a burning building reflects on his career, friends and family.
Genres: Drama
Running Time: 1 hr. 55 min.
Release Date: October 1st, 2004 (wide)
MPAA Rating: PG-13 for language and intense fire and rescue situations.
Distributors:
Buena Vista Pictures Distribution
Production Co.:
Beacon Communications, Casey Silver Productions, Fantail Films
Studios:
Touchstone Pictures
U.S. Box Office: $74,540,762
Filming Locations:
Balitmore, Maryland
Los Angeles, California
New York City, New York
Produced in: United States

March 24, 2006

وقتی یک روح صاحب پسر میشه

ادامه عکس ها رو اینجا ببینید

March 23, 2006

داستان مضحک مذاکره

این داستان مضحک مذاکره با آمریکا در خصوص عراق هم داستان جالبی دارد.
مقامات ایرانی و خصوصا علی لاریجانی آنچنان در این خصوص اظهار نظر می کنند که گویی تاکنون در این باره مذاکره ای با مقامات آمریکایی انجام نداده اند.
نکته جالب ماجرا که آقایان سعی دارند که آنرا از افکار عمومی داخل و بویژه سرسپرده گان جان بر کف شان(!!) مخفی کنند اینست که آقایان اکنون مدتهاست که در حال مذاکره با آمریکایی ها در عراق هستند.
حتی در ماه گذشته که داستان ارجاع پرونده ایران به شورای امنیت بالا گرفت، مقامات ایرانی و در راس آن لاریجانی در پیغام های جداگانه ای به «زلمای خلیل زاد» از وی خواسته بودند که در ادامه مذاکرات ایران و آمریکا در خصوص عراق در خصوص انرژی هسته ای هم با ایرانیان وارد مذاکره شود.
البته پاسخ فرستاده ویژه و تام الاختیار ایالات متحده به این درخواست ایران منفی بود و گفته بود که وی تنها اجازه دارد در خصوص مسائل عراق با ایرانیان مذاکره کند.
اما اخبار این روزهای اخیر و درخواست مضحک عبدالعزیز حکیم از ایران برای مذاکره با آمریکا بسیار تعجب برانگیز بود.
در حالیکه وی قطعا می دانست که مقامات ایرانی از ماهها قبل در حال مذاکره هستند و مطرح کردن این مسئله بیشتر به ابزاری برای توجیه طرفداران جناح تندرو داخل ایران بوده که سرمداران آن تاکنون از آن بعنوان یکی از اصول لایتغیر انقلاب یاد کرده اند و حکیم بدین وسیله خواسته راه توجیه را برای به اصطلاح اصولگرایان ایرانی باز نگه دارد.
البته آقای لاریجانی هم با کله این درخواست برادرانه ایشان را پذیرفته و انگار نه انگار که قبلا مذاکرات در جریان بوده،
نکته بامزه این ماجرا احتمالا نگاه آمریکاییان به ایران است که حتما از این موش و گربه بازی مقامات ایرانی با خودشان دارند شاخ در می آوردند.
به این می گویند سیاست خارجی مستحکم که به جای اینکه سعی کنیم از خارجی ها امتیاز بگیرم، خودمان سر خودمان را به بهترین نحو ممکن شیره می مالیم.

March 22, 2006

تکلمه برای تنها زندانی نوروز

برای مطلب «برای تنها زندانی نوروز» کامنت های زیادی آمد و دوستان وبلاگ نویس هم در همراهی ای صنفی با تنها وبلاگ نویسی که تمامی سال 84 را در زندان بود لطف کردند و به این مطلب لینک دادند،

برخی دوستان عزیز متذکر شدند که لفظ تنها زندانی نوروز شاید درست نباشد و گوشزد کردند که هنوز عزیزانی مانند آرش سیگارچی، اصانلو، منوچهر محمدی، باطبی و دوستان دیگری که همچنان در زندان هستند.

حقیقت اینست که قصدم فراموش کردن آن دوستان و یا به قولی دوستانی که مرا نواختند خودی و غیرخودی کردن نبود، شاید منظور را بد بیان کردم اما غرض تنها یادی بود از تنها وبلاگ نویسی که یکسال تمام است بی هیچ مرخصی ای در زندان باقی مانده و دو سالی است که عید را نمی بیند.

قصد این بود که از دوستی بعنوان یک کار صنفی یادی کرده باشم.

اگر خدای ناکرده احساس تبعیض در نوشته ام بود از همه دوستان عذرخواهی میکنم.

