« گزارشي براي ثبت در تاريخ | دفتر اول | و سرانجام روز آزادی »

در امروز دستگير شدم !

18 شهريور سالروز دستگيري‌ام است، سعي خواهم كرد كه با نگاهي گذرا اتفاقات اين روز و روزهاي قبلش را كه تاثير به سزايي در زندگي‌ام گذاشته به عنوان قسمتي از خاطرات آن دوران بازگو كنم، هرچند كه مطلب طولاني است و اميدوارم كه خسته كننده نشود.

***

چند هفته‌اي بود كه جو التهاب سراسر زندگي و فعاليت و كارم را گرفته بود، مي‌دانستم كه الان بيش از دو هفته است كه به دنبالم هستند، در جريان اخبار دستگيري‌ها از نزديك بودم و متوجه بودم كه حلقه دستگيري‌ها مدام به سمت من نزديك‌تر مي‌شود.

از چند هفته قبل خبرهايي از برخورد با گردانندگان سايت‌هاي سياسي به گوش رسيده بود و بعد از آن خبر دستگيري «مسعود قريشي» و «وطن‌خواه» را شنيدم، مسعود را نديده بودم ولي مي‌دانستم كه مدير فني سايت امروز است و من هم بخاطر فعاليت در رويداد در جريان كارهاي او بودم.

بعد از آن «ماني جوادي» و «مژگان قويدل» را كه در آن زمان به رويداد سرويس فضا و دامين را داده بودند دستگير كردند و به واسطه آنها «اسد غريقي» در معرض دستگيري قرار گرفته بود، و مدام پي‌گير بودند كه دستگيرش كنند. اسد را ديگر از نزديك مي‌شناختم از دوران روزنامه «ياس‌نو» كه آمد و براي رويداد برنامه نوشت و بعد از آن دوستي‌مان آغاز شد و همچنان پايدار ماند و در آن دوراني كه هر روز به بهانه‌اي به دنبالش بودند، حس غريبي داشتم، حسم اين بود كه بعد از او روزي نوبت من است.

«مهدي درايتي» يك روز به من زنگ زد و پرسيد كه چه خبر شده؟ گفت كه دفتر يكي از شركايش رفته‌اند و همه چيز را از آنجا برده‌اند و دنبال دامين رويداد و امروز بوده‌اند، گفتم كه چه ماجراهايي در حال وقوع است دو روز بعد بود كه وقتي از شريعتي پرسيدم كه از درايتي چه خبر گفت ديشب پدرش خبر داده كه مهدي به همراه دو دوست شريكش «آرش نادر پور» و «فريد ثاني» دستگير شده‌اند، باز هم حس مي‌كردم كه اين حلقه دارد به من نزديك‌تر مي‌شود، در سال 81 يك دامين و فضاي اينترنتي رويداد را به مهدي سفارش داده بودم و او هم از طريق دوستان شريكش اينكار را كرده بود، هرچند كه ما بيش از 3 ماه از خدمات آنها استفاده نكرديم ولي همان سه ماه امروز براي آنها دردسر ساز شده بود و دستگير شده بودند.

در ميان دستگير شدگاني كه تاكنون دستگير شده بودند مهدي تنها كسي بود كه با من در خصوص فعاليت‌هاي رويداد ارتباط نزديك داشت و مي‌دانست كه من از ابتداي راه‌اندازي رويداد تا آن روز در اين سايت خبري بوده‌ام و همين شروع نقطه خطر براي من بود، اسد را هم كه پيدا نمي‌كردند تا دستگيرش كنند.

صبح يك روز اوايل شهريور بود كه موبايلم زنگ زد، ناخودآگاه حس كردم كه نوبت من فرا رسيده، گوشي را به همسرم دادم و گفتم كه هركس بود بگو كه خط واگذار شده، و او همان كار را كرد.

بعد از آن حمزه برادرم زنگ زد و گفت كه چرا به اين كسي كه زنگ زده گفتي خط موبايلت واگذار شده، گفتم مگه تو شماره دادي گفت، آره به من گفت كه از شركت «پردازش پيشرفته» تماس مي‌گيره و با تو كار داره، گفتم تمام مسئولان شركت پردازش پيشرفته الان در زندانند، كي از اونجا با من كار داره، و گفتم اگر باز زنگ زد بگو كه من برادرم را نمي‌بينم و خبر نداشتم كه گوشي را واگذار كرده،

باز به گوشي‌ام زنگ زدند و باز فرنوش همان جواب سابق را داد و باز حمزه زنگ زد و گفت كه اينها مدام دارند با من تماس مي‌گيرند، بعد از چند ساعت اينبار از موبايل «مهدي درايتي» كه در زندان بود با موبايلم تماس گرفتند تا شايد خودم گوشي را بردارم ولي اينبار نيز جوابي نگرفتند.

به پدرم موضوع را گفتم و خبرش كردم كه گوشي دستش باشد كه انگار اينبار ماجرا به من رسيده و او هم گفت تو با آنها صحبت نكن، لازم شد من حرف مي‌زنم.

اواخر عصر بود كه حمزه باز زنگ زد وگفت كه اينبار كه تماس گرفت گفته از نيروي انتظامي است و دنبال تو مي‌گرده و گفته مي‌خواد با تو صحبت كنه، گفتم همان جواب سابق را بده و بگو از برادرم خبر ندارم،

فرداي آن روز باز آنها پيگير پيدا كردن من شده بودند و غير از موبايل بردارم كه سند آن به اسم من بود هيچ آدرسي پيدا نكرده بودند، در نهايت آنقدر به حمزه زنگ زده بودند كه حمزه گفته بود به من ديگر زنگ نزنيد و هر كاري داريد به پدرم زنگ بزنيد و از آن پس با پدرم تماس مي‌گرفتند.

