و سرانجام روز آزادی
امروز 20 آبان روز آزادی ام پس از 66 روز انفرادی است؛
66 روزی که تمامی موجودیت زندگی ام را تغییر داده که شاید هیچگاه به لحاظ شخصی به این راحتی به این مسائل دست پیدا نمی کردم، اما اینجا قصد دارم به عنوان خاطره روزهای آخر زندان را یادآوری کنم.
اوایل هفته آخر بازداشتم بود که فکر کنم 16 آبان می شود یک شب دقایقی بعد از افطار صداهایی از راهرو پشت سر شنیدیم که خیلی نگرانمان کرد، حاجی(وطن خواه) مدام داد و بیداد می کرد و صدای گریه اش تا راهرو ما می آمد – توضیح اینکه محل سلول من از سلول 7 در راهرو اول پس از 45 روز به سلول فکر کنم 11 در راهرو دوم و سپس به سلول 13 در این مدت تغییر یافته بود.
خلاصه ما نگران شده بودیم که چه شده که حاجی این چنین سر و صدا به پا کرده، موقع بردن به دستشویی توانستیم یکی از بچه های راهرو اول را ببینیم و قضیه را بپرسیم، معلوم شد که «آرش نادرپور»(همسایه) را چند لحظه بعد از افطار از آنجا برده اند و فکر کنم آرش حدود بیش از 80 روز را در آنجا بود و نکته قابل تامل بردن آرش این بود که همه وسایلش را هم برده بود و هر چیزی هم که داشت تحویلش داده بودند.
در ابتدا تحلیل قضیه برایمان چندان راحت نبود، معلوم نبود که آرش به بازداشتگاه دیگری منتقل شده یا آزاد شده چون هر کدام برایمان معناهایی متفاوتی در بر داشت، اگر آرش به جای دیگری منتقل شده باشد یعنی که این ماجرا همچنان ادامه دارد و بایستی منتظر ادامه این بازی بازی باشیم ولی اگر آزاد شده بود یعنی اینکه قفل آزاد شدن پس از بیش از یکماه شکسته شده و آنموقع می توانستیم منتظر اتفاق خوشایندتری باشیم، از یک منظر رفتن آرش بیشتر با آزادی می مانست چون او در پرونده اش از همه پاک تر بود و حتی یک ذره هم ارتباط با سایت های سیاسی و اینترنتی نداشت و تنها به مدت 2 ماه دو سال پیش به رویداد خدمات فنی داده بود و به خاطر این دو ماه بیشتر از 80 روز انفرادی کشیده بود، همیشه او و چقک (مهدی درایتی) می گفتند که ما بخاطر فروختن یک دامین 10 هزار تومانی الان بیشتر از دو ماه است که تو انفرادی هستیم، این دیگه چه صیغه ای هست.
راستی یادم رفت بگم که حاجی برای چی داد و فریاد می کرد، در روزهای آخر برای اینکه به ما ثابت کنند که در انفرادی زندانی نیستیم سلول های انفرادی را به صورت 2 نفره در آورده بودند به این صورت که در همان سلول یک متر در 2 متر دو نفر را محبوس می کردند و بعد هم می گفتند که اینجا دیگر انفرادی نیست!!!(جل الخالق) حاجی و آرش هم برای مدتی با هم در یک سلول بودند و از آنجایی که آرش خیلی دوست داشتنی است حاجی به او اخت شده بود و وقتی برای بردن آرش آمده بودند دلش شکسته بود و تاب از کف داده بود.
خلاصه فکر کنم صبح بود که متوجه شدیم که آرش قطعا آزاد شده و این شکستن قفل آزادی در این پرونده بود و ما از این نظر یک چشم انداز روشن پیدا کردیم.
من چهار پنج شب آخر را با چقک(مهدی درایتی) هم سلول بودم و چون از قبل از زندان همدیگر رو می شناختیم خیلی بهتر با هم زندگی(!) می کردیم، فردای رفتن آرش بود که بعد از افطار آمدند در سلول ما و درایتی را خواستند و بردند، وقتی برگشت پرسیدم چی شده، گفت سید(نگهبان) شماره تلفن های خانه مان و پدرم و همسرم را گرفت، گفتم برای چی گفت چیزی به من هم نگفت.