در پایان این wallpaper را مانی منجمی عزیز برایم فرستاد که آنرا به یاد مجتبی سمیعی نژاد درست کرده است، مانی جان دستت درد نکنه

March 21, 2006

بهاريه

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شهریاری بر قرار و بردوام
سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش
اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

March 19, 2006

لطفا لوگوي بالا را به نشانه انتظار آزادي مجتبي سميعي نژاد در وبلاگ خود قرار دهيد
در همين زمينه: براي تنها زنداني نوروز

براي تنها زنداني نوروز

خبرهاي هفته هاي اخير بسيار خوشحال كننده بود،
عبدالفتاح سلطاني بعد از هفت ماه بازداشت آزاد شد؛
اكبر گنجي پس از شش سال در آستانه عيد به خانه بازگشت؛
ناصر زرافشان براي تعطيلات عيد به مرخصي آمد؛
آزادي تعدادي از اعضاي سنديكاي شركت واحد،


اما مجتبي سميعي نژاد همچنان در بند است،
مجتبي امسال هم بمانند سال گذشته عيد ندارد،
خانواده‌اش هم مانند سال پيش در كنار سفره هفت سين‌شان مجتبي را نمي‌بينند،
روز جمعه به همراه علي، آرش، علي، آرش و پيام به ديدن خانواده مجتبي رفتيم،
شنبه شب هم همراه با دكتر معين به خانه مجتبي رفتيم،
اميد داشتيم كه در آستانه سال نو با اين ديدارها روحيه تازه‌اي به خانواده مجتبي بدهيم،
مجتبي اكنون تنها زنداني عقيدتي باقي مانده در تعطيلات عيد است،
پدرش نااميد از هر دري گلايه مي‌كرد،
مي‌شد غم را در صورتش خواند،
مادرش جمعه، در پس خنده‌هاي ما كه سعي مي‌كرديم روحيه خانواده را تغيير دهيم، ريز ريز گريه‌اي مي‌كرد،
پدرش از جستجوها و تلاش‌هاي 18 ماهه‌اش براي مجتبي، نااميدانه سخن مي‌گفت،
مي‌گفت كه عيد را منتظرش نيستيم،
برادرانش تنها با سكوت خود در غم مادر و پدر همراهي مي‌كردند،
مادرش سخني نمي‌گفت ولي همان صحبت‌هاي كوتاهش پر بود از غم و نااميدي،
اين روزها هجدهمين ماه بازداشت مجتبي است،
هجده ماه بدون مرخصي،
تنها آزاديش اينست كه پدر و مادر حق دارند، هفته‌اي يكبار بار سفر ببندند و به زندان قزل حصار كرج بروند تا مجتبي را ببينند،
اين روزها همه زندانيان عقيدتي يا آزاد شده‌اند يا به مرخصي آمده‌اند،
ديروز وقتي به خانواده سميعي‌نژاد گفتم كه گنجي هم به خانه آمده،
همه‌شان خوشحال شدند، اما وقتي دكتر معين گفت كه انشالله مجتبي هم عيد را به كنار شما خواهد آمد، در چهره هيچكدام اميد وقوع اين رويداد ديده نمي‌شد و تنها به لفظ انشاءالله كفايت كردند،
به راستي جرمش چيست كه بايستي اين مدت مديد را در محبس باشد؟
به راستي آيا اين جوان 23 ساله آنقدر جرمش سنگين است كه بهاي اينچنين برايش بپردازد؟
پدرش ديشب از گلايه‌هايش با خدايش سخن مي‌گفت،
مي‌گفت به خدايش گلايه كرده كه چرا اين بنده مسلمانش را فراموش كرده و به فريادش نمي‌رسد،
مجتبي چه كرده كه بايستي هشت ماه را بلاتكليف فقط بخاطر رفع نقص پرونده در دادگاه تجديد نظر در گوشه قزل حصار همراه با قاتلان و تبهكاران بگذراند،
اميد آن داريم كه اين بهار، همچنانكه براي گنجي و سلطاني و زرافشان در كنار خانواده شان آغاز مي‌شود،
براي خانواده مجتبي نيز بهاري دگر باشد،
به اميد آن نشسته ام كه خبر آمدنت را پيش از بهار برايم بفرستند،

بازگشت پيش از موعد

حقيقتش تصميم داشتم كه براي عيد نوشتن رو از نو آغاز كنم،
براي همين هم براثر اون بيماري قديمي ام كه هر از چندي تغييري در قالب وبلاگ ايجاد مي‌كردم، يه طرح نسبتا بهاري براش درست كردم و ميخواستم با شروع سال جديد با شكل جديدي نوشتن را هم آغاز كنم،
اما اين خبر ديروز آزادي گنجي و ذوق و شوق بازگشت او به كانون خانواده امانم را بريد و ناخواسته تصميم به نوشتن گرفتم،
بايستي جايي شادي خودم را قبل از رسيدن به خانه گنجي تخليه مي‌كردم، و همين شد سبب نوشتن زود هنگام قبل از عيد
***
در مورد اين رفتن و آمدنم حرف براي گفتن بسيار دارم و اينكه چه شد و چه كردند تا مجبور به ..............
البته در اين مدت دوستاني مرا نواختند كه تو فلان شدي و بهمان،
اما حقيقت كجا و خيال باطل آنها كجا
باز از امروز در اين دفتر بي مخاطب، سعي مي كنم همراهتان باشم،
همراهي ام كنيد ......

March 18, 2006

گنجي آزاد شد

گنجي آزاد شده ............. خبر انقدر شوك برانگيزه كه نمي دونم چي كار كنم تا نبينمش باورم نميشه؛ يعني گنجي آزاد شده خوشحالم براي خانواده اش براي همه پس از شش سال يعني اكبر به خانه برگشته تبريك به همه

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007