در نهايت اين ماجرا براي چند روز ادامه داشت و من هم حيران اين طرف و آن طرف شده بودم، درخواست آنها از پدرم اين بود كه براي طرح چند سئوال جزيي من را به اداره اماكن مطهري نيروي انتظامي ببرد و او هم گفته بود فقط در مقابل حكم قضايي اين كار را خواهد كرد و آنها هم در نهايت تهديد كرده بودند كه پس ما حنيف را پيدا مي‌كنيم و دستگير مي‌كنيم.

پس از اين ماجرا بود كه با مشورت چند تن از اعضاي مشاركت تصميم بر اين شد كه از تهران خارج شوم و آقاي مهيمني پيشنهاد كرد كه به گرگان برويم.

من و فرنوش كه اين روزها زندگي‌مان در آستانه يك‌سالگي با چالشي عجيب و بزرگ روبرو شده بود راهي سفر شديم كه البته خاطرات بسيار خوشي از آن سفر دارم كه پايه گذار دوستي عميق‌تري با محسن عزيز شد.

حدود يك هفته پرالتهاب را گرگان بوديم و هيچ خبري از تهران نداشتم، حتي نمي‌توانستم به خانه زنگ بزنم و سراغ بگيرم كه چه شده و چه مي‌شود، نمي‌دانستم كه سايت همچنان برقرار است يا تعطيل شده چون تعطيلي سايت برايم خيلي بد و ديگر آنها مطمئن مي‌شدند كه من درگير فعاليت سايت بوده‌ام و الان تعطيلش كرده‌ام و از طرفي نمي‌دانستم كه آيا اسد دستگير شده يا نه، آيا مهدي آزاد شده، آيا ماني همچنان بازداشت است و سئوالات بي پاسخ زيادي كه در ذهنم بود.

شب 13 شهريور بود آقاي مهيمني زنگ زد وگفت كه با پدرت تماس بگير و تعجب كردم كه چطور بدون در نظر گرفتن شنود و غيره و ذالك اين حرف را مي‌زند ولي در صدايش چيزي حس كردم، تماس گرفتم، پدرم با حالتي عصبي گفت كه اينها برايت دعوتنامه فرستاده‌اند و بيا تهران تا ببينيم كه چه بكنيم.

ديگر فهميدم كه نوبت من هم به سر آمده و بايد رفت، صبح به سمت تهران راه افتاديم و مي‌دانستم كه رفتنم بازگشتش به اين زودي‌ها نخواهد بود، بنابراين سعي كردم كه به فرنوش در راه خوش بگذرد راه را كج كردم و به سمت بندرتركمن هم رفتيم. حدود بعدازظهر رسيديم تهران، فرنوش را خانه پدرش گذاشتم و به سمت خانه پدرم رفتم، در آنجا آدرس دفتر وكالت «عبدالفتاح سلطاني» را از شريعتي گرفتم و با پدرم به دفتر كارش رفتيم و او توصيه‌هاي حقوقي اوليه‌اي كرد و در پايان هم فرم وكالت را امضا كردم.

در نهايت تصميم بر اين شد كه صبح به اداره اماكن بروم و خودم را معرفي كنم. شب را به خانه پدر فرنوش برگشتم و با اينكه مي‌دانستم آخرين شب است، سعي كردم چندان دلهره در دلشان راه ندهم و به آرامش شب را بگذرانيم.

صبح زود حدود ساعت 6 برخاستم، به آرامي همه كارهايم را كردم، تمامي اوراق شناسي‌ام را در خانه گذاشتم، به جز يك گواهينامه چيزي برنداشتم، لحظه خداحافظي با فرنوش برايم سخت آمد و بغضم تركيد ولي نگذاشتم كه او جدي بگيرد، وضو گرفتم و به سمت خانه پدرم رفتم. در آنجا مادرم از صبح پاي جانماز مشغول دعا بود، موقع رفتن حتي عينكم هم را گذاشتم و تنها موجوديم شد يك كارت گواهينامه و 10 هزار تومان پول كه پدرم گفت شايد اگر به زندان بروي احتياجت بشود.

در احضاريه نوشته شده بود كه ساعت 8 صبح در اداره اماكن باشم و راس ساعت همراه پدرم به آنجا رسيديم، در بدو ورود آقايي آمد و با پدرم حال و احوال كرد كه بعدها فهميدم كيست و چيست و چه مي‌كند كه بگذريم، تا ساعت 9 در اداره اماكن منتظر بوديم كه آقايي آمد و گفت كسي كه با شما كار دارد اينجا نيست و برويد كلانتري ميدان نيلوفر در عباس‌آباد و ساعت 11 آنجا باشيد.

ما حدود ساعت 10 به آن محل ديگر رفتيم و در يكي از اتاق‌ها ما را به انتظار نشادند، پدرم مشغول خواندن روزنامه شرق شده بود و سعي مي‌كرد كه خود را خونسرد نشان دهد، يادم هست كه «جواد روح» گزارش مفصلي در خصوص «حاج داوود كريمي» نوشته بود.

