« ... | دفتر اصلي | حق اعتصاب »

يك داستان كوتاه واقعي

عصر ديروز براي خوردن نهار به يكي از ساندويچي‌هاي به اصطلاح كثيف شهر رفتم تا هرچند دير ولي مرهمي بر گشنگي‌ام نهم،
وارد ساندويچي نسبتا كوچك شدم،
چند صندلي بيشتر نداشت،
از روي ليست ساندويچ‌هايش يكي را انتخاب كردم و سفارش دادم،
نشستم تا ساندويچ حاضر شود،
از پشت شيشه‌هاي كثيف مغازه به رفت و آمد مردم نگاه مي‌كردم،
مرد ميانسالي كه ريش‌هايش جو گندمي شده بود وارد ساندويچي شد،
نگاهي به هم كرديم،
پشت ميز شيشه‌اي كه مغازه‌دار داشت ساندويچ من را پشت آن سرخ مي‌كرد رفت،
گفت: آقا ساندويچ نصفه هم داريد ...
ابتدا فكر كردم دارم اشتباه مي‌شنوم، ولي باز تكرار كرد: ساندويچ نصفه داريد ...
مغازه دار گفت: نه، نصفه نداريم
آقا گفت: يعني نون نصفه‌اي كه ساندويچ كني هم نداري؟
مغازه دار: نه، نداريم
مرد برگشت و دستي در جيبش كرد،
پولهايش را نگاهي كرد و بعد رويش را برگرداند و به ليست قيمت نگاهي كرد،
نمي‌دانم ولي خودم هم در آن موقع حس مي‌كردم كه مرد اصلا متوجه من نيست كه چنين نگاهش مي‌كنم ...
بعد سفارشي داد،
به ليست قيمت نگاه كردم، ديدم ارزان‌ترين ساندويچ را انتخاب كرده،
قيافه ژوليده‌اي نداشت، برعكس خيلي مرتب بود،
يك آن خودم را جاي او ديدم،
شايد با اين وضع و روزگار و وضعيت كاري‌ام بعنوان يك روزنامه نگار كه هر روز خانه به دوش يك روزنامه هستم، در كهولت به اين روز بيافتم ...
نمي‌دانم چرا ولي حس عجيبي نسبت به او پيدا كرده بودم، گويي آيينه آينده در برابرم بود،
غرق افكار خودم بودم كه ديدم مرد جبعه دستمال كاغذي را جلوي من آورده و تعارف مي‌كند،
بيشتر خجالت كشيدم و يك برگ كشيدم ...
نمي‌دانم تقدير چيست و مسئله چه بود،
ولي هر چه بود تمام افكارم را يكدفعه مغشوش كرد،
اين روزها نوشته‌هاي نيكان نيز فكر مرا سخت‌تر به خود مشغول كرد، هرچند اصل استدلالش را به جهت اينكه در موقعيت مكاني و زماني او نيستم درك نمي‌كنم ولي مسئله‌ وضعيت اجتماعي و وضعيت زندگي ما روزنامه‌نگاران است،
مسئله آينده زندگي ماست،‌ كه چه خواهد شد و به چه خواهيم رسيد،
راستي تا كي آنقدر توان داريم كه از صبح تا شب يك آن فعاليت كنيم در حاليكه باز آخر ماه، شرمنده اهالي خانه مي‌شويم،
حال كه از دم سحر تا بوق شب اينچنين مي‌دويم حال و روزمان اينگونه است، واي به حال فردا كه بالا رفتن سن بر فعاليت كاري‌مان نيز تاثير بگذارد،
هر روز كه چشم باز مي‌كني تنها بايد به اين فكر باشي كه نان شبت را بتواني تهيه كني تا دستت پيش ...........
روزگار سختي شده برادر، صبور باش

دنبالك

دنبالك اين مطلب:
http://hanif.ir/cgi-bin/datas/mt-tb.cgi/18

Comments

سلام
در رشته کاری شما چیزی به نام بیمه مگر نیست که شما نگران آینده هستید؟ اگر چنین چیزی در صنف شما نیست از همین الان در فکر ایجاد آن باشید که از هر کاری واجبتر است.


حنيف: گفتي و كردي كبابم، بيمه چيه بابا

سلام آقا حنیف
مطلب بسیار زیبایی بود.
واقعا با فکر من بازی کرد.
همیشه موفق باشی.

سلام. عجیبه نیک آهنگ کوثر هم در آخرین پستش از همین نگرانیها حرف زده. مثل اینکه اپیدمی شده. ولی دوست عزیز مطمئن باش در مملکت ما اگر می خواهی فقط بنویسی خای نخواسته همان چیزی که دیدی در انتظارت هست. پیشنهاد می دهم اگر موتوری داری با آن مسافر کی هم بکن. هم با مردم بدبخت جامعه بیشتر آشنا می شوی و هم شاید بتوانی پس اندازی بکنی.
- از شما تمنا دارم سری به وبلاگ من بزنید و لینکش را در لیست بلند بالای لینک هاتان بگذارید.