به بقیه بچه ها خبر دادیم که اینچنین شده، جواد و امید هم در راهرو ما بودند و فکر کنم تازه با هم سلول شده بودند، در نهایت به این نتیجه رسیدیم که چقک هم قرار است آزاد شود و برای خبر کردن خانواده که وثیقه حاضر کنند شماره ها را گرفتن و به دنبال راهی بودیم که بفهمیم آیا از راهرو اول هم کسی بوده که شماره اش را گرفته باشند.
صبح چقک که برای نظافت رفت گفت که حاجی و مسعود(قریشی) هم سلول شده اند تا حاجی دلتنگی آرش را نکند ولی از شماره گرفتن خبری نبود، چقک خودش به این نتیجه رسیده بود که خبری از آزادی نیست و برای کار دیگری شماره ها را گرفته اند.
اما من هم فکر می کردم که چقک در حال آزاد شدن است و من ماندنی و باز باید در تنهایی خودم غوطه ور شوم و هم سلول شدنم بیشتر از 2 روز دوام نیاورده، صبح چهارشنبه بود که یکدفعه سید آمد و من و چقک را آهسته از ، سلول صدا کرد و بیرون برد و در راهرو آرام به ما گفت که قرار است شما دو تا آزاد شوید، من با تعجب گفتم سید منم قرار است آزاد شوم، گفت بله، می روید وسایلتان را آرام جمع می کنید تا بیام دنبالتان،
به سلول برگشتیم و شروع کردیم به جمع کردن چیزهایی که تو سلول داشتیم، خوراکی ها را جدا کردیم تا به امید و جواد بدهیم و لباس پوشیدیم و حاضر نشستیم ولی سعی کردیم آرام به جواد و امید قضیه را منتقل کنیم. انتظار در این زمان خیلی سخت است، وقتی تو در انفرادی هستی و امیدی به آزادی نداری گذشت زمان برایت راحت تر است ولی وقتی دلت را برای رفتن صابون بزنی امان از دست این دل که پدرت را در می آورد.
برای آرام کردن خودم شروع به خواندن قرآن کردم، چقک هم دعا می خواند، ولی مگر این دل آرام میشد، خلاصه بعد از چند ساعت سید آمد و ما رو برد و در راهرو نشاند و بعد از مدتی وسایلمان را که روز اول تحویل گرفته بود آورد، ساکت و کمربند و پول و چیزهایی دیگرم را به من داد و چقک هم وسایلش را تحویل گرفت، حاجی را هم آوردند و او هم وسایلش را تحویل گرفت، از اینکه حاجی داشت آزاد می شد خیلی بیشتر خوشحال شدم، بنده خدا حاجی با داشتن زن و 2 تا بچه بزرگ برایش دیگر گذراندن انفرادی سخت شده بود در حالیکه از همه بیشتر هم انفرادی کشید فکر کنم قریب به 99 روز انفرادی بود.
بعد از تحویل همه وسایل مسعود را هم آوردند و بردند اتاق بازجویی، حدس زدم شاید او هم آزاد شود، شادی ام ، دو چندان شده بود، مسعود را مانند برادر در آنجا دیده بودم، کسی که بیش از هم مقاومت کرد و بیش از همه هم مورد آزار قرار گرفت و کمتر از همه بعد از آزادی صدایش درآمد، و بمانند ما روزنامه نگارها اهل سر و صدا نبود ولی به قول شهرام(رفیع زاده) این پرونده اگر یک قهرمان داشت آنهم مسعود قریشی بود که تا آخر سر حرفش ایستاد و از همه ما مردانه تر آزاد شد، راستی مسعود مدیر فنی سایت امروز بود.