حدود ساعت 11 و نيم بود كه آقايي ما را به اتاق ديگري راهنمايي كرد و در آنجا با كسي كه در طي اين دو هفته مدام تماس مي‌گرفت تا مرا دستگير كند روبرو شدم، گفت كه چرا موهايت را با تيغ زده‌اي، گفتم كه كار از محكم كاري عيب نمي‌كند، بعد رو به پدرم گفت كه ايشان را مي‌برند و چند تا سئوال جزيي از او خواهند كرد و احتمالا تا آخر شب يا اگر نشد چون فردا پنجشنبه و بعدش جمعه تعطيل است شنبه آزاد مي‌شود، پدرم گفت كه پس حتما براي نگهداشتن بالاي 24 ساعت حكم بازداشت داريد كه گفت بله داريم و بعد به ماموري اشاره كرد كه من را ببرد و من هم گواهينامه‌ام را به پدرم دادم و خداحافظي كرده و رفتم، بعد از آزادي شنيدم كه حكم بازداشتي هم در كار نبود.

از پله‌ها پايين آمدم و در كنار در شمالي كلانتري يك خودرو «هايس» سفيد با شيشه دودي و پرده كشيده پارك بود، در را باز كرد و چشم‌بندي را در آورد و گفت و بايد براساس قوانين ما اين چشم بند را بزني كه گفتم كدام قوانين كه گوش نكرد و چشم‌بند را بست و سوار رديف دوم هايس شدم و بعد از آن يك تكه پارچه ديگر را هم بر روي چشم بند بست تا كار از محكم كاري عيب نكند و سرم را هم به اجبار در ميان پاهايم قرار داد.

ماشين حركت كرد حس كردم كه يك نفر ديگر هم غير از من و مامور و راننده در ماشين هست، بعد از حدود 20 دقيقه در جايي متوقف شد و مامور سر آنتن بي‌سيم را دستم داد و گفت همراه من بيا، بعد از چند پله يك در فلزي و باز 5 قدم و يك در فلزي سنگين‌تر وارد محوطه‌اي سر شدم، و مرا در گوشه ديوار روي زميني با كاشي‌هاي سفيد يا كرم رنگ و سرد نشاند و گفت منتظر باشد در حاليكه من هيچ از اطراف خود نمي‌ديدم.

مامور رفت و در اتاقي كه بعدها فهميدم براي تلفن كردن استفاده مي‌شود به كسي گفت كه مزروعي را آوردم، امروز صبح پدرش آورد و تحويلش داد.

بعد از چند دقيقه يك نفر آمد و با تحكم گفت كه بلند شو و مرا به كنار ميزي برد، كمربند و پولهايم را تحويل گرفت و يك فرم را پر كرد تا امضا كنم در حاليكه داشت براي فرم آدرس محل سكونت و چيزهاي ديگر را مي‌گرفت يك نفر كه دمپايي يا سندلش را روي زمين مي‌كشيد از پشت من رد شد و هنگامي كه به من رسيد با مشت محكم بر كمرم كوبيد.

پس از تحويل وسايل ماموري كه از آن پس «سيد» صدايش مي‌كردم مرا در ابتدا به راهروي دوم برد و فكر مي‌كنم وقتي ديد كه تمام 9 سلول آنجا پر است به راهرو اول بردم و در سلول شماره 7 كه مهمان 45 روزه آن از 65 روز زندان بودم وارد شدم. در ابتدا خدا را شكر كردم و نماز شكري خواندم و بعد در گوشه‌اي از سلول دو متر در يك و نيم متري نشستم و سلول كوچكم را ورانداز كردم، بر روي ديوارها نوشته‌هايي از افراد مختلف ديده مي‌شد اما نوشته‌اي برايم آشنا بود و آن نوشته‌هاي «ماني» بود، روي ديوار با خودكار نوشته بود كه «ماني اينجا بود»، نوشته بود «من و نامزدم مژگان اينجا بوديم، ما سياسي نيستيم ولي بخاطر كارهاي سياسي گرفتن‌مان، من هر شب صداي گريه مژگان را از اينجا مي‌شنوم، خدايا كي اين دوران تمام مي‌شود»(نقل به مضمون) و در گوشه‌اي هم چوب خطي از روزهايي كه گذرانده بود كشيده بود، خلاصه ديوار پر بركتي بود از كساني كه دوراني را در اين سلول شماره 8 گذرانده‌اند.

بعد از چند لحظه همان مامور با سيد آمد و در را باز كرد و من چون چشم‌بندم را باز كرده بودم داد زد كه رويت را به ديوار بكن، بعد پرسيد كه تلفن موبايلت و شماره‌اش چند است كه گفتم فروخته‌ام و يك شماره دارم كه آن هم در اختيار برادرم است و رفت.

چند لحظه بعد باز آمد وگفت چشم بند بزن، كه براي بازجويي بروي، چشم بند زدم و به همراه سيد و دنبالش راه افتادم، از راهرو خارج شديم، وارد سالن اوليه‌اي كه اول بار در آن نشسته بودم شديم و بعد باز وارد راهرويي شديم و بعد از آن وارد اولين اتاق سمت راست شدم.

پشت سرم يك نفر ديگر كه حاج‌آقا مي‌نامم هم وارد شد، سلام كرد و سلام كردم و بعد صندلي يا نيمكت مدرسه‌اي كه در طرف راست آن يك چوب براي نوشتن است را رو به ديوار كرد و گفت بشين، نشستم و گفت بازجويي را شروع مي‌كنيم، من مي‌نويسم و شما هم كتبي جواب مي‌دهيد.
پرسيدم كه اتهام و جرم من چيست،
گفت به آن هم مي‌رسيم، عجله نكن.
گفتم من بايد بدانم براي چه دستگير شدم.
گفت اينها چيزهايي است كه در بيرون به تو گفته‌اند كه بپرسي درحاليكه اينجا وضعيت به گونه‌ي ديگري است.
پشت سرم نشست، در اتاق يك ميز تحرير كوچك هم بود كه دقيقا پشت سر من قرار گرفته بود و من رو به ديوار در حاليكه سراسر ديوار اتاق را با صدا گير پوشانده بودند، اولين سئوال را نوشت و كاغذ و خودكار را جلوي من گذاشت و گفت كمي چشم بندت را بالا بده كه بتواني بنويسي.

