خود ويرانگري زنداني - خودكشي در زندان
به خاطر مي آورم در روزهايي كه زنداني بودم و همه روزه زير انواع فشارهاي مختلف روحي و جسمي براي تصديق خواستههاي بازجويانم قرار داشتم، تنها ياد خدا آرام بخش دل ناآرام و پرغصهام مي شد. ياد او، هميشه در دوران سختي آرام بخش دل بندگان است و بيشك تمامي زجر كشيدگان بر اين نكته ابرام مي کنند، اما زنداني در نهايت شايد به جايي برسد كه ناعدالتي صبرش را ببرد و تصميمي بگيرد كه شايد کساني كه از خارج نظارهگرند، آن را غير منطقي بدانند.
در روزهايي كه از بد حادثه گرفتار آمده بودم و ساعاتي طولاني زير انواع فشارها براي پذيرفتن كارهاي نكرده بودم، هر شب به خداي خود شكايت ميبردم كه چرا مرا اينچنين تحت آزمون قرار دادهاست، آزموني كه هيچ گاه در مخيلهام نيز جايي نداشت.
در همان روزهاي هولناك زندگيام بود که اسامي شريفترين همكارانم را در مقابل ديدگانم گذاشتند تا اعتراف كنم كه با آنها چه رابطهها كه نداشتهام. وقتي آن اسامي را به من دادند، حس كردم كه روح در تنم مي لرزد. جسمم نيز ديگر طاقت نداشت. نميدانستم خواب بودم يا بيدار، ولي دوست داشتم كابوسي باشد كه با نداي اذان صبحدم پايان پذيرد. اما نه خواب بود و نه كابوس. هر چه بود، جلوي چشمانم بود، به همراه قلمي كه بايد به وسيله آن مينوشتم چه كارهاي ناكردهاي را كردهام، و بايد ديگران را هم شريك كارهايي معرفي ميكردم كه فكرشان نيز هيچ گاه به چنين عملي نزديك نشده بود.
شبي که به من تکليف شد چنان "اعترافاتي" را بکنم، تا به صبح بيدار ماندم. گاهي فكر ميكردم، گاهي با خداي خودم صحبت ميكردم، و گاهي با خيال عزيزترينم در روي زمين نجوا ميكردم كه چه كنم؟ تكرار اين تهمتها امانم بريده بود؛ در عين اينكه ميخواستم گوهر حيثيت و آبرويم برايم بماند و نميخواستم با تن دادن به دروغ، در مقابل عزيزترين کسانم گردن شرم خم کنم.
تا صبح كلنجارادامه داشت؛ تا اينكه پس از نماز صبح تصميم گرفتم بيش از اين به اين بازي کثيف ادامه ندهم، تصميمم اين نبود كه مايه خجالت خود، همسر، پدر، خانواده و ديگران را فراهم كنم. ميخواستم كاري كنم كه هم خود و هم ديگراني كه قرار است من در اين بازي آنها را وارد كنم بيآبرو نشوند. راهش را هم جستجو كردم و در گوشهاي از درب فلزي سلول كوچكم تكهاي نوك تيز يافتم و حتي براي امتحان چندين بار پيشاني بر آن نهادم و دريافتم كه تنها به يك ضربه قوي احتياج است تا كار را تمام كند، از هماناني كه در اتاق بازجويي خوب يافت ميشد! از خدايم هم طلب عفو كردم كه فشار ظلم چارهاي برايم باقي نگذاشته و خواستم كه همسر و خانوادهام را در پناه خود محفوظ بدارد و سرافكنده از اين عمل من نگرداندشان. با خود عهد كردم كه اگر آن بازي شوم ادامه يافت بيدرنگ تصميمم را اجرا كنم.
اما به لطف دوست، نوع بازي بازيگران تغيير كرد. در بازجويي هاي بعدي، كار از مسائل جنسي به مسائل عقيدتي كشيده شد و بدين ترتيب، نياز به اجراي آن تصميم نيفتاد. به لطف محبت دوست، سجده شكري به جا آوردم و آن پس هرگاه به آن تكه تيز سلول نگاه ميكردم، به جاي انديشه خشونت، لطف دوست بود كه ذهنم را روشن ميكرد.
اين قسمت ماجراي آن روزهاي سياه را تا به امروز در هيچجا بازنگفتم، زيرا ميانديشيدم كه بر بيظرفيتيام تلقي شود. حتي پدرم كه بيشتر ماجراهاي آن دوران را با او باز گفتهام از اين ماجرا بيخبر است و احتمالا از طريق همين صفحات آن را ميخواند.
پس از رهايي با چند تن از دوستاني كه طي دورههاي مختلف گرفتار آمده بودند به صحبت نشستم، ديدم كه بعضي از آنها نيز در شرايطي به همان نتيجه رسيده بودند و اين نكته به پير و جوان بودن و يا ميزان صبر آنها تعلق نداشت.
نميخواهم بگويم كه گنجي امروز در شرايطي مشابه دست به اعتصاب غذا و ادامه آن تا مرز فنا زده، که حساب او از ديگران جداست. بلكه سخن اين است كه بايستي درك كرد كه چگونه يك زنداني، در شرايطي که براي دفع ظلم از خود، هيچ فريادرسي ندارد، ممكن است تصميم به عملي بگيرد كه خلاف منطق عادي و "خود-ويرانگري" تلقي شود، رسيده و ممكن است كه اين تصميم درد جسماني را همراه خود داشته باشد، اما از آنسو گوهر آزادي و آزادگي زنداني را نيز به ارمغان خواهد آورد.
امروز گنجي، در سلول خود، سرمايه اي جز جان خويش ندارد، و مصمم است اين آخرين سرمايه را، وقف اعتراض به وضعيتي غير عادلانه کند. خدا کند قبل از آن که خيلي دير شود، عدالت در مورد او اجرا شود.