حاجی آرام گفت مسعود هم قراره آزاد بشه، گفتم الهی شکر، حاجی استرس گرفته بودش و مدام از سید(نگهبان) میخواست که دستشویی ببردش، البته درایتی هم دست کمی در این قضیه نداشت.
بازجو آمد و من رو به اتاق بازجویی برد، گفت قراره امروز اگر کارهای اداری انجام شد و وثیقه گذاشته شد آزاد شین و بعد از آن کلی توصیه ایمنی که رفتی بیرون به بابات هم اعتماد نکن و اون میخواد بدبختت کنه و من خوشبختت می کنم(نقل به مضمون) رفتی حرفی نزن که متاسفانه بعضی از بچه ها این توصیه را بعد از آزادی تا مدتی جدی گرفته بودند.
خلاصه آنروز انتظار رفتن ما را کشت و هر ساعت می گفتند که ماشین در راه است و می آید و شما را می برد ولی خبری نمی شد و فکر کنم قریب به 3 ساعتی را در راهرو با چشم بند نشسته بودیم تا ماشین بیاید.
حدودای ظهر بود که سید گفت کارهای اداری به خوبی انجام نشده و امروز احتمالا آزاد نمی شوید به یک روز دیگه افتاده ولی ممکن است حاجی آزاد شه،
من و حاجی و چقک را برای خواندن نماز ظهر در یک سلول کرد، جاتون خالی تو یک سلول که آدم به زور می تونه بخوابه سه نفره نماز ظهر را به جماعت خواندیم، البته از موقعی که من و چقک هم سلول شده بودیم دوتایی جماعت می خواندیم.
حدود ساعت 5 بود که سید آمد و حاجی را برد و گفت که تو امروز آزاد می شوی، با هم خداحافظی کردیم و بهش سفارش کردم که اگر ما تا چند روز دیگه آزاد نشدیم حتما احوال من رو به خانواده و همسرم خبر بده چون من نزدیک به 45 روز بود که حتی یک تماس تلفنی نداشتم.
شب به درخواست من و درایتی ما رو به همون سلول 13 برگردوندند، چون من فکر می کردم که ممکن است آزادی ما معوق شده باشد، شب مسعود و روزبه و شهرام را هم از راهرو اول به راهرو ما آوردند، روزبه و شهرام هم سلول بودند، امید و جواد هم و من و چقک هم و مسعود بی چاره تنها بود، الان پایه بالای ما مسعود بود که 98 روز بود در زندان بود و بعد از او چقک با 86 روز و بعد شهرام با 66 و من با 65 و بعد هم روزبه، امید و جواد.
شب همه از دور، دور هم بودیم و با هم حرف می زدیم، خانواده امید یک دیوان حافظ برایش فرستاده بودند، برای همه مان فال گرفت، روزبه و جواد و مسعود برایمان شعرهای مختلف را خواندند، شهرام شعرهایی که از بر بود را خواند، چقک هم گاهی مزه پرانی می کرد، به پیشنهاد بچه ها یک رادیو راه انداختیم و مجری آن فکر کنم امید و من بودیم و هرکسی یه قسمت را برعهده داشت، چقک طنز، مسعود و روزبه و جواد هم چون خوش صدا بودند آواز، شهرام را هرچه فکر می کنم یادم نیست، امیدوارم که خودش کمکم کند.
شب خوبی بود، ولی من دیگر از آزاد شدن قطع امید کرده بودم، ولی استرس عجیبی من و چقک داشتیم جوری که نتوانستیم همان افطاری مختصر آنجا را بخوریم ولی دل پیچه ای گرفته بودیم که نپرسید، من حالم به قدری خراب شده بود که رفتم و زنگ زدم که نگهبان بیاید و من را به دستشویی ببرد، اما خبری نشد، از بقیه بچه ها خواستم که زنگ بزنند همه زنگ زدند ولی هیچکس نیامد، با اینکه کار خطرناکی بود ولی محکم به در زدم تا شاید بشنود ولی خبری نشد و انگار بعد از افطار نگهبان ها هم تعطیل کرده بودند.