خلاصه حدود فكر كنم 5 ساعتي را حاج‌آقا سر و كله زدم كه نقل مطالب آن بماند براي فرصت ديگري؛ ناهار را هم در همانجا به من دادند كه البته هيچ چيزي از آن از لگويم پايين نرفت، الان احساس مي‌كنم كه به خاطر جو سنگين ساعات اوليه بازداشت و فشار مضاعفي بود كه رويم وارد كرده بودند.

فكر مي‌كنم موقع نماز ظهر بود كه به سلولم برگشتم، نماز را خواندم و سعي كردم در يا 1 پتو و موكتي كه زيرم بود جوري پتو را پهن كنم كه هم بالش باشد و هم زيرانداز كه كمي دراز بكشم. بعد از لحظاتي كه سر و صداي سالن اصلي كمتر شد، صداهايي از سلول‌هاي راهرو بلند شد، يك نفر گفت، آقا مسعود چند نفر رو امروز آردن، كسي كه به مسعود صدا شده بود، گفت كه در اين راهرو فكر كنم 2 نفر تازه وارد داريم، صداي اولي گفت فكر كنم در راهرو بغل هم يك نفر تازه وارد آورده‌اند، صداها رد و بدل مي‌شد و غير از مسعود و آن يكي كه لهجه اصفهاني شديدي هم داشت و «ناصر» صدايش مي‌كردند، گاهي صداهاي افراد ديگري هم به گوش مي‌رسيد، در ابتدا چندان اعتماد به صداها نمي‌كردم ولي آرام آرام از طرز گفت‌وگويشان به اين نتيجه رسيدم كه واقعا اينها هم زنداني هستند، خلاصه در ميانه كلام يكدفعه ناصر با همان لهجه اصفهاني‌اش گفت آقاي قريشي كه خوشحال شدم كه «مسعود قريشي» در اينجاست و حداقل يك نفر هست كه حتي به اسم هم كه شده مي‌شناسمش.

در وسط حرف زدن‌ها بود كه ناصر گفت بهتر است اين تازه واردها خود را معرفي كنند، و چون سلول دست راستي من بود با مشت به ديوار سلول كوبيد و گفت آهاي آقايي كه در سلول شماره 7 تازه وارد هستي، بگو كي هستي و از كجا اومدي و چه كار كردي؟

فكر كنم دوبار اين جملات را گفت تا در نهايت من خودم را معرفي كردم و گفتم كه مزروعي هستم و بخاطر اين ماجراي سايت‌ها اينترنتي دستگير شدم، ناصر جواب داد كه تو با رجبعلي مزروعي نماينده اصفهان فاميلي كه من تاييد كردم و بعد ناصر شروع كرد كلي از پدرم تعريف كردن كه چه و چه و چه
بعد ناصر گفت كه نگران نباش آقاي مزروعي تو رديف اين طرف دو نفر ديگه در خصوص همين ماجراها دستگير شدند، يكيش اين آقا «مسعود قريشي» و دومي هم آقاي «ثاني» كه سلول آقاي ثاني درست روبروي توست.

با شنيدن اسم فريد اعتماد به نفس بيشتري گرفتم و پرسيدم درايتي كجاست، ناصر گفت درايتي در راهرو پشت سرمونه. بعد ناصر از مسعود خواست كه اسم تازه وارد ديگه‌اي رو كه امروز اومده بود بپرسه، مسعود هم پرسيد و بعد از چند لحظه صدايي گفت كه من «بابك غفوري آذر» هستم و روزنامه‌نگارم.

كم كم جو اعتماد بين‌مان بوجود آمد و آرام آرام حرف زدن را شروع كرديم، هرچند كه من هم كم حرف مي‌زدم و هم خيلي آرام جوري كه مجبور مي‌شدم بعضي جملات را دو يا سه بار تكرار كنم، در همين حين بابك گفت كه صبح در ماشيني كه من را آورده‌اند او هم سوار بوده و در صندلي‌هاي رديف آخر نشسته بوده، گفت كه صبح حدود ساعت 8 و نيم به خانه آنها ريخته بودند و دستگيرش كرده بودند و علت اينكه من را هم ساعت 11 دنبالم آمدند اين بود كه مشغول دستگير كردن و جمع كردن وسايل بابك بودند.

خلاصه فكر كنم حدود يك ساعتي با هم حرف زديم و فهميدم كه غير از مسعود و بابك و ناصر و فريد، سه نفر ديگر كه در ارتباط با فروش كتابهاي غير مجاز هستند هم آنجا در رديف ما بودند، آقاي راد كه مردي فرهنگي بود يكي از كتاب فروشان معروف تهران و دو نفر ديگري يكي رمضاني يك كتاب فروش مشهدي و ديگري هم فيروزي نامي كه او هم در ارتباط با توزيع كتابهاي غيرمجاز دستگير شده بود.