اولين بار است كه اينجا مي آيم. سوختم از خواندن مطلب شما. بخودم گفتم كاش نيامده بودم و نمي فهميدم داستان فقط يكي از ميليونها دردمند كشورم را. اما با ندانستن من حقيقت از بين نميرود.

حنیف جان!خسته نباشی!
سیاهی ها در جامعه ما خیلی زیادتر از قبل شده.کاش می شد کاری کرد...
اما می شه. میشه کاری کرد.
با کمک تو با کمک من با کمک برادران وخواهران دیگرمان...
باید کاری کرد.
باید فکری کرد.
من هستم.

سلام. واقعن نمی دانم چه می توان گفت. برای حال و روز خودمان متاسفم

سلام
اينكه از يك سيستم بيمار انتظار داشته باشيم يكي از زيرسيستمهاي اقتصادي، اجتماعي، سياسي و يا فرهنگي اش سالم باشند انتظار غلطي است. مثلي است كه ميگن از شتر پرسيدن كه چرا گردن كجه گفت كجام راسته!؟ عدم رضايت و عدم وجود انگيزه در اكثريت افراد يك جامعه نشانه اينه كه سيستم مورد نظر جوابگو نيست و بيمارست. اين امر بديهي رو اگه ناديده بگيريم و بخواهيم با مسكن و وصله و پينه درمان كنيم و مقطعي چيزي رو حل كنيم وضعيت همين ميشه كه مي بينيم.
آقا حنيف راه اصلاحاتي كه شروع شد به هر دليل اعم از ضعف حاملان و بانيان و موانع متعدد توفيق ادامه نداشت دواي درمان اين سيستم بيمار بوده و هست. كه نمي دانم اميدي به بازتوليد اون حركت وجود داره يا خير؟
ياحق

کجا بودی؟ اعصابمان خورد شد. نگران بودیم. حداقل خبری میدادی

سلام. متشکرم که لینک وبلاگ تازه تاسیس من را دادید

از این داستانهای واقعی در این مملکت به وفور یافت می شود امان از داستان هایی که آخرش به مرگ انسانیت منتهی می شه! یک نمونه از این داستانها رو نوشتم برو بخون!

آقای حنیف سری به وبلاگ من بزنید و نظرتان را در مورد مقاله ام بگویید
http://alimed.blogsome.com

نمی دونم چرا صفحه اول سایت شما برای من
باز نمیشه.
اینجاهم ازطریق وبلاگ نیک آهنگ اومدم.

حق با شماست!

سلام
میدانی!شاید این مهم ترین دلیلیست که کسانی مثل مادر من جلوی احساس و لغزش قلم قرزندشان را سد می کنند!و بعد بجایی می رسی که خودت را هم نداری!اما خوب دست کم در این جامعه ی پر نشیب و فراز و برای فرداهایت خواب های بی تشویش و طلایی باقی می ماند!اما با دل شکسته با قلبی همیشه حسرت زده!کدام بهتر است؟شبیه بحث علم و ثروت است نه؟!!!نمی دانم شاید باید راه سومی هم می بود....

نظر من در این مورد خاص خیلی با حال است در حال حاضر با مدرک لیسانس مجبورم دو جا کار کنم کلی حرفهای کج و راست هم از صاحبان مشاغل بشنوم ولی آخرش همه حقوقی که میگیرم بایست بابت کرایه خونه و قسط ها بره توی جیب صاحب خونه و بانک - انقدر زیر فشار مالی هستم که اصلا نمی تونم یه لحظه با خیال راحت باشم ولی همیشه این جمله رو توی ذهنم دارم که با توجه به شرایط موجود از این پله تا پله بعدی فرجه ..

خیلی سوسول هستی که تا حالا نشنیده ای که کسی ساندویچ نصفه بگیرد

حنيف: من معذرت مي‌خوام از شما

خیلی خوب بود.
سری هم به ما بزن

وقتی مسئولان مملکت برای بیگانه ها بیشتر از ایرانی ها اشتغال زال یی کرده اند و می کنند:
روسها چینی ها کره ای ها و....
باید هم اینطوری شود
فکر می کنید سود سیاهی چادر زنان ایرانی نصیب چه کسانی می شود؟؟
روزنامه شرق امروز را بخوانید.
یا لینک زیر:
http://optic.blogfa.com
خیلی خوب بید!!!!.
سری هم به ما بزن

حنیف جان درد مشترکی است بین همه ما من روزنامه نگار نسیتم ولی از الان نگران آینده خود هستم . به سرعت داریم به سن پیری نزدیک میشویم بدون هیچ توشه ای.وقتی فکر میکنم از 76 که خاتمی انتخاب شد تا به امروز بیش از 8 سالسپری شده و 8 سال بعد نیز با همین سرعت خواهد رفت و همینطور 8 سالهای بعد به عمق فاجعه ای که در انتظارمان است بیشتر پی میبرم.

سلام!
میدانم که می دانی باحلوا حلوا گفتن دهن هیچ کس شیرین نشده ونمی شه؟

ارسال نظر توسط مخاطبان




گروه بندي مطالب

Powered by
Movable Type 3.2