بالاخره هر کاری کردیم خبری نشد که نشد و بعد از یک ساعت تحمل مانده بودیم که چه کنیم، تنها چاره ای که مانده بود استفاده از پلاستیک بود، چند پلاستیک را در هم کردیم و کاری که نباید می کردم را کردم.
بعد از من انگار نوبت چقک شده بود، او هم که به حال و روز من افتاده بود هر چقدر تحمل کرد آخر مجبور شد از راه حل من استفاده کند و شبی شد آن شب،
فردای آن روز دیگر کاملا از آزادی ناامید شدم، زیرا در طول روز هیچکس نیامد و تنها برای دستشویی طبق معمول ما را بیرون بردند، تا افطار دیگر قطع امید کامل کرده بودم، بعد از افطار هم مسعود گفت من می خوابم اگر آمدند آزادمان کنند بیدارم کنید که من گفتم چه دل خوشی داری تو، الان ساعت 8 شب پنجشنبه است، کی دیگه میاد ما رو آزاد کنه، من و چقک با هم حرف می زدیم که نگهبان آمد و در را باز کرد، طبق معمول همیشه گفتیم سید وضو و دستشویی گفت آره و پرسید قریشی تو کدوم سلوله که گفتیم روبرو و بقیه را بیرون نیاورد(در روزهای آخر از جمله مزایایی که برای اثبات اینکه ما در انفرادی نیستیم غیر از سلول انفرادی دو نفره این بود که دسته جمعی به دستشویی می برندمان تا اثبات شود که اینجا اصلا خبری از انفرادی نیست!!).
این حرکت مشکوک کننده بود چون فقط ما سه را که قرار بود آزاد شویم را دستشویی بردند، بعد از آن سید گفت که سریع نماز بخوانید که الان ماشین می آید، من و چقک که با پارچ آب مان وضو گرفته و نماز خوانده بودیم گفتیم که نمازمان را خواندیم، گفت پس سریع سلول را مرتب کنید.
در آن موقع همه بچه ها شروع به سفارش کردن شدند، شماره همه را گرفتم و در حاشیه پیرهنم به صورت خیلی ریز نوشتم، و قول دادم که حتما زنگ بزنم و حتما اگر شد با بچه ها یه سر به خانواده ها بزنیم، که همان شب به همه زنگ زدم و روز عید فطر به دیدن خانواده های بچه ها رفتیم.
بعد از 10 دقیقه من و چقک آماده بودیم و مسعود داشت با خونسردی هر چه تمامتر همچنان نمازش را می خواند، سید ما را برد تا وسایلمان را یک بار دیگر تحویلمان دهد، به سید گفتم امروز جدی قرار است برویم یا اینکه مثل دیروز است، گفت نه قراره ماشین بیاد دیگه، خلاصه مسعود هم با تاخیر فراوان آمد و ماشین هم آمد، همانند آمدن به آن زندان مخفی برای رفتن هم سر بی سیم همراه ماشین را گرفتم و از سالن با چشم بسته به داخل ماشین رفتم، دم در ماشین گفتم: سید کجا می ریم، آزاد می شیم، گفت: نه قرار برین اوین، گفتم: خوب خدا را شکر، حداقل یه جایی می ریم که معلوم بشه کجاست.
هر سه سوار شدیم و سرهایمان طبق معمول روی زانوهایمان بود، چون تازه افطار کرده بودیم من حالم کم کم بد شده بود و خواستم که سرم را بالاتر بگیرم که همراه مان اجازه نداد، من و مسعود کنار هم نشسته بودیم و با هم تو راه سعی می کردیم مسیر خودرو رو حدس بزنیم ولی کمی سخت بود چون حال درستی نداشتیم،
نزدیک به سه ربع ساعت با ماشین تو تهران چرخیدیم بدون اینکه بدونیم مقصد کجاست، آنقدر مسیر طولانی شد که من حدس زدم شاید ما رو می خواهند تو اوین به خانواده ها تحویل بدهند، برای ملاقات دوم من دقیقا همین کار را کردند و من را به اوین بردند.