حدود عصري باز مرا براي بازجويي احضار كردند و اينبار چون من در بار اول هيچ چيزي را نپذيرفته بودم حتي همكاري با سايت رويداد را من را با «مهدي درايتي» رو در رو كردند و او را مجبور كرده بودند كه من را راضي كند كه اعتراف كنم كه با رويداد همكاري مي‌كنم كه در نهايت تلاش نيم ساعته بازجو در اين قسمت هم به نتيجه نرسيد. از نكات جالب اين روبرو كردن اين بود كه درايتي من را مي‌ديد و چشم بند نداشت ولي من چشم بند داشتم و نمي‌ديدمش و درايتي كه ديده بود من سرم را با تيغ كوتاه كرده‌ام بعد از اينكه به سلول برگشته بود به بچه‌هاي ديگر گفته بود كه مزروعي خودش را آماده كرده كه يه مدتي رو اينجا بمونه حتي سرش رو هم تراشيده و اومده و هر چي من گفتم هيچ چيزي رو قبول نكرد.

شب را يادم نيست شام چه خورديم ولي از مرغ سرد ناهار بهتر بود و من هم به علت اينكه حراس اوليه‌ام ريخته بود بيشتر خوردم، اميدوارم كه مسعود يا فريد يادشان باشد كه چهارشنبه‌ها شام چي مي‌دادند تا اينجا را اصلاح كنم. مسعود با حافظه‌ي خوبي كه داشت در طول يك ماه همه برنامه غذايي را از حفظ بود و هر وقت مي‌خواستيم بدانيم صبحانه يا نهار و شام چيست كافي بود از مسعود مي‌پرسيديم، البته آقاي راد هم بر روي ديوار سلولش برنامه را نوشته بود و گاهي او هم پاسخ مي‌داد ولي بيشتر سئوالمان از آقاي راد پرسيدن زمان بود و ايشان با دقت در طول روز زمان و ساعت را حدس مي‌زد و مي‌گفت چون كمي آفتاب در طول روز به سلولش مي‌تابيد.

بعد از شام بچه‌ها باز شروع به حرف زدن كردند و فكر كنم بابك بيشتر از همه حرف مي‌زد و من و فريد كمتر از همه، در هر حال مسعود با بابك چون سلول‌هايشان بغل هم بود با هم رابطه دوستانه خوبي برقرار كرده بودند و مدام با هم اختلاط مي‌كردند هرچند فكر كنم يكبار كتك مفصلي به خاطر همين حرف زدن خوردند، اون شب كشف كرديم كه مهمان جديد راهرو پشت سرمان نيز پدر سينا مطلبي بوده و پيرمرد را به جرم پسر به زندان آورده‌ بودند.

سلول من يعني شماره هفت شب‌ها از يك نظر خوب بود با اينكه در روز نور مستقيمي نداشت ولي بالاي سر سلول فريد كه من از توري بالاي درب مي‌توانستم ببينم يك هواكش قرار داشت گاهي اوقات روشن مي‌شد و موجب انبساط خاطر و آزار روحي همه مي‌گشت ولي شب‌ها كه خاموش بود از لاي پره‌هاي هواكش مي‌شد تكه‌هاي كوچكي از آسمان شب را مي‌شد تماشا كرد و اين شد تفريح شب‌هاي من كه گاهي مي‌توانم آسمان را بدون واسطه ببينم و روزها هم كه گاهي يادشان مي‌رفت هواكش را روشن كنند، از لاي پره‌ها شاخه‌هاي درختي پيدا بود كه گاهي باد به اين طرف و آن طرف مي‌بردش، آقاي راد مي‌گفت كه خوش به حالت كه مي‌تواني آسمان را به راحتي تماشا كني.

***

اينها گوشه‌اي از روز اول بازداشتم بود و اگر بخواهم ادامه دهم اين قصه سر دراز خواهد داشت، و نمي‌دانم چقدر در محيطي مثل وبلاگ خواننده خواهد داشت.

دنبالك

TrackBack URL for this entry:
http://hanif.ir/cgi-bin/datas/mt-tb.cgi/527

نظرات

ای والله . مشتی حنیف . از فردا من روزی هزار تا آمار به سایتت میدم . یه کانتر نت استیت توش بزار . خاطرات زندان را هم ادامه بده

سلام حنیف عزیز
امیدوارم این خاطرات درسی باشد برای جوانان عاشق ایران، که ایران بدون جوانان شجاع سربلند نخواهد بود.
به امید ایرانی آباد ایرانی مردم سالار و ایرانی سربلند برای همه ایرانیان
به امید خواندن بقیه خاطراتت
موفق باشید

خیلی از شجاعتت خوشم اومد !
به امید خواندن بقیه خاطراتت !!
دوستداره شما
حاجی مرادی

توروخدا بقیه شو بنویس تو خماری موندیم.

اين تجربه نادري است. آدم ها مي روند زندان و شرح آن را بازمي گويند. براي تاريخ ما و زبان فارسي نادرست. هميشه حدس و گمان بوده است، اما اينک درست و راست واقعه. به باورم اثرها خواهد گذاشت اين زندان نوشته هاي اين سال ها. شايد کساني که بعد ها رفتند در آن اول کار اينقدر نترسند که ما ترسيديم. اين قدر ذهنشان مشغول مسائلي نشود که نبايد. خود را مجهز به خاطره هائي کنند که مي تواند در تنهائي آدمي را کمک کند. در اين زندان اخير سال 79 روزي ابراهيم نبوي را ديدم با چشم بسته و فقط رسيدم يک کلمه بگويم "خاطره مي شود داور" او بعد ها نوشت که اين کلمه خيلي برايش خوش آهنگ بوده است. آدم بايد دائم به خودش بگويد تمام مي شود. زندگي فيکس نيست. خيلي که خشمش گرفت به خودش بگويد پس نتوانستي خشمت را بخوري، پس ضعيف هستي. قوي باش. اما بدترين شب در سلول انفرادي براي من شبي بود که به تصادف دانستم در سلول روبرو محمد قوچاني است. در دادگاه شنيده بودم محمد متولد سال 55 است درست همسن نيما پسرم. از آن لحظه يک لحظه اين حس موذي راحتم نگذاشت که فکر کردم نيما در آن جاست نصف شب به اين کابوس پريدم و داد زدم. اين در حالي بود که وقتي شما ها در زندان بوديد، هميشه انگار بود که نيما زندان است. وقتي حنيف بود، اميد بود، آرش بود، سينا بود. شاگردانم بودند يا نبودند . آن ها را ديده بودم يا نه، فرق زيادي نداشت. خوش به دلم که در همان زمان حال و کلامم را نوشتم . اين وب لاگ نويسي هم عالمي دارد. ديگر کسي نيست که ملاحظه کاري کند. پس نوشتم از انصافعلي، از آرش سيگارچي و خلاصه همه و به جاي همه تان در سلول قدم زدم و تجسمتان کردم. به همه هم توصيه کردم وقت آزادي که بنويسند قبل از آن که گوشه هايش سائيده شود در ياد. حالا هم خوشحال شدم که نوشته اي. بنويس که هيچ چيز مانند موقعي که يادي نوشته مي شود دلچسب نيست. حتي کابوس ها را بايد نوشت اگر مي خواهيم از دستشان خلاص شويم. حنيف عزيزم ساده و گزارش وار و خواندني هم نوشته است.

ادامه بده جالب است - مدرک تحصیلی شما چیست شغلتان چیست

salam
hanif jan man ayeh hastam yek 2khtare 16 sale...! avalin bare meyam enja .
gerye nakardam , tasof khordam...!mit0onam hes ko0nam che sakhte bishtar az to baraye hamsaret !,
mayelam bagheya majarar0o bedo0nam albate agar monjar be yek salgarde dastgiri taze nashe....!
ama az bazgo va efsha kardan dast bar nadar nazar mahbase tan be roho andishe nofoz kone ! be omid rozhayi khosh dar irani abad...!

حنیف.همه چیز درست.من یک بار تورو دیدم.الان سر کار هستم و دارم اشک میریزم.تو همه چیزایی رو از روز اول نوشتی که تقریبا بر من هم گذشته بود.سالگرد من هم نزدیکه،نوبت خاطرات من کی میرسه؟یادته تو حیاط ساختمان .... دیدمت و یک کم صحبت کردیم؟موفق باشی و برام دعا کن

حنيف عزيز و نه چندان خوش قول!!!!
از ايميل تو ممنونم من هم مايلم بقيه خاطرات تورا با جزييات بيشتر بخوانم به شرطي كه برايت دردسر تازه‌اي درست نكند.
راستي روزهاي بازداشتت با همسرت مصاحبه ي كوتاهي داشتم نگاه انساني و بي شيله پيله اي داشت اميدوارم ديگر در زندگي‌ات شاهد چنين تجربه هاي تلخي نباشي و نسل من و تو بتوانند به زودي شاهد آزادي دموكراسي و حقوق بشر را در آغوش گيرد.
درود بر تو

سلام حنیف جان، البته اگر به ناشناسی اجازه دهی جان خطابت کند.
پرسیده بودی که آیا خاطرات بازداشتت خواننده خواهد داشت یا نه بنابراین در پاسخ نظر خودم را می گویم.
به عقیده من خاطراتت از بازداشت و به خصوص رفتار و شیوه عمل بازجویان هم از نظر جذابیت و هم از جهت محتوا مفید و غنی است. (همانگونه که برای من چنین بود)
تنها یک نکته می ماند و آن حساسیت شدید آنانی است که در موردشان می نویسی و خواهی نوشت، هرچند روش تو در بیان خاطرات با شیوه سینا مطلبی بسیار متفاوت است ولی به هر حال نمی توانم فراموش کنم رفتاری را که پس از انتشار خاطراتش با او خانواده انجام دادند، که خود نیز اشاره کرده ای.
پس به عقیده من کاری پس بزرگ و موثر را انجام می دهی و چنانچه ادامه دهی همواره خواهم خواند و درس خواهم گرفت.
شاد باشی

salam aghaaie mazrooie
faghat khastam khahesh konam ke benevisid
hamin ....

کاش در گوشه ای ثبت کنی این روز ها را.شاید روزی فیلمی ساختند از این همه عدل و مهر ورزی!

بسیار عالی لطفا باز هم بنویس

ايران به داشتن جواناني مثل شما افتخار مي كند لطفاٌ درصورت امكان ماهنامه مشاركت را برايم بطور مرتب ارسال فرمائيد.

با تشكر فراوان
به اميد ايراني آباد آزاد

ايران به داشتن جواناني مثل شما افتخار مي كند لطفاٌ درصورت امكان ماهنامه مشاركت را برايم بطور مرتب ارسال فرمائيد.

با تشكر فراوان
به اميد ايراني آباد آزاد

سلام . کار خوبی کردی اينها رو اينجا نوشتی . من تو رو می دونی از کجا می شناسم از نوشته نبوی و نوشته کسی توی وبلاگی که الان اصلا يادم نمی ياد کجا در مورد آقا زاده ای که اصلا شبيه آقازاده ها نيست . موفق باشی و اميدورام هيچوقت همچين روزهايی برات تکرار نشن .
راستی من عکس گوشه اين صفحه رو بيشتر دوست داشتم با اجازه برداشتمش گذاشتم توی قاب بارانی در کوير . يادر واقع بی اجازه برداشتم .