بعد از مدتی ماشین یکجا ایستاد و همراه در ماشین را باز کرد و گفت قریشی و درایتی شما هم قراره آزاد بشین فقط کمی صبر کنید و بعد گفت مزروعی از ماشین پیدا شو،
از قبل من همیشه دوست داشتم که یک یادگاری از آن دوران با خودم بیارم و چشم بند بهترین چیزی بود که میشد به عنوان یادگار داشت، وقتی به من گفت از ماشین پیاده شو سریع چشم بند را برداشتم و توی جیبم گذاشتم و همراه هم متوجه نشد، کمی ایستادم تا حالم سر جایش بیاید و چشمم محیط را تشخیص دهد، بعد از 66 روز بود که داشتم محیط بیرون از بازداشتگاه را میددیم و دراین مدت چشمم هم ضعیف تر شده بود و عینکی هم که همراهم نداشتم برای همین محیط را نه چندان واضح می دیدیم ولی سریع متوجه شدم که محل کجاست،
سید(نگهبان) گفت میدونی اینجا کجاست، گفتم میدان نیلوفر در عباس آباد، همانجایی که روز اول بازداشت شده بودم، به همراه آن نگهبان به ساختمان کلانتری و بعد ساختمان پشتی آن که مربوط به اداره اماکن نیروی انتظامی می شد رفتیم و در یکی از طبقات به من گفت که به خانه تلفن بزن و بگو کجا هستی تا بیایند دنبالت، از این مدل آزادی تعجب کردم، گفتم خودم می تونم از اینجا برم، ولی بعد فکر کردم که ممکن است همین الان برم دم در و یک ماشین دیگه بیاد و من رو ببره و این ممکنه یک بازی جدید باشه، گفتم باشه زنگ میزنم و زنگ زدم، ضحی خواهر کوچکم گوشی را برداشت و با شنیدن صدایم جیق کشید و گفت بابا حنیفه، بابام گوشی را گرفت و گفت چطوری، گفتم من الان کلانتری میدان نیلوفر هستم و خودم میام خونه، گفت صبر کن میام دنبالت، گفتم نه خودم میام اینجوری راحت تره، حقیقتش تحمل صبر کردن را از دست داده بودم، ضحی مدام در خانه جیق جیق می کشید.
از اماکن خارج شدیم و نگهبان گفت مطمئنی می تونی بری، گفتم آره، بعد گفت پس برو یک آژانس بگیر، گفتم اینجاها معلوم نیست که آژانسی باشد یه تاکسی دربست میگیرم و میرم، پرسید پول دارم که گفتم دارم و خداحافظی کرد و رفت، موقع رفتن یادم آمد که مسعود و چقک پولی همراهشان ندارند، سید را صدا زدم و گفتم این دو تا از بچه ها هیچ پولی ندارند و مقداری از 10 هزار تومان پولی که همراهم بود دادم که به آن دو بدهد تا بتوانند آنها نیز به خانه هاشان برسند.
رفتم سر خیابون و اولین پیکانی که دیدم گفتم دربست ولی عصر و ایستاد و سوارش شدم، در راه مثل ندید پدیدها خیابان ها را نگاه می کردم، راننده تاکسی که از سر وضع (ریش بلند و ژولیده و موهای در هم برهم) و حرکات من تعجب کرده بود پرسید، سفری جایی بودی، گفتم آره مدتی نبودم برای همین دوست دارم خیابان ها را ببینم، بعد از 20 دقیقه رسیدیم سر خونه پدری، از پله ها بالا رفتم، زنگ زدم، در باز شد، رفتم بالا و ..........................
نظرات
مرتضی سالاریه :
حنیف جان خدا صبرت بده
مرتضی سالاریه - September 4, 2006 12:56 PM
:
hi dear Hanif
Im very happy that you try a jell, becus it is very good for peopele like we, we must know that a "free dey" is near, so i am very happy.
We will enjoy you in iran, nearly.
regards
hamed chalki.
Anonymous - September 8, 2006 9:12 PM