Well done....keep it on man

سلام
خسته نباشی
از بابت ایمیل ممنون
امیدوارم آزادی سهم مردم ما نیز شود.
راستی آیا کسی از زندانیهای اوایل انقلاب خاطرات خود را از برخورد چپها(اصلاح طلبان فعلی)منتشر نکرده تا با خاطرات شما مقایسه شود.

حنیف عزیز
من تو را نمیشناسم . پدرت را هم نمیشناسم. بنابراین هیچ گونه تعلق عاطفی به شما ندارم . اما با نگاهی به نوشته هایت در یافتم که برای یافتن تعلق عاطفی کافی است که به صداقتت اعتماد کنم .

با مقاومتت خیلی حال کردم! ای ول. ایشاالله در دفعات بعدی از این تجربیاتت استفاده کنی شاید ما هم رفتیم استفاده کردیم! راستی لینک در لینکدونی روزانه دادم.

سلام حنيف جان . با خواندن خاطراتت لحظه لحظه خودم را در كنارت حس مي كردم و حالا هم بي صبرانه منتظرم ادامه ماجرا را بنويسي وبدان تنها چيزي كه براي آيندگان ما مي ماند همين نوشته هاست وبايد روزي آيندگان ما بدانند در كشور ما چه گذشته وچه كساني وچگونه حكومت كرده اند اين وظيفه شماست كه براي آينده بنويسي واز هيچ چيزي هم هراس نداشته باش و مطمنم كه شجاعت پدرت را به ارث برده باشي ودر مقابل ظلم هرگز سكوت نكني وبداني كه حقيقت هميشه پيروز است و براي تو التماس دعا دارم.

سلام حنیف جان
آن روزها افتخار آشنایی شما را نداشتم.ولی وقتی خبر بازداشت شما و سپس خانم قاضی ، خانم عباس قلی زاده و امید معماریان را شنیدم دلم گرفت .دلم گرفت از اینکه چرا باید جوانانی به مانند امید،حنیف و فرشته به خاطر خیال پردازی برادر حسین و دوستانش گرفتان از خدا بیخبرانی شوندکه نه دین دارند که اگر داشتند با کسی مانند فرشته قاضی آنگونه برخورد نمی کردند.و نه حریت دارند که اگر داشتند با جوانان کشور ما اینگونه برخورد نمی کردند .
حنیف جان بی صبرانه منتظرم که شاید وقتی پیش آید تا خدمت شما برسم .انشا الله شاید هفته ی بعد . در ضمن از میلیکه فرستادید ممنون ولی متاسفانه فونتش خوانا نبود .
خدا حافظو به امید دیدار

مرسی حنیف جان .. دمت گرم که اینها رو می نویسی... وسوسه شدم من هم جریان بازداشت های سال 78 خودم رو که تا الان چیزی ازشون ننوشتم رو بنویسم... یکبار زندان توحید .. و یکبار زندان 59 سپاه....

امیدوارم نقل این ها کار دستت ندهد. در ضمن این بار بگو اسد را بگیرند و تو راست راست بچرخ.

درود حنیف عزیز/ کار با ارزشی است که هرچه جزییات بیشتر باشد با ارزش تر خواهد شد! در فانوس به مطلبتان لینک دادم پایدار باشید

Dorood bar Farzandane rasekh-e iranzamin..
Aghaie Mazrooei benazare man in Vazife tamamie Ghorbanian wa Asibdidegane hokoomate jahl wa neza ast keh atrafian wa ayandegan ra az jenaiatha aleihe hoghooghe bashar ra agah sazand, ta payan dade shawand in bi-adha

با سلام خدمت شما
پدرتان را ديروز در اصفهان ديدم. در مراسم يادبود آيت‌الله طالقاني شركت كرده بود. همچنان خندان و اميدوار مي‌نمود.

اما درباره‌ي آنچه نوشته‌ايد. به قول معروف "اين نيز بگذرد" و از زبان مثلي ديگر "روسياهي به زغال مي‌ماند"!

آقای مزروعی، خاطراتی که می نویسی خیلی جالب و درس آموزه اما یک نکته ای را می خواستم در این رابطه تذکر دهم با توجه به این که حتما اینها را بازجوها و بازپرس های شما و بالاخره کسانی که باید بدانند، می خوانند، بعضی ترفندها و نکاتی را ممکنه از توی این مطالب یاد بگیرند که برایشان تجربه بشه و حواسشون در مورد کسانی که بعدا گیرشون می افتند به کار ببرند. به هر حال امیدوارم سالم و موفق باشید.

سلام حنیف
1-خاطراتت خیلی خوب وبد و فکر کنم اگر تو یا یک روزنامه نگار دیگر فرصت داشته باشید خیلی خوبه که بتونید یه گزارش کامل از کل بچه هایی که تو این یکی دوساله توسط اطلاعات موازی دستگیر و شکنجه شدند تهیه کنید


و دوم اینکه همچنان ناراحتم که چرا مطالب رو قبل از انتشار ویزیت می کنی
موفق باشی

همينجور که می خواندم ياد داستانهای بعد از انقلاب افتادم که از زندانيهای زمان شاه چاپ می شد. باورم نمی شود که بعد از ۲۷سال همون حرفها ولی حالا در جمهوری اسلامی. بنويس شايد بد کاران لحظه ای به خود ايند.

گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغان
هزار باده ناخورده در رگ تاك است

اول اینکه متاسفم
دوم اینکه خواهش میکنم ادامه بدین و بیشتر با جزئیات بنویسین
منم هم برای شما هم پدر بزرگوارتان و هم خانواده محترمتان آرزوی پیروزی میکنم
پیروز باشید و سربلند.

الهی به زمین گرم بخورن که تورو گرفتن و اون اسد رو ول کردن!جدا از شوخی امیدوترم دیگه هیچ وقت تکرار نشه.برای هیچ انسان بیگناهی.شادمان باشی حنیف جان.

آقا حنيف بنويس، حتماً بنويس. اين نوشته ها خيلي لازم و ضروري است. يکي از کمبودهايي که ما داريم، اين است که فرهنگمان بيشتر شفاهي است. يعني بخشهاي مهمي از تاريخ و فرهنگ ما بصورت مکتوب در نيامده است. حتماً با جزئيات کامل وقايع را بنويس. اما بدون هيچ تعصب و پيش داوريي. خيلي خوبه که حالا بعد از يک سال داري مي نويسي. تو اين يک سال حتماً نارحتي ها و عصبانيت هايت فروکش کرده است و حالا ميتواني مثل يک وقايع نگار اتفاقات را تعريف کني. براي خود من که به شخصه اين تجربيات را نداشتم، خيلي جالب بود. بخصوص روابط دوستانه و صميمي کساني که در سلولهاي انفرادي خودشان حتي نمي توانستند همديگر را ببينند.

Agha Hanif,

Please write more and more. It is so interesting, it reminds me of Nikahang's weblog. I am also Esfahani but I have been living in Chicago for a long time.
The last time I was in Esfahan, I voted for your father.
Eradat,
Alireza

از زندان رفتن و بازجویی شدن زیاد شنیده ایم.اما همه این شنیده ها کلی و به درد نخور بوده اند.خواهشم این است که ادامه ماجرای زندانی شدنت را با جزئیات کامل بنویس.نگران خواننده نباش خودم برایت جور می کنم.

حنيف عزيز سلام. اگر بازداشت شماها و افشاي شجاعانه رفتارهاي بازجويان اين نتيجه را داشته باشد كه بعديها دست كم يك سيلي كمتر بخورند، بايد به سبب تحمل اين روزها خداوند را شاكر بود.

I read your story. This story is similar to many recent stories that happened to iranian journalists. The power of pen, weblog and media became so obvious for both sides. interesting is that they can not have the same power because nobody reads what they are writing. see how many people buy keyhan resalat or jomhoury eslami. media is so different from the revoloution.
.there are satelite, internet and many other medias. the other hand young generation of Iran is different from the young generation of that time. We are wiser. we read good quality journals these days and we don't use rubbish "ism" language in our speaking. we are closer to reality and we know what we want.
this is the reason that we don't use violence in our actions and language and they use it because they belong to the old generation. they will be extinct like many ideas and openions but we survive because our ideas are pupolar. good luck man.

حاج آقا حنیف:
آیا شده هیچ وقت از پدرتان بپرسید که نقش ایشان در زندانی کردن و شکنجهای جسمی و روحی وهمینطور اعدامها در جمهوری اسلامی چه بوده است؟

حنيف: من نمي‌پرسم، چون مي‌دانم كه آن موقع كجا بوده و چه مي‌كرده ولي شما كه تهمت مي‌زنيد و علاقه داريد كه همه را مثل جاني‌ها ببينيد بگوييد

benevis aghaye mazrooi,ba joziat benevis

سلام حنيف عزيز
از مطلبت متاثر شدم و اينكه چرا انسان نتواند در يك سيستم سالم سياسي فعاليت سياسي بكند.مطمئن باش اين اوضاع باقي نخواهد ماند.پايدار و تستوار باش.
تاريخ به مبارزان راه آزادي افتخار مي كند.

درناك ولي بسيار زيبا بود.سالها پيش كتابي از به آذين
به نام(مهمان اين آقايان)خواندم كه بسيار كتاب خواندني و پر باري است.يكي از بهترين نثرهاي زبان فارسي.فضاي كتاب در زندان مي گذرد.نوشته شما مرا ياد آن كتاب انداخت.حتما ادامه بده و شرح اين ماجراي تاريخي را با نثر خوبت بنويس.نوشته ات حس بسار خوبي دارد و بسيارها نيز خواهند خواند.نگران تيرا‍ژ خواننده ها نباش.
ارادتمند/شاعر گمنام!

با سلاماقا حنیف از اینکه صفحه ای از تاریخ گشودید ممنونم تا بوده ایران همین بودهبرای شماباباتون و خانمتون ارزوی موفقیت دارم.

دمی وقت بگذار سحر نزدیک است

امیدوارم روزی فرا رسد که بجز جانیان کسی را در هیچ سلولی محبوس نکنند
حنیف خان دست از مبارزه برندار که روزی که عقب نشینی سرآغاز دوران فاشیستی خواهد بود

همچنان گرم بنویس

بنویس آقا. اینا هیچ جا نیست جز همین‌جا. باید ثبت بشه. با جزییات کامل بنویس.

بسيار عالي بود، کاش بيشتر و با جزئيات بنويسي، اينها همه اش تاريخ است، نگران خواننده اش نباش، من که مثل يک داستان هيجان انگيز دلم نمي خواست تموم بشه، اگر هم اينجا ننوشتي پيش خودت بنويس، چند سال ديگه يادت مي ره، حيف است ... اميدوارم ديگران هم بنويسند.

MONTAZERIM KE EDAME BEDID

داداشي گلم خيلي خوب وبد باز هم بگو
خيلي متاثر شدم و تمام خاطرات اون روزها داره تك تك تو ذهنم مياد و خيلي اذيتم مي كنه .
فقط اين و بگم كه خيلي گريه كردم .
اميدوارم داداشي و خواهر گلم ديگه هيچ وقت تو زندگي به مشكل بر نخورند و هميشه خوب و خوش و خرم در كنار هم باشند .

ارسال نظرات

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)